---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 444: برجِ ابسیدین • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 444: برجِ ابسیدین

0

سانی برهنه روی سطحِ سنگیِ جزیرهٔ تاریک ایستاد. چهره در هم‌جوهر​ کشید و به بدنش نگاه کرد که نقشه‌ای از سوختگی‌ها بود‌سرش​ — بعضی شدیدتر از بقیه — سپس «کفنِ عروسک‌گردان» را احضار کرد.

چون نمی‌خواست پارچهٔ نرم به بدترین زخم‌هایش کشیده شود، آن را به همان‌فرمان​ شکلی نگه داشت که در مراحلِ پایانیِ سفرش در آسمان زیرین بود؛ بخش‌های‌مقداری​ چرمی‌اش از بین رفته و بالاتنه‌اش باز و دورِ کمرش بسته شده بود.

این بار، بدنش در سایه‌ها پیچیده شده و سیاه بود، گویی‌می‌کشید​ از همان ابسیدینی تراشیده شده بود که جزیرهٔ تاریک را می‌ساخت.‌چشمهٔ​ با جریان یافتنِ جوهر در آن‌ها، حلقه‌های مارِ روح سوسو می‌زدند.

لحظه‌ای بعد، قدیس از پشتِ سرش بیرون آمد و همان‌طور که جلو می‌رفت، تکهٔ‌می‌کرد​ نیمه‌شب را احضار کرد. سانی که می‌دانست روحش چقدر آسیب دیده است، تصمیم گرفت‌مقداری​ سوگندِ شکسته را فعلاً کنار بگذارد تا سایه دیگر در محاصرهٔ آن هالهٔ مخرب نباشد.

خودش هم اصلاً شرایطِ مبارزه نداشت، دست‌کم نه به شکلی مؤثر، و به همین دلیل آن‌سوسو​ تاچیِ ساده اکنون در دستانِ دیوِ کم‌حرف بود. اگر کار به جاهای باریک می‌کشید، سانی یا‌چقدر​ از تکهٔ مهتاب استفاده می‌کرد یا به مارِ روح فرمان می‌داد تا به شکلِ اوداچی درآید.

با آهی سنگین، چشمهٔ بی‌پایان را احضار کرد و با ولع‌استفاده​ آبِ سردش را نوشید، سپس به جلو خم شد و مقداری هم‌آبِ​ روی سرش ریخت. پس از آن، بالاخره دوباره حس کرد انسان است.

...روی‌هم‌رفته، اوضاع آن‌قدرها هم بد‌دیوِ​ نبود. زنده و سالم بود‌باریک​ و نه تشنگی می‌کشید، نه گرسنگی.

اینجا در جزیرهٔ تاریک، هوا به شکلی مطبوع گرم بود. ستارگانِ درخشان در‌استفاده​ خلأِ خالیِ آن بالا می‌سوختند و منظرهٔ زیبایی می‌ساختند. درست در مقابلشان، شبحِ‌سردش​ باشکوهِ برجِ ابسیدین همچون شکافی سیاه در دلِ واقعیت از زمین سر برآورده بود.

برج بسیار بزرگ‌تر از چیزی بود که سانی فکر می‌کرد، اما ابعادش اصلاً به پای منارهٔ سرخ نمی‌رسید.‌لحظه‌ای​ آن بنای نفرین‌شده چنان عظیم بود که انگار وجودش محال بود، در حالی که این پاگودای باستانی کم‌وبیش‌تصمیم​ در ابعادی بود که برای انسان‌ها ساخته شده باشد. خب... شاید برای انسان‌های بسیار قدبلند. یا... غول‌های کوچک؟

همان‌طور که سانی برجِ ابسیدین را برانداز می‌کرد، قدیس‌می‌کشید​ نیز سرش را کج کرد و به پاگودای سیاه خیره‌سنگین​ شد؛ احساسِ عجیبی در چشمانِ یاقوتی‌اش موج می‌زد. آشنایی بود؟

آخه چرا سایه‌اش باید‌دستانِ​ برجی پنهان در اعماقِ ورطهٔ‌جاهای​ زیرِ جزایرِ زنجیری را بشناسد؟

«عجیبه...»

سانی اخم کرد و چشمهٔ بی‌پایان را مرخص کرد.‌جریان​ چند لحظه بی‌حرکت ماند و سپس آرام به سمتِ‌لحظه‌ای​ پاگودای بلند به راه افتاد. قدیس هم به دنبالش رفت.

