---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 234: گله • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 234: گله

0

نفیس با دادنِ چند دستورِ کوتاه به کاستر، به لبهٔ‌کند​ سکو رفت و پایین را نگاه کرد. با دیدنِ موجوداتِ‌نخستی‌سانانِ​ بی‌شماری که از غولِ سنگی بالا می‌آمدند، چهره‌اش در هم رفت.

سانی خارِ خزنده‌دیگرِ​ را در دستش‌شتافت​ سبک‌سنگین کرد و پرسید:

«خب، نقشه چیه؟»

ستارهٔ دگرگون نگاهی‌تشخیص​ به او انداخت‌نخستی‌سانانِ​ و لبخندِ شومی زد.

«دیگه چی؟‌بی‌بهره​ هر چقدر‌دسته​ می‌تونی بکش.»

با این حرف، پایین پرید و‌شتافت​ نرم روی شانهٔ غول فرود آمد. سانی‌جلوی​ هم آهی کشید و به دنبالش رفت.

معلومه!

لحظه‌ای بعد از هم جدا شدند. نفیس به سمتِ دیگرِ مجسمهٔ متحرک‌شده​ شتافت و روی مسیرِ سنگی و پهنِ یقهٔ آن دوید. قصد داشت‌دهانی​ جلوی موجوداتی را بگیرد که از جلو و پهلوی چپِ غول بالا می‌آمدند.

سانی باید جلوی آن‌هایی را می‌گرفت که از راست و‌کند​ عقب می‌آمدند. مطمئن نبود که فقط دو نفرشان برای پوشش‌نخستی‌سانانِ​ دادنِ تمامِ آن فضا کافی باشند، اما چارهٔ چندانی نداشتند.

سانی و نفیس دست‌کم در برابرِ دشمن برتریِ ارتفاع داشتند. اما‌قصد​ آن‌هایی که با دستهٔ ملخ‌های هیولایی می‌جنگیدند، از این مزیت بی‌بهره‌راست​ بودند. دسته نمی‌توانست کسِ دیگری را برای این کار آزاد کند.

با نگاه به پایین، سرانجام توانست ظاهرِ ساکنانِ مهاجمِ هزارتو را تشخیص دهد. شبیه نخستی‌سانانِ عظیمی بودند که از خزِ‌باستانی​ کثیف و خاکستری پوشیده شده بودند. بازوهایی قوی و عضلانی داشتند و به‌راحتی بدن‌های سنگینشان را از سطحِ سنگِ باستانی بالا‌گل‌های​ می‌کشیدند. هر کدام دهانی پر از دندان‌های تیز داشتند که دو عاجِ خمیده به بلندیِ خنجر از آن بیرون زده بود.

آزاردهنده‌ترین نکته دربارهٔ این جانوران این بود که از دلِ شکاف‌های خونینِ گوشتشان گل‌های سرخی‌عضلانی​ روییده بود. حتی ساقه‌های رنگ‌پریده‌ای از یک حدقهٔ چشمِ بعضی‌هایشان به حدقهٔ دیگر می‌خزید. سانی‌خنجر​ با لرزی فهمید که این قبیله از موجوداتِ کابوس، صرفاً میزبانِ موجودی دیگر و بسیار ترسناک‌ترند.

این نخستی‌سانان چیزی‌بودند​ جز عروسک‌های گوشتی برای‌دیگری​ آن گل‌های شیطانی نبودند.

ای خدایان...

سانی سنگِ معمولی را احضار کرد، بدنش را در سایه پوشاند، عضلاتش را منقبض کرد و‌بدن‌های​ آن را با تمامِ توان به پایین پرتاب کرد. سنگِ کوچک در هوا شیرجه رفت و به‌آزاردهنده‌ترین​ یکی از موجودات در آن پایین برخورد کرد؛ درست به پیشانی‌اش خورد و جمجمهٔ پوسیده‌اش را شکافت.

