چپتر 25: بقا در طبیعت
0پس دخترِ مونقرهای، نفیس، هم در کابوسِ اولش نامِ راستین گرفته بود. سانی برایمتوجه گرفتنِ نامِ خودش، با وجودِ داشتنِ سرشتی کاملاً بیفایده، مجبور شده بود با قهرمان وماجرا شاهِ کوه دستوپنجه نرم کند؛ کارِ غیرممکنی که ظاهراً طلسم را بسیار راضی کرده بود.
یعنی اونبودند چطور مالِهیجانزدهشان خودشو گرفته؟
خفتههای داخلِ کافهتریا از شنیدنِ این دستاورد زبانشان بند آمده بود. با حیرت، ترسبشناسه و تحسین به صفحه خیره شده بودند. سانی با شنیدنِ پچپچهای هیجانزدهشان، میلِ کودکانهایفنجانی در خود حس کرد که فریاد بزند: «من هم همینطور! من هم یکی دارم!»
اما البته که ساکت ماند.
نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد چشمانِ کاستر روی صفحه قفل شده است. حالتِ عجیبکاستر و گرفتهای در چهرهٔ آن جوانِ شوخطبع به چشم میخورد. اما نکتۀ عجیب ماجرا این بودخطی که تا جایی که سانی میدید، کاستر به خطی که نامِ راستین را نشان میداد نگاه نمیکرد.
در عوض، به خطی خیره شده بود که نامِفریاد «نفیس» روی آن نوشته شده بود؛ انگار نامِ واقعیِ دختراطراف برایش بیشتر از نامی که طلسم داده بود معنا داشت.
جالبه. همدیگه رو میشناسن؟
چرا یه میراثدارِ بلندمرتبه باید کسی رواصلاً بشناسه که با گرمکنِ پلیس اومده آکادمی؟دید اصلاً حالا که حرفِ نفیس شد... خودش کجاست؟
سانی نگاهی به اطرافِ کافهتریا انداخت و خیلی زود دخترِ مونقرهای را دیدانداخت که بیسروصدا با فنجانی قهوه در دست گوشهای نشسته بود. توجهِ چندانی بهچشم هیاهو نداشت و ظاهراً غرق در افکارش بود. چشمانِ خاکستریاش جدی و بیتفاوت بود.
«یه خفتهبودند با نامِهیجانزدهشان راستین؟ غیرممکنه!»
«از نظرِ تئوری ممکنه. فکر کنم لبخندِهمدیگه آسمان هم نامِ راستینش رو توی کابوسِبشناسه اول گرفت. ولی خب آره، منم شک دارم...»
«شاید تو مصاحبه دروغ گفته؟»
«احمقی؟ اگه گول زدنِ مدیرا بهدارم این راحتی بود که اون منحرفِاطراف روانیِ دیروزی الان باید نفرِ اول میشد!»
صورتِ سانی در هم رفت.
منحرفِ روانی، هان...
«خب چرا از خودش نمیپرسیم؟»
ناگهان سکوتِ کرکنندهای در کافهتریا حاکم شد. با این پیشنهاد، خفتههانگاهی ساکت شدند و برگشتند تا به نفیس خیره شوند. با اینگرفتهای حال، انگار هیچکس جرئت نداشت قدمِ اول را بردارد و جلو برود.
سرانجام نفیس که متوجهِ نگاههامیلِ شده بود، سرش را بالابزند آورد و با تعجب نگاهشان کرد.
«همم. چیه؟»
حتی کاسیا، دخترِگرمکنِ نابینا هم بهآکادمی سمتِ صدایش چرخید.
چند لحظه بعد،بزند کاستر ناگهان جلو رفتاما و تعظیمِ کوتاهی کرد.
«بانو نفیس. من کاستر ازمیلِ خاندانِ هان لی هستم. میبینمبزند که آزمونتون خوب پیش رفته؟»
بانو؟ چرا اینطوری صداشمعنا میزنه؟ تازه خودشم معرفی کرد...چرا پس همدیگه رو نمیشناسن؟ جالبه.
انگار نفیس کمی از این سؤالآکادمی جا خورده بود. پس از کمی مکث،زود لبخندِ روشنی زد و شانه بالا انداخت.
«همینیه که هست.»
کاستر بابودند دستپاچگی لبخندشهیجانزدهشان را جواب داد.
«میفهمم. خیلی خوشحالم کهمعنا سالم برگشتید. اِهم... نه اینکهچرا به تواناییهاتون شک داشته باشم.»
نفیس سر تکان داد.
«ممنون.»
بعد هم دوباره مشغولِ خوردنِ قهوهاش شد؛خود رفتاری که یا نشان میداد مکالمه تمام شده،البته یا اینکه صرفاً حواسش به نگاهِ بقیه نبود.
سانی آهی کشید.
چقدر مرموز.
