چپتر 1939: زندگی و مرگ
0اوروم چیزهای وحشتناکِ بیشماری دیده بود، هم پیش وجایی هم پس از نزولِ طلسمِ کابوس... اما سفر ازبجنگند میانِ دریای توفان، با اختلاف، عذابآورترین تجربهٔ زندگیاش بود.
آن اقیانوسِ مهآلود بیکران و بهشکلی درکناپذیر ژرف بود؛ وحشتهای ناگفتهای زیرِ امواجِ بیقرارش خانه داشتند. گاه درتصمیم مِهی نفوذناپذیر فرو میرفت و گاه در چنگالِ توفانهای ویرانگر میخروشید و به جوش میآمد. شب و روزچشمانِ هرگز الگوی مشخصی نداشتند؛ گاه در یک آن میآمدند و میرفتند، و گاه بیش از حد طول میکشیدند.
با این حال بیشترِ اوقات هوا گرگومیش بود و ستارگانِ رنگپریدهٔگرفته بیشماری بر پسزمینهٔ مخملیِ آسمانِ دوردست میدرخشیدند. انگار جهان در آنجا پارهپارهبودند و از هم گسسته بود، و این حسِ گمگشتگی به اوروم میداد.
اینکه از خشکی دور بود، خشکیایستارگانِ که پایه و اساسِ سرشتش بهمیدرخشیدند شمار میرفت، هیچ کمکی به اوضاع نمیکرد.
کشتیِ چوبیشان مدام آماجِ حمله بود — چه از سوی امواجِ کوهپیکر و بادهای توفانزا، چه از سوی پلیدهایچندتایشان هولناکی که زیرِ آب خانه داشتند. این تازه در حالی بود که کاپیتانِ باتجربهشان مسیر را طوری چیده بودخیلی که از زیستگاهِ موجوداتِ کابوسِ واقعاً مرگبار دور بمانند و نزدیک به ساحل حرکت کنند؛ جایی که خطر کمتر بود.
اوروم و کیِ کوچک هر دوشدند ناچار شدند در نبردهای بسیاری بجنگند وبردند از چندتایشان بهسختی جان به در بردند.
...و من فکر میکردم سرنگهبان وفکر آدمهاش که تصمیم گرفته بودن وسطِبودن یه تایتانِ واقعی ساکن بشن، دیوانهن.
شبگرد و امثالِ او خیلی دیوانهتر بودند. با این حال، کاپیتان — زنی عروجیافته و زیبا با چشمانِ نیلیِ عجیب — درخشکی این آبهای رعبآور کاملاً آسوده بود و هرگز روحیهٔ شادش را از دست نمیداد. تنها زمانی که حسرت در نگاهش میدوید، وقتی بودحالی که از نوزادِ تازهمتولدشدهاش حرف میزد؛ پسرکی به نامِ نیو که او را برای انجامِ این سفر در جهانِ بیداری جا گذاشته بود.
اوروم از اینکه ازبمانند او خواسته بود دِینش راجایی ادا کند، کمی عذابوجدان داشت.
در هر صورت، حفظِ خونسردی در دریا برایش دشوار بود. با توجه به اینکه کیِ کوچک تازه بیدارتصمیم شده بود و تجربهٔ چندانی نداشت، انتظار داشت که او خیلی بیشتر به دردسر بیفتد... اما در کمالِچشمانِ تعجب، او با وحشتهای دریای توفان بهراحتی کنار میآمد و هرگز نشانی از ترس یا بیقراری بروز نمیداد.
مدتی طول کشید تا بفهمد دلیلش این است که دخترک از همان ابتداوسطِ هیچ انتظارِ دیگری از دنیا نداشته است. اوروم و دیگر بیدارشدگانِ همنسلش چارچوبی برایزیبا مقایسه داشتند و میتوانستند واقعیت را با آنچه پیش از طلسمِ کابوس بود بسنجند.
