چپتر 718: کشتارِ آسمانی
0سانی روی شانهاش غلت زد و درست در همان دم، تیرهای بیشماری به همان نقطهای از عرشهبیشک خوردند که کسری از ثانیه پیش آنجا بود. این تیرها که از کمانهای قدرتمندِ کماندارانِ بیدارشده رها شدهبسیار بودند، چنان شتابی داشتند که زرهِ فولادی را بهراحتی میشکافتند. البته، ردایِ جهانِ زیرین یک زرهِ معمولی نبود...
با این حال، سانی از تهدیدِ کمانداران بهشدت بیمناک بود. گیر افتادن زیرِ بارانِ تیرها بدنش را ازنیزهاندازها پا درمیآورد و فقط کافی بود یکی از آنها از شکافِ نقابش تو برود... بماند که دشمن میتوانستمطمئن انواعِ سرشتها را داشته باشد و کمانها و تیرها هم ممکن بود با انواعواقسامِ رونها افسون شده باشند.
بعد نوبت بهدشمن زوبینهای سنگینی رسیدسرشتها که نیزهاندازها شلیک میکردند...
با سرعتی وحشتناک هوا را میشکافتند و مثل موشک به کشتی میخوردند. هر کدام چنان شتابی داشت که سوراخیشلیک در عرشه میدرید و انفجاری از تراشههای چوب به هوا میفرستاد. سانی مطمئن نبود از برخورد با چنین چیزیچنین جانِ سالم به در ببرد، پس خطر نکرد، درونِ سایهها شیرجه زد و به یکی از آنها تبدیل شد.
عاقلانهترین کار در این لحظه این بود که روی عرشهٔ کشتیِ دیگری پا بگذارد... امانباشد فقط دو کشتیِ مهاجم آنقدر نزدیک بودند که پرش به آنها نیازمندِ مصرفِ حجمِ عظیمینابودیِ از جوهر نباشد، و خدمهشان هم بیشک از قبل برای دفعِ حمله آماده شده بودند.
گذشته از این، سانی دلش نمیخواست بدونِ کشتنِممکن سربازانِ باقیمانده و نابودیِ کاملِ کشتی آنجا راسنگینی ترک کند. برای این کار دلیلِ بسیار خوبی داشت.
در حالی که گارگویلها و چهار گروهِ یورش آرایشِکمانها دشمن را به هم میریختند و آرامآرام از تعدادِسنگینی کشتیهایشان کم میکردند... هدفِ اصلیِ ناوگان همچنان تغییر نکرده بود.
همگی داشتند به همان کشتیِ ظریفی حملهکمانها میکردند که درختِ زیبایی دورِ دکلش روییده بود،زوبینهای و مثل دستهٔ کلاغهای گرسنه محاصرهاش کرده بودند.
کاسی پنجمین و آخرین بخش از نیروی تهاجمیِ دسته بود ومصرفِ بیشتر از همه در خطر قرار داشت. در حالی که سانی وگذشته بقیه با سربازانِ ناوگانِ مدافع میجنگیدند... او داشت با خودِ ناوگان میجنگید.
کشتیِ جادوگر با هدایتِ دستانِ او میانِ کشتیهای دشمن مانور میداد و در حالی که بهزحمت از شلیکِ مداومِ نیزههای قلابدار و ادواتِهوا محاصرهشان جاخالی میداد، هر از گاهی با حملاتِ خودش تلافی میکرد. زوبینهایی که از بالیستاهایش شلیک میشدند، به لطفِ رونهایی که نوکتیس رویشانسایهها کنده بود، بسیار ویرانگرتر بودند؛ تکههای بزرگی از کشتیهای دشمن را میکندند یا آنها را بهکلی پودر میکردند. بزرگتر، سریعتر و بسیار مقاومتر بود...
اما دربماند برابرِ دشمنانِ بیشمار،انواعِ تنها هم بود.
همانطور که سانی از میانِ سایهها به سمتِ پاشنهٔ کشتی میدوید، نگاهش به کشتیِ ظریفی افتاد که داشت به پایین شیرجهسرعتی میرفت؛ پیکرِ عروسکهای ملوان خود را به نردهها تکیه داده بودند و زهِ کمانهای قدرتمندشان را رها میکردند. خراشهای عمیقی رویببرد بدنه و سوراخهایی در بادبانهایش به چشم میخورد و دهها تیر مثل سوزن در عرشهاش فرو رفته بود... اما هنوز سالم بود.
کاسی به لطفِ شهود و توانِ سرشتِ فراطبیعیاش توانسته بود حملاتِ دشمن را پیشبینی و دفعخدمهشان کند، دستکم تا حدی... و تا الان. اما فشار روی کشتیِ تنها ثانیهبهثانیه بیشتر میشد و مهمکند نبود چند کشتیِ دشمن را نابود میکند، این رقصِ هواییِ مرگبار دیگر نمیتوانست خیلی ادامه پیدا کند.
با علم به این موضوع، زنِ جوان کشتی را به شیرجه واداشت و همچون ستارهایزوبینهای از آسمانِ تاریک سقوط کرد. داشت ناوگان را به پایین و به سمتِ سطح میکشاند؛ جاییمیدرید که میتوانست میانِ جزایرِ پرنده مانور دهد و از جرمِ جامدشان به عنوانِ سپر استفاده کند.
