چپتر 471: بدهبستان
0حرفِ کاسی کهآره تمام شد، سانی کمیراستش ساکت ماند. بعد گفت:
«چیزِ دیگهایوجودِ هم هست؟درون جزئیاتِ بیشتر؟»
دخترِ نابینا سر تکان داد.
«بهخاطر کولاک، سخت میشد دید دوروبرِ اون جزیرهٔ در حالِ فروپاشی چخبره،لبهایش تازه اونقدر هم داغون شده بود که نمیشد تشخیصش داد. پس... نه، جزئیاتِنورِ بیشتری ندیدم. امم... فکر کنم یه زرهِ فلزی تنت بود؟ کفنِ عروسکگردان نبود.»
سانی بادستش چهرهای بیروحولی شقیقههایش را مالید.
«خب... بهوجودِ اون بدی کهآنقدرها انتظار داشتم نیست.»
کاسی کمینیست سرش راکرد کج کرد.
«نیست؟»
لبخندِ تاریکی روی لبهایش نشست.
«ما که میدونیم رؤیاهات رو راحت میشه اشتباه برداشت کرد. تو واقعاً مردنمون رو ندیدی... مگه نه؟ خاموششدنِجای نورِ چشمهامون، تیکهتیکهشدنِ بدنمون و اینجور چیزا رو. تو فقط دیدی که بدجوری زخمی شدیم و داریم توی تاریکیخودش سقوط میکنیم. خب که چی؟ من قبلاً یه بار افتادم توی آسمان زیرین، و الان اینجام، صحیح و سالم.»
دخترِ نابینا تردید کرد.
«تو افتادی توی آسمان زیرین؟»
سانی بادستش بیخیالی دستشولی را تکان داد.
«آره، ولی اون مهم نیست. وایسا، نه...نشان راستش، مهمه. دلیلیه که اومدم دیدنت. بهخاطربودند این... افشاگریِ جذابت، تقریباً یادم رفته بود.»
پس از آن ساکتکرد شد و به رؤیایلبهایش کاسی از مرگشان فکر کرد.
با وجودِ لافزنیهای سانی، در درون آنقدرها هم که میخواست نشان دهد بیخیال نبود. بله، رؤیاهایش در گذشته گمراهکننده بودند... امامردنمون نه همهشان. برخی تا جای ممکن سرراست بودند. و بله، هرچند پیشتر یک بار از دلِ خلأِ بیپایانِ زیرِ جزایرِ زنجیریافتادم گذشته بود، هیچ تضمینی نبود که بارِ دوم هم جانِ سالم به در ببرد؛ مگر اینکه خودش اینطور انتخاب کرده باشد.
پس از آنکه درهمکوبیدگی صخرهٔ پیچخورده را نابود کرد، سانی به سه دلیلافشاگریِ توانست زنده بماند: اولی موردرت بود، دومی اینکه از قبل نزدیکِ شکاف قراردهد داشت، و سومی افسونِ [چشمم کجاست؟] بود که در لحظهٔ استیصال به کار برد.
خودِ آن افسون چیزی نمانده بود جانش را بگیرد و تنها به این دلیل ناکام ماندهمهشان که جوهرِ سایهٔ تهکشیدهاش درست در زمانِ مناسب تمام شد. اگر ذخایرش خالی نشده بود ودوم مجبور میشد چند ثانیهٔ دیگر خیرهماندن به ابدیتِ تقدیر را تاب بیاورد، ذهنش بهکلی نابود میشد.
اگر یک بارِ دیگر دور از شکاف به آسمان زیرین پرتاب میشد،راحت شانسِ بسیار کمی داشت تا دوباره آن درز را در اقیانوسِ شعلهٔبدنمون ایزدی پیدا کند. بهخصوص اگر آنطور که کاسی میگفت، بدجوری زخمی میشد.
تازه پرندگانِ عظیمی همانتظار بودند که در آسمانِکرد بالا با وایورنها میجنگیدند.
پس کاری که حالا باید میکرد این بود که... خب، آخه باید چه غلطی میکرد؟ رؤیا هیچرفته اطلاعاتِ بهدردبخوری به او نداده بود. تنها چیزی که به ذهنِ سانی میرسید این بود که سختهمهشان تلاش کند تا پیش از رسیدنِ زمستان، یک خاطره یا پژواک با قابلیتِ پرواز برای خودش گیر بیاورد.
و شاید هم وصیتنامهای بنویسد.
آهی کشید.
«خب... تو برای اینکه جلوی مردنِ جفتمون روکرد بگیری چیکار میکردی؟ چطور میتونی با خیالِ راحتراحت توی گِلولای بگردی، وقتی میدونی قراره چه اتفاقی بیفته؟»
کاسی لحظهایدستش مکث کرد ومهم بعد لبخند زد.
