چپتر 1448: یک رؤیای زیبا
0با بازگشت به عرشهٔ زنجیرشکن، کاسی و سانی هیچ وقتی راتحتتأثیرِ تلف نکردند. پس از برگرداندن جت، او و نفیس را فرستادندداشت تا افی را پیدا کنند. سپس بهسرعت بهسمتِ برجِ آلتیا رفتند.
تا حالا دیگر عبور از این بخشِ جنگلِ مهآلود برایشانبرکت عادی شده بود. دقیقاً میدانستند کجا بروند و کِی. با اینگرفته حال، هر دو پژواکِ کاسی باید در طولِ راه قربانی میشدند.
حالا که مجبور نبودند رونهای کندهشده روی صخرهٔ سیاه را بررسی کنند، حتیکرده کمی وقت داشتند تا در انتظارِ غروب استراحت کنند. پنهان از میدانِ کشتاریاما که برج را احاطه کرده بود، غذای مختصری با هم خوردند و منتظر ماندند.
سانی در تاریکی چهرهٔ کاسی را برانداز کرد. ظاهرش آرام و مسلطقرار بود... اما خوب میدانست که او هم برای حفظِ عقلش همانقدر تقلالحظهای میکند که خودش پس از گذراندنِ چند چرخهٔ اولش تقلا کرده بود.
جزیرهٔ آلتیا... جهنمی بیش از حد بیرحم و عذابآور بود. در واقع، سانیهولناکی مطمئن نبود اگر کاسی در آگاهی از این حلقه به او نپیوسته بود، وضعیتِمکث روانیاش چطور میشد. داشتنِ کسی استوار برای تقسیمِ این بار... واقعاً یک برکت بود.
شاید به همین دلیل بود که دخترِ نابینا کمترواقعاً تحتتأثیرِ چیزهای هولناکی قرار گرفته بود که اینجا تجربه کردههولناکی بودند. برخلافِ او، کاسی همیشه شریکی داشت تا حمایتش کند.
با این وجود...
لحظهای مکثبرکت کرد وهمین بعد پرسید:
«حالت چطوره؟»
کاسی لبخند زد.
لبخندش کمرنگ و گذرا بود،انتظارِ درست مثلِ تمامِ مدتِ پسکشتاری از دیدارشان در لطفِ سقوطکرده.
«خوبم.»
سانی میخواست او بیشتر حرف بزند، اما کاسی خودش را بسته نگه میداشت. واقعاً عجیب بود... زمانی مثلِبودند خواهر و برادر به هم نزدیک بودند و زمانی مثلِ دو غریبه. یخِ بینشان بالاخره آب شد، اما مدتهامثلِ طول کشید تا سانی بخواهد رابطهشان را ترمیم کند. اما حالا که داشت تلاش میکرد... انگار کاسی تمایلی نداشت.
اصلاً نمیدانست در آن سرش چه میگذرد. در واقع، شکبرکت داشت کسی بداند — حتی نفیس که نزدیکترین شخص بهقرار دخترِ نابینا بود، نمیتوانست بگوید کاسی به چه فکر میکند.
شاید این نفرینِ پیشگوبودن بود.
سانی آه کشید.
«من برای سرواقعاً درآوردن از یههمین همچین مخمصهای زیادی پرتم.»
اما دستکمچطور باید تلاششداشتنِ را میکرد.
«خب، اگه میخوایوقت در موردش حرفغروب بزنی، من اینجام.»
کاسی سر تکان داد.
«ممنون. برام خیلی ارزش داره.»
با این حال،میشد انگار داشت بهاستوار چیزِ دیگری فکر میکرد.
سانی با تکانِوقت نامحسوسِ سرش برخاست واستراحت کمانش را احضار کرد.
«دیگه وقتشه.»
افسونی را که از برجِ آلتیا محافظت میکرد از بین بردند، بلعنده را بهسمتِقرار موجوداتِ کابوسِ رهاشده کشاندند و از کنارشان گذشتند. با بالارفتن از پلههای سنگی، دروازهٔبعد برج را باز کردند و داخلش پنهان شدند، سپس تا بالاترین طبقهاش بالا رفتند.
سرانجام، سانی ومیشد کاسی به اتاقِاستوار گلِ باد رسیدند.
همهچیز در اینجا مثلِ قبل بود. سانی با فرا خواندنِکشتاری کابوس، به تختِ کاملاً سالم نزدیک شد و از میانِچهرهٔ سایبانِ نیمهشفاف به زنی که روی آن خوابیده بود نگاه کرد.
