چپتر 760: درسِ ارزشمند
0در دوجوی زیرزمینیِ زیرِحال خانهٔ سانی، صدای برخوردِشود فولاد با فولاد میپیچید.
رین با سرعت و دقتی حرکت میکرد که برای دختری معمولی در سنِ او غیرعادی بود. سبکِ نبردِمیشد نوپایش استوار، حسابشده و تیز بود و دفاعِ پیوسته را با حملاتِ غیرمنتظره و انفجاری در هم میآمیخت.میداد تیغهٔ سنگینِ تمرینی در دستانش آواز میخواند و هوا را چنان میشکافت که انگار واقعاً لبهای برنده داشت.
خامیِ جوانی تقریباً از بدنش رخت بربسته و جای خود را به نویدِ بلوغحال داده بود. همچنین بسیار آمادهتر بود و تسلطِ بیشتری بر جسمش داشت و باخونسرد چنان اعتمادبهنفس و وقاری میجنگید که بیشترِ همکلاسیهای ممتازِ خود را غرق در حسادت میکرد.
هرچقدر هم که سانی دلش میخواست،تنبلانهٔ نمیتوانست به خود ببالد که تمامِجلو پیشرفتِ رین به خاطرِ او بوده است.
اکنون، روبهروی خواهرِ کوچکش ایستاده بود و با یک دست ضرباتش را دفع میکرد، در حالی که دستِ دیگرش دردقیق جیبش بود. مهم نبود رین چه میکرد، چوبدستیِ آلیاژیِ نرمی که در دست داشت نفوذناپذیر، گریزناپذیر و نشکن به نظر میرسید.جنازه تمامِ حملاتِ دختر به آن برخورد میکرد و در هم میشکست و تمامِ دفاعهایش در برابرِ حرکاتِ تنبلانهٔ معلمش بیفایده بود.
بارها و بارها، چوبدستی ناگهان به جلو پرتاب میشد و به شانهاش میخورد، ازچوبدستی پیشانیاش کمانه میکرد یا به دستانش نیش میزد. با این حال، دختر به خودنمیداد اجازه نمیداد ناامید شود و بدونِ از دست دادنِ تمرکز به تلاشِ خود ادامه میداد.
همین اراده، ذهنِ خونسرد و نظمِمیشد دقیق بود که به رین اجازهمیزد داده بود اینقدر سریع پیشرفت کند.
بد نیست...
سانی حملهٔ سریعِ دیگری را دفعنمیداد کرد، یک قدم جلو رفت و باادامه نوکِ چوبدستیاش به سینهٔ دختر سیخونک زد.
«بفرما. مُردی. دوباره. آه... خستهبرخورد شدم از بس با یهتنبلانهٔ جنازه جنگیدم. بیا تمومش کنیم!»
رین به عقب پرید و بیحرکت ماند. در حالی که قطراتِ عرقمیزد از صورتِ رنگپریدهاش پایین میغلتید، نفسنفس میزد. با این حال، تیغهاش را پایینهمین نیاورد. سانی مدتها پیش خطرِ پایین آوردنِ گارد را به او آموخته بود.
...خوب شدنِ آندفاعهایش کبودیها مدتِ زیادیتنبلانهٔ طول کشیده بود.
سانی پوزخندی زد، سپس با چوبدستی پشتش را خاراند و چشمهٔتمرکز بیپایان را به او تعارف کرد. پس از اینکه دختر تشنگیاشسریع را برطرف کرد، سانی روی زمین نشست و با لحنی آمرانه پرسید:
«کجاهات رو زدم؟»
رین هم نشستناگهان و با لحنیمیشد استوار جواب داد:
«سر، شانهٔ راست، دستِ راست، ساعدِ چپ،معلمش سینه، رانِ راست، شانهٔ چپ، سر، گردن،میشد شانهٔ چپ، دستِ چپ، سینه، سر، سینه.»
سانی با رضایت لبخند زد:
«کِی دستمنظر رو گذاشتمدختر توی جیبم؟»
اخم کرد.
«...بعد از اینکهدفاعهایش برای اولین بارتنبلانهٔ به رانم ضربه زدی.»
سانی سر تکان داد.
«دو ضربه قبلمیرسید از اون، داشتم بهدفاعهایش کدوم سمت نگاه میکردم؟»
رین دندانهایشچوبدستی را بهجلو هم سایید.
«بالا! داشتی چشمهات رو میچرخوندی!»
سانی خندید.
«خوبه. آگاهیاتنظر برای ایندختر مرحله... کافیه.»
دخترِ جوان نگاهِ تهدیدآمیزی به او انداختشانهاش و سپس رویش را برگرداند. پس ازحال چند لحظه، آهی کشید و ناگهان پرسید:
«سانی... من اصلاً خوب هستم؟»
سانی مکثیمیزد کرد و بعداجازه شانه بالا انداخت.