فکرهای زیادی در سر داشت. با این حال هیچکدام نمیتوانست حواسش رااطراف از مهمترین چیز پرت کند... صبحانه. چند ثانیه بعد، فضای معذبکنندهٔ بینِ کاسترشوخطبع و نفیس را بهکلی فراموش کرده بود و با لذت غذایش را میبلعید.
کلاسِ بقا در طبیعت بزرگ بود، با سلیقه چیده شده بود... و کاملاً خالیاما بود. سانی حتی فکر کرد کلاس را اشتباه آمده، اما بعد چشمش به مدرسِعجیب عبوسی افتاد که پشتِ میزِ چوبیِ پهنی نشسته بود. مدرس با دیدنِ او سرحال آمد.
«بیا تو جوون!»
پیرمردی سرزنده بود با موهای خاکستریِ بههمریخته،اصلاً چشمانی حواسپرت و یک جفت ابروی پرپشتدید که انگار خودبهخود بالا و پایین میپریدند.
«من جولیوسِ بیدارشده هستم.همینطور میتونی معلم جولیوس صدامالبته کنی. بشین، بشین! اسمت چیه؟»
سانی مطیعانه نشست.
«سانلسم.»
جولیوس ابروهایش را بالا داد.
«آه! چه اسمِ شومی. ولی خوبه،دارم خیلی خوبه. هر چی باشه مااطراف قراره با چیزای شومِ زیادی سروکله بزنیم!»
سانی بابودند دقت نگاهیهیجانزدهشان به اطراف انداخت.
«اِهم... ببخشیدنامی معلم. خیلیمعنا زود اومدم؟»
«نه، نه... دقیقاً بهموقع اومدی.»
«دانشآموزای دیگه دیر کردن؟»
مدرس بابودند تحقیرِ عجیبیهیجانزدهشان غُر زد.
«هیچکسِ دیگهای نمیاد. اون وحشیا فقط دوست دارن مشتچرا و شمشیرشون رو تو هوا تکون بدن. خیلی کمنآکادمی آدمای باهوشی مثلِ تو که ارزشِ واقعیِ دانش رو بدونن...»
اوه. پسبشناسه تا اینپلیس حد طرفدار نداشت.
سانی در دل آهی کشید و امیدوارمیشناسن بود از تصمیمش برای رها کردنِ آموزشِگرمکنِ مبارزه به نفعِ این کلاس پشیمان نشود.
«بگو ببینم مردِ جوان... چراپچپچهای از بینِ این همه کلاس،کرد بقا در طبیعت رو انتخاب کردی؟»
پنهان کردنِ دلیلِ اصلیاطرافِ فایدهای نداشت. نه اینکهبیسروصدا سانی اصلاً میتوانست پنهانش کند...
«بیدارشدهای که در طولِ کابوسِ اول ناظرِاومده من بود، استاد جت، بهم توصیه کرد کهزود بیشتر از هر چیزی این درس رو بخونم.»
«توصیهٔ خیلی خردمندانهایه! اونداشت استاد واقعاً میدونه چیچرا مهمه... صبر کن. گفتی جت؟»
چشمانش گرد شد.
«دروگرِ روح جت؟ همون وحشیِ قاتل؟!زود هوم. کی فکرش رو میکرد آدمِ بربرینشسته مثلِ اون ارزشِ دانشِ پیچیده رو بدونه.»
دروگرِ روح؟باید کنجکاویِ سانیبشناسه گل کرد.
«معلم، شماداده استاد جتداشت رو میشناسین؟»
جولیوس پیش از جواببودند دادن، با احتیاط پشتِکودکانهای سرش را نگاه کرد:
«کی دروگرِ روح رو نمیشناسه؟ شاید قدرتمندترین بیدارشده نباشه، اما قطعاً یکی از ترسناکترینهاست.توجهِ دلیلش اینه که توانهای سرشتش کاری به گوشت و بدن ندارن و مستقیماً هستههایفکر روح رو هدف میگیرن. یعنی هیچ زره، مقاومت و محافظِ فیزیکیای نمیتونه جلوشون رو بگیره.»
به جلو خم شد.
«تنها نکتهٔ خوبش اینه که جوونه و بعیدهچرا به این زودیها قدیس بشه، شایدم اصلاً هیچوقتاومده نشه. آره، خوشبختانه احتمالِ ارتقا پیدا کردنش خیلی پایینه.»
سانی پلک زد.
«چرا؟»
جولیوس طوری نگاهش کرد که انگارپلیس سعی داشت بفهمد چطور یک نفرکجاست میتواند تا این حد بیخبر باشد.
«معلومه، به خاطرِ شخصیتِ مشکلدارش! کی حاضره به یه قاتلِ روانی کمککسی کنه تا قدیس بشه؟ برای فتحِ کابوسِ سوم به یه تیمِ فوقالعادهزود از همراهان و کلی پشتیبانی نیاز داری. دروگرِ روح جت اصلاً... صبر کن!»
