چپتر 1325: مغاکِ بیقانون
0سانی خیلی وقت پیش حسابِ زمان را از دست داده بود... اگر اصلاً زمانی در این مغاکِ خشمگین وجود داشت.کند زوزهٔ باد و غرشِ رعدهای دلخراش در هم آمیخته و همهمهای کرکننده ساخته بود که گوشهایش را به زنگزدن میانداخت. مهِموج جوشان و سیلابِ آب دیدش را کور کرده بود. ریههایش در آتش میسوخت و حس میکرد عضلاتش در آستانهٔ پارگی است.
رساندنِ یک عروجیافته به چنین وضعِ اسفناکی تنها با سختیِ جسمانی کارِ آسانی نبود.دقیقه اما حالا اینجا بود و حس میکرد دارد جان میدهد. با گذشتِ هر ساعت...میانِ یا شاید هر دقیقه... سانی جوهرِ بیشتری مصرف میکرد تا قوایِ تحلیلرفتهاش را جبران کند.
قایقِ کچ همچنان با جریانِ پرخروش کشیده میشد و میانِ امواجِ عظیم میرقصید. مه و تاریکی جهان راناگهان پوشانده بود. او هنوز داشت آب را بیرون میریخت؛ آبی که حالا دورِ مچِ پاهایش موج میزد. ملاقهٔآنسو چوبیای که آنانکه به او داده بود مدتی پیش شکسته و جایش را به کاسهای آهنی داده بود.
«چقدر... دیگه...؟»
سانی مطمئن نبود دارد از خودش چه میپرسد. چقدر دیگر مانده تا از توفانجوهرِ خلاص شوند، یا تا غرق شوند؟ در هر حال، دلش لک زده بود رویامواجِ چیزی سفت... و بیحرکت... بیفتد و استراحت کند. حتی اگر آن استراحت ابدی میبود.
عرشه ناگهان بالا پرید و او افتاد و سرش به کفِ قایقساعت خورد. برای یک لحظه، سانی ستارهها را دید. اما حتی ستارهها همجریانِ وحشیانه میرقصیدند و اسیرِ این توفانِ نفرینشده به اینسو و آنسو پرتاب میشدند.
هیچ جوابی در کار نبود. سعی کرده بود زمان را با سرعتِ بازیابیِ جوهرش اندازه بگیرد، به این امید کهپرید تاجِ گرگومیش به او بگوید کی سپیدهدم و غروب فرا میرسد. اما حتی آن خاطرهٔ اعظم هم تسلیمِ هویوهوسِ زمانِ درهمشکستهکار شد. بدونِ هیچ نظم و منطقی فعال و خاموش میشد و درست مثلِ توفانِ مرگبارِ اطرافشان، عجیب و پرآشوب عمل میکرد.
تنها چیزی که سانی میدانست این بود کهعرشه دستکم یک روز... یا شاید دو روز... از ورودشانبرای به دیوارِ تاریکی میگذشت. هرچند انگار ابدیتی گذشته بود.
تنها معیارِ سانی و نفیس برایاینجا سنجشِ گذرِ زمان، آنانکه بود. هرچند... ایندقیقه موضوع، بهخودیخود، یکی از ترسناکترین چیزها بود.
کاهنهٔ جوان هنوز داشت قایقِ کچ را هدایت میکرد، اما حالا قوز کرده بود وجوهرِ بهسختی پارو را نگه میداشت. با این حال، ظاهرش تغییر کرده بود. اگر پیشتر شبیهِعظیم دختری در اواخرِ سالهای نوجوانیاش بود، حالا بیشتر به کودکی میمانست که نهایت دوازده سال داشت.
آنانکه همیشه جثهٔ کوچکی داشت، اما در این لحظه، بدنش از اینبیفتد هم کوچکتر شده بود. ردای تاریکی که پوشیده بود برای هیکلِ ظریفش بهشکلیخورد خندهدار بزرگ به نظر میرسید، طوری که انگار در چینهایش غرق شده بود.
با این حال، هرگز در وظیفهاش کوتاهیمیبود نکرد و بهرغمِ خشمِ هولناکِ رودِ بزرگ،کفِ قایقِ کوچکشان را روی آب نگه داشت.
...حتی با اینکه سانی میدانست کاهنه چند صد سال سن دارد،ساعت وقتی کودکی را میدید که در برابرِ همان جهنمی که اوهمچنان و نفیس را شکنجه میداد دستوپا میزند، بیاختیار دلش فشرده میشد.
«لعنت بهش،کارِ لعنت بهش،نبود لعنت بهش...»
سانی از روی عرشه بلند شد، دندان غروچه کرد وسفت به خالی کردنِ آب ادامه داد. هرچه کندتر عمل میکرد، قایقِافتاد کچ سنگینتر میشد... و هرچه سنگینتر میشد، خطرِ بیشتری تهدیدشان میکرد.
همین حالا هم معجزه بودحتی که این قایقِ کهنه همچنانبالا در برابرِ بیرحمیِ توفان تاب میآورد.
نمیتوانست خیلیآسانی بیشتر ازاما این دوام بیاورد.
نه فقط به این دلیل که بدنهٔ چوبیِ قایق ممکنمیدهد بود هر لحظه از هم بپاشد، بلکه چون ماهیتِ پرآشوبِجبران توفانِ زمان در اطرافشان هر لحظه وهمانگیزتر و خشنتر میشد.
