---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 493: ظهورِ مرگ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 493: ظهورِ مرگ

0

سانی دندان‌قروچه‌ای کرد و نالید؛ حس می‌کرد کلِ بدنش زیرِ فشارِ‌چند​ سردستهٔ هیولاصفتِ اشباحِ گورتپه‌ها دارد آرام‌آرام خرد می‌شود. یکی از بازوانش‌نمی‌توانست​ به بدنش فشرده شده بود و دیگری هم همین‌طور... اما به‌سختی.

فقط اگر می‌توانست آزادش کند...

اما هر چقدر هم‌بماند​ که تلاش می‌کرد، چنگِ تایرنت‌شدن​ بیش از حد قوی بود.

...در آن سو در سالنِ ورزش، جانورِ ترسناک داشت به سمتِ‌بازتاب​ بچه‌های بی‌دفاع یورش می‌برد. آرواره‌اش کاملاً باز بود و درخششِ سرخِ شعله‌های‌فلج​ شبح‌واری که در چشمانش می‌سوخت، روی نیش‌های تیز و دندانه‌دارش بازتاب می‌یافت.

مستقیم به سمتِ رین می‌آمد و‌می‌یافت​ تنها چند لحظه فاصله داشت تا‌لحظه​ آرواره‌اش را روی گلوی او ببندد.

از ترس فلج شده بود؛‌این‌قدر​ با استیصال دلش می‌خواست فرار‌خوب​ کند، اما نمی‌توانست تکان بخورد.

یعنی قرار بود‌انسان​ این‌طوری بمیرد؟ نه،‌بزدل​ نه... امکان نداشت!

اما واقعیت همین بود...

ناگهان، جرقه‌ای از احساسی‌دندانه‌دارش​ عجیب و تاریک در‌رین​ قلبِ رین شعله‌ور شد.

بمیرم؟ نه...‌قوی‌تر​ نه این‌طوری...‌حداقل​ زیرِ بار نمی‌رم!

مگر شمشیری در دست نداشت؟

حتی اگر آن موجود قرار بود او را ببلعد، رین مصمم بود درست‌مستقیم​ همان‌طور که آموزش دیده بود، در حالِ مبارزه بمیرد. قرار بود انسان بماند،‌می‌خواست​ نه حیوانی بزدل که فقط به دردِ طعمه شدن برای جانوری قوی‌تر می‌خورد.

حداقل این‌قدر‌نیش‌های​ به پدر و‌بازتاب​ مادرش بدهکار بود.

رین با اینکه خوب می‌دانست شمشیرِ تمرینیِ کُندش قرار نیست جلوی یک موجودِ‌تمرینیِ​ کابوس را بگیرد، با لجاجت سعی کرد آن را بالا بیاورد. با وجود اینکه‌افکارش​ ذهنش وحشت‌زده و افکارش آشفته بود، بدنش ساعت‌های بی‌شمار تمرین را به یاد آورد...

هرچند که این‌انسان​ کار قرار نبود هیچ‌دردِ​ فایده‌ای برایش داشته باشد.

سگِ شکاری دیگر آن‌قدر نزدیک شده بود‌روی​ که می‌توانست تمامِ جزئیاتِ وحشتناکِ پوزهٔ زشت‌رین​ و آروارهٔ کف‌کرده‌اش را ببیند. راهِ فراری نبود...

بی‌انصافيه! این بی‌انصافيه...

این فکرِ بچگانه در ذهنش نقش بست؛‌مادرش​ همان‌طور که بی‌شک درست پیش از کشته‌کُندش​ شدن، در ذهنِ آدم‌های بی‌شماری نقش بسته بود.

...و بعد، اتفاقِ عجیبی افتاد.

در تاریکی، کنارِ موجودی که‌چشمانش​ یورش برده بود، ناگهان دو‌دندانه‌دارش​ نورِ زیبای ارغوانی روشن شد.

لحظه‌ای بعد، تیغهٔ تاریکِ شمشیرِ سنگی و عجیبی‌رین​ از میانِ سایه‌ها درخشید و به‌راحتی گردنِ پلید‌ترس​ را شکافت و سرش را از تن جدا کرد.

سپس سپرِ گردی از جنسی شبیهِ سنگ پدیدار‌بدهکار​ شد و بدنِ بی‌سر را از رین دور‌جلوی​ کرد و نگذاشت حتی یک قطره خون رویش بچکد.

در حالی که رین از شوک خشکش زده بود،‌شدن​ زنی باوقار با زرهِ سیاه و رعب‌آوری از تاریکی‌بدهکار​ بیرون آمد؛ دو شعلهٔ یاقوتی پشتِ نقابِ کلاه‌خودِ بسته‌اش می‌سوخت.

رین هرگز کسی را به‌چشمانش​ این ترسناکی و در عینِ‌دندانه‌دارش​ حال این‌قدر باشکوه ندیده بود.

زن با آرامشی بی‌تفاوت نگاهی به او انداخت و بعد چرخید تا به‌راحتی سگِ‌گلوی​ شکاریِ دیگری را با شمشیرِ سنگی‌اش به سیخ بکشد، و سپس یکی دیگر را با‌امکان​ ضربه‌ای سریع و بی‌رحمانه دو نیم کرد. انگار گوشتِ پلیدها هیچ مقاومتی در برابرش نداشت.

سه تا... اون‌می‌خورد​ همین الان سه تا‌مادرش​ موجودِ کابوس رو کشت...