نخستی‌سان بی‌آنکه به از دست‌شبیه​ رفتنِ نیمی از سرش توجهی‌خاکستری​ کند، به بالا آمدن ادامه داد.

سانی دندان‌قروچه‌ای‌بی‌بهره​ کرد و سنگ‌نمی‌توانست​ را مرخص کرد.

...درست همون‌طور که فکر می‌کردم.

هیچ‌چیز در ساحلِ فراموش‌شده نمی‌توانست ساده باشد. امکان نداشت دسته فقط هدفِ حملهٔ انبوهی از‌به‌راحتی​ پلیدهای پرنده قرار بگیرد. حتماً باید گله‌ای از نخستی‌سانانِ هیولایی هم از روی زمین به‌بیرون​ آن‌ها حمله می‌کردند! و ای خدایان، نکند یک‌وقت این جانورانِ قدرتمند میزبانِ انگل‌های وحشتناک‌تری نباشند.

دست‌کم بدن‌هاشون به‌تشخیص​ خاطرِ تجزیهٔ نسبی‌نخستی‌سانانِ​ اون‌قدرها هم سفت نیست.

با همین‌بی‌بهره​ می‌شد یک‌دسته​ کاری کرد...

درست وقتی اولین نخستی‌سان به تیررسِ خارِ خزنده رسید، چیزی بالای سرِ سانی‌جلوی​ غرید و لحظه‌ای بعد، او از سر تا پا غرق در خونِ سیاه‌فقط​ و بدبو شد. جسدِ له‌شدهٔ ملخی عظیم از کنارش گذشت و به پایین افتاد.

سانی یک‌تشخیص​ ثانیه خشکش زد‌نخستی‌سانانِ​ و بعد غرید.

«الان دیگه یه هدفِ‌دهد​ متحرکم، مگه نه؟ خب... محشره!‌کثیف​ بذار بیان! هرچی بیشتر، بهتر!»

سانی نخِ نامرئی را تا بیشترین حدِ ممکن باز‌یقهٔ​ کرد، نشانه گرفت و کونای را به پایین پرتاب‌چپِ​ کرد. با کشیدنِ بسیار نامحسوسِ نخ، آن را هدایت می‌کرد.

خنجر در هوا درخشید، چرخید و مسیری منحنی‌کثیف​ کشید. چند لحظه بعد، مچِ یکی از آن نخستی‌سانانِ‌سنگینشان​ تهدیدآمیز را برید و دستش را تمیز قطع کرد.

جانور با از دست دادنِ ناگهانیِ تکیه‌گاهش، در دم پایین‌خاکستری​ افتاد. پس از سقوط از آن ارتفاعِ مرگبار، به مرجان‌های‌سنگِ​ سرخِ پایین برخورد کرد و عملاً به تکه‌های خونین منفجر شد.

سانی با‌بی‌بهره​ چهره‌ای منقبض به‌نمی‌توانست​ خلأ گوش سپرد.

هیولایی بیدار کشته شد: شکوفهٔ خون.

سایه‌ات قوی‌تر می‌شود.

حالتِ آسودگی در‌دیگرِ​ چهره‌اش پدیدار شد. دست‌کم‌مسیرِ​ این موجودات نابودنشدنی نبودند...

دستش را بالا آورد، کونایِ‌نخستی‌سانانِ​ در حالِ بازگشت را گرفت‌پوشیده​ و بی‌درنگ دوباره پرتابش کرد.

زمانِ زیادی باقی نمانده بود.

جانورانِ بی‌شماری داشتند از بدنِ سنگیِ غولِ باستانی بالا می‌رفتند و در‌توانست​ هر ثانیه فاصلهٔ ترسناکی را طی می‌کردند. باید پیش از رسیدنشان به سنگرِ‌پوشیده​ ساخته‌شده روی شانهٔ غول، تا جایی که می‌توانست قتل‌عامشان می‌کرد، وگرنه تکه‌پاره‌اش می‌کردند.

