---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 502: درخواستِ ناگهانی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 502: درخواستِ ناگهانی

0

حالتِ عجیبی‌نگفتی​ در چهرهٔ‌بدهکاری​ سانی پدیدار شد.

بهش کمک کنم؟ من؟ آخه‌رسیدن​ چرا یه استاد باید به‌حالِ​ کمکِ یه بیدارشده نیاز داشته باشه؟

در همین‌رابطهٔ​ حین، استاد‌داشتند​ جت اضافه کرد:

«البته پاداشِ خوبی می‌گیری. خب... راستش‌پیوندی​ نمی‌تونم بخشِ خوب بودنش رو تضمین‌نیست​ کنم، ولی قطعاً پاداشی در کاره.»

چشمانش برق زد.

«واقعاً؟ چه پاداشی؟»

استاد جت خندید.

«مقدارِ منصفانه‌ای امتیازِ مشارکت چطوره؟ حداقل اون‌قدر‌لحظه‌ای​ هست که بشه باهاش یه خاطرهٔ درست‌وحسابی گرفت.‌رضایت​ تازه، مگه نگفتی یه لطف به من بدهکاری؟»

اصلاً بد به نظر نمی‌رسید. قدیس در آستانهٔ رسیدن به وضعیتِ مطلوبِ [۲۰۰/۲۰۰] بود و‌حالِ​ در حالِ حاضر تنها چند قطعهٔ سایه با آن فاصله داشت. با این حال، سانی‌انتظاری​ نمی‌توانست بدونِ اینکه بداند جت دقیقاً چه انتظاری از او دارد، با این پیشنهاد موافقت کند.

...یا شاید هم می‌توانست؟

استاد جت یکی از دو عروج‌یافته‌ای بود که می‌شناخت و تنها رابطِ‌نیست​ او با حکومت به شمار می‌رفت. این رابطه‌ای بود که ارزشِ حفظ‌ببیند​ کردن داشت، و این یعنی رد کردنِ درخواستِ کمکِ او اصلاً عاقلانه نبود.

به‌علاوه، سانی واقعاً از او خوشش می‌آمد و خیلی هم به او مدیون‌انجامش​ بود... حتی پیش از آنکه جت در جریانِ نبردِ دروازه جانش را نجات‌نشیمنش​ دهد. هر دو اهلِ حاشیه بودند و رابطهٔ نسبتاً خوبی با هم داشتند.

میانشان پیوندی بود.

لحظه‌ای مکث‌نمی‌رسید​ کرد و‌آستانهٔ​ بعد گفت:

«باشه، مشکلی نیست. انجامش می‌دم.»

استاد جت‌رابطهٔ​ با رضایت‌داشتند​ جواب داد:

«خوبه. پس میام دنبالت.»

سانی نگاهی به اطراف انداخت‌رسیدن​ تا ببیند اتاقِ نشیمنش چقدر‌حالِ​ آبرومند است. ناگهان کمی مضطرب شد.

آخه این چه‌نسبتاً​ وضعشه؟ برای چی‌پیوندی​ اضطراب گرفتی، احمق؟

گلویش را‌رابطهٔ​ صاف کرد‌داشتند​ و گفت:

«حتماً... اوه، صبر‌لطف​ کن. بذار آدرسم‌نظر​ رو بهت بدم...»

استاد جت خندید.

«ای بابا سانی. من‌داشتند​ برای حکومت کار می‌کنم،‌مکث​ یادت رفته؟ آدرست رو می‌دونم.»

پیش از آنکه بتواند جوابی‌میانشان​ بدهد، تماس قطع شد. سانی‌گفت​ با چهره‌ای مات‌ومبهوت همان‌جا خشکش زد.

می‌دونه... خب، معلومه‌لطف​ که می‌دونه. خدا‌نظر​ می‌دونه دیگه چی می‌دونه؟

رین که متوجهِ‌قدیس​ نگاهِ عجیبِ او‌وضعیتِ​ شده بود، پرسید:

«اتفاقِ بدی افتاده؟»

سانی آهی‌رابطهٔ​ کشید و آرام‌میانشان​ سر تکان داد.

«نه، چیزِ بدی نیست. فقط یه کاری‌نمی‌رسید​ پیش اومده که باید بهش برسم. ببخشید،‌بود​ مجبوریم بقیهٔ درس رو بذاریم برای دفعهٔ بعد.»

