چپتر 837: نبرد دریایی
0آشیانهٔ وسایل نقلیهٔ ناو جنگی ساکت و پرتنش بود. صدها نفر با شتابی عبوس در حرکت بودند و ابزارها و قطعاتِ مختلفِروی ماشینآلات را محکم میکردند. خوشبختانه، بیشترِ وسایل نقلیه بهطورِ ایمن در جایگاههای خود بسته شده بودند. سانی همین که از سایهها بیرون آمد،آگاهی مجبور شد راه را برای لودرِ سنگینی باز کند که با غرش از کنارش گذشت و بدنهٔ نیمهاوراقشدهٔ موتورِ عظیمی را حمل میکرد.
در اطرافشان، ناوِ عظیم میلرزید، چرا که توپهایش بیوقفه شلیک میکردند. صداهای خفهٔ مهماتِ سنگینمرده که به داخلِ مکانیزمهای تغذیه میلغزیدند، در سراسرِ عرشه میپیچید. هر از گاهی، صدای بسیارزیر بلندی خبر میداد که اژدری قدرتمند یا رگباری از موشکهای بالستیک از آشیانهشان شلیک شده است.
سانی تنها کسی نبود که با ادامه یافتنِ این نبردِ عظیم در این نقطهٔ بینام از اقیانوسِ تاریک و ژرف، حسِ شومِ ناتوانیمتلاطمِ به او دست داده بود. در حالی که خدمهٔ ناوهای جنگی و بیدارشدگانِ در خدمتِ خاندانِ شب، درگیرِ نبردی سهمگین با آن وحشتِصداها باستانیِ حملهکننده به کاروان بودند، صد هزار سربازِ ارتشِ اول کاری جز صبر کردن و التماس به ایزدانِ مرده برای نجات از دستشان برنمیآمد.
دستکم وضعِ او از بیشترِ افراد بهتر بود. سانی یکی از سایههایش را روی عرشهٔ بالایی جا گذاشته بوددستشان تا نبرد را زیر نظر بگیرد. با اینکه سایه فقط میتوانست سطحِ متلاطمِ آبِ جوشان را ببیند و نهمیتوانست رویاروییِ واقعی را که در اعماق جریان داشت، اما آگاهی از آنچه در حالِ وقوع بود، کمی تسلیبخش بود.
بقیه از چنین امتیازی برخوردار نبودند. آنها تنها با دقتالتماس به صداها و ارتعاشاتی که در سراسرِ کشتی میپیچید، میتوانستندیکی حدس بزنند آن سوی دیوارهای فلزیِ آشیانهٔ وسایل نقلیه چه میگذرد.
هر از گاهی، صدای کوبشِ بلند و تکاندهندهایارتشِ در محفظهٔ عظیم میپیچید که نشان میداد چیزینجات از بیرون به بدنهٔ ناو برخورد کرده است.
سانی غرق در افکارِ تاریک، به سمتِ جایگاهی رفت که کرگدن در آن قرار داشت. بسیاری از افراداینکه نگاههای دزدانهای به استادِ در حالِ عبور میانداختند، به این امید که در اقتدارِ او آرامش و اطمینان بیابند.کمی با متوجه شدنِ این موضوع، تلاش کرد بیقراریاش را پنهان کند و تصویری از اعتمادبهنفسِ مطلق به نمایش بگذارد.
انگار کارساز بودسهمگین و مردم راحملهکننده کمی آرام کرد.
بیچارههای احمق. منهزار چه کاری میتونماول بکنم که اونا نمیتونن؟
با رسیدن به کرگدن، سانی چهارهزار بیدارشده را دید که با چهرههایی تودارالتماس نزدیکش ایستاده بودند. دورن، کوئنتین، کیم، لاستر...
اخم کرد.
«بل و سامارا کجان؟»
کوئنتین با دیدنِ نزدیکسربازِ شدنِ مافوقش، کمی صافترصبر ایستاد و جواب داد:
«اونا توی عالمِ رؤیا هستن، سروان.هزار ما از قبل بدنهاشون رو تویکردن کپسولهای خوابِ داخلِ کرگدن محکم کردیم.»
سانی آهی کشید.
خب... دور از انتظار نبود. در واقع، باهزار توجه به اینکه هنگامِ شروعِ نبرد فقط دوایزدانِ تن از زیردستانش خواب بودند، سانی شانس آورده بود.
حداقل همه زندهن.
سانی تقریباً انتظار داشت لاستر آنجا نباشد. آن احمق دقیقاًکاری از همان آدمهایی بود که با دیدنِ تصویری از زیبارویانِ جوانیافراد که آوازهای شیرین میخوانند، فریب میخورد و به کام مرگ میرفت.
به مردِ جوان خیره شدوضعِ که زیرِ نگاهش معذب جابهجا شد،عرشهٔ و سپس رو به کرگدن کرد.
