---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 178: گروهِ اکتشافیِ گمشده • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 178: گروهِ اکتشافیِ گمشده

0

طولی نکشید که نقشهٔ دیگری روی میز پهن شد. این‌نمادهای​ یکی روی پوست‌نوشتهٔ زمختی از چرمِ هیولا کشیده شده بود و‌تقریباً​ جزئیاتش بسیار کمتر از نقشه‌ای بود که به دیوار آویخته بودند.

خب، قابل‌درک بود. چون نقشهٔ دوم نه شهرِ‌تصورش​ تاریک، بلکه خودِ ساحلِ فراموش‌شده را نشان می‌داد.‌هزارتو​ سانی در سکوتی بهت‌زده به آن خیره ماند.

...آره. نفیس در‌اگر​ این سه ماه اصلاً‌وسعت​ وقت تلف نکرده بود.

نمی‌دانست چطور این‌همه اطلاعات جمع کرده، اما‌می‌کرد​ چیزهایی که روی نقشه بود خیلی بیشتر‌هزارتو​ از آن بود که تصورش را می‌کرد.

در مرکزش، خطِ سیاه و راستی منارهٔ سرخ را نشان می‌داد. هزارتو از آن‌مورد​ سرازیر می‌شد و پوست‌نوشته را مانندِ اقیانوسی از خون می‌بلعید. در شرق، دایرهٔ کوچکی‌فاصله​ از جوهرِ سیاه با نمادِ برجی سفید در درونش، شهرِ تاریک را مشخص می‌کرد.

شهر بر لبهٔ دایرهٔ دیگری، بسیار بزرگ‌تر، قرار داشت. تشخیصِ آن دهانهٔ غول‌پیکر زحمتِ چندانی نداشت؛ هرچه باشد، سانی‌پوست‌نوشته​ یک بار، یک عمر پیش، با قایقی قراضه از آن عبور کرده بود. با این حال، تازه الان که آن‌دهانهٔ​ را در این مقیاس می‌دید، بالاخره فهمید دهانه چقدر عظیم است و خودِ ساحلِ فراموش‌شده چقدر پهناور به نظر می‌رسد.

اگر روی زمین‌اگر​ بود، به اندازهٔ‌قاره​ یک قاره وسعت داشت.

عالمِ رؤیا واقعاً بسیار بزرگ‌تر از سیارهٔ‌می‌کرد​ خودشان بود، با توجه به اینکه تنها یکی‌سرازیر​ از مناطقِ بی‌شمارش تا این حد وسعت داشت.

نمادهای دیگری هم روی نقشه بود که‌تنها​ آن‌ها را نمی‌شناخت. با این حال، چند مورد‌به‌طور​ از آن‌ها به‌طور خاص توجهش را جلب کرد.

در آن سوی دهانه، تقریباً درست روبه‌روی شهرِ تاریک، نمادِ یک‌خطِ​ درخت گورتپهٔ خاکستری را نشان می‌داد. با کمی فاصله در شرقِ آن،‌می‌بلعید​ روی یک خطِ راست، علامتی به شکلِ صلیبی سرخ به چشم می‌خورد.

صلیبِ سرخِ دیگری داخلِ دهانه، درست بیرونِ بخشِ شرقیِ شهرِ تاریک کشیده شده بود. سومی با فاصله‌ای حدودِ یک هفته‌نمی‌شناخت​ سفر در شمال قرار داشت، نزدیکِ نمادی که شبیهِ جمجمه‌ای عجیب و بدقواره بود. چهارمی در نیمه‌راهِ ویرانه‌ها و منارهٔ‌شکلِ​ سرخ بود. پنجمی در جنوب قرار داشت، تقریباً با همان فاصلهٔ سومی، و روی نمادِ پلی قوسی‌شکل کشیده شده بود.

آخرین صلیبِ سرخ در منتهی‌الیهِ لبهٔ پوست‌نوشته بود، دوردست‌ها‌خطِ​ در جنوب، آن‌سوی هزارتو. نزدیکِ آن، دو نماد کشیده‌مانندِ​ شده بود: یکی تاج بود و دیگری علامتِ سؤال.

