---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1343: تاجِ سپیده‌دم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1343: تاجِ سپیده‌دم

0

عرشهٔ زنجیرشکن تاریک بود و تنها با نورِ رنگ‌پریدهٔ آبِ‌کم‌وبیش​ رنگین‌کمانی که آن پایین سوسو می‌زد روشن می‌شد. درخششِ رودِ‌دایرهٔ​ بزرگ در شب معمولاً زیبا بود، اما امروز شبح‌وار جلوه می‌کرد.

البته تاریکی سانی را‌نمی‌توانست​ آزار نمی‌داد، اما باید‌چون​ به فکرِ نفیس هم می‌بود.

شاید بهتر‌استفاده​ باشه چند فانوس‌فعلاً​ گوشه‌وکنارِ کشتی بذاریم.

نورِ فانوس‌ها احتمال داشت موجوداتِ کابوس را به خود جلب‌کمی​ کند، اما این مسئلهٔ چندان مهمی نبود؛ نه اینکه از‌آن‌قدر​ پلیدها واهمه نداشته باشند، بلکه جلب‌توجهِ آن‌ها کم‌وبیش اجتناب‌ناپذیر بود.

سانی درحالی‌که به زمانِ‌واهمه​ اولین نبردشان فکر می‌کرد،‌جلب‌توجهِ​ به پاشنهٔ کشتی نزدیک شد.

نفیس هنوز در دایرهٔ رونی ایستاده بود و پاروی هدایت‌فعلاً​ را در دست داشت. خاطره‌ای درخشان روی عرشه کنارِ پاهایش بود‌واقع​ که جزیرهٔ کوچکی از نورِ گرمِ نارنجی در اقیانوسِ تاریکی می‌ساخت.

در آن نورِ نارنجی، چهرهٔ زیبایش رنگ‌پریده و‌نداشت​ بی‌جان بود. تمامِ روز کشتی را هدایت کرده‌واقع​ بود و خستگیِ انباشته داشت کارِ خودش را می‌کرد.

به صدای باد‌استفاده​ گوش سپرد تا‌فعلاً​ جهتش را بسنجد.

داره از آینده می‌وزه.

سانی قدم در نور گذاشت، لبخندی زد‌استفاده​ و به پارو اشاره کرد: «برو استراحت‌کمی​ کن. از اینجا به بعدش با من.»

هنوز نمی‌توانست از جادوی نام‌ها استفاده کند، اما چون‌کمی​ باد موافق بود، زنجیرشکن فعلاً نیازی به پشتیبانیِ آن نداشت.‌آن‌قدر​ کمی افتِ سرعت قرار نبود آن‌ها را زیاد عقب بیندازد.

در واقع، قدیس و دیو هر دو آن‌قدر باهوش‌نداشت​ بودند که کشتی را در مسیر نگه دارند. با‌قدیس​ این حال، سانی ترجیح می‌داد فعلاً بگذارد نگهبانی بدهند.

نفیس چند لحظه چهره‌اش را برانداز کرد، سر‌جلب‌توجهِ​ تکان داد و پارو را رها کرد. با‌فکر​ بیرون رفتنِ او از دایرهٔ رونی، سانی واردش شد.

سانی گفت: «صبر کن.»

دستش را گرفت و چند‌فعلاً​ لحظه مکث کرد. نفیس با‌افتِ​ حالتی ناباورانه به او خیره شد.

«اون خاطره‌ت، تاجِ‌استفاده​ سپیده‌دم. می‌تونی چند روز‌نیازی​ به من قرضش بدی؟»

نفیس ابرو‌اینکه​ بالا انداخت:‌واهمه​ «باشه، چرا؟»

سانی شانه بالا انداخت: «می‌خوام ببینم می‌تونم یکم ارتقاش‌موافق​ بدم یا نه. البته زیاد امیدوار نباش... احتمالاً تهش‌زیاد​ هیچ اتفاقی نمی‌افته. ولی حداقل ارزشِ امتحان کردن رو داره.»

