چپتر 516: میراثِ ویرانی
0بازگشت به جزیرهٔ کشتیِ شکسته حسِ عجیبیمتوجهِ داشت. تقریباً هیچ فرقی نکرده بود، امازود در عین حال متفاوت به نظر میرسید.
بقایای جادهٔ باستانی را پیش گرفتند و از تپه بالا رفتند تا درهٔ متروکِ پایین را تماشا کنند. لاشهٔمقاومت کشتیِ روزگاری باشکوه در وسطِ آن افتاده بود و درختِ مردهای به دورِ دکلش پیچیده بود. تاکهای ضخیمی از شکافهایفروریخته بدنهٔ آن بیرون زده و به اطراف پخش شده بودند؛ بعضی روی زمین افتاده و بعضی زیرِ خاک مدفون بودند.
اینجا و آنجا، تودههایی از آوارِ چوبی به چشم میخورددقیقهٔ — آنها عروسکهای ملوان بودند که پس از تغییرشکل برایحضورمون مقاومت در برابرِ خردشدگی، هنوز به فرمِ انساننمای خود درنیامده بودند.
با این حال، تفاوت در این بود که دیگر در آن سویخیلی دره هیچ زنجیری به چشم نمیخورد. صخرهٔ پیچخورده نابود شده و در آسمانتمرکزی زیرین فروریخته بود، و حالا جزیرهٔ کشتیِ شکسته مستقیماً با شکاف هممرز بود.
سانی حس کرد که دروقتی نتیجهٔ این اتفاق، حتی هواحضورمون هم کمی متفاوت شده است.
به آوارِروی چوبی اشارهزیرِ کرد و گفت:
«اونا عروسکهای ملوان هستن. چند دقیقهٔ دیگه به شکلِچند عادیشون درمیان و وقتی یکیشون متوجهِ ما بشه، بقیهبشه هم از حضورمون باخبر میشن. خیلی زود سرتون میریزن.»
آتشبانان پیشتر سلاحهایشان را احضار کردهمتوجهِ و آمادهٔ نبرد بودند. چهرههایشان آرام بودزود و تمرکزی سرد در چشمانشان شعله میکشید.
کاسی سر تکان داد.
«پس وقتش رسیده. اونطرف میبینیمت.»
سانی لحظهای درنگ کرد، سپس نگاهی به اعضای دسته انداخت. از روی عادت میخواست بهوقتی او بگوید که مراقب باشد، اما بعد به یاد آورد که کاسی کیست، خودش کیست،احضار با هم چه چیزهایی را از سر گذراندهاند و همهچیز چگونه به پایان رسیده بود.
گوشهٔ لبش پرید.
«...دمار از روزگارشون دربیارین.»
آتشبانان لبخندروی زدند. یکیزیرِ از آنها خندید:
«مطمئنم اینجا خودش بهاندازهٔاست کافی جهنم هست... توهستن هم مراقبِ خودت باش، سانی.»
آهی کشید، سپس یک قدم عقب رفت و در سایهها ناپدید شد. سانی،زود در پناهِ آغوشِ تاریکِ سایهها، پیشرویِ آتشبانان را در آرایشی جنگی و منعطفسرد زیر نظر گرفت. چند ثانیه بعد، بیآنکه دیده شود، به دنبالشان راه افتاد.
بهزودی، تودههای آوار لرزیدند و شروع بهمتوجهِ شکلگیری کردند؛ انساننماهای چوبیِ بلند و ترسناکیزود که بازوهایشان به تیغههایی دندانهدار ختم میشد.
آتشبانان منتظر نماندند تا اولینخاک هیولا به سمتشان یورش ببردآوارِ و خودشان حمله را آغاز کردند.
شاکتی، صنعتگرِ پیشین که سرشتی مرتبط با گیاهان داشت، کمانِ سنگینی راشکلِ کشید و تیری رها کرد. تیر به سرِ نزدیکترین پلید نشست وزود ناگهان منفجر و تکهتکه شد، و ابری از مهِ یخی پدید آورد.
موجود تلوتلو خورد، سپس در حالی که نیمی از بدنش متلاشی شدهخیلی بود، به سمتِ آنها چرخید. با حرکتش به سوی انسانها، لایهٔ نازکیآرام از یخ روی اندامهایش شکل گرفت و سرعتِ عروسک را کم کرد.
پیش از آنکه بتواند با تیغههایش ضربهای بزند، آتشبانِ دیگریحضورمون به جلو دوید و تیغهٔ تبرِ سنگینی را روی شانهاشاحضار فرود آورد و یکی از بازوهای پلید را کاملاً قطع کرد.