ناگهان جولیوس اخمخیره کرد و بههیجانزدهشان عقب تکیه داد.
«چرا دارم با تو غیبت میکنم؟ تو برای دونستنِفنجانی این چیزا خیلی جوونی! گذشته از اون، اصلاً توغرق ذاتِ من نیست که پشتِ سرِ بقیه بدگویی کنم!»
من که اینطور فکر نمیکنم.
سانی با کنایه اینداشت را از ذهن گذراند،چرا اما چیزی به زبان نیاورد.
همین حالا هم اطلاعاتِبودند ناب و جالبی ازکودکانهای معلم جولیوس بیرون کشیده بود.
شاید انتخابِ بقاکجاست در طبیعت واقعاًزود کارِ درستی بود.
«برگردیم به برنامهٔکسی درسیِ تو. دیگهپلیس چه کلاسهایی برداشتی؟»
سانی آهی کشید.
«هیچی. تا چهارخیره هفتهٔ آینده، تمامِ تمرکزممیلِ روی بقا در طبیعته.»
جولیوس یک دقیقهٔ تمام به او خیره ماند؛ حیرتِفنجانی محض در چهرهاش موج میزد. سپس، رفتهرفته برقی ازغرق هیجان در چشمانش دوید. در نهایت، لبخندِ پهنی زد.
«عالیه! این فوقالعادهست! تو جوونِ خیلیپلیس باهوشی هستی! اصلاً نگران نباش. توی ایناطرافِ چهار هفته، ازت یه آدمِ نامیرا میسازم...»
کلاسهای سانی با معلم جولیوس دلپذیر و بدونِ تنشِ خاصی شروع شد، اما تنها یک ساعت بعد،البته حس کرد سرش دارد منفجر میشود. حجمِ اطلاعاتِ جدید بسیار زیاد بود و همهٔ آنها برای کسی کهچشم هرگز از محدودههای امن و دیوارکشیدهشدهٔ شهر بیرون نرفته بود، عجیب و دور از ذهن به نظر میرسید.
هر از گاهی، جولیوس از بیاطلاعی و نداشتنِ تجربهٔ سانی دهانش باز میماند. با این حال،هیاهو اخلاقِ خوبی داشت و اشتیاقش برای تدریس بیحدومرز بود. هر زمان که سانی در فهمِ مطلبیراستینش گیر میکرد، با حوصله سرعتش را پایین میآورد و به شاگردش اجازه میداد خودش را برساند.
برنامهٔ درسیای که جولیوس چیده بود عملاً دیوانهوار بود. حجمِ بیپایانی از دانشِ نظری برای یادگیری،دید کلاسهای عملی در واقعیتِ مجازی و دنیای واقعی، و موضوعات و چیزهای عجیبِ بیشماری برای مطالعه وجودغیرممکنه داشت. حتی چند جلسه منحصراً به یادگیریِ اصولِ اولیهٔ چند زبانِ مردهٔ عالمِ رؤیا اختصاص یافته بود!
آخه چرا باید زبانهایداشت جدید یاد بگیرم؟ طلسم کهمیراثدارِ خودش همهچیز رو ترجمه میکنه!
سانی با دلسوزیخیره به حالِ خودش اینهامیلِ را از ذهن گذراند.
اما جولیوس کوتاه نمیآمد.
«طلسم مترجم نیست! فکر میکنی وقت داره پیچیدگیهای زبانِ انسان رو بیان کنه؟ فرض کن توی یه ویرانهفنجانی دنبالِ پناهگاه میگردی و کتیبهای پیدا میکنی که روش نوشته "مرگِ حتمی در پیش است". توی زبانِ رونیممکنه سی تا کلمه برای مرگ وجود داره! فقط با دونستنِ رونها میتونی بفهمی چه نوع خطری در کمینه!»
روزِ اول، تا نزدیکِ غروبِ آفتاب درس خواندند. تازه آن موقع بود که جولیوس تصمیم گرفت سانی رااصلاً مرخص کند. سانی که از نظرِ ذهنی فرسوده شده بود و بابتِ از دست دادنِ ناهار و شامغرق غصه میخورد، تصمیم گرفت فردا با ملایمت اهمیتِ غذا را برای حفظِ تمرکزِ بالا به معلمش یادآوری کند.
پس از بازگشت به اتاقش، روی صندلی افتادکودکانهای و مدتی ماتومبهوت به گوشهای خیره ماند. سپس،اما انگار چیزی یادش آمده باشد، رو به سایهاش کرد.
درسته. قبل ازکجاست شام کارهای زیادیزود برای انجام دادن داشت.
چند ثانیه سایهکسی را برانداز کرد واومده بعد نیشش باز شد.
«ببینم واقعاًداده از دستتداشت چی برمیاد...»