چپتر 140: میراثِ واقعی
0مدتی در سکوت گذشت. هر کدامشان به این فکر میکردنددیده که سرنوشتشان در این مکانِ نفرینشده چه خواهد بود. سرانجامجوهرِ سانی خود را از این افکارِ تاریک بیرون کشید و پرسید:
«پس تمامِ این مدت اینجا بودی؟ چطور ازگیرم پسِ خرجِ زندگی تو قلعه برمیای؟ نگو کهدرست به ارتشِ این... این مارِ طلایی ملحق شدی.»
کاستر آهی کشید.
«نه... نه، ملحق نشدم. هرچند اگه بگم وسوسه نشدم دروغ گفتم. اینطور کهبرایش پیداست، اینجا همهٔ راهها به گانلاگ و آدمهاش ختم میشه. فکر نکنم بیشترروحِ از انگشتشمار خفتههای قدرتمندی باشن که تونستن مستقل بمونن. فعلاً من یکی از اونام.»
سانی به اومغرور خیره ماند وخاطرههایی سؤالش را تکرار کرد:
«چطوری؟»
مردِ جوانبیشتر و خوشقیافهخفتههای شانهای بالا انداخت.
«توانِ سرشتم برای فرار از چنگِ موجوداتِ کابوس برتریِ خاصی بهم میده. البته برای کشتنشون نه زیاد. بارؤیا چندتا از شکارچیهای مستقلِ دیگه چند باری رفتیم شکار... اما اشتباه بود. بهسختی جونِ سالم به در بردیم.میتوانست با این حال، چندتا خردهٔ روح گیرم اومد. بقیهٔ خرجم رو هم از فروشِ یکی دوتا خاطره درآوردم.»
درست... برخلافِ مردمِ عادی، این میراثدارِ مغرور با زرادخانهای کامل از خاطرههایی که خاندانش برایشهمچنین تدارک دیده بودند، پا به عالمِ رؤیا گذاشته بود. همچنین کارش را با مقدارِ درخورِکسی توجهی جوهرِ روحِ ازپیشجذبشده آغاز کرده بود، هرچند این مقدار هم نمیتوانست خیلی زیاد باشد.
برخلافِ خاطرهها که هر کسی میتوانست آنها را با خود به جهانِ واقعی ببرد، خردههای روحِ واقعیبرخلافِ اشیایی فیزیکی بودند و از این رو، تنها استادها و قدیسها میتوانستند آنها را جابهجا کنند؛ چراکهکارش آنها بهصورتِ فیزیکی میانِ عوالم سفر میکردند، نه اینکه مانندِ خفتهها و بیدارشدگان فقط روحشان منتقل شود.
این یعنی حتی خاندانهای ثروتمندِ میراثدار هم از پسِ هزینهٔفعلاً خوراندنِ جوهرِ روحِ زیاد به فرزندانشان پیش از ورود به کابوسخوشقیافه برنمیآمدند. هر چه باشد، استادها کمیاب بودند، چه رسد به قدیسها.
در هر صورت، وضعِ کاستر از هر کسِ دیگری در ساحلِ فراموششده بهتر بود. خاطرههای اجدادیاش آنقدر میارزید که بتواند ماههاکارش و شاید حتی سالها زندگیِ آرام در قلعه را برایش بخرد. میتوانست از این فرصت استفاده کند تا زیروبمِ شهرِ تاریکاشیایی را یاد بگیرد و به شکارچیِ مستقلی تبدیل شود، یا اینکه در تصمیمش تجدیدنظر کند و در نهایت به لشکرِ گانلاگ بپیوندد.
حتی در اینمغرور جهنم هم پیشینهاش برتریِخاندانش عظیمی به او میداد.
عوضیِ خوششانس...
...اما این هنوز توضیح نمیداد کهباشن چرا آن اراذل تا این حداونام از درافتادن با او طفره میرفتند.
سانی اخم کرد.
«چرا آدمهای گانلاگ ازت میترسیدن؟»
کاستر نگاهِجونِ کنایهآمیزی بهبردیم او انداخت.
«اون دوتا؟ آه، درسته. تو تازه رسیدی به قلعه. خب... در کل آدمهای مختلفی به گانلاگ خدمت میکنن. اونایی کهجوان اینقدر بیپروا بهشون توهین کردی، عضوِ نگهبانِ قلعهان. پایینترین ردهٔ سلسلهمراتب رو دارن. ضعیفترینها هم هستن و تجربهٔ نبردِ واقعیشونشکارچیهای در حدِ صفره. همون شهرتِ مختصری که من دارم کافیه تا قبل از درافتادن باهام، خوب به عواقبش فکر کنن.»
