چپتر 1699: برداشتهای اول
0نفیس و افی با تعجب بهنداشتند او خیره شده بودند. سانی لبخندش رااشتباهی حفظ کرد و در دل ناسزا گفت.
طی سالها، به نقصش عادت کرده بود و این روزها بهندرتبگم او را در دردسرِ واقعی میانداخت. به همین دلیل کمی خیالشپایتختِ راحت شده بود و هنگام گفتگو به خودش آزادیِ عملِ بیشتری میداد.
این واقعیت هم بود که دلیلِاشتباهی اصلیِ خطرناک بودنِ نقصش، یعنی نامِدیده راستینش، حالا از بین رفته بود.
اما هنوزایجاد چیزهایی بودبرای که نباید میگفت!
«گندش بزنن.»
سانی لحظهای سکوتاینقدر کرد و بعدگذاشت با آرامش گفت:
«شاید بانو نفیس بهکنارِ یاد نیارن، اما ما دربرای واقع قبلاً همدیگه رو دیدیم.»
اگر میپرسید کِی یا کجا، بسیاربار دردسرساز میشد، پس پیش از آنکه نفیسفکر یا افی بتوانند بپرسند، خودش ادامه داد:
«ما اواخرِ لشکرکشی،البته دیدارِ کوتاهی درنداشتند قطبِ جنوب داشتیم.»
هر دو جمله حقیقت داشت و از آنجا که بدونِ پرسشِ آنها خودش این حرفها راخجالت پیش کشیده بود، سؤالی در کار نبود که توضیحِ دقیقتری بطلبد. البته، این جملهها به همبهیادماندنی ربطی نداشتند و با وجود اینکه هر کدام واقعیت داشتند، در کنارِ هم برداشتِ اشتباهی ایجاد میکردند.
اینکه سانی برای اولینکنارِ بار نفیس را درمیکردند قطبِ جنوب دیده است.
نفیس ابرویی بالا انداخت.
«واقعاً؟ فکربطلبد کنم کسیجملهها رو که اینقدر...»
جملهاش را ناتمام گذاشت،جملهاش لحظهای سکوت کرد ویکنواخت بعد با لحنی یکنواخت افزود:
«بهتره بگم،کدام کسی روکنارِ به یاد میآوردم.»
«ها؟»
لحن وبطلبد بیانش کمیجملهها عجیب بود.
سانی خودشکسی را بهجملهاش خجالت زد.
«اوه... همون روزی بود که پادشاهِ شمشیرها از پایتختِ محاصرهٔ ربعِ جنوبی دفاع کرد. با توجهانداخت به اتفاقاتِ دیگهای که در جریان بود، شاید برای بانو نفیس خیلی بهیادماندنی نبوده باشه. خب،بیانش من هم از سر تا پا گِلی بودم، برای همین هر کسی برای شناختنم به دردسر میافتاد...»
چند لحظه بهمیکردند او خیره ماندبار و بعد ناگهان پرسید:
«دیدنِ منبطلبد برای توجملهها خیلی بهیادماندنی بود؟»
سانی لحظهای خشکش زد.
«آخه این چه سؤالیه؟»
آن دیدارشان... بله، کاملاً بهیادماندنی بود. در واقع، مثلِ داغی در ذهنش حک شدهکنم بود و حتی بعد از اینهمه سال هنوز چرک میکرد. هر چه نباشد، همان لحظهخجالت بود که فهمید وجودش از قلبِ تمامِ کسانی که او را میشناختند پاک شده است.
اولین دیدارِ واقعیشان هم در ذهنش تازه بود. آن زمان، روی پلِ جلوی آکادمی... جذبِ این شده بود که نفیسِ جوان چقدربالا گوشهگیر و از دنیا بریده به نظر میرسید؛ همانطور که با آرامش و با هدفون روی گوشش آنجا ایستاده بود. همچنین حسِروزی خویشاوندیِ ظریفی با او پیدا کرده بود، چون نفیس تنها خفتهٔ دیگری بود که مثلِ خودش گرمکنِ استانداردِ پلیس را به تن داشت.
