---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 107: سایهٔ در حال رشد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 107: سایهٔ در حال رشد

0

سانی با‌جمع​ سردرگمی به‌می‌افتد​ رون‌ها خیره ماند.

سپس، ناگهان برقی از درک در‌خود​ چشمانش درخشید. سرانجام فهمید تفاوتِ اصلیِ‌داشت​ یک پژواک با یک سایه در چیست.

در واقع خیلی ساده بود.

پژواک‌ها چیزی نبودند جز نسخه‌ای بدلی از موجوداتی که آن‌ها را‌پیشروی​ به جا گذاشته بودند. در قالبِ تصویرِ آن‌ها شکل می‌گرفتند و‌می‌شدند​ هرگز تغییر نمی‌کردند؛ همیشه درست مانندِ نسخهٔ اصلی در لحظهٔ مرگشان می‌ماندند.

اما سایه‌ها فرق داشتند. هرچه باشد، ذاتشان متغیر بود و‌ادامه​ بسته به محیط، پیوسته فرم و شکلِ خود را عوض‌می‌شدند​ می‌کردند. از این رو، سایه هم تا حدودی قابلیتِ تغییر داشت.

می‌توانست رشد کند.

چشمانش گشاد شد.

با کشتنِ موجوداتِ کابوس، می‌توانست قطعه‌های سایه‌شان را جذب کند و قوی‌تر شود.‌دهد​ سرانجام، هستهٔ سایه‌اش ناگزیر تکامل می‌یافت و از رتبهٔ خفته به بیدار... و فراتر‌دنبالِ​ از آن می‌رسید. جهشِ قدرتی که این تکامل به همراه داشت، واقعاً بی‌نظیر بود.

البته از جزئیاتِ دقیقِ این فرایند مطمئن نبود؛ بماند که به‌عنوانِ یک انسان، تنها پس از بازگشت از‌ضعیف​ عالمِ رؤیا به جهانِ واقعی می‌توانست به یک بیدارشده تبدیل شود، کاری که در این مکانِ نفرین‌شده غیرممکن‌موردِ​ بود. همچنین نمی‌دانست اگر واقعاً موفق می‌شد هزار قطعهٔ سایه‌ای را که رون‌ها می‌خواستند جمع کند، چه اتفاقی می‌افتد.

اما هر اتفاقی هم که می‌افتاد، اگر قرار بود در مسیرِ بیدارشدگان به پیشروی ادامه دهد، سرانجام از‌موجوداتِ​ خاطره‌ها و پژواک‌هایش فراتر می‌رفت و آن‌ها در برابرِ دشمنانی با رتبهٔ مشابه، ضعیف و بی‌فایده می‌شدند. در آن‌همراه​ صورت مجبور می‌شد کنارشان بگذارد و دنبالِ جایگزین‌های مناسبی بگردد، بی‌آنکه هیچ تضمینی برای موفقیتش در این کار باشد.

این مشکل در موردِ خاطره‌ها که به نسبت راحت‌تر به دست می‌آمدند،‌داشت​ چندان وخیم نبود. اما پژواک‌ها به‌شدت کمیاب بودند. وقتی پژواکی آن‌قدر ضعیف می‌شد‌هستهٔ​ که دیگر نمی‌توانست اربابش را همراهی کند، جایگزین کردنش کاری بی‌نهایت دشوار بود.

اما سایه‌ها... سایه‌ها می‌توانستند با او رشد کنند و درست همان‌طور‌پیشروی​ که او قوی‌تر می‌شد، آن‌ها هم قدرتمندتر شوند! تا زمانی که‌می‌شدند​ سانی حاضر بود برای این کار تلاش کند، سایه‌اش هرگز عقب نمی‌ماند.

امکاناتی که این ویژگیِ ساده پیشِ رویش می‌گذاشت، واقعاً بی‌پایان بود. همین کافی بود تا‌برابرِ​ نقشه‌هایش برای آینده به‌کلی تغییر کند. در گذشته، سانی همیشه خودش را نیروی اصلیِ میدانِ‌هیچ​ نبرد تصور می‌کرد که برای پشتیبانی تنها به خاطره‌ها و یکی دو پژواکِ سرگردان متکی است.

دلیلش این بود که یافتنِ پژواک‌هایی با رتبه‌ها و طبقه‌های بالاتر، به‌شکلی غیرقابل‌تصور سخت بود. هرچند بسیار کمیاب‌تر از خاطره‌ها‌قطعه‌های​ بودند، اما هنوز پژواک‌های خفتهٔ زیادی پیدا می‌شدند و تعدادِ قابل‌توجهی پژواک از رتبهٔ بیدارشده نیز وجود داشت. این پژواک‌ها‌البته​ عمدتاً بین استادان و قدیس‌ها دست‌به‌دست می‌شدند؛ کسانی که می‌توانستند موجوداتِ کابوسِ این رتبه‌ها را با سهولتِ نسبی شکست دهند.

اما نبرد با هیولاهای سقوط‌کرده و فاسد‌شده، چه رسد به موجوداتِ هولناک‌تر از آن‌ها، هرگز‌کند​ آسان نبود. از این رو، غنایمِ به‌دست‌آمده از کشتنِ این نوع موجودات آن‌قدر زیاد نبود‌رتبهٔ​ که ایدهٔ به دست آوردنِ پژواکی با رتبهٔ بالاتر را به احتمالی واقع‌گرایانه تبدیل کند.

برای همه... به جز سانی.