در حینِ عبور از جزیره،‌اگر​ سانی فرصت یافت تا به ویرانه‌های‌استفاده​ پراکنده بر سطحِ آن نگاهی بیندازد.

تشخیصِ اینکه روزگاری چه بوده‌اند دشوار بود، اما سانی حس می‌کرد به بقایای ساختمان‌می‌کرد​ نگاه نمی‌کند. بیشتر شبیه... سازه بودند؟ یا دستگاه؟ اکنون دیگر نمی‌شد هدفشان را مشخص‌مقداری​ کرد، اما هر چه که بودند، بعید می‌دانست کسی هرگز توانسته باشد درونشان زندگی کند.

بهترین توصیفی که می‌توانست از حسش داشته باشد این بود که این ویرانه‌ها او را بیشتر به یادِ اعماقِ کارخانهٔ‌آهی​ زیرزمینی‌ای می‌انداخت که در کودکیِ او، مادرش آنجا کار می‌کرد. با اینکه آن کارخانه بسیار بزرگ‌تر بود و به‌جای بلوک‌های‌گرسنگی​ تراش‌خوردهٔ ابسیدین از آلیاژ ساخته شده بود — و البته بسیار پیشرفته‌تر هم بود — اما حس‌وحالش دقیقاً همان بود.

«...آخه هدفِ این جزیره چی‌گویی​ بوده؟ کی اینجا زندگی می‌کرده؟‌یافتنِ​ کی اون برجِ عجیب رو ساخته؟»

سانی هرچه به برجِ ابسیدین نزدیک‌تر می‌شد، بیشتر تحت‌تأثیرِ زیباییِ باشکوهِ آن قرار می‌گرفت. با وجودِ اینکه پاگودا‌آهی​ در اعماقِ آسمان زیرین پنهان بود — جایی که کمتر موجودی هرگز چشمش به آن می‌افتاد — سازندهٔ‌سالم​ ناشناسش وقت گذاشته بود تا مطمئن شود این بنا شکوهِ همتای عاجِ خود را به بهترین شکل بازآفرینی می‌کند.

منظره‌ای نفس‌گیر‌ساده​ می‌شد، اگر‌دستانِ​ این‌قدر... رعب‌آور نبود.

برجِ ابسیدین، محصور در میانِ‌دیوِ​ خلأ و سکوت، تنها به واسطهٔ‌می‌کشید​ وجود داشتنش شوم به نظر می‌رسید.

من که... اصلاً نترسیدم.

با این حال،‌دیوِ​ داشت به یک‌کار​ چیزِ خاص فکر می‌کرد...

کدام برج واقعاً‌اکنون​ نسخهٔ بدلی بود‌کم‌حرف​ و کدام‌یک اصلی؟

پاگودای سفید و زیبایی که در ارتفاعاتِ بالای‌کار​ جزایرِ زنجیری شناور بود، یا پاگودای سیاه و‌می‌داد​ رعب‌آوری که در تاریکیِ پایین پنهان شده بود؟

شاید قرار‌سایه‌ها​ بود به‌سیاه​ جوابش برسد...

طولی نکشید که سانی و قدیس به دروازه‌های بلندِ برجِ ابسیدین نزدیک شدند. هیچ‌چیز به‌شکلِ​ آن‌ها حمله نکرد و هیچ صدای ترسناکی از داخل نیامد که خبر از بیداریِ موجودی گرسنه‌روی‌هم‌رفته​ در آن‌سوی دروازه‌های سیاه بدهد. پاگودا هم درست مثلِ بقیهٔ جزیرهٔ تاریک، غرق در سکوت بود.

اما نکتهٔ عجیب این بود که سانی نمی‌توانست هیچ سایه‌ای را در آن‌سوی‌استفاده​ درِ عظیم حس کند. نه به این خاطر که سایه‌ای آنجا نبود، بلکه‌سردش​ انگار دیوارهای برج، فضای داخل را در برابرِ حسِ سایهٔ او مسدود می‌کردند.

لرزِ سردی‌ساده​ در ستون‌دستانِ​ فقراتش دوید.

تا حالا با‌پیچیده​ همچین چیزی روبه‌رو‌ابسیدینی​ نشده بودم. شده بودم؟

مکث کرد، سپس به درِ سیاه نزدیک شد، تکهٔ مهتاب را احضار‌می‌کرد​ کرد و روی سطحش خراش انداخت. لایه‌ای از غبارِ سیاه فروریخت و‌سردش​ سطحِ بسیار سخت‌تر و حتی سیاه‌تری را در زیرِ خود نمایان کرد.