اما کیِ کوچک و همسنوسالهایش در دلِ وحشتِ طلسم به دنیا آمده بودند و درآنجا محاصرهٔ دروازههای کابوس، پلیدهای قاتل و داستانهای مورمورکنندهٔ عالمِ رؤیا بزرگ شده بودند. آنها هرگزکمکی چیزِ دیگری ندیده بودند و از این رو، وحشتهای عصرِ مدرن برایشان صرفاً واقعیتی پیشپاافتاده بود.
اوروم این را منطقی درک میکرد، اما بیتفاوتیِکنند سردِ آن زنِ جوان همچنان برایش مورمورکننده بود.نبردهای این رفتار بیش از حد غیرانسانی به نظر میرسید.
با این حال،کیِ در این سفرِ خطرناکنبردهای بسیار به کار میآمد.
دریای توفان عذابآور بود، اما جانشان را نگرفت. سرانجام،آدمهاش کشتی در ساحلی متروک بسیار دورتر از غربِ حصاردیوانهن و دروازهٔ رود، آنسوی سدِّ نفوذناپذیرِ مناطقِ مرگ، پهلو گرفت.
اوروم و کیِ کوچک باگرگومیش خدمه و کاپیتانِ کشتی خداحافظی کردنددوردست و بهتنهایی به عمقِ خشکی رفتند.
چند هفته طول کشید تا به رودِ اشک برسند؛ رودی که راهنمای مسیرشان به سمتِ شمال میشد. مصبِ اینچندتایشان رودِ بزرگ در تسلطِ یک موجودِ کابوسِ بهشدت هولناک بود، بنابراین کشتیها نمیتوانستند از دریای توفان واردِ آن شوندخیلی — به همین دلیل بود که اوروم و زنِ جوانی که همراهیاش میکرد، مجبور بودند از راهِ خشکی سفر کنند.
کیِ کوچک باکیِ نگاه به رودِشدند پهناور آهی کشید.
«حیف شد. اگه یه نفر میتونست اون چیز رو بکشه وگرفته مصب رو فتح کنه، قلمروهای انسانی توی غرب به دریای توفان وبودند در نتیجه به مناطقِ شرقی وصل میشدن. اینطوری خیلی سریعتر پیشرفت میکردن.»
اوروم لبخند زد.
«خب، شاید یه روزی توی آینده یکی این کار رو بکنه. اماکیِ فعلاً، ترورِ فاسدشده برای ما انسانها دشمنِ خیلی مهیبیه... اگه عروجیافتههای کافیمیکردم با هم متحد بشن کشتنش غیرممکن نیست، ولی احتمالاً خیلیهاشون کشته میشن.»
لبخندش کمیکمتر رنگ باختکوچک و آهی کشید.
«فعلاً، تنها کاری که ما انسانها میتونیم توی عالمِ رؤیا بکنیمگرفته زنده موندنه... که اونم بهزور از پسش برمیایم. فکر نمیکنم بهدیوانهتر این زودیها بتونیم به چیزایی مثل پیشرفت و توسعه فکر کنیم.»
کیِ کوچک مدتی بیحرکت ماند و با حالتیپسزمینهٔ متفکرانه به پهنهٔ وسیعِ آبِ روان نگاه کرد.پارهپاره سرانجام روی برگرداند و نگاهش را به شمال دوخت.
«بریم، عمو اوری.»
و به راه افتادند.
در فاصلهٔ چند هفته سفر به سمتِ شمال، دژی در ساحلِ رودِ اشک قرار داشت. ازساکن آنجا میتوانستند قایقی پارویی کرایه کنند و در خلافِ جهتِ آب پیش بروند — یا تارعبآور لبههای دشتِ رودِ ماه، یا تا زمانی که قایق به دستِ پلیدهای ساکنِ رودخانه نابود شود.
اوروم و کیِ کوچک در راهِ رسیدن به دژ فرصتهای زیادی برای مبارزه در کنارِ هم داشتند.گسسته البته، او نیروی اصلیِ این دستهٔ کوچک بود — هم به خاطرِ قدرتش و هم تجربهاش. باچوبیشان این حال، این درگیریها به اوروم کمک کرد بفهمد سرشتِ این زنِ جوان واقعاً چقدر ارزشمند است.
