چپتر 223: انتخابِ طبیعی
0خطر رفع شده بود، پس سانی با خستگی روی زمین زانو زد؛ نفسهایش سنگین وباورش بریدهبریده بود. نبردِ طاقتفرسا در برابرِ لشکرِ عنکبوتها زیاد طول نکشیده بود، اما او تماموکمال ازبودند پا درآمده بود. فشارِ این دقایقِ پرخطر کافی بود تا هر کسی را به زانو درآورد.
«خیلی ضعیفم. هنوز خیلی ضعیفم.»
با آهی سنگین، رونهاجانوران را احضار کرد و نگاهینمیشد به تعدادِ قطعههای سایه انداخت.
قطعههای سایه: [۳۶۲/۱۰۰۰].
بد نبود. پاکسازیِ لانه بیستودو قطعه به او داده بود —چشم ده تا برای پنج عنکبوتِ آهنینی که خودش کشته بود، وموجودِ دوازده تای دیگر برای آنهایی که قدیسِ سایه از پای درآورده بود.
با وجودِ این هیولای کمحرف که نقشِ حیوانِ خانگیِ قاتلش را بازی میکرد،لتوپاره سرعتِ سانی در جمعآوریِ قدرت دستکم دو برابر شده بود. اگر اوضاع همینطور پیشلاشخورِ میرفت، قدیسِ سنگی در کمترین زمان سرمایهگذاریِ صد قطعهٔ سایه را به او برمیگرداند.
«اگه اونقدر زنده بمونم.»
سانی با چهرهای درهمکشیده، تکهٔ نیمهشب را مرخص کرد و آرامجانوران از جا بلند شد. خورشید داشت به سمتِ افق پایین میرفت،باشند پس باید در جمعآوریِ خردههای روح از اجسادِ عنکبوتهای آهنین عجله میکردند.
اجسادِ زیادی به چشم میخورد...
سانی شکمِ یکی از جانوران را با خارِ خزنده پاره کرد و باورش نمیشد که اینهمه موجودِ کابوس را لتوپاره کرده باشند.خودشان البته انتظارش را هم داشت. هر چه باشد، نفیس و سانی زمانی که فقط خودشان دو نفر بودند هم توانسته بودند بهبارها مصافِ دو یا سه لاشخورِ زرهپوش بروند. آن زمان هر دو بسیار ضعیفتر و کمتجربهتر بودند و خاطرههای چندانی هم در بساط نداشتند.
حالا که هفت ماهِ تمام را در عالمِ رؤیا گذرانده بودند — بارها بیشترمیخورد از چیزی که بیشترِ خفتهها تجربه میکردند — و خود را در جهنمدرهٔ پرخطرِ ساحلِالبته فراموششده آبدیده کرده بودند، هم مهارت و هم سطحِ قدرتشان بهطرزِ چشمگیری افزایش یافته بود.
اگر این حقیقت را هم اضافه میکردید که دو قدرتِیکی دیگر، در کنارِ بلبل و قدیسِ سنگیِ رعبآور دوشادوشِ آنهالتوپاره میجنگیدند، نتیجهٔ نبرد دیگر آنقدرها هم غافلگیرکننده به نظر نمیرسید.
با این حال، تماشای کشتاری کهعنکبوتهای به راه انداخته بودند هنوز هممیخورد باعث میشد سانی به چشمانش شک کند.
اینها هنوز همیکی موجوداتِ کابوسی ازخزنده رتبهٔ بیدارشده بودند.
دلیلِ اصلیِ پیروزیِ دسته در مهارتِ فردیِ اعضایش نبود، بلکه در تواناییشان برای همکاری و کنترلِیکی میدانِ نبرد نهفته بود. عنکبوتهای آهنین قدرتمند و مرگبار بودند، اما در نهایت، هنوز هم جانورانی بیعقلزمانی به شمار میرفتند. به همین دلیل بود که اجازه داده بودند محاصره شوند و در تله بیفتند.
اگر موجودی از طبقهٔ بالاتر فرماندهیشان را برمیخورد عهده داشت، موجودی که به اندازهٔ انسانهای مقابلشنمیشد مکار و باهوش بود، اوضاع کاملاً متفاوت پیش میرفت.
سانی آهی کشید.
حالا که فکرش را میکرد، هزارتو مکانِ عجیبی بود. غرق در انواعواقسام موجوداتِلتوپاره هولناک بود، اما تقریباً همهٔ آنها از نوعِ بیعقل بودند. تنها دو استثنایی کهلاشخورِ او میشناخت دیوِ زرهپوش و ملکهٔ عنکبوتها بودند، که یا اهریمن بودند یا تایرنت.