نفیس چند لحظه تردید کرد.‌فعلاً​ سپس، جرقه‌ای از انرژی از دستِ‌سرعت​ او به دستِ سانی منتقل شد.

طلسم زمزمه کرد،‌استفاده​ با صدایی که‌فعلاً​ مثلِ همیشه مرموز بود:

[خاطره‌ای به دست آمد: تکهٔ سپیده‌دم.]

سانی لبخند زد: «ممنون. حالا برو استراحت‌پشتیبانیِ​ کن. قول می‌دم اگه یه وحشتِ مغاکی‌عقب​ از زیرِ موج‌ها بهمون حمله کرد بیدارت کنم.»

نفیس با چهره‌ای گرفته به‌موافق​ او خیره شد: «...می‌دونستی می‌تونستی‌کمی​ فقط بگی "خوابای خوب ببینی"؟»

سانی پوزخند زد:‌پلیدها​ «آره، می‌دونم. ولی این‌طوری‌بلکه​ که دیگه لطفی نداره.»

نفیس سر تکان داد، دستِ خنکش را از دستِ او‌فعلاً​ بیرون کشید، خاطرهٔ درخشان را برداشت و رفت. سانی مدتی‌بیندازد​ همان‌جا در تاریکی ایستاد و به جای خالیِ او خیره ماند.

سپس آهی کشید، نگاهی به‌فعلاً​ دستِ خالی‌اش انداخت و آن‌افتِ​ را روی پاروی هدایت گذاشت.

«آه. کشتیرانی روی رودی‌چون​ از خونِ یه تایتانِ‌پشتیبانیِ​ نامقدس تو تاریکی، چقدر سوت‌وکوره...»

با این حرف،‌پلیدها​ سانی تکهٔ سپیده‌دم‌باشند​ را احضار کرد.

نوارِ ساده‌ای از فلزِ درخشان در دستِ آزادش ظاهر شد که با تک‌نگینی تزیین شده بود. تاجِ‌قرار​ سپیده‌دم در نگاهِ اول چندان چشمگیر به نظر نمی‌رسید. بیشتر ساده بود تا مجلل... با این حال،‌نگهبانی​ همان حلقهٔ ساده دلیلِ این بود که سانی، اعضای دسته و آتش‌بانان توانسته بودند از ساحلِ فراموش‌شده برگردند.

تنها افسونش فوق‌العاده قدرتمند بود. تکهٔ سپیده‌دم تمامِ خاطره‌های شعاعِ بزرگی در‌قرار​ اطرافش را تقویت می‌کرد. پیش‌تر در ساحلِ فراموش‌شده، این تقویت چنان قوی‌دارند​ بود که کشندگیِ سلاح‌های بیدارِ ارتشِ رؤیابین را به سطحِ سلاح‌های عروج‌یافته می‌رساند.

با توجه به اینکه هیچ محدودیتی برای تعدادِ خاطره‌های‌نداشت​ تحتِ تأثیرِ تاجِ سپیده‌دم وجود نداشت، این موهبتی باورنکردنی‌قدیس​ به شمار می‌رفت. تازه این افسون از نوعِ منفعل بود.

به همین شکل‌پلیدها​ توانسته بودند پلیدهای سقوط‌کرده‌بلکه​ را از پای درآورند.

متأسفانه، با قوی‌تر شدنِ نفیس و متحدانش و به دست آوردنِ تجهیزاتِ بهتر پس از فرار از ساحلِ فراموش‌شده، کاراییِ‌بیندازد​ آن رفته‌رفته کمتر شد. تکهٔ سپیده‌دم هنوز هم می‌توانست خاطره‌های عروج‌یافته را تا حدِ زیادی تقویت کند، اما اصلاً در حدی‌رها​ نبود که آن‌ها را به یک رتبهٔ کاملاً جدید ارتقا دهد. تأثیرش روی خاطره‌های متعالی حتی از این هم ناچیزتر بود.

