چپتر 1728: بهایِ زمان
0«قلبِ کاناخت... قلبِ کاناخت...»
جت با وجودِ دردِ تحملناپذیرش، آرام به نبرد با اهریمنِ اعظم ادامه داد. ذهنش سرد و متمرکز بودخورد و هر حرکت و جابهجاییِ دشمن را حسابشده میسنجید. توانِ نابودیاش را نداشت، اما پلید هم نمیتوانست اووگرنه را از پا درآورد؛ درگیرِ نبرد بودند و خشمِ هولناکِ مبارزهشان در سکوتی وهمانگیز میجوشید و زمان همچنان میگذشت.
تا جایِ ممکن درگیری را کشحال میداد و با خونسردی اهریمنِ باستانیکاری را به سمتِ پایانِ کارش میکشاند.
وقتی افی و کای میرسیدند...
«اونوقت چطوری بکشیمش؟»
کای میتوانست با قدرتِ صدایش اهریمنِ اعظم را ضعیف کند. افی همسقوطکردهای با کمکِ تکهٔ ستاره میتوانست صدمهای به این موجودِ منفور بزند... امامفیدترین نه آنقدرها زیاد، چون آن سلاح فقط خاطرهای عروجیافته از ردهٔ ۵ بود.
آن پارچهٔ سفید میتوانست در تاریکی به زیبایی بدرخشد و سلاحهایشمفیدترین را به نوعِ نادری از آسیبِ عنصری آغشته کند؛ آسیبی کهمیزد چندان به کار نمیآمد، جز اینکه میتوانست چیزهای غیرمادی را ببُرد.
کمی طعنهآمیز بود که تنها راهِ مبارزه با این شبحِ مخوف، پاداشیمنفور بود که برای کشتنِ سرورِ مردگان گرفته بود... اگر جت درست یادش ماندهزیبایی باشد، این نامِ همان تایرنتِ سقوطکردهای بود که افی در ساحلِ فراموششده کشت.
چیزی در ذهنش تکان خورد.
«با این حال،گرفته هیچکدومِ اینا برای کشتنِمانده قلبِ کاناخت کافی نیست.»
مفیدترین کاری که افی در این نبرد میتوانست بکند، تقویتِ جت با توانِبکند عروجیافتهاش بود. با این حال، جت... در برابرِ اهریمنِ اعظم کاری از پیشهمانطور نمیبرد. مگر اینکه دههزار ضربه به او میزد، وگرنه اهریمن از پا درنمیآمد.
اما...
جت همانطور که میانِ توفانِ خروشانِ ارواحِ جیغکِش جابهجا میشداین و گردبادِ شن را با تیغهای از مِه میشکافت، حس کردردهٔ بذرِ یک ایده... یا شاید یک الهام... در ذهنش شکوفا شد.
«داشتم به چی فکر میکردم؟»
قلبِ کاناخت...
اسمِ عجیبی بود.
جت نمیدانست کاناخت چیست، اما شکِ عجیبی به دلش افتاده بود. این شک ازآنقدرها نامِ یک پلیدِ دیگر ریشه میگرفت؛ هیولای فاسدشدهای که افی کمی بعد از ورودنوعِ به شهر کشته بود، و البته چیزی که خودش در یک کتابِ تاریخ خوانده بود.
...واقعاً عجیب بود. جت هیچوقت آنقدرها به تاریخ علاقه نداشت و فقط درساحلِ حدی میخواند که دنیای مدرن را بفهمد. با این حال، در مقطعی وبکند به دلیلی که خیلی محو به یاد میآورد، از تاریخ خوشش آمده بود.
شاید به خاطرِ برخورد با کسی بود که اشتیاقِ زیادی به فرهنگهای باستانیبکند داشت و جت در خفا از اینکه دانشِ کافی برای همراهی در بحثهمانطور را نداشت، حرص میخورد. هرچند دقیقاً یادش نمیآمد آن شخص چه کسی بود...