قدیسِ مرموز... بدونِ شک زیبارویی کمنظیر بود. پوستِ تیرهاش صاف و باطراوت بود، بدونِ حتی یکبودند لکه روی آن. خطوطِ چهرهٔ بینقصش نرم و دوستداشتنی بود. موهای موجدارش مانندِ ابریشمِ سیاه وکمرنگ درخشان بود، در حالی که ردای باستانیاش به رنگِ لاجوردیِ غنی با رگههای سفیدِ درخشان بود.
در حالی که خواب میدید، حالتِ چهرهاش آسیبپذیردخترِ و معصوم بود. منظرهٔ... مسحورکنندهای بود. برای سانی سختتجربه بود که با دیدنِ آن زیباروی خفته، دلش نلرزد.
انگار خودِ دنیا در اطرافِکسی او گرمتر و نرمتر میشد، گوییشاید بادی ملایم آن را نوازش میکرد.
آه کشید.
«من میرم.برکت کاسی، تو... مراقبِدلیل خودت باش. لطفاً.»
با این حرف، یک قدم عقب رفت و درنابینا سایهها محو شد. کابوس از قبل در آغوشِ آنهابودند منتظرش بود — پیکرِ عظیمش دورِ سانی پیچید، و بعد...
جای دیگری بودند.
اما با این حال،داشتند دقیقاً همانجایی بودند کهپنهان تا پیش از آن بودند.
سانی هنوز در بالاترین طبقهٔدلیل برجِ آلتیا بود. با اینچیزهای حال، ظاهرش فرق کرده بود.
تختِ پهن خالی بود. کاسی هیچکجا دیده نمیشد. فانوسهای شناور ناپدید شده بودند. در عوض،گرفته اتاق غرق در نورِ درخشانی بود که از پنجرهها به داخل میریخت — کابوس مجبورحالت شد برای در امان ماندن از آن، در سایههای عمیقِ گوشهٔ اتاقِ پهناور پنهان شود.
«یه چیزی... درست نیست.»
از کِی تاوقت حالا جزیرهٔ آلتیاغروب اینقدر روشن بود؟
سانی با احتیاط آرامهمین به سمتِ پنجره رفتکمتر و بیرون را نگاه کرد.
چشمانش کمی ریز شد.
پایینِ پایش... همان جزیرهٔ آشنا بود. با این حال، کاملاً تغییر کرده بود. مهِ خفهکننده از بین رفته وهولناکی پهنهٔ سبز و زیبای جنگلِ کاج را نمایان کرده بود. درختان غرق در نورِ گرمِ خورشید بودند و درلبخند باد کمی تاب میخوردند. اینطرف و آنطرف، جویبارهای زلالی جریان داشت. میدانِ کشتارِ اطرافِ برج غرق در گل بود.
پلِ سنگی خالی بود و هیچ موجودِ کابوسی به چشم نمیخورد. دراحاطه واقع... بدونِ آن مه، سانی باید قامتِ سر به فلک کشیدهٔ بلعنده رامسلط میدید که در جنگل پرسه میزد. با این حال، او هیچکجا دیده نمیشد.
در آسمانِ آبی و صاف هم هیچ جانورِ هولناکیتحتتأثیرِ نبود. به نظر میرسید جزیرهٔ آلتیا... کاملاً خالی از خطرشریکی است. در عوض، شبیهِ مکانی آرام، زیبا و صلحآمیز بود.
یک بهشت.
«این... رؤیای اونه؟»
سانی میدانست که داخلِ یک رؤیاست. اما فضای اطرافشمیدانِ شبیهِ رؤیا نبود. بسیار ملموستر، واضحتر و ماندگارتر از معدودتاریکی رؤیاهایی بود که در گذشته به آنها سر زده بود.
«آخه اینجا چه خبره؟»
«روزِ فوقالعادهایه، مگه نه؟»
این صدا...
سانی جا خورد و برگشت.
زنی تازه واردِ اتاق شده بود ونابینا دستهگلی از گلهای تازه در دست داشت. خودشتجربه بود... همان قدیسِ خفته و زیبای برجِ آلتیا.
بیدار بود.بار یا درستتر... درشاید رؤیایش بیدار بود.
سانی بیاختیار یک قدم عقب رفت.استوار با وجودِ زیباییِ زن، دستِ خودشهمین نبود که نسبت به او محتاط باشد.
صدایش کمی گرفته بود:
«تو کی هستی؟»
قدیسِ زیبابار ابرویی بالا انداختشاید و لبخند زد.
«من؟ من گلِ بادم.»
سپس، رگهای ازوقت شیطنت در چهرهٔغروب جذابش پدیدار شد.
«ولی چرابرکت میپرسی؟ وهمین چرا... دوباره اینجایی؟»