او می‌توانست هیولاهای ضعیف‌تر را از پای درآورد، پژواک‌های ساده‌تری به دست بیاورد و بعد آن‌ها را پرورش دهد تا به جانورانِ‌مجبور​ کشتارگرِ مهارناپذیر تبدیل شوند. او که محدود به قوانینِ احتمال و شانس‌های رو به کاهش نبود، می‌توانست رفته‌رفته ارتشی از سایه‌های قدرتمند‌کمیاب​ بسازد تا به جایش بجنگند و بعد از فاصله‌ای امن، همان‌طور که کوکتل می‌نوشید، تماشا کند که چطور دشمنانش را نابود می‌کنند.

آممم... پولدارها‌محیط​ از همینا‌فرم​ می‌خوردن، مگه نه؟

بماند که هیولاها برای ارتقای رتبه‌شان نیازی به گذراندنِ کابوس‌ها نداشتند... دست‌کم تا جایی که سانی می‌دانست.‌کشتنِ​ راستش را بخواهید، اصلاً نمی‌دانست موجوداتِ کابوس چطور هسته‌هایشان را تکامل می‌بخشند. انگار دیوِ زره‌پوش فقط با‌می‌رسید​ خوردنِ میوه‌های درختِ روح و جذبِ تدریجیِ مقادیرِ زیادی جوهرِ روح، به‌خوبی کارش را پیش برده بود.

در هر حال، این احتمال وجود داشت که بتواند‌مسیرِ​ قدیسِ سایه را بسیار قدرتمندتر از چیزی کند که‌دشمنانی​ خودش در ساحلِ فراموش‌شده فرصتِ رسیدن به آن را داشت.

شاید حتی آن‌قدر قدرتمند‌می‌افتد​ که زندگی‌اش را در‌بیدارشدگان​ اینجا واقعاً قابل‌تحمل کند.

سانی به سایه نگاه کرد؛‌شکلِ​ جرقه‌های هیجان در چشمانش می‌رقصید و‌قابلیتِ​ نیشش تا بناگوش باز شده بود.

«من و تو‌پیوسته​ قراره با هم‌خود​ کارای بزرگی بکنیم، رفیق.»

اگر سایهٔ خودش هنوز نگرانِ جایگاهش در‌می‌افتاد​ قلبِ او نبود، عاقلانه‌تر این بود که‌خاطره‌ها​ همین الان نگران شدن را شروع کند.

حالا سؤالی که تمامِ افکارِ سانی را‌عوض​ درگیر کرده بود این بود: دقیقاً چطور‌رشد​ باید قدیسِ سایه را با قطعه‌ها تغذیه می‌کرد؟

اگر می‌توانست به‌سادگی تعدادی از قطعه‌های خودش را به او منتقل کند، بی‌درنگ این کار را می‌کرد، هرچند که‌کابوس​ این کار قدرتِ شخصی‌اش را باز هم کاهش می‌داد. اما انگار هیچ راهی برای این کار وجود نداشت. نه‌واقعاً​ زل زدن به رون‌ها، نه لمسِ موجودِ سنگیِ خاموش و نه تلاش برای حرف زدن با طلسم، هیچ‌کدام کارساز نبود.

سانی حتی از سایهٔ خودش هم مشورت خواست، اما‌مسیرِ​ او اصلاً حوصلهٔ حرف زدن نداشت. کلمهٔ تحقیرآمیزِ «خائن!»‌دشمنانی​ روی تمامِ لکهٔ تاریک و بی‌حالتِ صورتش نوشته شده بود.

دست‌کم این چیزی بود که سانی پس از روبه‌رو شدن با‌دهد​ قهر و سکوتِ او برداشت کرد. در آن بحبوحهٔ هیجان، یادش‌مجبور​ رفته بود که سایه اصلاً از نظر فیزیکی نمی‌تواند حرف بزند.

پشتِ سرش را خاراند، در دریای روح قدم‌می‌کردند​ زد و سعی کرد راهی منطقی برای چپاندنِ چند‌کشتنِ​ قطعهٔ سایه درونِ آن هیولای سنگیِ ساکت پیدا کند.

«خب... واضح‌ترین جواب اینه که برم و مجبورش کنم چندتا موجودِ کابوس بکشه. ولی آخه جواب می‌ده؟ وقتی لاشخورِ وفادارم چیزی رو‌جذب​ می‌کشت، این من بودم که قطعه‌ها رو می‌گرفتم، نه اون. وایسا، "او"؟ نکنه کاسی اون میلِ بچگانه‌ش برای نسبت دادنِ ویژگی‌های انسانی‌مطمئن​ به همه‌چیز رو به منم سرایت داده؟ "آن"، نه "او"! این من بودم، نه آن. آره، این‌طوری بهتر شد. وایسا، داشتم چی می‌گفتم؟»

سانی نگاهی به دنیای بیرون انداخت و اخم کرد. آنجا الان روز بود... معمولاً تا‌پژواک‌هایش​ الان باید در خوابِ عمیق می‌بود. بیرون رفتن در روز خطرناک بود. مجبور می‌شد بیرون از‌بی‌آنکه​ سایه‌ها راه برود و این باعث می‌شد چشمِ انواع و اقسامِ وحشت‌های سقوط‌کرده به او بیفتد.

فقط با احتیاطِ شدید، بزدلی و شکارِ شبانه توانسته بود این‌همه مدت‌خاطره‌ها​ در این جهنم زنده بماند. برای یاد گرفتنِ این درس‌ها بهای سنگینی پرداخته‌دنبالِ​ بود و در این راه چیزی نمانده بود جانش را از دست بدهد.

اما با‌محیط​ این حال...‌فرم​ باید خطر می‌کرد؟

ناولها | novelha.net