چپتر 332: محاصرهٔ منارهٔ سرخ (۱۸)
0سانی کمی تلوتلوریزی خورد و سپسشفافش به سایهاش نگاه کرد.
انگار سایه درد میکشید. خمیده بود، با یک دست قفسهٔ سینهاش رابیحرکت گرفته بود و با دست دیگر برایش دست تکان میداد. وقتی متوجهماند شد سانی به آن خیره شده، با استیصال به خودش اشاره کرد.
آخه... اینپیشرو یارو میخوادآشفتهشان چی بگه؟
سکتهٔ قلبی کرده بود؟حال نه، معلومه که نه.ذرهای مسخرهست. سایهها که قلب ندارن...
پس بهترکهای چی داشتببیند اشاره میکرد؟
سانی اخم کرد.
سایه بازتابِ او بود. پسنکرده شاید به قلبِ خودش اشاره نمیکرد،خود بلکه به قلبِ سانی اشاره داشت.
اما قلبش که مشکلیحال نداشت. به چه چیزِذرهای دیگری میتوانست اشاره کند؟
ناگهان چشمانش گشاد شد.
هستهٔ روح. هستهٔسایههای روح معمولاً رویمانده قلبِ انسان قرار میگرفت...
سانی با لرزشیذرهای بر تن، به درونِایستاده دریای روح شیرجه زد.
به جای آرامش و سکوتِ همیشگی، با هرجومرجی شوم روبهرو شد. آبهایایستاده تاریکی که همیشه آرام و راکد بودند، حالا بیقرار و متلاطم شده بودند.روحم موج میزدند و خروشان بودند، گویی بادهایی نامرئی به آنها هجوم آورده بود.
آن بالا، گویهای نوری که نمایانگرِ خاطرههایش بودند سوسو میزدند، انگارهمان چیزی نمانده بود خاموش شوند. خورشیدِ سیاهِ هستهٔ سایه میلرزید. کمماندهسیاه بود ترکهای ریزی را ببیند که روی سطحِ شفافش پدیدار میشدند.
تنها سایههای خاموش به همان حال مانده بودند و فاجعهٔآشفتهشان پیشرو ذرهای آشفتهشان نکرده بود. بیحرکت ایستاده بودند و باتوجهی چهرههای سیاه و بیجانِ خود، بیهیچ حالتی به او خیره بودند.
سانی توجهی به آنها نکردنکرده و ماتومبهوت، با چشمانی گشادبیجانِ به هستهٔ سایه خیره ماند.
...آسیبِ روح.سایههای روحم دارهحال آسیب میبینه.
تحتِ تأثیرِترکهای حملهٔ مداومی بهسطحِ روحش قرار داشت.
سانی با وحشت از دریای ناآرام بیرون پرید،پیشرو خون را از صورتش پاک کرد و با چهرهایخود درهم به اطراف نگریست. رنگپریدهتر از همیشه شده بود.
آخه چیپیشرو داره بهمآشفتهشان حمله میکنه؟
لحظاتی بعد ناگهان لرزید؛ پیبردن به حقیقتیپیشرو هولناک میخکوبش کرده بود. سپس سر بلندسیاه کرد و به قرصِ کورکنندهٔ خورشید نگریست.
...اشتباه نکرده بود.ریزی نورش واقعاً بسیار درخشانترپدیدار از قبل شده بود.
آسمانِ ساحلِ فراموششده که همیشه خاکستری بود، حالا تقریباً سفید شده بود؛ لبریزایستاده از گرما و درخششی بیرحمانه. گویی کسی خودِ واقعیت را پاک کرده و چیزیداره جز خلأِ سفید و بیپایان به جا نگذاشته بود. ثانیهبهثانیه ملتهبتر و سوزانتر میشد.
خورشید...
منشأِ اینسایههای حملهٔ روحی،حال موجودِ کابوس نبود.
خودِ نورِ خورشید بود.
نور به هر جا که میرسید، روحِ موجوداتِ زنده را رفتهرفته میساییدبیحرکت و نابود میکرد. و از آنجا که خورشید حالا درست بالای سرشانماند در نقطهٔ ظهرِ کامل قرار داشت، تقریباً هیچکجا از گزندش در امان نبود.