برای لحظهای، درخششِ خطرناکی در چشمانش پیدا شد. به خاطر شخصیتِ خوشبرخوردِ کاستر، هنگام صحبت با او راحت میشد فراموش کرد کهمقدارِ واژهٔ میراثدار واقعاً چه معنایی دارد. میراثدارها از زمانی که تازه راه رفتن را یاد میگرفتند، برای جنگیدن و کشتن آموزش میدیدند. هراستادها کدامشان یک ماشینِ جنگیِ تمامعیار بودند. سانی شکی نداشت که شهرتِ واقعیِ کاستر در قلعه آنقدرها هم که خودش وانمود میکرد، ناچیز نیست.
هرچه نباشد، او تنها انسانی بود... نه، در واقع، تنها موجودی بودعالمِ که سانی میشناخت که توانسته بود نفیس را در مبارزه شکست دهد.کرده و از نظر قدرتِ فردی، نفیس بالاترین جایگاه را در ذهنِ سانی داشت.
هیچکسِ دیگریجونِ حتی به گردِحال پایش هم نمیرسید.
همچنین مطمئن بود کهخفتههای شهرتِ کاستر با خونریزیمستقل به دست آمده است.
واقعاً... واقعاً امیدوارم یهبرخلافِ روز مجبور نشم تو مبارزهزرادخانهای با این یارو روبهرو بشم.
سانی این را از ذهن گذراندخاطرههایی و سرمایی حس کرد که ازعالمِ تهِ دل امیدوار بود یک پیشآگاهی نباشد.
آهی کشید، سعیسالم کرد این دلشوره راروح پنهان کند و پرسید:
«پس نباید نگرانِ تلافیشون باشم؟»
مردِ جوانِدرآوردم خوشبرخورد سربرخلافِ تکان داد.
«اون دو تا نگهبانی که تحقیر کردی شاید سعی کنن خودشون کاریعالمِ بکنن، اما از طرفِ خودِ لشکر هیچ واکنشی در کار نیست. هرچند شکمقدار دارم همون کار رو هم بکنن. فقط دیگه بیشتر از این باهاشون درنیفت.»
ناگهان جدی شد.
«اما اگه اونا جزوِ شکارچیان بودن یا از اون بدتر، یکی از راهیابان... حتی اسمِ منتکرار هم نمیتونست ازت محافظت کنه. خیلی راحت کشته میشدی. پس، لطفاً تو آینده حواست به کارات باشه.خاصی این قلعه... بهنوعی میتونه به اندازهٔ شهرِ بیرون خطرناک باشه. مخصوصاً برای کسی با... اِهم... خلقوخوی تو.»
این دیگه یعنی چی؟!
سانی خواست جوابشمغرور را بدهد، اماخاطرههایی دهانش را بست.
...آره، واقعاً خلقوخویی داشت کهحال دردسر را به خودش جذببقیهٔ میکرد. اتهامش کاملاً وارد بود.
در حالی که داشت بهقدرتمندی انتخابهای زندگیاش فکر میکرد، کاسیفعلاً ناگهان با صدایی آرام گفت:
«کاستر... واقعاً هیچدرست راهی برای بیرونعادی رفتن از اینجا نیست؟»
میراثدارِ مغرور به او نگاه کرد وخاندانش مدتِ زیادی ساکت ماند؛ حالتی محزون درگذاشته چهرهاش نشست. چشمانش سنگین و تاریک بود.
پس ازجونِ مدتی، آهیبردیم کشید و گفت:
«هیچ راهی نیست که هیچکدوممون بتونیم امیدی به رسیدن بهش داشته باشیم، کاسیا.خیره فعلاً اوضاع همینه، اینجا جاییه که باید توش زندگی کنیم. شاید... شاید تو آیندهبرای چیزی عوض بشه. اما فعلاً، فقط مراقبِ خودت باش و سعی کن زنده بمونی.»
از جا برخاست،درست برای آخرین بار نگاهشانمیراثدارِ کرد و لبخند زد:
«از دیدنتون خیلی خوشحال شدم، بچهها. واقعاً میگم. اگه مشکلی نیست،بودند دیگه تنهاتون میذارم تا غذاتون رو بخورین. اگه تو آینده چیزی لازمآغاز داشتین، اصلاً تردید نکنین و بیاین پیشم. اقامتگاهِ من تو برجِ سپیدهدمه.»
اقامتگاه... معلومهجونِ که اونبردیم عوضی «اقامتگاه» داره...
با این حرف، کاستر رفت و سانیتونستن بالاخره توانست سراغِ خورشِ خود برود کهماند تا آن موقع دیگر از دهن افتاده بود.
عالی شد! صبحانه کوفتم شد!
سانی با عصبانیت این را ازخاطرههایی ذهن گذراند و با نگاهش پشتِعالمِ سرِ خفتهٔ قدبلند را سوراخ کرد.
تقصیرِ اونه! همهشسالم تقصیرِ اونه، نهخردهٔ من. آره، قطعاً...
مدتی بعد، سانی با چشمانِ بستهعادی روی تختش دراز کشیده بود. برجِخاندانش غروب غرق در سکوت و آرامش بود.
وقتش بودمیراثدارِ که سایهاش راکامل به گردش بفرستد...
قبلی
بعدی