---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 958: مجموعه‌ای از حوادث ناگوار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 958: مجموعه‌ای از حوادث ناگوار

0

سانی برای جاخالی دادن از ضربهٔ ناگهانی بیش‌لعنتی​ از حد نزدیک بود و لاشخور هم سریع‌تر‌متر​ از آن بود که چنین اجازه‌ای به او بدهد.

با اینکه گناهِ تسلا از کلِ بدنش بلندتر‌پاهایش​ بود، دیوِ کوچک توانست آن را چنان سریع تاب‌مشتاقِ​ بدهد که هیچ وقتی برای عقب‌نشینیِ دشمن باقی نگذارد.

آخه... این چه وضعشه...

سانی که می‌دانست تیغهٔ یشمی به‌راحتی او را دو نیم می‌کند‌پاهایش​ یا دست‌کم زخمِ ویرانگری به او می‌زند، به تاریِ سفید و مرگباری‌حالتِ​ خیره ماند که به بالاتنه‌اش نزدیک می‌شد. انگار زمان کند شده بود.

این یه شوخیه؟

بدون اینکه لازم باشد کاری کند، خیلی راحت‌پاهایش​ گناهِ تسلا را مرخص کرد. به‌جای لمسِ مرگبارِ‌دهد​ یشمِ بی‌نقص، بارشی از جرقه‌های سفید روی پوستش ریخت.

دیوچه با گیجی پلک زد و بعد با ناشی‌گری‌سینهٔ​ مشت‌هایش را گره کرد، انگار می‌خواست بفهمد شمشیری که‌شمشیرِ​ تا همین الان در دست داشت کجا رفته است.

در لحظهٔ بعد، سانی لگدی به قفسه‌سینه‌اش زد و پلید را دوباره به‌آن‌قدرها​ عقب پرتاب کرد. از صدای خردشدنِ رضایت‌بخشی که حس کرد، می‌شد فهمید صفحهٔ زرهِ‌پیش​ استخوانیِ روی سینهٔ لاشخور شکسته و به‌احتمال زیاد چند دنده‌اش هم خرد شده است.

...از همه بهتر اینکه،‌خرد​ آن شمشیرِ لعنتی بالاخره‌لعنتی​ از حرف زدن افتاد.

دیوِ زخمی به صخره‌ها خورد، چند متر غلت زد و بعد روی پاهایش پرید. آن‌قدرها زخمی به نظر‌کار​ نمی‌رسید که نتواند به مبارزه ادامه دهد و بیش از حد هم مشتاقِ این کار بود. با این‌حالا​ حال، حالتِ چهره‌اش کمی دردمند بود و دیوچه پیش از انجامِ هر کاری، چند بار به سرِ خودش کوبید.

سانی لبخند زد.

انگار آن نجواهای روی‌اعصاب،‌زدن​ ذهنِ لاشخور را هم‌خورد​ حسابی به هم ریخته بود.

حالا تنها چیزی که باقی مانده بود، گرفتنِ جانِ این‌حرف​ مزاحمِ کوچک بود. ترجیحاً بدون اینکه تکه‌های بیشتری از گوشتش‌آن‌قدرها​ کنده شود یا بیشتر از چیزی که بود، مسموم شود...

سانی تازه داشت به بهترین و دردناک‌ترین‌غلت​ راه برای کشتنِ لاشخور فکر می‌کرد که‌مبارزه​ در همان لحظه، صدای زیبایی به گوشش رسید.

طنینِ سم‌های الماسی بود‌رضایت‌بخشی​ که از جایی جلوتر در‌سینهٔ​ جاده به آن‌ها نزدیک می‌شد.

پوزخندِ پلیدی روی صورتش نشست.

«اوه، دیگه کارت تمومه حروم‌زاده...»

کابوس دشمنانش را تارومار‌صخره‌ها​ کرده بود و داشت برمی‌گشت‌پرید​ تا به اربابش کمک کند.

انگار لاشخور هم معنیِ این طنین‌صفحهٔ​ را می‌فهمید. مکث کرد و با حالتی‌چند​ از نفرتِ سوزان به سانی خیره شد.

وقتِ مردنه.

...سپس، چیزی تغییر کرد. حالتِ چهرهٔ زشتِ دیوچهٔ شرور عوض شد‌زدن​ و به ترسی وصف‌ناپذیر بدل گشت. دیوِ کوچک سرش را چرخاند‌نمی‌رسید​ و به چیزی پشتِ سرِ سانی خیره شد. اما آنجا چیزی نبود...

سانی می‌خواست پوزخند بزند.

این کودن واقعاً فکر می‌کنه گولِ‌صفحهٔ​ قدیمی‌ترین حقهٔ کتاب رو می‌خورم؟ من‌زیاد​ خودم اون کتابِ لعنتی رو نوشتم، احمق!

...جز اقیانوس.

اما از طرفی... سانی امروز یک بار از‌لعنتی​ نگاه کردن به پشتِ سرش غافل شده بود.‌متر​ چیزی که به وضعیتِ رقت‌انگیزِ فعلی‌اش ختم شده بود.

ناگهان، سرمایی‌افتاد​ در ستون‌صخره‌ها​ فقراتش دوید.

با وجودِ هر چهار سایه که دورِ بدنش پیچیده بودند، سانی‌به‌احتمال​ نمی‌توانست ببیند پشت‌سرش چه می‌گذرد. دندان‌هایش را به هم سایید و‌زدن​ با اینکه می‌دانست پشیمان می‌شود، نگاهی گذرا به سطحِ تاریکِ آب انداخت.