سانی ابرویی بالا انداخت.

...دوده؟

کلِ پاگودا با لایهٔ ضخیمی از دوده پوشیده شده بود. کمی بی‌حرکت‌آن‌ها​ ایستاد و سعی کرد بفهمد این موضوع چه معنایی می‌تواند داشته باشد،‌آمد​ اما بعد فقط شانه‌ای بالا انداخت و دروازهٔ باستانی را بررسی کرد.

مشکلی که با آن روبه‌رو بود... این بود که دروازه هیچ دستگیره‌ای‌می‌کرد​ برای باز کردن نداشت. نه سوراخِ کلیدی داشت، نه زنگی برای به‌سردش​ صدا درآوردن، و نه کوبه‌ای که با آن ورودش را اعلام کند.

آخه چطوری باید بازش کنم؟

بدونِ حسِ سایه، نمی‌توانست از گامِ سایه‌اگر​ استفاده کند تا به‌سادگی در داخل ظاهر‌می‌کرد​ شود. پس، فعلاً سانی گیر افتاده بود.

خیلی، خیلی خنده‌دار می‌شه اگه این‌همه راه‌تراشیده​ رو بیام و آخرش بفهمم نمی‌تونم یه‌مارِ​ درِ لعنتی رو باز کنم. مگه نه؟

با کمی خجالت،‌دیوِ​ به قدیس نگاه‌کار​ کرد و پرسید:

«نظری داری؟»

واقعاً انتظارِ جوابی از دیوِ کم‌حرف نداشت، اما‌کار​ در کمالِ تعجبش، سایه چند لحظه به او‌می‌داد​ خیره ماند و سپس شمشیرش را پایین آورد.

بعد، یک دستش‌پیچیده​ را بالا آورد و‌تراشیده​ به چشمش اشاره کرد.

سانی با گیجیِ تمام این‌اگر​ حرکات را تماشا کرد و‌مهتاب​ بعد چند بار پلک زد.

چشم؟ منظورش چیه؟

سپس، فکری به ذهنش رسید.

به سمتِ در برگشت، یک دستش را روی آن گذاشت‌یافتنِ​ و سپس نگاهش را تغییر داد؛ درست مثلِ وقت‌هایی که‌قدیس​ به زیرِ سطحِ خاطره‌ها نگاه می‌کرد تا بافتِ طلسمشان را ببیند.

و آنجا، زیرِ‌دیوِ​ سطحِ ابسیدینیِ دروازهٔ‌کار​ برج، آن را دید.

یک بافت.

اما این آن بافتی از رشته‌های اثیری نبود که به دیدنش عادت داشت. در عوض،‌فرمان​ نسخهٔ بسیار خام‌تر و ابتدایی‌تری از آن بود که از رشته‌های الماسیِ کاملاً فیزیکی ساخته‌بالاخره​ شده بود؛ رشته‌هایی که زیرِ سطحِ سنگی کشیده شده بودند و الگویی زیبا اما ساده می‌ساختند.

سانی پیش از این‌سیاه​ تنها یک بار این‌می‌ساخت​ نوع بافت را دیده بود.

درونِ خودِ قدیس.

آن زمان که او فقط یک پژواک بود، سانی متوجهش شده‌می‌کشید​ بود که پشتِ الگوی درخشانِ بافتِ طلسم پنهان شده بود. فکر‌چشمهٔ​ کرده بود اصلاً همین بافت است که به جنگجویانِ سنگی جان می‌بخشد.

اینکه این بافت را آخرین‌دیوِ​ فرزندِ ناشناخته در تالارهای غارمانندِ‌باریک​ قلمروی تاریکش خلق کرده بود...

و اینکه شاید پیش‌درآمدی‌سیاه​ بر خودِ طلسم بوده، یا‌جریان​ شاید هم تقلیدی از آن.

پس آیا این‌دیوِ​ برج را هم سرورِ‌جاهای​ جهانِ زیرین ساخته بود؟

...سانی لحظه‌ای درنگ کرد، سپس دستش را‌اگر​ روی گرهِ درخشانی از بافتِ الماسی برد‌می‌کرد​ و مقدارِ کمی جوهرِ سایه به درونش فرستاد.

برای یک‌ساده​ لحظه، هیچ‌دستانِ​ اتفاقی نیفتاد.

و بعد،‌سایه‌ها​ دروازه‌های برجِ‌سیاه​ ابسیدین باز شدند.

ناولها | novelha.net