چپتر 1461: تکرار
0سانی و کابوس، در حالی که ارتشی از غولهای مرده در تعقیبشان بودند، در میانِ مه میتاختند.اسکلتهای جسدهای تلوتلوخوران همچون بهمن جنگل را در هم میشکستند، کاجهای باستانیِ بیشماری را از ریشه درمیآوردند وجوهری خرد میکردند. هیاهوی رعدآسای این ویرانی تا دوردستها میپیچید، چنانکه گویی تمامِ جزیره داشت از هم میپاشید.
اگر این اتفاق توجهِ موجودِ کابوسِروح پنهان در مه را جلب نمیکرد، سانیروبهرو دیگر نمیدانست چه چیزی جلبش خواهد کرد.
«چیزی نمونده...»
فقط کورکورانه فرار نمیکرد. بلکه سانی داشت پیروانِ اسکلتیاش را در امتدادِ لبهٔ جنوبیِ جزیره هدایت میکرد تاداشتند آنها را به سمتِ شکارگاهِ کشتارِ نامیرا، یا حتی دورتر به سمتِ غرب بکشاند. نقشهٔ جزیره در ذهنشطعنهآمیز سوسو میزد و موجوداتِ کابوسِ گوناگون، بسته به اینکه در آن لحظه باید کجا میبودند، روی آن جابهجا میشدند.
جذبِ هرچه بیشترِ پلیدها به نفعش بود؛ واکنشِ زنجیرهایِ آنها در رها کردنِ مسیرها و عادتهای همیشگیشان،اسکلتهای بخشِ شمالیِ جزیره را تا حدِ زیادی پاکسازی میکرد، جایی که تمامِ اهدافِ دسته در آن قرارجوهری داشت. اما سانی به همین هم راضی بود که شبحِ مهآلودِ عذابآور درگیرِ هجومِ این مردگان شود.
این اسکلتهای باستانی که برخیزانده بود واقعاً زنده نبودند و در نتیجه نه روح داشتندنمیتوانست و نه جوهرِ روح. بدترین دشمنِ ممکنی بودند که کشتارِ نامیرا میتوانست با آنها روبهروهمانجا شود، چرا که نمیتوانست جوهری را که برای نابودیِ این جسدهای قاتل خرج میکرد، بازیابی کند.
...راستش کمی طعنهآمیز بود.
«بالای سرمون!»
دلش ریخت.
غولهای مرده تا همانجا هم بخشِ بزرگی از جنگلِ مهآلود را با خاک یکسان کرده بودند، وبرای این یعنی دیگر چیزی آنها را از نگاهِ بیرحمِ آسمان پنهان نمیکرد. سانی با دلهره میدید کهخاک شاخکهای بلندی از جایی در آن بالا فرود آمدند و به سمتِ گولمهای استخوانیِ خشمگین دراز شدند.
اما پیش از آنکه دروگر بتواند شکارشان کند، ناگهان سایهٔ عظیمی ازواقعاً روی انبوهِ غولهای مرده گذشت. لحظهای بعد، جسدِ پروانهٔ تهی به آسمان اوجنمیتوانست گرفت و در همان سمتی که شاخکها از آن آمده بودند، ناپدید شد.
سانی پوزخندِ تاریکی زد.
«خدا بهمرات!»
موجوداتی که به زندگی برگردانده بود قدرتمند بودند... اما مسلماً نه به اندازهٔروبهرو زمانی که زنده بودند. جسدِ پروانهٔ هیولاوار قدرتِ هولناکِ هیولای اعظمِ اصلی رابالای نداشت... با این حال، کالبدِ بینظیرِ یک هیولای اعظم را در اختیار داشت.
از جهاتی حتی از یک پروانهٔ تاریکِ زنده هم جانسختترباستانی بود؛ هرچه باشد این جسدِ متحرک زنده نبود و در نتیجهممکنی در برابرِ زخمهایی که جانِ موجودی زنده را میگرفت، آسیبناپذیر بود.
سانی امیدی نداشت کهمهآلودِ دروگر شکست بخورد، امامردگان قطعاً برای مدتی سرگرم میشد.
حالا... چیزی کهجایی باید نگرانش میبود،قرار زنده ماندنِ خودش بود.
کابوس سریع بود و اسکلتهای تلوتلوخوران هم چابکترین موجوداتِ ممکن نبودند. با این حال، صرفاً به خاطرِ جثهٔنابودیِ عظیمشان داشتند به سمندِ در حالِ تاخت میرسیدند. سانی میتوانست هر لحظه در سایهها شیرجه بزند و فرارکرده کند، اما این کار هدفِ کشاندنِ غولهای مرده به دنبالِ خود در سراسرِ جزیره را از بین میبرد.
چنگالِ استخوانیِ عظیمی از بالا رویش فرود آمد و تنها با یک متر فاصلهنبودند از کنارِ کابوس رد شد. وقتی چنگال به زمین کوبیده شد، نریانِ سیاه نزدیکنابودیِ بود تعادلش را از دست بدهد. زمین لرزید و ابری از غبار به هوا برخاست.