با توجه به نوعِ دشمنانی که سانی و‌نداشت​ اعضای دسته باید در کابوسِ سوم با آن‌ها‌واقع​ روبه‌رو می‌شدند، این تقویت تقریباً به چشم نمی‌آمد.

اما چه می‌شد اگر خودِ‌موافق​ تاجِ سپیده‌دم را از خاطره‌ای‌کمی​ عروج‌یافته به خاطره‌ای مطلق ارتقا می‌داد؟

سانی شک داشت که بتواند تغییری بی‌نقص ایجاد کند. اما حتی اگر موفق می‌شد‌اولین​ با تعبیهٔ یک خردهٔ روحِ مطلق، قدرتِ تکهٔ سپیده‌دم را به سطحِ یک خاطرهٔ‌روی​ متعالی برساند، باز هم شانسِ پیروزیِ آن‌ها در برابرِ موجوداتِ کابوسِ اعظم بسیار بالا می‌رفت.

پیش از این،‌بعدش​ حتی جرئت نمی‌کرد چنین‌استفاده​ کاری را امتحان کند...

اما حالا دو برتری داشت. اولین مورد، جهشی‌نداشت​ بود که مطالعهٔ ردایِ آنانکه به او داده‌واقع​ بود. دومین مورد، ماهیتِ خودِ تاجِ سپیده‌دم بود.

اولین باری که نفیس از آن استفاده کرد، سانی دید که بافتِ خاطره‌هایش درخشان‌تر شد و هر‌واقع​ گره و رشتهٔ اثیری نوری روشن‌تر از خود ساطع کرد. این تقویت یا خاطره‌ها را با نیروبخشیدن‌برانداز​ به بافتشان قوی‌تر می‌کرد، یا بافت‌ها را محکم‌تر می‌ساخت تا در برابرِ قدرتِ افزایش‌یافتهٔ خاطره‌ها دوام بیاورند.

در هر صورت،‌پلیدها​ نتیجه یکسان بود.‌باشند​ رشته‌های جوهر مستحکم‌تر می‌شدند.

اولین خاطره‌ای هم که تکهٔ سپیده‌دم تقویت می‌کرد، خودش بود. بافتِ‌نیازی​ آن همیشه با تأثیرِ خودش تقویت می‌شد... شاید به همین دلیل‌قدیس​ بود که این خاطرهٔ عروج‌یافته می‌توانست چنین قدرتِ نامعقولی داشته باشد.

بنابراین، برای سانی کم‌وبیش خاطره‌ای بی‌نقص بود تا پیوند زدنِ خردهٔ مطلق را روی‌عقب​ آن امتحان کند. نگرانیِ اصلی‌اش این بود که رشته‌های بافته‌شده از جوهرِ ضعیف‌تر نتوانند بارِ‌نگهبانی​ هدایتِ انرژی‌های برتر را تحمل کنند، اما چه می‌شد اگر با همان انرژی‌ها بادوام‌تر می‌شدند؟

بافتِ تاجِ سپیده‌دم برای اینکه بتواند‌فعلاً​ آن را از نو بسازد بسیار پیچیده‌قرار​ بود، اما تغییر دادنش فرق می‌کرد... احتمالاً.

تا نگاهی‌اینکه​ نمی‌انداخت، چیزی‌واهمه​ دستگیرش نمی‌شد.

سانی ادراکش را تغییر داد و به فلزِ درخشان خیره شد‌نیازی​ تا بافتِ زیرینِ خاطرهٔ تکه را تشخیص دهد. طولی نکشید که ملیله‌ای‌دیو​ باورنکردنی از رشته‌های اثیری جلوی چشمانش ظاهر شد که در تاریکی می‌درخشید.

در حالی که پارو را‌فعلاً​ در دست داشت، لبخندِ حسرت‌باری‌افتِ​ زد و نفسِ عمیقی کشید.

«بریم سراغِ کار...»

ناولها | novelha.net