هیچ راهِپیشرو فراری ازآشفتهشان آن نبود.
مگر...
سانی برگشت و به دروازههای بازِ منارهٔ سرخ خیرهتنها شد. پشتِ آنها، تاریکیِ دلپذیری نویدِ سایه و امنیتنکرده میداد. آنجا تنها پناهگاهش از شرِّ این خورشیدِ نابودگر بود.
ارتش!
بهسرعت چرخیدپیشرو و آنسویآشفتهشان خندق را پایید.
آن بیرون در میدانِ نبرد، موجوداتِ کابوس یورشِ بیامانشان را متوقف کردهایستاده بودند. حالا تلوتلو میخوردند و تاب میخوردند، گویی مست باشند. خیلیهایشان تاآسیبِ همان موقع به زمین افتاده بودند و خون از منافذِ بدنشان جاری بود.
روحشان نابود شدهریزی بود و دیگرشفافش جان در بدن نداشتند.
جنگجویانِ بازماندهٔ ارتشِ رؤیابین با سردرگمی به آنها خیره بودند؛ در قامتِ دوردستشان همچهرههای آسودگی موج میزد و هم گیجی. سانی میخواست فریاد بکشد و خطرِ وحشتناکی راآسیب که تهدیدشان میکرد هشدار دهد، اما میدانست آنقدر دور است که کسی صدایش را نمیشنود.
از روی تپهٔ بلندِ مرجانی که بر آن ایستاده بود،بیجانِ میتوانست قامتِ درخشان و باوقاری را در میانشان ببیند. میدانست کهداره نفیس تا الان باید فهمیده باشد ماجرا از چه قرار است.
اما اوسایههای نمیدانست که دروازههایمانده مناره باز است.
«فکر کن، فکر کن!»
سانی چند ثانیهسایههای درنگ کرد و بعدفاجعهٔ دستش را بالا برد.
لحظهای بعد، صدای واضحِ زنگولهٔ نقرهایبیحرکت در سراسرِ هزارتو پیچید و بربیهیچ فرازِ بقایای ارتشِ رؤیابین طنین انداخت.
دورتر در میدانِ نبرد،حال نفیس چرخید و بهذرهای سمتِ او نگاه کرد.
«زود باش! زود باش، نف!»
سانی دوباره زنگولهٔ نقرهای راحال به صدا درآورد و دستشآشفتهشان را در هوا تکان داد.
با این حال، نیازی به این کار نبود. ستارهٔ دگرگون پیش از آن حرکت کردهنکرد بود و شمشیرش را به سمتِ مناره نشانه رفته بود. در لحظهٔ بعد، ارتشِ رؤیابین بهبیرون جلو یورش برد. خفتگان با تمامِ سرعتی که در توان داشتند، به فرمانِ بانوی خود میدویدند.
«آره! صبرسایههای کن... دارهحال چیکار میکنه؟!»
خودِ نفیس به دنبالِببیند سربازانش نرفت. در عوض، چرخیدتنها و در جهتِ مخالف دوید.
...به سمتِ ستونِ مرجانیِهمان دوری که در آغازِپیشرو این بلبشو ترک کرده بودند.
وقتی فهمید داردذرهای به خاطرِ کاسیبیحرکت برمیگردد، دلش ریخت.
اما دیگرسایههای کاری برای کمکمانده از دستش برنمیآمد.
«موفق باشی...»
از روی تپه پایین پرید، روی زمینفاجعهٔ غلت زد و بدونِ اینکه به پشتِ سرشسیاه نگاه کند، به سمتِ تاریکیِ ورودیِ مناره دوید.
...اما پیش از آنکه سانینکرده به آنجا برسد، دید چیزیبیجانِ دارد از آسمان پایین میافتد.
«این دیگه...»
پیکرِ انسانیِ ژندهپوشی به مرجانهای سرخ کوبیده شد و پیشسایههای از توقف، چند بار غلت خورد و سپس بیحرکت ماند. سانیچهرههای به سمتش شتافت و بهسرعت رنگهای روشنِ زرهِ کای را شناخت.