شاید یکی از افسرانِ فرماندهیِ ارتش در قطبِستاره جنوب؟ یا کسی در آکادمی که جت اغلبچون برای خوردنِ غذای کافهتریای اساتید به آنجا سر میزد؟
در هر حال، جت روزگاری دربارهٔ رسمِ عجیبی خوانده بود که انسانهای باستانیِ اینجا، در ربعِ غربی، داشتند. آنها مردگانشان را بهپارچهٔ روشِ کاملاً عجیبی برای دفن آماده میکردند؛ پیش از قرار دادنِ اجساد در مقبرههای مجلل، تمامِ اندامها را از بدن خارج میکردند. حتیمبارزه افسانهای وجود داشت دربارهٔ ایزدی که بدنش تکهتکه شده بود و بعد دوباره سرِ هم شده و او را به زندگی برگردانده بود.
قلبِ کاناخت، دهانِ کاناخت.
با خودش فکر کرد که آیاحال دستِ کاناخت، ریههای کاناخت و شاخهایکاری کاناخت هم وجود دارند یا نه...
کاسی گفته بودصدایش اهریمنِ اعظم بقایایکمکِ یک پادشاهِ نفرینشده است.
شاید آن پادشاه هم درست مثلِ همان ایزدِ باستانی تکهتکهاین شده بود. و شاید آن تکهها را از هم جداعروجیافته نگه داشته بودند تا مثلِ آن ایزدِ باستانی دوباره زنده نشود.
چرا جت ناگهانگرفته داشت به اینیادش چیزها فکر میکرد؟
هنوز کاملاً مطمئن نبود.
غولِ کینهتوزِ شنی بیامان در تعقیبش بود. گردبادِ ارواحی که احاطهاش کرده بود بهآنقدرها همان انبوهیِ قبل بود، انگار جت حتی ذرهای از آن کم نکرده بود. اهریمنِنوعِ اعظم به خاطرِ انباشتِ سنگینیِ رخوتِ غیرطبیعی تا حدودی کُند شده بود، اما فقط همین.
ترورِ فاسدشدهای که روحش به خپشِ سیاه پیوند خورده بود، تمامِ یک شهر را در ربعِ شرقیسلاح به رخوتی مرگبار آلوده کرده بود. تلفاتِ جانی اسفبار بود و اگر جت بهموقع جانور را شکارچندان نکرده بود، به فاجعهای تمامعیار تبدیل میشد. اما روی قلبِ کاناخت تنها توانست سرعتش را کمی کم کند.
«حرومزادهٔ جونسخت.»
جت عقب نشست و از میانِ دیوارِ دودگرفتهای رد شد. شن بهکاری دنبالش آمد، از شکافها و پنجرههای شکسته به داخل ریخت و بعد دوبارهدرنمیآمد به شکلِ غولی تکیده درآمد. سیلِ دیگری از حملات بر سرش فرود آمد.
اما عجیب نبود؟
جت به لطفِ توانِ دگرگونیاش میتوانست به شبحی ناملموس تبدیل شود. بدنش مثلِ مه میشد، اما مِهی غیرعادی؛ مثلاًخاطرهای باد نمیتوانست پراکندهاش کند یا شعلههای آتش از بین ببرندش. میتوانست از اجسامِ جامد عبور کند یا زیرِ آبچیزهای حرکت کند. دلیلش این بود که آنچه شبیه مه به نظر میرسید اصلاً مه نبود، بلکه صرفاً تجلیِ قدرتش بود.
البته جت هرگرفته لحظه که میخواست میتوانستمانده به کالبدِ جسمانیاش برگردد.
اما قلبِ کاناخت همزمان ملموس و ناملموس بود. شنهایی کهنیست بدنش را میساختند هرگز مثلِ او از میانِ دیوارها رددههزار نمیشدند، بلکه کاملاً عادی از شکافها و درزها نفوذ میکردند.
اصلاً شبحِ باستانیصدایش چه نیازی بهکمکِ پوستهٔ شنی داشت؟
بهسختی از توفانِ دیگری از ارواح — کهستاره هر کدام از آن هزاران روح مثلِ تیغهای جیغکشانسلاح بود — جاخالی داد و چهره در هم کشید.
ذخایرِ جوهرشمردگان بهطرزِ خطرناکیاگر ته میکشید.
جت با کمی حسرت،تکان یکی از ارواحِ پیوندخورده بهکافی تیغهٔ مهآلودش را مصرف کرد.