سانی خیلی زود‌سیارهٔ​ فهمید این صلیب‌ها‌اینکه​ نشانگرِ چه هستند.

آن‌ها مجسمه‌های عظیمِ هفت قهرمانِ فراموش‌شده بودند‌بیشتر​ که برای نابودیِ تاریکی سوگندی هولناک خورده‌منارهٔ​ و سپاهِ نورِ ستارگان را ساخته بودند.

آن‌که در شرقِ روح‌خوار بود، مجسمهٔ همان شوالیه‌ای بود که سانی در اولین شبِ حضورش در‌مناطقِ​ عالمِ رؤیا از آن به‌عنوانِ پناهگاه استفاده کرده بود. صلیبی که نزدیکِ دیوارهای شهر بود به زنی‌گورتپهٔ​ تعلق داشت که در شبِ فرارشان، دستش آن‌ها را از غرق‌شدن در دریای تاریک نجات داده بود.

چهار صلیبِ دیگر،‌نقشه​ به‌احتمالِ زیاد، نشانگرِ چهار‌می‌کرد​ مجسمهٔ بی‌سرِ دیگر بودند.

اما هفتمی کجا بود؟

سانی با اخم‌اما​ نگاهی به نقشه‌خیلی​ انداخت و گفت:

«پس بذار روشن کنم. تو می‌خوای از‌وسعت​ شهرِ تاریک بری، از هزارتو رد بشی،‌اینکه​ به لبه‌های ساحلِ فراموش‌شده برسی... و بعد برگردی؟»

نفیس لبخند زد.

«تقریباً، آره.»

سانی آهی کشید.

«اگه یه‌جوری از ماه‌ها سفر تو هزارتو‌وسعت​ جونِ سالم به در ببریم و واقعاً‌اینکه​ بتونیم ازش فرار کنیم، آخه چرا باید برگردیم؟»

لبخند روی لب‌هایش پژمرد. ستارهٔ دگرگون چند لحظه‌مرکزش​ مکث کرد، سپس به سه نماد در لبهٔ پایینیِ‌پوست‌نوشته​ نقشه اشاره کرد: صلیبِ سرخ، علامتِ سؤال و تاج.

«اولین سرورِ قلعه، گروهی رو برای پیدا کردنِ راهِ خروج از ساحلِ فراموش‌شده رهبری کرد.‌به‌طور​ ردشون همین‌جا ناپدید شد. طبقِ چیزایی که فهمیدیم، یه رشته‌کوهِ غیرقابل‌عبور مسیرِ جنوب رو بسته.‌راست​ اونا به دلِ کوهستان زدن... و دیگه برنگشتن. اونجا چیزی جز مرگ انتظارمون رو نمی‌کشه.»

سانی پشتِ سرش را خاراند.

«پس تو واقعاً دنبالِ راهِ خروج نیستی...‌وسعت​ داری دنبالِ بقایای دستهٔ خفته‌هایی می‌گردی که‌اینکه​ پونزده سال پیش قلعه رو فتح کرده بودن؟»

نفیس سر تکان داد.

«یه وسیله هست که اونا از‌اینکه​ قلعه با خودشون بردن. اگه پیداش کنیم...‌چند​ تو مبارزه با گانلاگ شانسِ پیروزی داریم.»

سانی اخم کرد. حس می‌کرد نفیس همه‌چیز را به او نمی‌گوید. شاید‌سیاه​ آن اعتمادِ اندکی که بینشان مانده بود برای در میان گذاشتنِ آن‌شرق​ رازها کافی نبود. شاید نمی‌خواست کسِ دیگری در اتاق حرف‌هایشان را بشنود...

اما باز هم، واقعاً برایش مهم نبود. کارِ ستارهٔ دگرگون به‌سیارهٔ​ خودش مربوط بود. سانی اینجا فقط حکمِ یک مزدورِ احتمالی را‌مورد​ داشت. تا زمانی که پاداشش می‌ارزید، حاضر بود هیچ سؤالی نپرسد.