این کار بینهایت خطرناک بود، چون هر کشتیای که تا این حد پایین میرفت، خطرِ برخورد با یک جزیره یا بدتر ازمیکردند آن، برخورد با یکی از زنجیرهای آسمانی را به جان میخرید. اما کاسی چارهای نداشت... اگر میخواست تهدیدِ ناشی از برتریِ عددیِببرد خردکنندهٔ دشمن را از حالتی مهارنشدنی به صرفاً مرگبار تبدیل کند، باید تعدادِ کشتیهایی را که دیدِ مستقیم به کشتیاش داشتند محدود میکرد.
جانش به مویی بند بود...
از این رو، سانی نمیتوانست پیش از نابودیِ کاملِ این کشتی، آن را ترک کند. درست است که از قبل آسیب دیده بودگذشته و معدود سربازانی که هنوز زنده بودند نمیتوانستند هم کنترلش کنند و هم پشتِ منجنیقها و بالیستاها بنشینند... اما فقط یک احمقِ قهرمانباز کههدفِ از جانش سیر شده باشد کافی بود تا کشتیِ آسیبدیده را به کشتیِ کاسی بکوبد و نیروی اصلیِ ارتشِ کوچکشان را از بین ببرد.
سانی با بیرون آمدن از سایههای پاشنهٔ کشتی، از یکی دو ثانیهای که طول کشید تا کماندارانِ دشمن متوجهششلیک شوند و دوباره نشانه بگیرند استفاده کرد تا یکی از پاروهای سکان را تا انتها بالا بکشد، خارِ خزنده راچیزی در چوب فرو کند و سپس دستهٔ پارو را با نخِ نامرئیِ متصل به کونایِ سنگین در جایش محکم کند.
کشتی لرزید و سپس دماغهاش به پایین متمایل شد و به سمتِ پایین شیرجه رفت. سانی درستزوبینهای به موقع کار را تمام کرد — حتی یک لحظه هم از پایانِ کارش نگذشته بود کهانفجاری تیرِ سنگینی به پشتش خورد و موجی از درد و شوکی تکاندهنده را در بدنش به جریان انداخت.
با شدت به جلو پرتاب شد و به عرشه خورد؛ عرشهای که داشت آرامآرام به دیواری عمودیرسید تبدیل میشد. سانی گذاشت بدنش به پایین سُر بخورد و از این طریق چند تیرِ دیگر راچوب جاخالی داد. همانطور که میلغزید، سربازانِ باقیمانده را دید که با جیغهایی وحشتزده در آسمانِ شب سقوط میکردند.
پوزخندی وحشیانه روی صورتش نشست.
تموم شد!
وقتش بود کهدشمن او هم کشتیسرشتها را ترک کند...
کاملاً تصادفی، درست در همان لحظه کشتیِ در حالِ سقوط با کشتیِ کاسی که داشت پایین میرفت همارتفاع شد.شلیک سانی که خودش را از عرشه جدا میکرد تا در سایهها شیرجه بزند، متوجه شد ماشینِ محاصرهٔ عظیمِ رویچنین دماغهٔ کشتیِ جادوگر قایقِ دشمن را نشانه گرفته است. انگار قرار بود تا ثانیهای دیگر دشمنِ دیگری نابود شود...
اما بعد، کاسی ناگهان از آن شلیکِ حتمی دست کشید و کشتیحجمِ را به چرخشی از سرِ استیصال واداشت. او چنان ناگهانی تغییرِ مسیردلش داد که یکی از عروسکهای ملوان از کشتی به بیرون پرت شد.
سانی اخم کرد.
چی...
پیش ازمیتوانست آنکه بتواند فکرشداشته را تمام کند...
کشتیای که هنوز رویش ایستاده بود ناگهان منفجر و تکهتکه شد، چرا که چیزِ عظیمی با سرعتی خیرهکننده آن را درید وآماده سپس با شکافتنِ آسمانِ بینور، با فاصلهای مویی از کنارِ کشتیِ کاسی رد شد. در عوض، آن چیز به یکی از گارگویلهایآرامآرام جادوگر برخورد کرد و آن را یکسره محو کرد؛ در یک چشمبههمزدن، آن موجودِ ترسناک به ابری از غبارِ سنگ تبدیل شد.
تنها یک ثانیه بعد، وقتی سانی به خودش آمد ورونها دید در حالِ سقوط است و دیگر هیچچیز زیرِ پایش نیستسرعتی تا وزنش را تحمل کند، تازه فهمید آن چیز چه بود.
...ستونی باریک از فولادِ صیقلی بود باداشته دستکم پنجاه متر طول، که به نوکیباشند تیز ختم میشد. آن ستون شبیهِ... شبیهِ...
شبیهِ نیزهای پرتابیانواعِ بود که برازندهٔباشد یک غول باشد.
سانی که خشکش زده بود، درمهاجم حینِ سقوط سرش را چرخاند وحجمِ به سمتِ شهرِ عاج نگاه کرد.
چشمانش گشاد شد.
از چیزیبماند که میدیدمیتوانست خوشش نیامد.
...اصلاً از آن خوشش نیامد.