«داری خوب پیش میری.»
رین مدتی ساکت ماند.
«ولی نهمیشکست به خوبیِبرابرِ تو، مگه نه؟»
این حرفمیزد باعث شد سانیاجازه به خنده بیفتد.
«چی؟ نه... تو خیلی بهتر از منی! من قبل از کابوسِ اولم حتی یه شمشیرناگهان هم ندیده بودم، چه برسه به اینکه دستم بگیرم. در واقع، وقتی اونجا فرصت پیداشود کردم خودم رو با یه شمشیر مسلح کنم، ترجیح دادم بندازمش. چون خیلی سنگین بود.»
رین باچوبدستی تعجب بهجلو او رو کرد.
«چی؟ پس چطور زنده موندی؟»
سانی کمی فکراین کرد و بعدنمیداد شانه بالا انداخت.
«خب... یه دشمن رو با زنجیر خفه کردم. دو تای دیگه روبیفایده مسموم کردم. آخری رو دادم یه موجودِ کابوس بخوره، و بعدش فقطمیزد شانس آوردم. فکر کنم میشه گفت فقط از روی لجبازی زنده موندم.»
مکثی کرد و سپس افزود:
«راستش، این یه درسِ خیلی مهمه. قبلاً هم بهت گفتم... آره، دونستنِ اینکهپرتاب چطور سلاح دستت بگیری مهمه. اما داشتنِ ذهنی که از سلاح خطرناکتر باشه ازبدونِ همهچی مهمتره. دنیا جای بیرحمیه، رین. تو هم باید بیرحم باشی. تا زنده بمونی.»
رین چند ماهِ دیگر شانزدهساله میشد. در واقع، احتمالاً تولدش را مدتِتلاشِ کوتاهی پس از باز شدنِ اولین دروازهها در قطبِ جنوب جشن میگرفت...کند بعد از آن، خواهرِ کوچکش نیز در برابرِ طلسمِ کابوس آسیبپذیر میشد.
این هم عاملِمیرسید دیگری بود کهمیشکست باید در نظر میگرفت.
رفتن با استادناگهان جت به معنای جاشانهاش گذاشتنِ رین هم بود...
البته، تا جایی که میشد و بدونِ توسل به روشهای شدیدتر، بیشترِ چیزهایی را که بلد بود به او یاد داده بود. رین برای رویاروییناامید با کابوسِ اول، از چیزی که خودِ او در آن زمان بود، آمادگیِ بیشتری داشت. یا حتی از بیشترِ مردم. کمتر بچهای فرصت پیدا میکردنوکِ زیرِ نظرِ یک عروجیافته آموزش ببیند، چه رسد به کسی که به اندازهٔ سانی تجربهٔ نبرد داشته باشد، یا خودش به اندازهٔ رین بااستعداد باشد.
نگاهی به اواین انداخت، لحظهای درنگنمیداد کرد و پرسید:
«میخوای یه بیدارشده بشی؟»
دختر مدتِ زیادی مکث کردپرتاب و بعد آرام سر تکانکمانه داد که باعثِ تعجبش شد.
«نه... نمیدونم. خیلی دلم میخواد بتونم ازمعلمش خانوادهم محافظت کنم. اما نمیخوام ازشون دور بشم.شانهاش یا بمیرم. میدونی، من یه برادرِ بزرگتر داشتم...»
سانی کم مانده بود از جا بپرد،ناامید اما به زور خودش را بیحرکت نگه داشت.همین حالتی از کنجکاویِ ملایم در چهرهاش پدیدار شد.
«اوه؟»
رین کمیچوبدستی ساکت ماند وپرتاب بعد آهی کشید.
«مامان و بابام قبل از اینکه منو به فرزندخواندگیبارها قبول کنن، یه پسر داشتن. اون به طلسم آلوده شدنیش و مُرد. فکر نکنم اگه منم بمیرم، بتونن تحملش کنن.»
سانی نگاهشمیزد را دزدید. چنداجازه لحظه بعد گفت:
«از شنیدنش متأسفم.»
دختر شانهای بالا انداختجلو و بعد با اخممیخورد به او نگاه کرد:
«اصلاً امروزمیشکست چت شده؟برابرِ خیلی... جدی شدی.»
سانی لبخند زد.
«واقعاً؟ خب... فردا روزِ مهمیه برام. گذشتهدفاعهایش از اون، امروز اولین کلاسم رو برگزار کردم.ناگهان شکل دادن به ذهنهای جوون مسئلهٔ خیلی جدیایه!»
رین باچوبدستی حالتی حقبهجانبجلو ریز خندید.
«آها. پس آدمای بیشتریبرابرِ قراره مثل من عذاببیفایده بکشن. این حالمو بهتر میکنه!»
لبخندی زد واین دستش را روینمیداد شانهٔ او زد.