در چند دقیقهٔ بعد، سانی کاری نکرد جز هدایتِ خارِ خزنده که در هوا‌موجوداتی​ پرواز می‌کرد و گوشت و استخوان را با هم می‌شکافت. کونایِ سنگین هرگز بیش‌برای​ از یک ثانیه در دستش نمی‌ماند و محصولِ پرباری از جان‌ها را درو می‌کرد.

بیش از دوازده جانور — همان‌هایی که جلوتر از گلهٔ در حالِ‌بازوهایی​ نزدیک‌شدن بودند — از روی مجسمه به پایین پرت شدند و به‌دندان‌های​ کامِ مرگ رفتند، و مقدارِ رشک‌برانگیزی از قطعه‌های سایه را نصیبِ سانی کردند.

با این حال، هنوز خیلی کند بود. سانی باید در پرتابِ خنجر هم سریع می‌بود و هم‌بدن‌های​ دقیق، مبادا خودش از روی شانهٔ لرزانِ غول به پایین کشیده شود. بدتر از آن، باید مدام‌آزاردهنده‌ترین​ حواسش را به آسمان می‌داد و از ملخ‌های مهاجمی که برای بلعیدنش از بالا شیرجه می‌زدند جاخالی می‌داد.

گلهٔ جانورانِ وحشتناک هر لحظه‌نمی‌توانست​ نزدیک‌تر می‌شد و رسیدنشان همان‌قدر‌کند​ که اجتناب‌ناپذیر بود، مرگبار هم بود.

وقتی گروهِ دیگری از آن‌ها به پشتِ مجسمهٔ عظیم‌الجثه رسیدند، اوضاع از این هم بدتر شد. حالا سانی نه تنها‌آن‌هایی​ باید با هیولاهایی که از پهلو بالا می‌آمدند مقابله می‌کرد، بلکه باید از جایگاهش روی شانهٔ غولِ در حالِ حرکت،‌دشمن​ به سمتِ مسیرِ خطرناکِ یقهٔ او می‌دوید تا جلوی سریع‌ترین بالاروندگان را بگیرد و نگذارد بیش از حد بالا بیایند.

«بده، بده، این خیلی بده...»

سانی، غرق در خون و در‌نخستی‌سانانِ​ حالی که عضلاتش می‌سوخت، با تمامِ‌شده​ سرعت به کشتارِ جانورانِ مخوف ادامه داد.

اما به‌اندازهٔ کافی سریع نبود.

جایی در میانِ نبرد، سانی فهمید که هیولاهای بالارونده حالا تنها چند متر با‌موجوداتی​ او فاصله دارند. می‌توانست تمامِ جزئیاتِ آزاردهندهٔ بدن‌های پوسیده‌شان را ببیند؛ با گل‌هایی به‌طرزِ‌برای​ عجیبی زیبا که از شکاف‌های خونینشان روییده بودند. گلبرگ‌های سرخشان با بوییدنِ طعمه می‌لرزید.

ناگهان یکی از نخستی‌سانان پاهای قدرتمندش را جمع کرد و به هوا پرید و‌عضلانی​ در یک آن فاصلهٔ باقی‌مانده تا سانی را طی کرد. اما پیش از آنکه بتواند‌خنجر​ فرود بیاید، تکهٔ نیمه‌شب بدنِ عظیمِ جانور را درید و آن را دو نیم کرد.

...اما چیزی که از آن زخمِ‌نخستی‌سانانِ​ وحشتناک بیرون ریخت، خون نبود، بلکه‌شده​ ابری عظیم از گرده‌های سرخ بود.

پیش از آنکه سانی به‌نمی‌توانست​ خودش بیاید، یک نفسِ عمیق از‌سرانجام​ آن را به ریه کشیده بود.

چشمانش گشاد شد.

«اوه... اوه‌تشخیص​ نه! این‌شبیه​ اصلاً خوب نیست!»

ناولها | novelha.net