چپتر 344: اندوه، درد و خشم
0سانی آرام از لبهٔبود شکاف فاصله گرفت، روبهرویکند نفیس ایستاد و نگاهش کرد.
در چشمانِقفل تاریکش چیزی جزتوی سرما دیده نمیشد.
«خب... اینجوری نیست که ازمستقیم خیلی وقت پیش نمیدونستیم آخرشمیدم به اینجا میکشه. مگه نه؟»
نفیس مدتی بهمیکردم او خیره ماند،بهش بعد لبخندِ تلخی زد.
«...میدونستیم.»
واقعاً هم میدانستند.
از همان روزِ وحشتناکی که سانی برای اولینکنم بار معنیِ رؤیای کاسی را فهمید، حدس میزد کهاینکه روزی برای زنده ماندن مجبور میشود نفیس را بکشد.
این همان حقیقتی بود که انتخاب کرده بود از آن فرار کند، حتی بهمهرومومها قیمتِ از دست دادنِ عقلش. آخرین و تحملناپذیرترین دلیلی که باعث شد ماهها در شهرِمصنوعی تاریک تنها بماند، هیولاها را شکار کند و رفتهرفته به یکی از آنها تبدیل شود.
آدم چطور با این آگاهی کنار میآیدفرار که روزی مجبور میشود کسی را بکشدآخرین که بیشتر از همه برایش مهم است؟
...آگاهی، بهراستی،قفل سنگینترین چیزِعظیمی دنیا بود.
در همان آغازِ کار، خیلی دورتر از شهرِ تاریک،عقلم پیش از آنکه حتی از وجودِ منارهٔ سرخ خبرفقط داشته باشند، کاسی رؤیای وحشتناکی را برایشان تعریف کرده بود.
گفته بود:
«اول، یه... تاریکیِ بیکران دیدم که پشتِ هفت مهروموم قفل شده بود. یه چیزِ عظیمی توی تاریکی درماهها تلاطم بود. حس میکردم اگه مستقیم بهش نگاه کنم عقلم رو از دست میدم. همونطور که با وحشتبیشتر تماشا میکردم، مهرومومها یکی بعد از دیگری شکستن، تا اینکه فقط یکی موند. و بعد اون یکی هم شکست.»
بخشِ اولِ رؤیایش روزی را توصیف میکرد که ظرفِاگه خورشیدِ مصنوعی دیوانه شده بود و نفرینِ تاریکیِ بلعنده ازمهرومومها زندانی که هفت قهرمانِ باستانی برایش ساخته بودند، گریخته بود.
«دوباره قلعهٔ انسانها رو دیدم. فقط این بار شب بود. یه ستارهٔ تنها توی آسمونِ سیاه میسوخت و زیرِ نورش، قلعه ناگهان تویاولِ آتش فرو رفت و رودهای خون توی تالارهاش جاری شد. یه جسد با زرهِ طلایی دیدم که روی یه تخت نشسته بود؛ زنیزیرِ با نیزهٔ برنزی که توی موجی از هیولاها غرق میشد؛ یه کماندار که سعی میکرد با تیرهاش آسمونِ در حالِ سقوط رو سوراخ کنه.»
آن ستارهٔ تنهایی که در آسمانِ سیاه میدرخشید نفیس بود؛ پیامآورِ تغییریوحشت ویرانگر که تالارهای قلعهٔ روشن را در خون غرق کرده بود تارؤیایش حاکمش شود و بعد سوختن و خاکستر شدنش را تماشا کرده بود.
جسدِ درونِ زرهِ طلایی گانلاگانتخاب بود که به دستِ نفیسقیمتِ روی تختِ سفیدش کشته شده بود.
زنِ نیزهبهدستِ برنزی و کماندارِ مستأصل، افی ومیکردم کای بودند که در جریانِ محاصرهٔ منارهٔ سرخ ووحشت نبرد با گلهٔ کابوس تا یکقدمیِ مرگ رفته بودند.
«در آخر، یه منارهٔ سرخِ عظیم و ترسناک دیدم. پای اون، هفت سرِ بریده از هفت قفل محافظتفقط میکردن. و اون بالا، یه... یه فرشتهٔ در حالِ مرگ داشت طعمهٔ سایههای گرسنه میشد. وقتی خونریزیِ فرشتهساخته رو دیدم، یهو حس کردم انگار... انگار چیزی اونقدر باارزش که نمیشه با کلمات توصیفش کرد ازم گرفته شد.»
هفت سرِ بریده که از هفت قفل محافظت میکردند، سرهای همانهمونطور مجسمههای غولپیکری بودند که به نشانِ ستاره خیره شده بودند؛ همان نشانیاولِ که سانی با استفاده از آن دریای تاریک را پس رانده بود.
بخشِ آخرِاین پیشگویی هم... فهمیدنشانتخاب آنقدرها سخت نبود.