آتشبانِ دیگری در کنارش ظاهر شد واینجا ضربهٔ تلافیجویانهٔ هیولا را با سپرش دفعآنها کرد. مردِ جوان غرید، اما استوار ماند.
لحظهای بعد، عروسکِ ملوان کشتهاشاره شده بود؛ بقیهٔ اعضای دستهدقیقهٔ او را تکهتکه کرده بودند.
«شروعِ بدی نیست...»
اما اینشکلِ تازه آغازِدرمیان کار بود.
بهزودی، هشت انسان در محاصرهٔ دوازده جانورِ سقوطکردهٔ دیگر قرار گرفتند که با ارادهای ترسناک و تشنه به خون،مقاومت بر آنها سایه انداخته بودند. اوضاع داشت برای آتشبانان وخیم میشد، اما در آن لحظه، کائور — صنعتگری کهزیرین تخصصش نجاری بود — لحظهای خشکش زد و چشمانش را ریز کرد. بیدرنگ، تغییرِ نامحسوسی در موجوداتِ چوبی رخ داد.
هرچند واقعاً ضعیف نشده بودند، اما کمی تنبل و کنددقیقهٔ شدند. همین باعث شد اعضای دسته بتوانند در برابرِ یورشِ موجوداتِباخبر کابوسی که یک رتبهٔ کامل از آنها بالاتر بودند، مقاومت کنند.
...اما کارِ آسانی نبود.
آتشبانان آرایشِشکلِ خود را حفظوقتی کردند، اما بهسختی.
مردِ جوانی که به تبرِ سنگین مسلح بود، حالا داشت از توانِ سرشتِ خود استفادهعروسکهای میکرد، که باعث میشد تیغهٔ سلاحش با درخششی سرخ و خشمگین بدرخشد. تیغه در گوشتِسوی چوبیِ پلیدی که با آن میجنگید فرو رفت و بسیار عمیقتر از آنچه باید، نفوذ کرد.
همرزمش مانند دیواری بود که حاضر نبود حتی یک قدم به عقب بردارد. پیاپی ضربات رایکیشون با سپرِ سنگینش سد میکرد و هر از گاهی از پشتِ آن با نیزهای کوتاه حملهآمادهٔ میبرد تا مانع از آن شود که دشمنان با جثه و وزنشان او را در هم بشکنند.
او درمانگرِ دسته بود، پس اینمتوجهِ استقامت و سرسختی تنها حاصلِ قدرتِخیلی بدنیِ خودش بود، نه هیچگونه توانی.
آتشبانِ دیگری هم بود که سپر داشت؛ زنِ جوانی با موهای بلوندِ تیره و سرشتی که به او اجازه میداد با هرآمادهٔ ضربهٔ شمشیرش قدرتِ بیرحمانهای به خرج دهد. او دوشادوشِ مردِ جوانی میجنگید که دو شمشیرِ بزرگ را میچرخاند... آن هم با چهارانداخت دستش. جفتِ دومِ دستها وقتی ظاهر میشد که توانِ سرشتِ خودش را فعال میکرد. این دو در کنارِ هم واقعاً ویرانگر بودند.
شاکتی همچنان با کمانش شلیک میکرد و تیرهای خاطره را با تیرهای معمولیِ ساختِ کائور جابهجا میکرد. کمانش چنان قدرتمند وخردشدگی هدفگیریاش چنان دقیق بود که میتوانست آسیبِ سنگینی به عروسکهای ملوانِ در حالِ پیشروی وارد کند. خودِ نجار در حالی کهشکاف جادوی عجیبش را روی پلیدها حفظ میکرد، با عصایی چوبی در دست مراقبِ شاکتی بود؛ چهرهاش درهم و سرشار از عزم بود.
آتشبانِ دیگری سرشتی داشت که به او اجازه میداد استقامت ودیگه تابآوریِ همراهانش را افزایش دهد و یکی از آنها را بسیار مقاومترخیلی کند. او شمشیری خمیده در دست داشت و مراقبِ پشتِ کاسی بود.
...و بعد، خودِ کاسیوقتی بود. کسی که شاید مرگبارترینِحضورمون آنها از آب درآمده بود.
