چپتر 1299: چیزهای بینام
0چند روزِ دیگر در بطالتی دلپذیر گذشت. سانی همچنان روی رقصِ سایه تمرکز داشت ودرمیآورد هنوز آماده نبود چیزهای بیشتری از آنانکه بیاموزد؛ اطلاعاتی که پیرزن در اختیارشان گذاشته بودعجیب بهقدرِ کافی آزاردهنده بود و سانی تقلا میکرد تا پیامدهای بیشمارِ آن را حلاجی کند.
همچنین عادتِ بررسیِ بافتِ کلیدِپیروِ مصب را از سر گرفت، هرچندنمیآمد که هنوز برایش معمایی تمامعیار بود.
پس از کمی تردید، سانی برای کمک به پیرزن رو انداخت، اما بیفایدهبدان بود. هرچند او کاهنهٔ طلسمِ کابوس و پیروِ دیمونِ تقدیر بود، اما خودشموردِ بافنده به حساب نمیآمد. سانی بیشتر از آنانکه از جادوی بافنده سر درمیآورد.
...البته این بدانخودش معنا نبود که اوبیشتر هیچچیز از جادو نمیدانست.
پس از چند روز ماندن در قایقِدیمونِ بادبانی، سانی و نفیس متوجهِ دو چیزِ عجیبدرمیآورد در موردِ این شناورِ تندرو و صاحبش شدند.
موردِ اول به خودِ قایق مربوط میشد. بادبانهایش همیشه پر از باد بود و قایق را با سرعتی غبطهبرانگیز روی سطحِ درخشانِروز رودِ بزرگ به جلو میراند. این موضوع بهخودیخود چندان عجیب نبود، اگر این واقعیت در میان نبود که سرعتش بیش از حد ثابتسطحِ و یکنواخت بود. همچنین به نظر نمیرسید جهت و قدرتِ باد اصلاً تغییر کند—یا بهتر است بگوییم، در اطرافِ قایق هرگز تغییر نمیکرد.
با این حال، باد در فاصلهای دورتر از قایق تغییردرمیآورد میکرد و وضعیتِ وهمآلودی پدید میآورد؛ انگار آبهایی که اینقایقِ قایقِ چوبی از آنها میگذشت با بقیهٔ جهان تفاوت داشت.
نهتنها این، بلکه آنانکه هرگزحساب به بادبانها دست نمیزد تاالبته برای گرفتنِ باد تنظیمشان کند.
و هیچچیزبیفایده هم هرگز بهکابوس آنها حمله نمیکرد.
البته هم سانی و هم نفیس میدانستند که قایقِ بادبانی یک شناورِ معمولی نیست. کاملاً مشخص بودبدان که بهنوعی افسون شده است، فقط نمیدانستند چطور. هیچ رونی روی سطحش حک نشده بود و ازشدند الگوهای رونیِ پیچیدهای مثلِ الگوهای زنجیرشکن هم خبری نبود. هیچ بافتِ طلسمی هم درونِ چوبِ کهنهاش پنهان نبود.
سرانجام، مغلوبِ کنجکاویتقدیر شدند و مستقیماًحساب از آنانکه پرسیدند.
اینگونه بود که سانی فهمید پیرزن با وجودِ اینکه بافنده نیست، امابدان همچنان یک جادوگر است. با این حال، جادویی که به کار میبردعجیب نه به دیمونِ تقدیر تعلق داشت و نه جادوی رونیِ ساختهٔ امید بود.
بلکه همان جادوی باستانی بودکابوس که جادوی رونیِ امید بربافنده پایهاش بنا شده بود—جادوی نامها.
پیرزن با دیدنِ سردرگمیشان خندید.
«سرورم و بانوی من... اینقدر تعجب نکنید. من شکلدهندهٔ قدرتمندی نیستم. مادرم فقطبدان چند نام و عبارتِ ساده به من یاد داد؛ در حدی که بتوانمموردِ در رودِ بزرگ قایقرانی کنم و گلیمِ خودم را از آب بیرون بکشم.»
سانی و نفیس هنوز مبهوت بودند. هربیشتر روز پیش نمیآمد که با کسی روبهرو شوندجادو که از سیستمِ جادوییِ کاملاً جدیدی استفاده میکند.
در واقع، سانی تا به حال فقط با دو جادوگر برخورد کرده بود... خودش ودرمیآورد نوکتیس. نوکتیس چیزهای زیادی دربارهٔ نامهای راستینِ اشیا و نحوهٔ فراخوانیشان میدانست، اما جادوی او نوعِموردِ پیچیدهتری بود که بهجای به زبان آوردنِ مستقیمِ نامها، بر حک کردنشان با رونها تکیه داشت.
نفیس با توجه به آشناییاش با استادانِ آهنگرِ خاندانِ دلاوری، جادوگرانِ بیشتری دیده بود. او به سانیبدان گفته بود که اعضای خاندانِ دلاوری اغلب سرشتهایی مرتبط با ساختوساز دریافت میکنند و به همین دلیلشدند میتوانند خاطرههای قدرتمندی بسازند. با این حال، این خاندان دانشِ فراوانی هم دربارهٔ جادوی رونی اندوخته بود.