رین لحظه‌ای به‌قدیس​ او خیره شد و‌مطلوبِ​ بعد شانه‌ای بالا انداخت.

«خب، باشه.‌رابطهٔ​ پس تو‌داشتند​ خونه تمرین می‌کنم.»

با این حرف، رین‌داشتند​ شمشیرِ تمرینی‌اش را برداشت، از‌بعد​ افی خداحافظی کرد و رفت.

چند ثانیه پس از بسته‌اصلاً​ شدنِ در پشتِ سرِ او، شکارچیِ‌وضعیتِ​ سابق نگاهی شیطنت‌آمیز به او انداخت.

«این شاگردت‌نمی‌رسید​ یه کم‌آستانهٔ​ دیرفهمه، نه؟»

سانی که از‌نسبتاً​ حرفِ او بهش‌پیوندی​ برخورده بود، اخم کرد.

«منظورت چیه؟»

افی ریز خندید.

«خب، تو یه ماهِ آزگاره داری بهش آموزش می‌دی، ولی هنوز روحش هم خبر نداره‌سایه​ ما دو تا کی هستیم. برای اون، ما فقط دو تا بیدارشدهٔ معمولی و رهگذریم.‌شاید​ منظورم اینه که جای تعجب نداره تو رو نشناخته. ولی من آدمِ خیلی معروفی‌ام، می‌دونی که!»

سانی لبخندِ محوی زد.

«آره، آره. حتماً غرورت خیلی جریحه‌دار شده، پروردهٔ گرگ‌های عالی‌مقام. لطفاً عذرخواهیِ صمیمانهٔ من رو بپذیر... می‌دونی، همه که‌میام​ کشته‌مردهٔ بیدارشدگان نیستن. مثلاً رین بیشتر به چیزای تاریخی علاقه داره، چیزایی که مربوط به قبل از طلسمه. تازه،‌گلویش​ حکومت هم بیشتر از ظاهرِ عالمِ رؤیات استفاده می‌کنه تا در و دیوارِ شهر رو باهاش پر کنه، برای همین...»

افی دستش را تکان داد.

«شوخی می‌کنم خنگول. بچهٔ خوبیه.»

لحظه‌ای مکث‌رابطهٔ​ کرد و‌داشتند​ بعد افزود:

«...برای همین دلم می‌سوزه وقتی‌میانشان​ می‌بینم داره پولش رو پای‌گفت​ شیادی مثل تو هدر می‌ده...»

در همان لحظه، صدای توقفِ یک پی‌تی‌وی در همان‌آستانهٔ​ نزدیکی به گوش رسید و صدای قدم‌های سبکی که‌چند​ به درِ خانه‌شان نزدیک می‌شد. چشمانِ افی برق زد.

ویلچرش را چرخاند،‌قدیس​ در را باز‌وضعیتِ​ کرد و داد زد:

«بالاخره!»

...استاد جت با همان یونیفرمِ آبیِ تیرهٔ همیشگی‌اش روی ایوان ایستاده بود و یک دستش را برای در زدن‌میام​ بالا برده بود. ژاکتش مثلِ همیشه بی‌دقت باز بود و کمرِ باریک و اندامِ پُرش را نمایان می‌کرد. موهای‌گلویش​ کوتاه و کلاغی‌رنگش کمی به هم ریخته بود و در چشمانِ آبیِ یخی‌اش ردی از تعجبِ خفیف دیده می‌شد.

افی چند لحظه به زنِ بزرگ‌تر‌نظر​ خیره ماند؛ ناامیدی به‌وضوح در چهره‌اش‌مطلوبِ​ خوانده می‌شد. سپس با سرخوردگی گفت:

«اوه. تو پیکِ غذا نیستی.»

لبخندِ مؤدبانه‌ای‌رابطهٔ​ روی لب‌های‌داشتند​ استاد جت نشست.

«آه. آتنای بیدارشده. دیدنِ‌داشتند​ پروردهٔ گرگ‌های معروف مایهٔ‌مکث​ افتخاره. من جتِ عروج‌یافته‌ام.»

افی نگاهی به او،‌بدهکاری​ بعد به سانی و‌قدیس​ دوباره به استاد جت انداخت.

سپس لبخند زد.

«...کارت درسته خنگول. تأییدش می‌کنم.»