نفربرِ زرهی روی کاغذ دریاپیما بود. پس در صورتی کهارتشِ نبردناو غرق میشد، این آخرین امیدشان بود... البته بیرون آوردنِبرنمیآمد این ماشینِ عظیم از آشیانهٔ وسایلِ نقلیه کارِ دشواری بود.
در واقع، سانیهزار شک داشت که اصلاًکاری چنین چیزی ممکن باشد.
نگاهی به درهای ضدّانفجارِ مهرومومشدهٔ این محفظهٔ غولپیکرارتشِ انداخت و بعد به دیوارههای آلیاژیِ محکم نگاه کرد.دستشان آیا در صورتِ لزوم، میتوانست بدنهٔ کشتی را بشکافد؟
پس از چند لحظه فکر کردن، سانی به این نتیجه رسید که اگر از قدرتمندترین خاطرههایش استفاده کند و زمانِفقط کافی داشته باشد، شانسِ خوبی برای شکافتنِ زرهِ سنگینِ این کشتیِ عظیمالجثه دارد. با این حال، تفاوتِ بزرگی بود بینِ ایجادِامتیازی شکافی که یک آدم بتواند از آن رد شود و شکافی که وسیلهای به اندازهٔ کرگدن بتواند از آن عبور کند.
اگر نفیس اینجا بود اوضاع فرق میکرد... با شعلههای او و سایههایی که باکردن هم همطنین میشدند و سانی را تقویت میکردند، میتوانست صفحاتِ زرهیِ ضخیم را بهراحتی بشکافد.بالایی حتی بهتر از آن، ستارهٔ دگرگون میتوانست بهسادگی سوراخی غولپیکر در پهلوی نبردناو ذوب کند.
اما او اینجا نبود. از طرفی آنکاری حجم از آبِ سیاه هم بیرون بود.دستشان اصلاً چرا داشت به این چیزها فکر میکرد؟
سانی آهیوحشتِ کشید وحملهکننده سر تکان داد.
«راحت باشین. احتمالاًبرنمیآمد این قضیه یهافراد کم طول میکشه.»
سربازانش اطاعت کردند، روی جعبهها نشستند یا بههزار پهلوی کرگدن تکیه دادند. با این حال، هیچکدامایزدانِ از آن چهار نفر چندان آسوده به نظر نمیرسیدند.
لاستر کمی مکثهزار کرد و بعداول با لحنی محتاطانه پرسید:
«امم... سروان...وحشتِ ببخشید، اماحملهکننده دقیقاً چه خبره؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«یه چیزِ بزرگ و ترسناک داره سعی میکنه یه گاز ازاول کاروان بگیره، دیگه چی؟ خیلی نگران نباش... خاندانِ شب احتمالاً اوضاعوضعِ رو تحتِ کنترل داره. من خودم دیدم که قدیسشون واردِ نبرد شد.»
با وجودِ وضعیتِهزار متزلزل، ناگهان چشمانِ لاسترکاری از هیجان برق زد.
«واقعاً؟ وای... امیدوارمباستانیِ یه روز بتونم مبارزهٔسربازِ یه قدیس رو ببینم!»
چهرهٔ سانی در همدستکم رفت و نگاهِ غضبآلودییکی به مردِ جوان انداخت.
«مراقب باش چی آرزو میکنی، احمق. اگه یه روزسربازِ اونقدر نزدیک بودی که مبارزهٔ قدیسها رو ببینی، یعنی قطعاًدستشان یه چیزی بدجوری خراب شده. باور کن... من خوب میدونم...»
لاستر دهان باز کرد تا جواب بدهد، اما درکردن همان لحظه، چیزی دوباره به بدنهٔ کشتی برخورد کرد وبهتر باعث شد از جا بپرد و رشتهٔ افکارش پاره شود.
با وجودِ اینکه مدتی بود این کوبشهای بلند هر از گاهی در آشیانهٔ وسایلِ نقلیه طنین میانداخت، امابرنمیآمد هر کدامشان هنوز هم بهشدت دلهرهآور بود. افرادِ گرفتار در این محفظهٔ وسیع نمیتوانستند با بیتفاوتی از کنارشان بگذرند،سطحِ هرچقدر هم که دلشان میخواست. با این حال، آرامآرام اما با اطمینان، داشتند به صدای تکاندهندهٔ برخوردها عادت میکردند.
اما این آخری...
سانی اخم کرد.
این آخری فرق داشت.
آرام برگشت و بهحملهکننده نقطهٔ خاصی روی دیوارِارتشِ روبهروی آشیانه خیره شد.
سانی داشت خیالاتیبرنمیآمد میشد... یا دیواره واقعاًبهتر کمی تغییرشکل داده بود؟
پیش از آنکه بتواند این فکر را تمامهزار کند، چیزی دوباره به کشتی برخورد کرد وایزدانِ دیوارِ آلیاژی بهوضوح به سمتِ داخل خم شد.