---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 239: برخوردِ تایتان‌ها • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 239: برخوردِ تایتان‌ها

0

سطحِ دریای نفرین‌شده جوشید و خروشید و سپس رو به آسمان منفجر شد. در پیِ ناپدید شدنِ‌نفهمید​ شاخکِ غول‌پیکر، شش شاخکِ دیگر از زیرِ امواجِ سیاه سر برآوردند. بالا آمدند و همچون کوه‌هایی درهم‌پیچیده‌خورد​ بر فرازِ غولِ در حالِ حرکت سایه انداختند، و هیاهوی توفان را برای لحظه‌ای گذرا سد کردند.

سانی دندان به هم سایید و به آن‌بچسبین​ منظرهٔ هولناک خیره ماند؛ سعی داشت ابعادِ نبردی‌چسبید​ را که در شرفِ وقوع بود درک کند.

انسان‌های کوچک چطور قرار‌چسبید​ بود از نبردِ میانِ‌کرکنندهٔ​ تایتان‌ها جان به در ببرند؟

ثانیه‌ای بعد، شاخک‌ها از آسمان آوار شدند تا به غولِ‌دیگری​ سنگی یورش ببرند. به خاطرِ جثهٔ عظیمشان، به نظر می‌رسید حرکتِ‌محکم‌تر​ کندی دارند. اما سانی می‌دانست که این صرفاً خطای دید است.

چهار بازوی هیولای نادیده دوباره به زیرِ آب‌داد​ رفتند تا دورِ پاها و تنهٔ غول بپیچند،‌بچسبین​ و دو بازوی دیگر به سمتِ دستش خزیدند.

تندیسِ باستانی بی‌آنکه یورشِ خشمگینانهٔ ساکنِ هولناکِ اعماق خللی در کارش‌توصیه​ ایجاد کند، به حرکتش رو به جنوب ادامه داد. یکی از‌آذرخشِ​ شاخک‌ها را با ضربه‌ای پس زد و گذاشت دیگری دورِ مچش بپیچد.

«محکم بچسبین!»

سانی نفهمید چه کسی داد‌ادامه​ زد، اما به توصیه عمل کرد‌مچش​ و قدیسِ سنگی را محکم‌تر چسبید.

لعنت به همه‌چی!

میانِ غرشِ کرکنندهٔ رعد و آذرخشِ کورکننده، غولِ سنگی ناگهان‌کسی​ تلوتلو خورد و کمی به پهلو کج شد. شاخکی که دورِ‌رعد​ مچش پیچیده بود سفت شد تا دستش را به پایین بکشد.

قدرتِ نهفته در آن گوشتِ سیاه، چرب و متورم چنان هولناک بود‌ناگهان​ که چند ترک روی سطحِ سنگِ باستانی پدیدار شد. چیزی نمانده بود‌گوشتِ​ مچِ غول بشکند و با انفجاری به رگباری از تکه‌سنگ تبدیل شود.

اما غول دستش را‌جنوب​ چرخاند، شاخک را گرفت‌ضربه‌ای​ و با مشتی خردکننده فشرد.

شاخک در تلاش بود سنگِ باستانی را در هم بشکند، در حالی که خودش هم در مشتِ‌نفهمید​ غولِ سنگی له می‌شد. چند لحظه‌ای معلوم نبود زورِ کدام موجود بیشتر است. اما بعد انگشتانِ غول‌خورد​ آرام‌آرام در گوشتِ سیاه فرو رفتند و جوی‌هایی از خونِ تیره و متعفن را به دریا سرازیر کردند.

طولی نکشید که‌گذاشت​ شاخک تکه‌پاره شد و‌محکم​ چاره‌ای جز عقب‌نشینی نیافت.

با این حال، پنج شاخکِ دیگر از پایین به غول یورش برده بودند. سانی نمی‌توانست درونِ آب‌های‌شاخکی​ سیاه دریای نفرین‌شده را ببیند، اما به‌وضوح تصور می‌کرد که دو تا از آن‌ها دورِ پاهای تندیسِ‌نمانده​ باستانی پیچیده‌اند، دو تا دورِ تنه‌اش، و آخری هم دست و چکشِ سنگ‌تراش را مهار کرده است.

انگار تقلاهای شاخک‌های غول‌پیکر جواب داده بود. سرعتِ تندیس کم شد؛ گویی داشت‌محکم​ با وزنِ غیرقابلِ تصوری که او را به عقب می‌کشید می‌جنگید. غول بارِ‌کرکنندهٔ​ دیگر تلوتلو خورد، ناگهان به جلو سکندری رفت و سرانجام از حرکت ایستاد.

اصلاً خوب نیست...

سانی از کفِ پاهایش لرزشی را حس می‌کرد که در سنگِ باستانی می‌دوید. غول می‌لرزید، گویی‌چسبید​ با تمامِ توان زور می‌زد تا پیکرِ عظیمش را تکان دهد. سکوی مدوری که رویش پناه گرفته‌بکشد​ بودند آرام به یک سو کج شد و راه را باز کرد تا امواجِ بیشتری رویش بریزند.