«راستش، دقیقاً بهلافزنیهای همین دلیل دارممیخواست توی گِلولای میگردم.»
سانی پوزخندی زد.
«امیدواری اونجامالید چی پیدا کنی؟داشتم یه جفت بال؟»
سر تکان داد.
«نه... فقطوجودِ امیدوارم یه ریشهٔآنقدرها سالم پیدا کنم.»
ریشه؟ یه ریشهسرش چطور میتونه ما روروی از مرگ نجات بده؟
کمی ساکتمالید ماند وانتظار بعد گفت:
«باشه. هرطور راحتی.آره بههرحال، میخواستم دربارهٔ یهراستش چیزی باهات حرف بزنم.»
کاسی به اعماقِلافزنیهای جنگل نگاه کردمیخواست و سر تکان داد.
«دربارهٔ چی؟»
سانی افکارشمالید را جمعوجور کردداشتم و توضیح داد:
«یه بذرِ کابوس پیدا کردم. یه بذرِ خیلی خاص که کابوسِدیدنت دومِ خیلی خاصی توشه. و میخوام بعد از انقلابِ زمستانی بهدرون مصافش برم... راستش، بیخیالِ این یکی. میخوام تا آخرِ پاییز واردش بشم.»
برنامهٔ اولیهاش این بود که به خودش و همراهانش هفت ماه برای آمادهشدن فرصت بدهد، اما با توجهجای به اتفاقی که کاسی برای زمستان دیده بود، این برنامهها باید عوض میشد. پیشبینیاش هر چه که بود،اینکه روبهرو شدن با آن در مقامِ یک استاد بسیار بهتر از رویارویی با آن در مقامِ یک بیدارشده بود.
...مگر اینکه، البته،سرش رؤیایش درونِ کابوستاریکی رخ داده باشد.
درهرحال، حالا تصمیم گرفته بود پیش از پایانِ پاییز به برجِ عاج برگردد. ششمیدونیم ماه زمانِ کمی برای آمادهشدن بود، اما با برنامهٔ اولیهاش تفاوتِ چندانی نداشت. ازبدنمون پسش برمیآمد، به شرطی که بقیهٔ کسانی هم که میخواست با خود ببرد، آماده باشند.
«اون بذر توی یه جای خیلی خاص هم هست. راستش، درست بالایاین سرمونه، توی برجِ عاج. من راهی پیدا کردم که بدونِ کشتهشدن با خردشدگینشان به اونجا برسم... هرچند اون یکی مسیر هم احتمالاً به همون اندازه خطرناکه.»
سانی به پایین اشاره کرد.
«توی آسمان زیرین هست. افی و کای دارن میان جزایرِ زنجیری تا به من ملحقبرداشت بشن. امیدواریم تو هم با ما به مصافِ کابوس بیای. آه... و برای ورود بهزخمی معبدِ شب هم به کمکت نیاز داریم. یه چیزی اونجا هست که باید پسش بگیریم.»
کاسی رو به او کرد و مدتی ساکت ماند. باتاریکی چشمانی که زیرِ نقاب پنهان بود و چهرهای بیحرکت، فهمیدنِواقعاً اینکه چه حسی دارد یا به چه فکر میکند دشوار بود.
سرانجام گفت:
«میخوای منم بیام؟لافزنیهای بعد از کاریمیخواست که باهات کردم؟»
دور از چشمِ او، حالتِ سردی رویروی چهرهٔ سانی نشست. مدتِ درازی به دخترِاشتباه نابینا نگاه کرد و بعد شانه بالا انداخت.
«چرا که نه؟ برای اینکه با هم واردِ یه کابوس بشیم لازم نیست دوست باشیم. حتی لازم نیست ازبرداشت هم خوشمون بیاد. میتونیم فقط... متحدِ موقت باشیم. مگه منم برات همین نبودم؟ اگه تو میتونی با این قضیهسقوط کنار بیای، منم میتونم. بدم نمیاد ازم استفاده بشه، به شرطی که در عوض بتونم ازت استفاده کنم. خیلی سادهست.»
کاسی رو برگرداندآره و چند لحظه چیزیراستش نگفت. بعد جواب داد:
«باشه. باهات به معبدِ شب میام و کمکتدهد میکنم کابوسِ دوم رو فتح کنی. اما... درهمهشان عوض برای یه کاری به کمکت نیاز دارم.»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«کمکِ من؟ برای چی؟»
دخترِ نابینادستش لحظهای تردید کردمهم و بعد گفت:
«تو به جزیرهٔ کشتیِ شکسته رفتی،میخواست مگه نه؟ موجودی که اونجا زندگی میکنه...گمراهکننده چند ماه دیگه، میخوام کمکم کنی بکشمش.»