البته به شرطی‌نقشه​ که ندانستنِ جواب‌ها به‌می‌کرد​ قیمتِ جانش تمام نشود.

نفیس که متوجهِ‌سیارهٔ​ تردیدِ او شده‌اینکه​ بود، اضافه کرد:

«مسیرِ کوهستان اون‌قدرها هم که فکر می‌کنی خطرناک نیست. یه... روشی هست‌سیاه​ که می‌تونیم باهاش نسبتاً بی‌خطر به اونجا برسیم. اما وقتی رسیدیم... اونجاست که‌دایرهٔ​ به مهارت‌های تو نیاز داریم. بودنت با ما خیلی چیزا رو راحت‌تر می‌کنه.»

سانی با شک نگاهش کرد:

«اینا رو از کجا می‌دونی؟‌بیشتر​ کسی توی شهرِ تاریک نمونده‌سیاه​ که اون موقع زنده بوده باشه.»

نفیس شانه بالا انداخت.

«کسی نمونده، اما داستان‌هایی هست. یه‌خیلی​ سری مدارکِ مکتوب. با این حال،‌سیاه​ بیشترِ اینا رو از رؤیاهای کاسی فهمیدیم.»

نگاهِ گرمی‌می‌رسد​ به دخترِ‌زمین​ نابینا انداخت.

«کاسی خیلی‌چیزهایی​ به ما‌خیلی​ کمک کرده.»

سانی باید فکر می‌کرد. اگر ستارهٔ دگرگون این نقشه را کشیده بود، یعنی دلایلِ‌مورد​ محکمی برای عملی بودنش داشت. البته که خطر در کمین بود. هیچ‌چیز در ساحلِ‌فاصله​ فراموش‌شده امن یا آسان نبود. اما در دلِ تمامِ این‌ها، فرصتِ نادری هم نهفته بود.

به‌شدت وسوسه شده بود که برای چند ماه ویرانه‌ها را به همراهِ دسته‌ای بسیار قدرتمند ترک کند.‌سرازیر​ بیرون از دیوارهای شهرِ تاریک، موجوداتِ کابوس عموماً رتبهٔ پایین‌تری نسبت به داخل داشتند. بازدهیِ شکارش بسیار‌لبهٔ​ بالا می‌رفت و قطعه‌های سایه و خاطره‌های بیشتری به دست می‌آورد تا به خوردِ قدیسِ سنگی بدهد.

مخصوصاً اگر غول‌هایی مثل نفیس، افی و کاستر در کنارش‌واقعاً​ می‌جنگیدند. اما مهم‌تر از همه، اگر کاسی آنجا بود تا خطراتی‌چند​ را که اصلاً نباید با آن‌ها درگیر می‌شدند، پیشاپیش هشدار دهد.

هرگز فراموش نمی‌کرد که پیوندِ کاسی با رازها و الهامات، در‌راستی​ گذشته چند بار جانشان را نجات داده بود. مثلِ آن شبِ وحشتناک‌دایرهٔ​ که هیولای تقلیدگرِ ترسناکی را از اعماقِ دریای تاریک احضار کرده بودند.

با همراهیِ یک پیشگویِ واقعی، هولناک‌ترین بخشِ‌تنها​ هزارتو — آب‌های سیاه و نفرین‌شده —‌مورد​ دیگر آن‌قدرها ناشناخته و در نتیجه مرگبار نبود.

پس در همان نگاهِ اول با این‌بیشتر​ ایده مخالفت نکرد، بیشتر به این دلیل‌منارهٔ​ که برای زحماتش دستمزدی جداگانه هم می‌گرفت.

اما... چیزِ دیگری‌اگر​ هم بود که‌قاره​ باید در نظر می‌گرفت.

سانی سرش را بالا آورد،‌بیشتر​ نگاهی به افرادِ حاضر در اتاق‌راستی​ انداخت و گلویش را صاف کرد.