توفانِ خشمگین شدت گرفت، گویی نبردِ میانِ دو موجودِ عظیم را جشن می‌گرفت. تندباد به دسته‌پهلو​ می‌کوبید و آن‌ها را زیرِ شلاقِ باران و آبِ دریا می‌گرفت. صدای رعدها در غرشی پیوسته‌پدیدار​ و کرکننده در هم آمیخت و درخششِ آذرخش‌ها چون توری بافته از شعله‌های آسمانی احاطه‌شان کرد.

ناگهان مجسمهٔ باستانی تکانی خورد و زاویه‌اش‌یکی​ عوض شد. انگار... انگار غول داشت از‌بچسبین​ کمر تا می‌شد و به جلو خم می‌شد.

چشمانِ سانی گشاد‌کارش​ شد. غریزی فهمید قرار‌ادامه​ است چه اتفاقی بیفتد.

...تنها او هم نبود.

قدیسِ سنگی به فرمانِ او روی زانو‌غرشِ​ افتاد تا دستش را در شکافِ سنگ‌خورد​ فرو ببرد؛ در همان حال نفیس فریاد زد:

«داریم می‌ریم‌ایجاد​ زیرِ آب!‌جنوب​ نفستونو حبس کنین!»

بازم شروع شد!

ثانیه‌ای بعد، غول به‌دیگری​ جلو خم شد و زیرِ‌نفهمید​ سطحِ متلاطمِ امواج فرو رفت.

سانی به‌زور وقت کرد نفسِ عمیقی بکشد. سپس، دسته بارِ دیگر در آغوشِ‌تلوتلو​ سردِ دریای نفرین‌شده فرو رفت. فقط، برخلافِ روزِ قبل که باید از عرضِ دره‌چنان​ می‌گذشتند، این بار به‌جای عبور از آن، داشتند به اعماقِ خلأِ تاریکی کشیده می‌شدند.

سانی جریانِ قدرتمندی را حس کرد که از کنارش می‌گذشت؛‌دیگری​ با تمامِ جان به سکو چسبید و منتظر ماند. اگر حدسش‌محکم‌تر​ دربارهٔ کارِ غول درست بود، هنوز برای زنده ماندن شانس داشتند.

فشارِ آبِ سیاه هر لحظه سنگین‌تر می‌شد و سرمای خلأِ بی‌نور به استخوان‌هایش رسوخ می‌کرد‌محکم​ که سکوی مدور ناگهان ایستاد و آرام تاب خورد. با وجودِ غوطه‌ور بودن در اعماقِ‌آذرخشِ​ آب، سانی صدای بلند و وصف‌ناپذیری را می‌شنید که در پهنهٔ وسیعِ دریای نفرین‌شده می‌پیچید.

ای خدایان، خدایان!

با اینکه‌قدیسِ​ می‌دانست خدایان مرده‌اند،‌لعنت​ بی‌اختیار صدایشان زد.

اما تنها‌ایجاد​ پاسخی که‌جنوب​ گرفت سکوت بود.

...تا اینکه سرانجام پیکرِ غول‌حرکتش​ بارِ دیگر تاب خورد و‌ضربه‌ای​ ناگهان به سمتِ بالا حرکت کرد.

دسته با همان سرعتی که به اعماق کشیده‌بچسبین​ شده بود، حالا از تاریکیِ دریای نفرین‌شده بالا‌چسبید​ می‌رفت تا دوباره به آغوشِ خشمگینِ توفان برگردد.

وقتی شانه‌های غول سطحِ آب را شکافت و سکوی مدور بالای امواج‌ناگهان​ پدیدار شد، سانی دیگر نیمه‌هوشیار بود. نگاهی به اطراف انداخت، اعضای دسته را‌چرب​ شمرد و مطمئن شد در این شیرجهٔ هولناک کسی را آب نبرده است.

سپس به خودش مسلط‌جنوب​ شد و سر چرخاند‌ضربه‌ای​ تا جلو را نگاه کند.

وحشتِ نادیدنیِ اعماق غولِ باستانی را به درونِ آبِ سیاه نکشیده بود. در‌مچش​ واقع، وقتی شاخک‌های عظیم مایهٔ دردسر شده بودند، غول خیلی راحت به جلو خم‌غرشِ​ شده... و موجودِ اعماق را از کفِ دریا چنگ زده و بالا کشیده بود.

و حالا غول آن را در‌بپیچد​ دست گرفته بود و هیولای دریایی‌عمل​ را به سمتِ آسمانِ خروشان بالا می‌آورد.

سانی با اینکه می‌دانست خیره شدن‌همه‌چی​ به ظاهرِ واقعیِ وحشتِ اعماق اصلاً‌ناگهان​ کارِ عاقلانه‌ای نیست، بی‌اختیار نگاه کرد.

از چیزی‌ایجاد​ که دید، لرزه‌ادامه​ بر تنش افتاد.

ناولها | novelha.net