سانی لبخند زد.
«برای من... فراموشنشدنی بود.»
نفیس لحظهای کوتاه نگاهش رااولین روی او نگه داشت وبالا بعد به جای دیگری خیره شد.
سپس، گوشهٔبطلبد لبش کمیجملهها بالا رفت.
اما یک ثانیهاینقدر بعد، جیغِ هیجانزدهٔ افیلحنی حرفشان را قطع کرد:
«من... منکدام دیگه نمیتونم! شمابرداشتِ دوتا خیلی بامزهاین!»
خندید، بعد برای خودش شرابِ بیشتری ریخت واست بیرحمانه به بشقابِ تنقلات حمله کرد. در حالیاینقدر که میجویید، نگاهش روی تختههای کفِ عرشه افتاد.
افی کمی مکثالبته کرد و بعدنداشتند با کنجکاوی پرسید:
«راستی، استادکسی سانلس... انگارجملهاش امروز سایه نداری؟»
سانی ردِ نگاهش را گرفت و متوجه شد که سایهٔ نفیس کاملاً تنهاست وابرویی به رنگِ سیاه روی تختههای کف نقش بسته است. هر چه نباشد، دلگیر در حالِبگم حاضر بهعنوانِ آواتار عمل میکرد و آگاهیِ سانی را برای کمک به آیکو هدایت میکرد.
سانی بیتفاوت شانهای بالا انداخت.
«اوه. انگاربطلبد یه جاییجملهها جا گذاشتمش.»
دیده شدن بدونِ سایه هنگامِ قدم زدن با نفیس یابهتره اینجا روی قایق مشکلِ بزرگی نبود، اما وقتی به قلعه میرسیدند...شمشیرها ترجیح میداد ماهیتِ عجیبِ سایهاش را بهعنوانِ رازی محافظتشدهتر نگه دارد.
«چه کار کنم؟»
سانی لحظهای درنگ کرد، بعد از مهارِ سایه استفاده کرد تا یکی از سایههای وحشیِ روی قایق را فرابخواند. بعد ازیکنواخت اینکه سایه روی عرشه سُر خورد و به پاهایش چسبید، در حالی که از تصورِ بازی کردنِ نقشِ سایهٔ خودِ سروردیگهای غرق در هیبت و احترام شده بود، سانی به آن شکل داد تا شبیهِ خطوطِ بدنش شود و سر تکان داد.
«اینطوری بهتره؟»
افی چند بار پلک زد.
«حقّهٔ باحالیه! راستی... پس تو هم توی قطبِمیکردند جنوب بودی؟ فکر نکنم تا حالا فرصت شده باشهواقعاً بپرسم. تو هم از اون سربازای عادیِ ارتش بودی؟»
سانی آهی کشید.
«فکر کنم. البته چیزِ خاصی نبود... قطعاً ارزشِ پز دادن نداره. قبل ازاشتباهی اینکه سر از یه کابوس دربیارم، یه پستِ بیدردسر توی فرماندهیِ ارتش داشتم. وقتیکسی برگشتم، دیگه کاری نمونده بود جز اینکه سوارِ یه کشتی بشم و فرار کنم.»
سانی حرفی از این نزد که پیش از گرفتنِ پستِ فرستادهٔ ویژهٔ حکومت در خاندانِ دلاوریخجالت که رسماً به فرماندهیِ ارتش وابسته بود، عضوِ گروهانِ نامنظمِ اول و یگانِ شناساییِ ویژه بودهبهیادماندنی است. میخواست همه باور کنند که در آن ماشینِ عظیمِ نظامی، فقط یک کارمندِ پشتمیزنشین بوده است.
این خیلی بیشتر به شخصیتِ بیخطرش میخوردایجاد تا اینکه بهعنوانِ افسری پرافتخار شناخته شود کهبالا در مرگبارترین میدانهای نبردِ کارزارِ جنوب جنگیده بود.
افی آرام سر تکان داد.
«خطِ مقدم، فرماندهیِ ارتش... همهش یکیه. هر کسیاینکه سهمِ خودش رو انجام داد. هر کی از اوناولین جهنم جونِ سالم به در برده باشه، شایستهٔ احتراممه.»