«اوهوم... می‌خوام‌واقعاً​ با نفیس تنها‌توجه​ صحبت کنم. لطفاً.»

بیشترشان فقط بی‌حرکت به او خیره‌خیلی​ شدند. کاستر به‌طورِ خاص از این‌سیاه​ قضیه اصلاً راضی به نظر نمی‌رسید.

قضیهٔ اون و‌اگر​ نف چیه؟ چرا‌قاره​ این‌قدر... روش حساسه؟

اما با نگاهی که ستارهٔ دگرگون به‌می‌کرد​ آن‌ها انداخت، با بی‌میلی از جا برخاستند و‌سرازیر​ یکی پس از دیگری اتاق را ترک کردند.

خیلی زود،‌کرده​ سانی و‌چیزهایی​ نفیس تنها ماندند.

مدتِ زیادی مکث کرد تا‌اندازهٔ​ اینکه بالاخره به حرف آمد.‌واقعاً​ صدایش گرفته و خش‌دار بود:

«نف... چرا داری این کارو می‌کنی؟ چرا‌می‌کرد​ می‌خوای منو دوباره بکشی تو این ماجرا؟ مگه‌سرازیر​ نمی‌دونی آخرِ همهٔ اینا به کجا ختم می‌شه؟»

نفیس مدتی با چهره‌ای‌خودشان​ نفوذناپذیر در سکوت نگاهش‌مناطقِ​ کرد. سپس خیلی ساده گفت:

«چون تو این دنیا فقط به دو نفر‌تصورش​ اعتماد دارم، سانی. یکیش کاسیه. اون یکی تویی.‌هزارتو​ فقط به تو اعتماد دارم که پشتم باشی.»

بی‌اختیار خندهٔ تلخی سر داد.

«پشتت باشم؟ نف، خودت می‌دونی تو آینده چی‌مرکزش​ در انتظارِ هر دوتامونه. این داستان پایانِ خوشی نداره.‌پوست‌نوشته​ همه‌ش می‌شه... می‌شه اندوه، درد و خشم. یادت رفت؟»

ستارهٔ دگرگون چند لحظه مکث کرد.‌اینکه​ چهره‌اش آرام و استوار بود. وقتی‌نمی‌شناخت​ سکوت داشت طاقت‌فرسا می‌شد، بالاخره جواب داد:

«زندگی یه داستان‌اما​ نیست، سانی. فقط‌خیلی​ وقتی می‌میری تموم می‌شه.»

سانی پوزخندِ‌می‌رسد​ کجی زد؛ نمی‌دانست‌اندازهٔ​ چه جوابی بدهد.

«خب؟ کمکم می‌کنی؟»

سانی آهی کشید و‌خودشان​ ایستاد. برای آخرین بار نگاهی‌بی‌شمارش​ به نقشهٔ ساحلِ فراموش‌شده انداخت.

«من... نمی‌دونم. باید یکم فکر کنم. افی‌بیشتر​ رو با خودم می‌برم و یه هفته مراقبشم.‌سرخ​ دفعهٔ بعد که همدیگه رو دیدیم جوابتو می‌دم.»

نفیس سر تکان‌اگر​ داد و این‌قاره​ شرط را پذیرفت.

سانی برگشت، به زور‌خیلی​ ظاهرِ بی‌تفاوتش را حفظ‌مرکزش​ کرد و بیرون رفت.

به محض اینکه در‌خودشان​ پشتِ سرش بسته شد،‌مناطقِ​ حالتِ چهره‌اش تغییر کرد.

گندش بزنن!‌کرده​ یادم رفت سرِ‌نقشه​ دستمزدم حرف بزنم!

خیلی مسخره‌می‌رسد​ می‌شد اگه الان‌اندازهٔ​ برمی‌گشت... مگه نه؟

مگه نه؟

سایه دست به صورت‌خودشان​ کشید و بارِ دیگر به‌بی‌شمارش​ حالِ حماقتِ اربابش تأسف خورد.

ناولها | novelha.net