با وجودِ حبابِ ثباتی که آنانکه دورِ قایق ایجاد کرده بود، میتوانستند آن راحتی حس کنند. سانی حس کرد اشکالِ عجیبی در مه میبیند. گاهی اوقات، حس میکرد بدندید و ذهنِ خودش برای کسری از ثانیه تغییر میکند و بعد به حالتِ قبلیاش برمیگردد.
همین اتفاق داشت برای نفیس هم میافتاد. مطمئن نبود که خیالاتی شده یا نه،کفِ اما قامت و چهرهٔ او هم انگار هر از گاهی تغییر میکرد. انگار موهایپرتاب نقرهایاش هر بار بلندیِ متفاوتی داشت. چهرهٔ زیبایش یک لحظه مثلِ همیشه به نظر میرسید...
بعد، برای کسری از ثانیه به چهرهٔدارد رنگپریدهٔ یک جسدِ غرقشده تبدیل میشد، یا چنانبیشتری میسوخت و زغالی میشد که دیگر قابلشناسایی نبود.
تا پلک میزد، تغییراتنبود ناپدید میشدند و نفدارد به حالتِ عادیاش برمیگشت.
سانی لرزید و به اینحال فکر کرد که نفیس وقتیسفت به او نگاه میکرد، چه میدید.
آیا میدید که صورتش با جای زخمهای بیشمار پوشیده میشودبالا و به نقابی مجنونوار از گوشتِ لتوپاره درمیآید؟ آیا چشمانشدید را میدید که تغییر میکردند و پر از جنونی بیحدومرز میشدند؟
اما حتی ایننبود هم ترسناکترین بخشِاینجا توفانِ زمان نبود.
ترسناکترین بخش... این بود که سانی میتوانست پژواکهایدارد مبهمی را بشنود که با صدایی آشنا زمزمهبیشتری میشدند، انگار که طلسم داشت با او حرف میزد.
حتی آنها هم بیمعنی و درهمپیچیده به نظر میرسیدند،چیزی چنان شکسته که قابلتشخیص نبودند، انگار حتی طلسمِ کابوسناگهان هم از تأثیراتِ این بلای هولناک در امان نبود.
فقط یک بارِ دیگر دیده بود که طلسم اینطور ناتوان شود... در کولوسئومِ سرخ، کهقایق امید آن را ساخته بود. به گفتهٔ آنانکه، توفانهای زمان پژواکهایی از نبردِ نهایی میان دیمونهاجوابی و ایزدان بودند. پس آیا جای تعجب داشت که اقتدارِ طلسمِ کابوس توسطِ آنها مختل شود؟
هرچه نباشد، ازنبود قبل میدانست کهاینجا قدرتِ آن مطلق نیست.
سانی با فشار آوردن به بدنِ فرسودهاش و تقلا برای ایستادگیگذشتِ در برابرِ هجومِ بیامانِ این فاجعهٔ مهیب، ضربهٔ قدرتمندِ بادِ توفانی راهمچنان تاب آورد و مقدارِ دیگری از آب را به بیرونِ قایق ریخت.
«مطلق...»
در میانِ آن توفانِ جهنمی، ناگهان فکریمیبود به ذهنش خطور کرد. برای لحظهای خشکش زدقایق و ناامیدانه سعی کرد نفسش را تازه کند.
«...نکنه طلسمِ کابوس تلاشِاما بافنده برای خلقِ یهجان قانونِ مطلقِ مخصوصِ خودش بوده؟»
چنان از این فکر مبهوت شد که حتی بهجان نظرش رسید توفان برای لحظهای ناپدید شده است. انگار زوزهٔتحلیلرفتهاش باد فروکش کرد و سکوتی کرکننده او را فرا گرفت.
نه...
«چی؟»
واقعاً ناپدید شده بود.
نوری درخشان ناگهان به چشمانِاما سانی زد. هیسی کشید ومیدهد آنها را با یک دست پوشاند.
تکانهای شدیدِخلاص عرشه همغرق فروکش کرد.
«یعنی... فرار کردیم؟!»
سانی دستش رانبود پایین آورد واینجا به افق نگاه کرد.
سپس، باکارِ خستگی روینبود عرشه افتاد.
پیشِ رویشان پهنهای وسیع از آبیدلش کاملاً راکد قرار داشت. فقط آرامبیفتد نبود... در واقع هیچ حرکتی نداشت.
برای اولین بار از زمانیحتی که واردِ کابوسِ سوم شده بودند،پرید رودِ بزرگ از حرکت ایستاده بود.
نورِ درخشانِ خورشید از آسمانِ صاف و لاجوردی میتابید و این چشماندازِ رؤیاگونه را روشن میکرد. پشتِقوایِ سرشان، توفانِ زمان مثلِ دیواری تاریک بالا رفته بود. پیشِ رویشان، در دوردست... همان پرده از تاریکیهنوز قرار داشت. مانندِ مانعی شوم، دایرهٔ وسیعِ آبِ آرام را احاطه کرده بود و از خشم میجوشید.
در این میان، خودِ دایرهٔ آبِ آرام مانندِ آینهایجان کاملاً تخت بود. با انعکاسِ نورِ خورشید میدرخشید، طوریقوایِ که انگار داشتند روی سطحِ ستارهای درخشان شناور میرفتند.
سانی چشمانش را بست،غرق سپس صورتش را باروی هر دو دست پوشاند.
«نه. نه،بیحرکت ما ازاستراحت هیچی فرار نکردیم.»
در عوض،آسانی فقط به چشمِحالا توفان رسیده بودند.