«خوبه. فکر کردم هنوز داری زانویمیشکست غم بغل میگیری چون افی دیگهبیفایده زیاد این دور و بر پیداش نیست.»
سانی باچوبدستی غیظ بهجلو او نگاه کرد:
«زانوی غم بغلدفاعهایش گرفتم؟ من هیچوقتتنبلانهٔ زانوی غم بغل نگرفتم!»
...راستش را بخواهید، کمی از اینکه دوستانش بیرون در حالِدادنِ زندگیِ خودشان بودند، احساسِ ناراحتی میکرد. حالا که آن شکارچیِ پرهیاهواینقدر بیشترِ روزها خانه نبود، آنجا بهطرزِ عجیبی ساکت به نظر میرسید.
پس از اینکه هر چهار نفرشان از کابوسِ دوم برگشتند، افی از داشتنِ بدنی سالم حسابی سرمست شده بود. او با حرصولع به سراغِمیزد تمامِ کارهایی رفت که در دورانِ رشدش بهعنوان یک فردِ معلول هرگز فرصتِ انجامشان را نداشت. از آنجا که کاسی شرایطِ مساعدی نداشت وحملهٔ سانی هم نمیخواست چهرهاش را در انظارِ عمومی نشان دهد، حکومت هم برای شرکت دادنِ او در انواع و اقسامِ مراسمها بسیار پافشاری میکرد.
حالا، آن شکارچی فقط هفتهای یامیشد دو هفتهای یک بار به خانه برمیگشتاین و فردای آن روز دوباره غیبش میزد.
وضعیتِ کای حتی از این هم بدتر بود. به خاطرِ ماهیتِ توانِ جدیدش، دیگر نمیتوانست موسیقی اجرا کند — عجیب بود که برای جمعیتِنمیداد مردم آواز بخواند، در حالی که میدانست صدایش میتواند آنها را بهمعنای واقعیِ کلمه مسحور کند. گروهِ موسیقیِ مشهورِ «نایت اند گیل» بازنشستگیِ خودقدم را اعلام کرد؛ گیل حرفهٔ انفرادیِ بسیار موفقی را آغاز کرد و کای برای خدمت به بشریت بهعنوان یک عروجیافته، به بازیگری روی آورد.
دستکم این چیزی بودحال که آژانسِ او از تصمیمِبدونِ ناگهانیاش به خوردِ مردم داد.
حالا، حکومت کای را مانندِ الگوی بینقصِ نژادِ بشر به نمایش میگذاشت. کاسی، افی و او پیشپرتاب از این هم پس از ساحلِ فراموششده بهعنوان قهرمان ستایش میشدند، اما پس از تبدیل شدن بهتلاشِ استاد در چنین سنِ پایینی، شهرتشان به سطحِ کاملاً متفاوتی رسید. بنابراین، او هم وقتِ آزادِ زیادی نداشت.
هم افی و هم کای در موقعیتِ عجیبی قرار داشتند. آنها هیچ ربطی به اتفاقاتِاجازه معبدِ شب نداشتند، اما در عینِ حال نمیتوانستند — و نمیخواستند — به زندگیِ خوددقیق ادامه دهند تا زمانی که سانی و کاسی مشکلاتشان را با خاندانِ دلاوری حل کنند.
در حقیقت، خودِ سانیبرابرِ به آنها گفته بودبیفایده فعلاً از او دور بمانند.
با اینمیزد حال... دلتنگِحال حضورشان بود.
عیبی نداره. اینمیرسید بساط فردا یهمیشکست جوری بالاخره تموم میشه.
آهی کشیدچوبدستی و روجلو به رین کرد:
«امروز خوب کار کردی. همینطور ادامه بده. حالا برو خونه قبل از اینکه پدرمیشد و مادرت دوباره بهم زنگ بزنن! دفعهٔ قبل که خیلی مؤدبانه سعی کردن بهمدادنِ بگن مشق داری و من خیلی نگهت داشتم، برای همهمون خیلی معذبکننده بود، مگه نه؟»
رین خندید، بلنداین شد و بهنمیداد سمتِ آسانسور رفت.
«باشه. اما... دفعهٔ بعد کهبرخورد مبارزهٔ تمرینی کنیم، حداقل یهتنبلانهٔ بار بهت ضربه میزنم! خودت میبینی!»
چیزی نگذشت که رفتجلو و او را درمیخورد دوجوی کمنور تنها گذاشت.
سانی آهیمیشکست کشید و بهحرکاتِ سایههایش نگاه کرد.
پس از مدتی، آرام گفت:
«تا وقتی رین روی زمینه، اون فرمانروایانِدفاعهایش لعنتی بهتره زمینو به حالِ خودش رها نکنن...ناگهان وگرنه، من و خاندانهای بزرگ به مشکل برمیخوریم...»