قفسی که سانی و کاسی در زمانِنمیآمد حبسشان در معبدِ شب تا پای مرگمعنا در آن رفته بودند، گواهِ این موضوع بود.
آنانکه باتقدیر کنجکاوی سرشبافنده را کج کرد.
«توی آینده هیچ شکلدهندهای نیست؟ خب... منطقیه. ما حتی قبل ازحساب جنگ هم نسلِ روبهانقراضی بودیم. با موهبتهای طلسمِ کابوس هم دیگهنمیدانست کسی نیازی نداره توی همچین هنرِ کهنه و منسوخی دنبالِ قدرت بگرده.»
چند لحظه مکثطلسمِ کرد و بعددیمونِ به بادبانها اشاره کرد.
«در واقع خیلی سادهست. من فقط نامِ باد، نامِ حرکتِ روبهجلو روی آب، و نامِ بادبان رو فراخوندم و بعد اونا رو تویمتوجهِ یه ورد کنارِ هم گذاشتم. از نامِ پنهانکاری و نامِ مخفیموندن از چشمِ شکارچیها هم استفاده کردم. البته، بیشترِ اینا فقط به اینمیراند خاطر ممکن شد که این قایقِ قدیمیِ من خودش یه نامِ راستین داره که به عنوانِ لنگری برای کلِ این ورد عمل میکنه.»
آنانکه آهی کشید.
«این تقریباً تمامِ مهارتِ منه. نامهای راستین... هرگز قرار نبود به زبانِنمیآمد فانیها بیان بشن. برای همین، آدم باید استعدادِ ذاتی داشته باشه تا بتونهقایقِ حتی روی سادهترینِ اونا هم تسلط پیدا کنه. استعدادِ من خیلی خوب نیست.»
سانی با دقتطلسمِ به او نگاهدیمونِ کرد و پرسید:
«اینکه قایق برایتقدیر خودش نامِ راستینحساب داشته باشه خیلی مهمه؟»
پیرزن باتقدیر لبخندی سربافنده تکان داد.
«البته. بدونِ نامِ راستین، یه چیز... کشش نداره. ضعیف و لغزندهست، برای همین جادو نمیتونه خیلی خوباین بهش بچسبه. اوه، حداقل وقتی بچه بودم اینطوری برام توضیحش دادن. یه چیزِ بینام اونقدرها تحتِتأثیر قرارصاحبش نمیگیره، اما در عوض نمیتونه تأثیرِ زیادی هم بذاره... این قانونیه که فراتر از جادو هم صدق میکنه.»
سانی ساکت شد و به حرفهایش فکرتقدیر کرد. در همین حال، آنانکه با احساسِ حسرتِالبته عجیبی در چشمانِ کدرش به آنها نگاه میکرد.
«...راستش، میخواستم کنترلِ قایق رو بهتون یاد بدم، سرورم و بانوی من.این البته اگه مایل باشید... از اونجا که حتی من هم تونستم رویچیزِ این چندتا نام تسلط پیدا کنم، قطعاً حداقل یکی از شما موفق میشه.»
سانی و نفیس نگاهی به همنمیآمد انداختند. چهرهٔ نفیس متفکرانه بود، در حالیمعنا که چهرهٔ سانی پر از طمع بود.
«آه، لعنتی...»
از کنجکاوی و حرصِ سیریناپذیریپیروِ میسوخت. یاد گرفتنِ چند واژهٔحساب جادویی؟ معلوم بود که دلش میخواست!
با این حال، سانی با بیمیلی مجبور شد خودش را عقب بکشد. واقعاً دوست داشت کمی از جادوی واژگان یاد بگیرد، امانفیس همین حالا هم وقت و انرژیاش بین چیزهای زیادی پخش شده بود. گذشته از رقصِ سایه، باید بافندگی را هم مطالعه میکرد. مهارتهایجلو رزمی و توانهای سرشتش نیز همگی به توجه نیاز داشتند. پرتشدنِ حواسش با یک اسباببازیِ جدید و پرزرقوبرق فقط پیشرفتش را کند میکرد.
بهعلاوه، اگر نفیس این نامها را از آنانکهجادوی یاد میگرفت، همیشه میتوانست در آینده از اونمیدانست بخواهد که آنها را به خودش هم یاد بدهد.
سانی آهی کشیدکاهنهٔ و بعد خودشپیروِ را مجبور کرد بگوید:
«...من فعلاً منصرف میشم.»
دلش به درد آمد.
نفیس در سکوت به اوحساب نگاه کرد، سپس رو بهالبته آنانکه کرد و کمی تعظیم کرد.
«لطفاً بهبیفایده من یادطلسمِ بدین، مادربزرگ.»
پیرزن باکاهنهٔ رضایت سرکابوس تکان داد.
«مایهٔ افتخاره، بانوی من.»
و اینگونه اولین چیزِبافنده عجیبی که به چشمشانجادوی آمده بود برطرف شد.
اما دومی...
دومی بهکاهنهٔ خودِ آنانکهکابوس ربط داشت.
انگار هرچه درتقدیر امتدادِ رود پایینتر میرفتند،نمیآمد پیرزن بیشتر تغییر میکرد.