و نه‌تنها این، بلکه آن‌ها را‌بزدل​ در عرضِ یک ثانیه، با خونسردی‌قوی‌تر​ و راحتیِ تمام از پای درآورد.

اون... اون کیه؟

رین پیش از آنکه بفهمد‌بازتاب​ دارد چه می‌کند، صدای خودش‌تنها​ را شنید که آرام گفت:

«تو کی هستی؟»

شوالیهٔ زیبا پاسخی نداد و تنها میانِ‌دردِ​ بچه‌ها و هیولاهای در حالِ پیشروی ایستاد؛‌حداقل​ پشتش چون دیوارِ سنگی صاف و استوار بود.

رین به آن قامت خیره ماند؛‌می‌سوخت​ حس می‌کرد هیچ‌چیز نمی‌تواند از سدِ‌می‌یافت​ این جنگجوی ترسناک و کم‌حرف بگذرد.

ناگهان اشتیاقی‌نیش‌های​ سوزان در‌دندانه‌دارش​ دلش شعله کشید.

نمی‌دانست شوالیهٔ سیاه و مهیب انسان‌پدر​ است، جان است، یا یک موجودِ کابوسِ‌تمرینیِ​ عجیب. اما یک چیز را خوب می‌دانست...

قوی... می‌خوام یه‌انسان​ روز قوی بشم.‌بزدل​ قوی مثل اون...

جلوی دروازه، سانی در چنگالِ آهنینِ تایرنتِ سقوط‌کرده داشت خفه می‌شد.‌چند​ هر لحظه به آن سه چشمِ سرخ و سوزان نزدیک‌تر می‌شد و‌تکان​ حس می‌کرد جان از تنش کشیده می‌شود؛ ذهنش در آستانهٔ فروپاشی بود.

آخه... چی...

باید کاری از دستش برمی‌آمد... حقه‌ای که‌دردِ​ بتواند با آن خودش را برهاند. خاطره‌ای‌حداقل​ که احضار کند، افسونی که به کار بیندازد...

اما هرچه‌سرخِ​ تقلا کرد،‌شبح‌واری​ بی‌فایده بود.

چشمانِ سانی رفته‌رفته سیاهی می‌رفت.

لعنتی! باید...

اگر دست‌هایش باز بود، می‌توانست نگاهِ بی‌رحم را احضار کند، اما نبود. می‌توانست ردایِ جهانِ زیرین را‌مادرش​ چنان سنگین کند که تایرنت نتواند بلندش کند، اما ردا همین حالا هم تا جایی که [پرِ‌وجود​ حقیقت] اجازه می‌داد سنگین شده بود، به سنگینیِ یک کوهِ کوچک... دیگر چه چیزی در بساط داشت؟!

سانی چیزی نمانده بود به‌چشمانش​ وحشت بیفتد که... ناگهان تغییری‌دندانه‌دارش​ نامحسوس در جهان رخ داد.

به‌راحتی می‌شد نادیده‌اش گرفت؛ بیشتر یک حس بود‌رین​ تا تغییری واقعی. سانی تنها به این دلیل‌ترس​ متوجهش شد که به‌طرز عجیبی برایش آشنا بود.

...انگار تمامِ‌قوی‌تر​ دنیا ناگهان چند‌این‌قدر​ درجه سردتر شد.

اما چرا؟

پیش از آنکه بتواند به معنای این‌روی​ تغییرِ نامحسوس فکر کند، چیزی در هوا برق‌می‌آمد​ زد و ناگهان راهِ نفسِ سانی باز شد.

می‌توانست نفس بکشد چون... چون دستی که او‌رین​ را گرفته بود دیگر به بدنِ تایرنت وصل‌ترس​ نبود؛ بازو از آرنج به‌تمیزی قطع شده بود.

چی...

سانی به زمین افتاد و غلت زد. فواره‌ای از خونِ‌برای​ جوشان از کندهٔ دستِ سرکردهٔ اشباح بیرون زد، بخار شد‌خوب​ و به ابری از مهِ سرخ و سوزان تبدیل گشت.

الان چی شد؟

هنوز گیج بود. به‌زحمت روی پا‌می‌یافت​ ایستاد و دید کسی روی تکه‌ای‌لحظه​ از آوار در کنارش فرود آمد.

زنی زیبا بود که به نظر می‌رسید در اواخرِ دههٔ بیستِ زندگی‌اش‌شمشیرِ​ باشد. یونیفرمی آبی‌تیره با سردوشی‌های نقره‌ای و چکمه‌های چرمی به تن داشت؛‌وجود​ موهای کوتاهش به سیاهیِ پرِ کلاغ بود و پوستش به سفیدیِ برف.

چشمانِ آبیِ یخی‌اش‌انسان​ از ژرف‌ترین نقاطِ دوزخی‌دردِ​ یخ‌زده هم سردتر بود.

زن در دست نیزه‌شمشیری تیره‌چشمانش​ داشت و قطراتِ خونِ جوشان‌دندانه‌دارش​ روی تیغهٔ باریکش به‌سرعت یخ می‌بست.

شبیه... شبیه خودِ مرگ بود.

استاد جت!

بله، او‌مبارزه​ دروگرِ روح،‌بماند​ جت بود.

...نیروی کمکی‌سرخِ​ از راه‌شبح‌واری​ رسیده بود.

ناولها | novelha.net