این... این...راضی درست مثلِمهآلودِ اون بیابونِ لعنتیه!
قدرتِ اجسادِ برخاسته اصلاً به پای جنگجویانِ هولناکِ بیابانِ کابوس نمیرسید، اماعذابآور برای سانی فرقی نمیکرد. فرقی نداشت چیزی که جانش را میگیرد سه برابرداشتند قویتر از او باشد یا سیصد برابر. در هر صورت آخرش مرگ بود.
با این حال خونسردیاش را حفظ کرد، حرکاتِ غولهای مردهدشمنِ را با حسِ سایه زیر نظر گرفت تا از ضرباتِخرج پراکنده جاخالی بدهد و چشم از جنگلِ مهآلودِ پیش رو برنداشت.
اینطور بود که سانیعذابآور توانست از آن تعقیبِشود هولناک جان به در ببرد.
طولی نکشید که پروانهٔ تهی در مهِ بالا شیرجه زد تا با دروگر بجنگد. سانی حرکتِ نامحسوسی در مسیرِ پیش رودشمنِ حس کرد و به کابوس دستور داد به چپ جاخالی بدهد. کاملاً بهموقع بود؛ لحظهای بعد، هیکلِ در حالِ پوسیدن و آشنایجنگلِ پلنگی عظیم از درونِ مه به جلو یورش برد، از کنارِ سانی رد شد و به یکی از اجسادِ تعقیبکننده برخورد کرد.
تکههای استخوانِ خردشده مثل گلوله در هوا پرتاب شد و غرشِ خُرخُرمانندیعذابآور سانی را برای لحظهای گیج کرد. سپس صدایی مهیب پشت سرش غریدروح و حس کرد چند سایهٔ عظیم روی سایهٔ وحشتناکِ جانورِ اعظم هجوم بردند.
لحظهای بعد، آنزنده درگیریِ جنونآمیز فرسنگها پشتداشتند سرش جا مانده بود.
اما اینشبحِ تازه شروعِعذابآور ماجرا بود.
ارتشِ مردگان سوارکارِ تندرو را تعقیب میکردند و هر لحظه موجوداتِ کابوسِ بیشتری بازنده شنیدنِ سروصدای کرکنندهٔ این تعقیب از راه میرسیدند. سانی از قبل حساب کرده بودبرای کدام پلیدها اول میرسند و کِی؛ در نتیجه توانست از چنگِ همهٔ آنها بگریزد.
دید که موجودِ سیاهِ هشتپامانند، اسکلتِ هولناکِ هیولایی خزندهراضی را با شاخکهایش در بر گرفت و لجنِ اسیدیِ سیاهیبرخیزانده که از آنها ترشح میشد، به جانِ استخوانهای باستانی افتاد.
بلعنده با فرود آمدن از پرشی بلند کلِ جزیره را لرزاند و باروبهرو یک مشت، یکی از غولهای مرده را به تلی از استخوانِ خردشده تبدیلبالای کرد. با نابودیِ کاملِ آن غول، سرعتِ مصرف شدنِ جوهرِ سانی کمی پایین آمد.
موجودِ کابوسی شبیه به درختی پوسیده هممردگان سعی کرد سدِ راهِ اجسادِ برخاسته شود، امانتیجه در عرضِ چند ثانیه له و تکهپاره شد.
پلیدهای دیگری هم بودند... بعضیهایشان قبلاً سانی را کشته بودند وباستانی بعضی نه. حالا همهٔ آنها با مردگانِ خونخوار گلاویز شده بودند، انگارمیتوانست داشتند تقاصِ تمامِ مرگهایی را پس میدادند که بر سرش آورده بودند.
کشتارِ نامیراپاکسازی هم دراهدافِ میانشان بود.
باید بگم... موفقیتآمیز بود.
وقتی بندرِ متروکهٔ جزیرهٔ آلتیا از درونِ مه پدیدار شد، تنها چندواقعاً جسدِ بهشدت سمج در تعقیبِ سانی باقی مانده بودند. بقیه در غبارچرا جا مانده بودند و داشتند با هیولاهای مختلفِ این مکانِ نفرینشده میجنگیدند.
سانی آخرین نگاه را بهعذابآور غولهای مردهٔ خونخوار انداخت، لبخندیاسکلتهای زد و در سایهها حل شد.
کارش اینجا تمام شده بود. حالاقرار باید با عجله به آن طرفِعذابآور جزیره میرفت تا افی را پیدا کند.
واقعاً که...
سانی درشبحِ تاریکی سُر خورددرگیرِ و آهی کشید.
آخه نیازی به همچینمهآلودِ واکنشی بود؟ مطمئنم استعدادِ موسیقیِشود من اونقدرها هم افتضاح نیست...