شاید ذاتِ این مکان همین بود. هیچ موجودِ بیش از حد بزرگ و قدرتمندی نمیتوانست از سیلابِ آبِخارِ سیاهی که هر شب جهان را فرومیبلعید، جانِ سالم به در ببرد. تنها هیولاهای نسبتاً کوچک میتوانستند فرارنفر کنند یا پنهان شوند؛ هم از خودِ دریای تاریک و هم از ترورهای گرسنهای که در آن میزیستند.
این هیولاها برای آن جوانانِ نگونبختی که طلسم به اینیکی جهنمِ متروک فرستاده بودشان، تهدیدی تقریباً غلبهناپذیر به شمار میرفتند،لتوپاره اما با معیارهای خودِ ساحلِ فراموششده، چیزی جز حشره نبودند.
گلهای از انگلها کهروح از تهماندههای اربابانِ واقعیِعجله این مکان تغذیه میکردند.
«چه فکرِ افسردهکنندهای.»
این فکر مثلِ آبِباید سردی بود که روی غرورِآهنین سانی از دستاوردشان ریخته شد.
«خب. بیخیالش...»
خیلی زود، کارِ چندشآورِ بیرونکشیدنِ خردههای روح از بدنِ عنکبوتهای مرده تمام شد. در حالی کهخارِ نفیس داشت غنائم را بین اعضای دسته تقسیم میکرد، سانی از فرصت استفاده کرد و بهفقط دریای روحش رفت تا خاطرهای را که در طولِ نبرد به دست آورده بود، بررسی کند.
معلوم شد شنلی بافتهشده از تارِ عنکبوت است. از روی توصیفش پیداکابوس بود که این شنل صرفاً به این دلیل که بهسختی سوراخ میشود،بودند میتواند تا حدِ کمی در برابرِ حملاتِ فیزیکی از او محافظت کند.
سانی بدونِ اینکه زیاد فکر کند، شنل را به قدیسِ سنگی خوراند. آن فقط یک خاطرهٔ ردهٔ ۱خارِ بود، پس هرچقدر هم که محافظت میکرد، در این مکانِ لعنتی به هیچ دردی نمیخورد. از طرفی ترجیحنفر میداد خودش را بکشد تا اینکه با شنل واردِ نبرد شود. راههای راحتتر و کمدردتری برای مردن وجود داشت.
بهعلاوه، سفید بود. اصلاً با پارچهٔ خاکستریِ تیرهٔ کفنِشکمِ عروسکگردان جور درنمیآمد، تازه بماند که برای هر کاریموجودِ که به مخفیکاری ربط داشت، یک مانعِ بزرگ محسوب میشد.
دستکم قدیسِ سنگیخردههای یک قطعهٔ سایهٔعنکبوتهای دیگر را جذب کرد.
سانی سهمش از خردههای روح را گرفت وباورش آنها را به افی سپرد که در کیسهٔالبته افسونشدهاش فضای کافی داشت؛ بعد نگاهی به نفیس انداخت.
ستارهٔ دگرگون داشت به خورشید نگاه میکرداجسادِ و در ذهنش چیزی را میسنجید. پسمیخورد از چند لحظه، آهی کشید و گفت:
«هنوز کمی وقت داریم.عجله قبل از بالا رفتنمیخورد از مجسمه، لانه رو بگردیم.»
پوزخند روی لبِ سانی نشست.
بهعنوانِ یک کاوشگرِ تازهکار،جانوران این دقیقاً همان چیزیباورش بود که میخواست بشنود.
لانه از رشتههای بیپایانِ آن تارِ فلزیِ عجیب شکل گرفتهیکی بود و به کرهای پهناور شباهت داشت. دورِ یکی از پاهایکرده غولِ سنگی ساخته شده بود و عملاً راهِ پل را میبست.
ورودی در ارتفاعِ زیادی از سطحِ زمین قرار داشتمیکردند و بسیار عریض بود. با نگاه به قطرِ آنپاره حفره، سانی تازه فهمید ملکهٔ عنکبوتها چقدر بزرگ بوده است.
مورمورش شد. دومین سرورِ قلعه شخصِ بسیار قدرتمندیباورش بوده است. سانی حتی دلش نمیخواست تصور کندالبته نبرد با آن عنکبوتِ غولپیکر چطور نبردی بوده.
فضای داخل تاریک و نمورخردههای بود. قطرههای آبِ سیاه ازعجله بالا میچکید و آهنگِ شومی میساخت.
سانی در حالی که بهمیکردند تاریکی چشم دوخته بود، ناگهان تلوتلوجانوران خورد و یک لحظه خشکش زد.
انتظارِ... این یکی را نداشت.
قبلی
بعدی