رقصندهٔ خاموش را در یک دست و خنجری بلند را در دستِ دیگر داشت؛ از خنجر برای دفعِپیشتر ضربات استفاده میکرد و گهگاه حملهای سریع و غیرمنتظره ترتیب میداد. این دخترِ ظریف نه قویترینِ آتشبانان بود ومیبینیمت نه سریعترینشان. با این حال، با وقاری مطمئن و بینشی مرگبار میجنگید که به یک استادِ واقعی شباهت داشت.
اگر هر کسِ دیگری بود، سانی با خود میگفت مدتها پیش به اوجِ مهارت رسیده و حالا نهبرای تنها میتواند بینقص جریانِ نبرد را دنبال کند، بلکه قادر است آن را در دست بگیرد... این اونابود را به یادِ شیوهٔ مبارزهٔ نفیس میانداخت؛ اینکه چقدر عمیق با قوانینِ بنیادینِ حاکم بر نبرد هماهنگ بود.
البته تفاوت در این بود که ستارهٔ دگرگون به لطفِدقیقهٔ دانش، استعداد و مهارتش میتوانست آهنگِ نبرد را پیشبینی و دستکاریباخبر کند... اما کاسی واقعاً میتوانست چند لحظه از آینده را ببیند.
همین موضوع او راوقتی به حضوری ترسناک دربقیه میدانِ نبرد تبدیل میکرد.
سانی تماشا میکرد که عروسکِ ملوانِ غولپیکری یکی از تیغههایش را بالا برد و روی دخترِ نابینا فرود آورد، به این قصد کهنبرد بدنش را دو نیم کند. با این حال، کاسی درست کسری از ثانیه پیش از آنکه تیغه او را بشکافد، خیلی راحت کمیمیخواست به پهلو جاخالی داد و با خنجرش ضربه زد. همزمان، رقصندهٔ خاموش ناگهان از دستش رها شد و در هوا به پرواز درآمد.
خنجر سینهٔ موجود را سوراخ کرد، در حالی که شمشیرِآوارِ باریک تیغهٔ دومِ جانور را چند سانتیمتر از مسیرش منحرفبرابرِ کرد، سپس به جلو رفت و گردنِ پلیدِ دیگری را درید.
در عرضِ یک ثانیه، دو جانورِگفت سقوطکرده بهشدت زخمی شدند و چیزیشکلِ نگذشت که بیجان به زمین افتادند.
...با این حال، سانی حقیقتِ پنهان در پسِ این ظاهرِباخبر سطحی را میفهمید. بله، کاسی به لطفِ سرشتِ منحصربهفرد و قدرتمندشآمادهٔ برتریِ شگفتانگیزی داشت. اما هر کسی نمیتوانست از آن بهره ببرد.
در واقع، تقریباًعادیشون هیچکس از پسِ کاریمتوجهِ که او میکرد برنمیآمد.
در بلبشوی نبرد — بهویژه نبردی میانِ بیدارشدگان و موجوداتِ کابوس،چوبی جایی که کسری از ثانیه مرزِ میانِ مرگ و زندگی بود —فرمِ درک، فهم و واکنشِ بهموقع به حرکاتِ دشمن بهخودیخود بینهایت دشوار بود.
پس درکِ همزمانِ حال و آینده، فهمیدنِ نه یک بلکه دو وضعیت از نبرد، و واکنشِیکیشون سریع برای رسیدن به نتیجهٔ مطلوب باید بسیار سختتر میبود... بماند که کاسی تمامِ اینها را درنبرد کمالِ نابینایی انجام میداد. فشارِ روانی و بارِ سنگینِ این کار... سانی حتی نمیتوانست تصورش را بکند.
اما چیزی که خوب میدانست،یکیشون این بود که انجامِ چنین شاهکاریمیشن بدونِ یک چیزِ حیاتی غیرممکن است.
شفافیت.
...انگار کاسی درسهای نفیس را بیهودهمدفون نیاموخته بود. هر چه بود، اوچشم شاگردِ دیگرِ ستارهٔ دگرگون به حساب میآمد.
چیزی نگذشت که آتشبانان موجِ اولِ عروسکهایاونا ملوان را از پای درآوردند. اما موجِدرمیان دوم که بزرگتر هم بود، داشت نزدیک میشد.
اما پیش از آنکه به آنها برسند،بشه کاسی رقصندهٔ خاموش را در هوا قاپید،سرتون رو به دستهاش چرخید و داد زد:
«آماده باشین!»
سپس با یک دست دهان و بینیاش راآنجا پوشاند، شمشیرِ باریک را رو به پایین چرخاند...ملوان و آن را عمیق در دلِ خاک فرو برد.
لحظهای بعد، زمین لرزید.