حتی توانِ بیدارِ او نبود که به کیِ کوچک اجازه میداد عروسکهای بیجان را زنده کند — البته که آنهابهسختی قوی بودند و داشتنشان به کار میآمد، اما بهشدت محدود به تواناییِ او در ساختنشان بودند. گذشته از این، جانبخشیدنبودند به یک کنده کمکِ چندانی نمیکرد، با توجه به اینکه کنده نسبتاً شکننده بود و مهمتر از همه، اندامِ مفصلداری نداشت.
زنِ جوان چند عروسکِ ابتدایی از خاکی ساخته بود که اوروم احضار کرده، تا حدِ گرانیت سخت کرده و به آنهاوسطِ شکل داده بود. آنها کاملاً به کار میآمدند، توجهِ موجوداتِ کابوس را دور میکردند، دشمنان را معطل میکردند و به اوآسوده فرصت میدادند تا بدونِ به خطر انداختنِ جانِ خودش، پلیدها را از پای درآورد. اگر یکی نابود میشد، میشد یکی دیگر ساخت.
متأسفانه، این عروسکها هنوز خیلی ضعیف بودند، نه قویتر از انسانهای عادی و بسیار دستوپاچلفتیتر. شایدساکن اگر کیِ کوچک ثروتی خرج میکرد تا ساختِ یکی دو تا از آنها را به یکرعبآور صنعتگرِ بیدارشده سفارش دهد، اوضاع فرق میکرد، اما این کاری نبود که حالا بتوانند انجام دهند.
...اما این توانِ خفتهاش بودگرگومیش که باعث شد اوروم درآسمانِ ارزیابیِ سرشتِ زنِ جوان تجدیدنظر کند.
قدرتِ موذیانهٔ کیِ کوچک بهخودیِخود تا حدِ معقولی قوی بود... اماکمتر وقتی در کنارِ شخصِ دیگری میجنگید، واقعاً میدرخشید. بهخصوص کسی مثلِبردند اوروم، که سرشتی داشت با قابلیتِ وارد کردنِ آسیبِ مستقیم به دشمن.
با حضورِ این زنِ جوان در کنارش، کاراییِ خودش بهطورِ تصاعدی افزایش مییافت. دلیلش این بودسرنگهبان که اوروم دیگر مجبور نبود زخمهای کشندهای به موجوداتِ کابوس وارد کند، کاری که کاملاً دشوارکاپیتان بود. در عوض، هر زخمی کفایت میکرد، از زخمهای نسبتاً شدید گرفته تا زخمهای ناچیز و سطحی.
اگر با مهارِ خاک فقط میتوانست پلیدی را خراش دهد، قدرتِ کیِ کوچک آنتایتانِ زخمِ کوچک را عفونی میکرد و رفتهرفته آن را وخیمتر میساخت. بریدگی مدام بازتر ونیلیِ عمیقتر میشد، خونِ بیشتری از آن جاری میشد و گوشتِ اطرافش شروع به پوسیدن میکرد.
اگر زمانِ کافی میگذشت، خراش به زخمی کشنده تبدیلمخملیِ میشد و تمامِ جانِ موجودِ کابوس را میگرفت. وحسِ هرچه زخمِ اولیه عمیقتر بود، زمانِ کمتری باید میگذشت.
تماشای مرگِ پلیدها دربمانند عذاب کاملاً دلهرهآور بود... اماجایی در عینِ حال کاملاً رضایتبخش.
فراتر از آن، اوروم احساسِ آرامش میکرد، چرا که میدانست با چنین قدرتی، هر دستهای از کیِ کوچکتصمیم استقبال خواهد کرد. حتی بهترین جنگجویان هم از داشتنِ او در کنارشان بهرهٔ فراوانی میبردند، و این تازهچشمانِ بدونِ در نظر گرفتنِ استعدادِ رزمیِ عالی و ذهنِ تیزِ او بود. بنابراین، آیندهاش تقریباً تضمین شده بود.
البته، اگر ازبهسختی این سفر جانِفکر سالم به در میبرد...
تضمینِ اینبیشترِ امر وظیفهٔهوا او بود.