اقیانوس درست مثلِ یک دقیقه پیش‌زخمی​ بود و هیچ وحشتی از میانِ‌پرید​ امواجِ سرد به سمتش یورش نمی‌آورد.

«...نه، نه، نه!»

تا دوباره به‌زخمی​ جلو نگاه کرد، لاشخورک‌غلت​ دیگر غیبش زده بود.

سانی نمی‌دانست آن حرامزادهٔ کوچک کجا‌صفحهٔ​ رفته است، اما هیچ ردی از او‌چند​ نمی‌دید. انگار لاشخورک هرگز آنجا نبوده است.

چهرهٔ سانی‌بالاخره​ غرق در‌زدن​ بهت شد.

«اون... اون‌چند​ واقعاً... از دستم‌همه​ در رفت؟ بازم؟!»

از روی‌افتاد​ ناباوری دهانش‌صخره‌ها​ باز ماند.

«...لعنت!»

سانی که خشمگین شده بود، به نزدیک‌ترین سنگ لگد زد و بعد چرخید، با این امیدِ واهی که‌ادامه​ شاید به طریقی آن گرملینِ نفرت‌انگیز را پیدا کند. نمی‌توانست خیلی دور شده باشد، یا خیلی خوب پنهان‌ذهنِ​ شده باشد... هرچند، هیچ معلوم نبود آن پلیدِ نفرت‌انگیز با بلعیدنِ موجوداتِ کابوسِ بی‌شمار، چه توان‌هایی جذب کرده است.

لاشخورک به‌کلی غیبش زده بود.

«باورم نمی‌شه!‌افتاد​ لعنت به‌صخره‌ها​ اون جونورِ لعنتی!»

سانی دندان‌هایش را به هم سایید و حسِ سایه‌اش را‌شکسته​ به بیرون فرستاد و تا جایی که می‌توانست آن را‌بالاخره​ گسترش داد، به امیدِ اینکه آن گابلینِ پنهان‌شده را پیدا کند.

هیچ‌کجا سایهٔ لاغر‌حرف​ و استخوانیِ آن‌زخمی​ دیو را حس نکرد...

...با این‌چند​ حال، چیزِ دیگری‌همه​ را حس کرد.

ناگهان، سرمای‌افتاد​ شدیدی به‌صخره‌ها​ جانِ سانی افتاد.

آرام چرخید و دوباره‌رضایت‌بخشی​ به اقیانوس نگاه کرد. سطحِ‌سینهٔ​ امواجِ خروشان تغییری نکرده بود...

اما جایی زیرِ آن، درست در مرزِ‌صخره‌ها​ حواسش، می‌توانست سایه‌هایی را حس کند که کفِ‌نمی‌رسید​ اقیانوس حرکت می‌کردند و نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند.

ده‌ها... نه، صدها و‌خرد​ صدها سایه، که همگی‌لعنتی​ به سمتِ یک نقطه می‌رفتند.

او.

سانی عقب‌عقب رفت‌خردشدنِ​ و آبِ دهانش‌صفحهٔ​ را قورت داد.

«یعنی... یعنی‌بالاخره​ اون جونورِ‌زدن​ عوضی تظاهر نمی‌کرد؟»

چه چیزی می‌توانست لاشخورک را‌همه​ آن‌قدر ترسانده باشد که از‌حرف​ تلاش برای کشتنِ سانی دست بکشد؟

«بهتره... بهتره نفهمم.»

سانی در حالی که حتی یک قطره جوهر در هسته‌هایش‌شکسته​ نبود و زهرِ سیاه در رگ‌هایش جریان داشت، هیچ تمایلی‌بالاخره​ نداشت بفهمد چه وحشت‌هایی از زیرِ امواج به او نزدیک می‌شوند.

چند قدمِ دیگر دور‌زدن​ شد و بعد چرخید.‌خورد​ متوجهِ شکلِ آشنایی شد.

کابوس در دیدرسش ظاهر شد که روی سطحِ درهم‌شکستهٔ‌بالاخره​ بزرگراه چهارنعل می‌تاخت. به فرمانِ سانی، اسبِ نرِ سیاه‌پاهایش​ بدونِ اینکه سرعتش را کم کند از کنارش گذشت.

در همان حین، سانی قلابِ زین‌متر​ را گرفت، خودش را بالا کشید و‌نتواند​ روی پشتِ اسبِ در حالِ تاخت پرید.

آن‌ها با هم از آب‌فهمید​ دور شدند و با تمامِ‌شکسته​ سرعت به سمتِ شمال تاختند.

در تمامِ این مدت، سانی هرگز‌زخمی​ به پشت‌سرش نگاه نکرد. حسِ وحشتِ‌پرید​ سردی که از سایه‌های نزدیک‌شونده می‌گرفت...

به‌طرزِ ترسناکی آشنا بود.

«گورِ پدرِ این... گورِ‌صخره‌ها​ پدرِ همه‌چیز. برای یه روزِ‌پرید​ صاحاب‌مرده این دیگه خیلی زیاده!»

...شبحِ اسبِ تاریک و سوارِ نیمه‌برهنه و کتک‌خورده‌اش پشتِ پیچِ دامنهٔ کوه‌زیاد​ ناپدید شد. و تنها چند ثانیه بعد، آب‌های تاریک شکافت و نخستین‌زخمی​ نفر از بازدیدکنندگانِ ترسناک از آب بیرون آمد و پا به ساحل گذاشت.

ناولها | novelha.net