سانی نگاهی مرگبار به او‌میانشان​ انداخت، در دل ناسزایی گفت‌گفت​ و رو به استاد جت کرد:

«لازمه آماده بشم؟»

جت سر تکان داد.

«همون خاطره‌های همیشگیت کافیه. اگه‌میانشان​ همه‌چیز خوب پیش بره، حتی‌گفت​ نیازی نیست ازشون استفاده کنی.»

سانی تردید‌رابطهٔ​ کرد و‌داشتند​ بعد پرسید:

«اگه خوب پیش نرفت چی؟»

استاد جت پوزخند زد؛ پوزخندی‌رسیدن​ که بی‌دلیل باعث شد سانی‌حالِ​ ناگهان به‌شدت احساسِ ناآرامی کند.

«خب... اون‌وقت بد‌نسبتاً​ پیش می‌ره، مگه نه؟‌لحظه‌ای​ وقتش که برسه می‌فهمیم.»

با این حرف،‌نسبتاً​ نگاهی به افی‌پیوندی​ انداخت و گفت:

«لطفاً ما رو ببخشید. وقت تنگه،‌نظر​ برای همین باید فوراً بریم. از آشنایی‌۲۰۰/۲۰۰​ با شما خیلی خوشحال شدم، آتنای بیدارشده.»

افی به او چشمک زد.

«حتماً. منم از آشنایی‌داشتند​ باهات خوشحال شدم. دفعهٔ‌مکث​ بعد با خودت خوراکی بیار!»

سانی حس کرد گوش‌هایش دارد سرخ‌پیوندی​ می‌شود و به خودش قول داد وقتی‌انجامش​ برگشت چند کلمه با او حرف بزند.

...یا بهتر از آن،‌بدهکاری​ او را بکشد. بله،‌قدیس​ این خیلی بهتر بود.

کدوم دفعهٔ‌نمی‌رسید​ بعد؟ دفعهٔ بعدی‌رسیدن​ در کار نیست!

سریع کفش‌هایش را پوشید و به دنبالِ استاد جت بیرون رفت، سپس سوارِ‌انجامش​ پی‌تی‌ویِ آشنا شد. به‌محضِ اینکه درها بسته شد، جت خودرو را با تمامِ‌نشیمنش​ سرعت به حرکت درآورد و شتابِ آن سانی را در صندلی فرو برد.

خیابان‌های محلهٔ پلکانی‌نسبتاً​ تار و مبهم‌پیوندی​ از مقابلشان می‌گذشت.

استاد جت نگاهی‌لطف​ به او انداخت‌نظر​ و با حسرت گفت:

«خونهٔ قشنگی داری. حسِ عجیبی داره، نه؟ اینکه آدم خونهٔ خودش رو داشته باشه. راستش‌سایه​ منم بعد از اینکه بیدارشده شدم همین کار رو کردم. البته یکم بیشتر طول کشید تا‌می‌توانست​ پولِ کافی جمع کنم. با این حال می‌تونستی محلهٔ خیلی بهتری بگیری. اینو که می‌دونی، نه؟»

سانی شانه بالا انداخت.

«آره، می‌دونم.‌رابطهٔ​ ولی اینجا رو‌میانشان​ دوست دارم. ساکته.»

جت به بیرون‌لطف​ از پنجره نگاه‌نظر​ کرد و لبخند زد.

«نمی‌شه انکارش کرد.»

سانی چند لحظه‌نسبتاً​ صبر کرد و‌پیوندی​ در نهایت پرسید:

«اوه... استاد جت؟‌نسبتاً​ ببخشید، ولی دقیقاً‌پیوندی​ قراره چه‌کار کنیم؟»

جت نگاهِ کوتاهی به صفحهٔ کنترلِ پی‌تی‌وی‌نمی‌رسید​ انداخت، با یک پیچِ تند مسیر را‌بود​ عوض کرد و با آرامش جواب داد:

«می‌ریم تا‌نمی‌رسید​ یه جانورِ خطرناک‌رسیدن​ رو شکار کنیم.»

سانی اخم کرد.

«جانور؟ چه جور جانوری؟»

استاد جت چند لحظه ساکت‌اصلاً​ ماند. سپس، نگاهی به او‌رسیدن​ انداخت و لبخندِ تاریکی زد:

«...خطرناک‌ترین جانوری‌نمی‌رسید​ که وجود‌آستانهٔ​ داره. یه انسان.»

ناولها | novelha.net