نفیس همان فرشتهٔ در حالِ مرگ بود، همانمیکردم چیزِ ارزشمندی که قرار بود از کاسی گرفته شود،وحشت و سانی سایهٔ گرسنهای بود که او را میبلعید.
تقدیرشان همین بود.
«بعدش اونقدر احساسِ اندوه، درد و خشم کردمکنم که انگار همون ذره عقلِ باقیموندهام هم از بیناینکه رفت. همون موقع بود که بیدار شدم... فکر کنم.»
این آخرین حرفِ کاسی بود.
...سانی با نگاهشده به نفیس، آهی کشیدتلاطم و رویش را برگرداند.
«بهت هشدار دادم، مگه نه؟ بهت گفتم کهکنم این داستان پایانِ خوشی نداره. که فقط اندوه، درداینکه و خشم توشه. یادت میاد بهم چی جواب دادی؟»
این کلمات را همان روزیمستقیم به زبان آورده بود که نِفهمونطور از او خواست به سفرش بپیوندد.
آن زمان، شکِ او به اینکهکرده در نهایت ناگزیر دشمنِ هم میشوند، پررنگترعقلش شده و تقریباً به یقین رسیده بود.
تقریباً... آن کلمهٔ لعنتی. این همان کلمهایتلاطم بود که به او امید میداد، مهمعقلم نبود چقدر کوچک. امید به اینکه اشتباه میکرد.
اما با وجودِ آن امید،مستقیم سانی از مدتها پیش خودش راهمونطور برای این لحظه آماده کرده بود.
چون میدانست که باید در نبرد با نفیس روبهرو شود، تصمیم گرفته بود سبکِ روشمندِ قدیس را در تکنیکِموند خود بگنجاند؛ به همین دلیل بود که شبانهروز و بیوقفه تمرین میکرد و خودش را از درد و سختی معافدوباره نمیکرد. اگر تنها مهارتش همان چیزی بود که خودِ نفیس به او آموخته بود، چه شانسی برای شکست دادنش داشت؟
به همین دلیل بود که از بلندترین نقطهٔ مجسمهٔ شکارچی بالا رفته و شبیآخرین را آنجا تنها گذرانده بود تا خودش را برای آیندهٔ گریزناپذیر محکم کند. خودشتبدیل را مجبور کرده بود این حقیقتِ وحشتناک را بپذیرد که بهزودی، باید نفیس را بکشد.
به همین خاطر بود که پیشنهادِ ستارهٔ دگرگون برای درمانش را ردنگاه کرده بود. چطور میتوانست اجازه دهد او دردِ وحشتناکِ شعلههای سفید را تحملاون کند، در حالی که میدانست این رنج را به خاطرِ قاتلِ آیندهاش میکشد؟
به همین دلیل بود که سعی نکرده بود از تمامِ نقشههای مخفیِ او سر دردیگری بیاورد و در نقشِ خود بهعنوانِ یک مزدورِ اجیرشده راحت مانده بود. یک غریبه. میدانست کهنفرینِ هر طور شده، کارشان به اینجا میکشد؛ به این لحظه، که مجبور شوند با هم بجنگند.
تقدیر... تقدیر دشمنِ وحشتناکی برایمستقیم جنگیدن بود. او این رامیدم بهتر از هر کسی میدانست.
در نهایت،این تقدیر همیشهبود پیروز میشد.
شکست دادنش تقریباً غیرممکن بود.
نفیس کمی جابهجا شد، به اوبهش نگاه کرد و با صدایی کهوحشت به طرزِ عجیبی حسرتبار بود، جواب داد:
«...زندگی داستانتلاطم نیست. فقط وقتیمستقیم میمیری تموم میشه.»
سانی لبخند زد.
«پس... آمادهای که بمیری؟»
با روشنشدنِ جرقههای سفید درمستقیم عمقِ چشمانِ ستارهٔ دگرگون، اومیدم با سؤالی دیگر جواب داد:
«تو چی؟»
سانی بهجای جواب دادن، تکهٔانتخاب نیمهشب را احضار کرد وقیمتِ با بالا بردنش، گاردِ مبارزه گرفت.
روبهروی او، نفیس هم همینتوی کار را کرد و شمشیرِمستقیم نقرهایاش از نوری کورکننده بافته شد.
البته، هیچکدام قصد نداشتند دیگری را بکشند. آنها نیاز داشتند که دیگری زنده بماند، دستکمدیگری تا زمانی که شخصِ پیروز از گذرگاه عبور کند. اما بازنده بعد از آن چقدردیوانه زنده میماند؟ بهخصوص اگر آنقدر بد کتک میخورد که توانِ مقاومتِ بیشتر را از دست میداد.
جا ماندن یعنی مرگ.
...در حالی که برجِ باستانی و عظیم پیرامونشان میلرزیدحتی و در لبهٔ فروپاشی تاب میخورد، گمشده از نور وشهرِ ستارهٔ دگرگون آماده شدند تا تیغههایشان را به هم بزنند.