آن روح... متعلق به تایرنتِ فاسدشدهای بود که درصدمهای آستانه کشته بود؛ جلویِ دیوارِ گوشتیِ مخوفی که نقطهٔفقط آغازِ تودهٔ زجرآور و بیمغزِ کالبدِ گستردهٔ جویندهٔ اول بود.
نبردِ خاموش ادامهصدایش یافت و دردِ طاقتفرسایِتکهٔ بیشتری به جان خرید.
طولی نکشید کهگرفته مجبور شد روحِ دیگریمانده را هم مصرف کند.
آن یکی متعلق به تایتانِ فاسدشدهای بود که زیرِ دیوارهای دژی حکومتی دربکند عالمِ رؤیا با تیغهٔ او از پای درآمده بود. نبرد با آن موجودِهمانطور مخوف جانهای زیادی گرفته بود، اما دژ در نهایت در برابرِ فاجعه دوام آورد.
جت بازقدرتِ هم عقب نشستکند تا زمان بخرد.
مدتی بعد، روحِصدایش درونِ خپشِ سیاهکمکِ را جذب کرد.
متعلق به ترورِ فاسدشدهای بود که در آمریکای جنوبی از پای درآوردهسقوطکردهای بود. جت مجبور شده بود طلبی را که از قدیس نیو ازمفیدترین خاندانِ شب داشت نقد کند تا با کمکِ او بهموقع از اقیانوس بگذرد.
داشت کم میآورد...
چهارمین روح در سیلابیضعیف از جوهر حل شد وصدمهای روحِ تشنهاش را سیراب کرد.
روحِ چهارم متعلق به قدیسی بود که کابوسِ سومش را در پیِ وقایعِ قطبِ جنوب فتح کرده بود. مردمِ عادی او راپارچهٔ نمیشناختند، چون مرد مدتِ کوتاهی پس از متعالی شدن دیوانه شده بود. زخمهایی که زنجیرهٔ کابوسها بر روانش گذاشته بود بیش ازراهِ حد عمیق بود و زندگیاش به تراژدی ختم شد. البته با متوقف کردنِ بهموقعِ او، جلوی تراژدیِ بسیار بزرگتری گرفته شده بود.
جت هیسِ خفهای کشید و درحالیکه قفسهٔ سینهاش رانامِ چنگ میزد، تلوتلوخوران عقب رفت. این بار، ضربهای کهخورد نتوانسته بود جاخالی بدهد بیش از حد بیرحمانه بود.
پنجمین وکشت آخرین روح راخورد هم مصرف کرد.
این یکی متعلق به هیولای اعظمی بود که در قطبِ جنوب کشته بود. به آنجا رفته بود تا آن موجودِ نفرتانگیز، جانورِ زمستان، راتاریکی پیدا کند و بکشد... اما در کمالِ ناباوری، جانور از قبل کشته شده بود. در غیابِ آن تایتانِ قدرتمند، چند موجودِ کابوسِ مخوف ازپاداشی تنگهٔ قطبِ جنوبِ شرقی گذشتند تا قلمروِ او را تصاحب کنند. جت بیپروا با یکی از آنها جنگیده بود تا خشمِ شعلهورش را فروبنشاند.
«...اصلاً خوب نیست.»
دیگر روحیمردگان برای مصرفاگر کردن نمانده بود.
خب، یکی مانده بود...
روحِ خودش.
جت لبخندی زد، تعادلشضعیف را به دست آوردستاره و شمشیرش را بالا برد.
نگاهِ سردش رویگرفته اهریمنی که نزدیکیادش میشد ثابت ماند.
«آهای، قلبِ کاناخت...»
صدایش آرام بود وضعیف رگهای از تفریحِ تاریکستاره در آن موج میزد.
«رازت رو میدونم. درضعیف ضمن... خیلی طولش دادی.ستاره دیگه خیلی دیره حرومزاده.»
اژدهایی عظیم روی ساختمانِ شعلهورِ سمتِ چپشمانده فرود آمد و پایی غولپیکر، پوشیده درفراموششده فولادِ صیقلی، روی آوارِ سمتِ راستش نشست.
امروز نیازیکشت نبود روحِ خودشخورد را مصرف کند.
...نیروهای کمکیاش رسیده بودند.