مایهٔ آسودگی بود که مردِ جوانِ جذاب هنوز زنده بود، هرچند نیمههوشیاربیحرکت به نظر میرسید. شمشیرِ باریک و ظریفی با نگرانی در هوای اطرافشماند پرسه میزد؛ فولادِ تیغهاش کدر شده بود و از درخششِ همیشگیاش خبری نبود.
آن دو حتماً وقتی پاکشدنِ روح آغاز شده بود، در ارتفاعِخود بالایی از آسمان بودهاند؛ بسیار نزدیکتر به منبعِ آن، و بهآسیب همین دلیل بیشتر از کسانی که روی زمین بودند آسیب دیده بودند.
سانی بدونِ اتلافِ وقت، یقهٔ کای راپیشرو گرفت و او را به سمتِ دروازههای بازِبیجانِ مناره کشید. رقصندهٔ خاموش هم به دنبالشان رفت.
اندکی بعد، هر سه به مرزِ میانِ نور و تاریکی رسیدند. سانیحال بدونِ حتی یک ثانیه تردید، به درونِ سایهٔ خنک شیرجه زد، چندخود قدم برداشت تا بیشتر در پناهِ آن فرو برود، و روی زمین افتاد.
«آه...»
تازه الان که تودهٔ جامدِ برجِ باستانی او را از نورِ نابودکنندهٔ خورشید محافظت میکرد،نکرد فهمید وضعیتش چقدر وحشتناک بوده است. اما دیگر تمام شده بود. روحش سرانجام دوباره بهناآرام آرامش رسیده بود و هر زخمی که بر آن وارد شده بود، داشت التیام مییافت.
کای هم هنوز زنده بود.
«عوضیِ خوششانس.»
«خدا رو شکر... اِ،همان منظورم اینه که — اونذرهای احمق حالا حسابی بهم بدهکاره!»
در حالی که بهسختی نفس میکشید، وضعیتِایستاده کماندارِ بیهوش را بررسی کرد، سپس نشست ونکرد به چشماندازِ کورکننده و روشنِ بیرون خیره شد.
بقیه... بقیهسایههای هم جانِ سالممانده به در میبردند؟
چند ثانیه بعد، ناگهان چیزی در هوا برق زد. کاستر بود: نزدیکِحال آنها روی زانوهایش افتاد، با چشمانی خسته نگاهی به سانی انداخت وخود سپس خفتهٔ بیهوشی را که با خود آورده بود، بهآرامی روی زمین گذاشت.
سپس هر دو بدونِ اینکهحال حرفی بزنند، به سمتِ دروازههای منارهنکرده چرخیدند و به نور نگاه کردند.
ثانیهها در سکوتی شکنجهآور گذشت.
...و بعد، شبحِ یک انسانمانده از میانِ روشنایی پدیدار شد. وبیحرکت بعد یکی دیگر، و یکی دیگر.
بازماندگانِ ارتشِ رؤیابین به جزیره رسیده بودند و به سمتِ تاریکیِهمان نجاتبخشِ برجِ غولپیکر میدویدند. خیلی زود، فاصلهای را که آنها راسیاه از دروازهها جدا میکرد طی کردند و به درونِ سایهشان شیرجه زدند.
سانی نگاه میکرد،سایههای و چیزِ تیزیمانده در سینهاش تکان میخورد.
یک ابدیتِ شکنجهآورِ بعد، سرانجام پیکرِبیحرکت آشنای ملبس به زرهِ سفید را دیدحالتی که در آستانهٔ سازهٔ عظیم پدیدار شد.
نفیس در حالی کهحال کاسی را در آغوشذرهای داشت، واردِ سایهها شد.
او آخرینترکهای نفری بودببیند که آمد.
سانی با نگاه به آنها و جمعیتِ کوچکِ خفتگان کهآشفتهشان در مرزِ میانِ تاریکی و نور جمع شده بودند، سرانجامتوجهی توانست نفسش را بیرون بدهد. جانِ سالم به در برده بودند.
نبرد برایپیشرو منارهٔ سرخ بهنکرده پایان رسیده بود.
حالا تنها کاری که باید میکردندفاجعهٔ این بود که گذرگاهِ پنهان درایستاده جایی از برجِ باستانی را پیدا کنند.
...و از خشمِریزی اربابِ آن جانِشفافش سالم به در ببرند.