بعد، نیشش باز شد.
«ما همرزمیم! پس دفعهٔ بعد که اومدم توی تجارتخانهٔ درخشان غذا بخورم، نظرتاست راجع به یه تخفیفِ نظامی چیه؟ از یه سرباز به سربازِ دیگه... صبریکنواخت کن، اصلاً تخفیفِ خانوادگی چطوره؟ من و شاهزاده عملاً خواهریم! مگه نه نف؟»
با انتظارایجاد به نفیسبرای نگاه کرد.
نفیس لحظهای ساکتالبته ماند و بعد باوجود لحنی بینهایت یکنواخت گفت:
«نمیشناسمش.»
افی باکدام حالتی خیانتدیده بهبرداشتِ او خیره شد.
بعد، بلند زمزمه کرد:
«بیخیال نف. هوای خواهرت رو داشتهنداشتند باش! زودتر با این یارو ازدواجبرداشتِ کن تا بتونم یه پولی پسانداز کنم...»
چشمِ نفیس کمی پرید.
قایق روی دریاچه شناور بود و آرام به قلعه نزدیک میشد.انداخت گفتگو روالِ طبیعیِ خود را طی میکرد و افی هم بعد ازبهتره اینکه حسابی دلی از عزا درآورد، کمی... دست از سربهسر گذاشتنشان برداشت.
قرار نبود سانی از سازوکارِ درونیِ حصار چیزِ زیادیکدام بداند، برای همین بیشتر ساکت ماند و گذاشت آنبار دو زن بعد از مدتی بیخبری، با هم اختلاط کنند.
افی به عقب تکیهجملهاش داده بود و با حالتیافزود حسرتبار به آب نگاه میکرد.
«...بههرحال، وقتِ زیادی برای تلف کردن ندارم. بهمحضِ اینکه برسیم به قلعه،دیده آدمها رو جمع میکنم و برمیگردونمشون به پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی. تویگذاشت ربعِ غربی دردسر درست شده... دوباره. میترسم این دفعه یه مدتی نباشم.»
نفیس اخم کرد؛میکردند رگهای از نگرانیبار در چهرهاش پیدا بود.
«اوضاع چقدر خرابه؟»
افی خندید.
«اونقدر خراب که دارن جت رو هم میفرستن. همین باید کلِ قضیهدیده رو دستت بیاره. اوه... ببخشید استاد سانلس. مزرعهٔ جانور قراره چند هفته یالحنی شاید هم چند ماه از حصار بره. باید یه تأمینکنندهٔ جدید پیدا کنی.»
سانی سر تکان داد.
«مشکلی نیست. نگرانش نباش.»
راههای دیگری برای تهیهٔ موادِ اولیه داشت، هرچند به تازگی و خوشمزگیِ چیزهاییلحن نبود که شوهرِ افی پرورش میداد. تجارتخانهٔ درخشان هم باید خدماتِ غذاییاش را کمتوجه میکرد، چون خودش قرار بود درگیرِ دنبال کردنِ نفیس و ساختنِ یک خاطره باشد.
افی لبخند زدداشتند و بعد بهاشتباهی نفیس نگاه کرد.
«تو چطور؟ بعدشمیکردند کجا میری؟ باورمبار نمیشه اون حر...های دلاوری...»
نگاهی به سانیالبته انداخت و بعدنداشتند حرفش را اصلاح کرد:
«...که اون ریشسفیدهایاینقدر دانایِ دلاوری بذارنگذاشت مدتِ زیادی استراحت کنی.»
نفیس لحظهای مکثداشتند کرد و بعد باایجاد لحنی آرام جواب داد:
«فکر کنمایجاد برگردم بهبرای گورِ خدا.»
زنِ شکارچیبطلبد ناگهان هیجانزدهجملهها به نظر رسید.
«اوه، راستی! حتماًاینقدر دیدیش! اون قدیسِ مرموز،لحنی سرورِ سایهها... چهجور آدمیه؟»
سانی ناگهان سراپا گوش شد.