چپتر 958: مجموعهای از حوادث ناگوار
0سانی برای جاخالی دادن از ضربهٔ ناگهانی بیشلعنتی از حد نزدیک بود و لاشخور هم سریعترمتر از آن بود که چنین اجازهای به او بدهد.
با اینکه گناهِ تسلا از کلِ بدنش بلندترپاهایش بود، دیوِ کوچک توانست آن را چنان سریع تابمشتاقِ بدهد که هیچ وقتی برای عقبنشینیِ دشمن باقی نگذارد.
آخه... این چه وضعشه...
سانی که میدانست تیغهٔ یشمی بهراحتی او را دو نیم میکندپاهایش یا دستکم زخمِ ویرانگری به او میزند، به تاریِ سفید و مرگباریحالتِ خیره ماند که به بالاتنهاش نزدیک میشد. انگار زمان کند شده بود.
این یه شوخیه؟
بدون اینکه لازم باشد کاری کند، خیلی راحتپاهایش گناهِ تسلا را مرخص کرد. بهجای لمسِ مرگبارِدهد یشمِ بینقص، بارشی از جرقههای سفید روی پوستش ریخت.
دیوچه با گیجی پلک زد و بعد با ناشیگریسینهٔ مشتهایش را گره کرد، انگار میخواست بفهمد شمشیری کهشمشیرِ تا همین الان در دست داشت کجا رفته است.
در لحظهٔ بعد، سانی لگدی به قفسهسینهاش زد و پلید را دوباره بهآنقدرها عقب پرتاب کرد. از صدای خردشدنِ رضایتبخشی که حس کرد، میشد فهمید صفحهٔ زرهِپیش استخوانیِ روی سینهٔ لاشخور شکسته و بهاحتمال زیاد چند دندهاش هم خرد شده است.
...از همه بهتر اینکه،خرد آن شمشیرِ لعنتی بالاخرهلعنتی از حرف زدن افتاد.
دیوِ زخمی به صخرهها خورد، چند متر غلت زد و بعد روی پاهایش پرید. آنقدرها زخمی به نظرکار نمیرسید که نتواند به مبارزه ادامه دهد و بیش از حد هم مشتاقِ این کار بود. با اینحالا حال، حالتِ چهرهاش کمی دردمند بود و دیوچه پیش از انجامِ هر کاری، چند بار به سرِ خودش کوبید.
سانی لبخند زد.
انگار آن نجواهای رویاعصاب،زدن ذهنِ لاشخور را همخورد حسابی به هم ریخته بود.
حالا تنها چیزی که باقی مانده بود، گرفتنِ جانِ اینحرف مزاحمِ کوچک بود. ترجیحاً بدون اینکه تکههای بیشتری از گوشتشآنقدرها کنده شود یا بیشتر از چیزی که بود، مسموم شود...
سانی تازه داشت به بهترین و دردناکترینغلت راه برای کشتنِ لاشخور فکر میکرد کهمبارزه در همان لحظه، صدای زیبایی به گوشش رسید.
طنینِ سمهای الماسی بودرضایتبخشی که از جایی جلوتر درسینهٔ جاده به آنها نزدیک میشد.
پوزخندِ پلیدی روی صورتش نشست.
«اوه، دیگه کارت تمومه حرومزاده...»
کابوس دشمنانش را تارومارصخرهها کرده بود و داشت برمیگشتپرید تا به اربابش کمک کند.
انگار لاشخور هم معنیِ این طنینصفحهٔ را میفهمید. مکث کرد و با حالتیچند از نفرتِ سوزان به سانی خیره شد.
وقتِ مردنه.
...سپس، چیزی تغییر کرد. حالتِ چهرهٔ زشتِ دیوچهٔ شرور عوض شدزدن و به ترسی وصفناپذیر بدل گشت. دیوِ کوچک سرش را چرخاندنمیرسید و به چیزی پشتِ سرِ سانی خیره شد. اما آنجا چیزی نبود...
سانی میخواست پوزخند بزند.
این کودن واقعاً فکر میکنه گولِصفحهٔ قدیمیترین حقهٔ کتاب رو میخورم؟ منزیاد خودم اون کتابِ لعنتی رو نوشتم، احمق!
...جز اقیانوس.
اما از طرفی... سانی امروز یک بار ازلعنتی نگاه کردن به پشتِ سرش غافل شده بود.متر چیزی که به وضعیتِ رقتانگیزِ فعلیاش ختم شده بود.
ناگهان، سرماییافتاد در ستونصخرهها فقراتش دوید.
با وجودِ هر چهار سایه که دورِ بدنش پیچیده بودند، سانیبهاحتمال نمیتوانست ببیند پشتسرش چه میگذرد. دندانهایش را به هم سایید وزدن با اینکه میدانست پشیمان میشود، نگاهی گذرا به سطحِ تاریکِ آب انداخت.
اقیانوس درست مثلِ یک دقیقه پیشزخمی بود و هیچ وحشتی از میانِپرید امواجِ سرد به سمتش یورش نمیآورد.
«...نه، نه، نه!»
تا دوباره بهزخمی جلو نگاه کرد، لاشخورکغلت دیگر غیبش زده بود.
سانی نمیدانست آن حرامزادهٔ کوچک کجاصفحهٔ رفته است، اما هیچ ردی از اوچند نمیدید. انگار لاشخورک هرگز آنجا نبوده است.
چهرهٔ سانیبالاخره غرق درزدن بهت شد.
«اون... اونچند واقعاً... از دستمهمه در رفت؟ بازم؟!»
از رویافتاد ناباوری دهانشصخرهها باز ماند.
«...لعنت!»
سانی که خشمگین شده بود، به نزدیکترین سنگ لگد زد و بعد چرخید، با این امیدِ واهی کهادامه شاید به طریقی آن گرملینِ نفرتانگیز را پیدا کند. نمیتوانست خیلی دور شده باشد، یا خیلی خوب پنهانذهنِ شده باشد... هرچند، هیچ معلوم نبود آن پلیدِ نفرتانگیز با بلعیدنِ موجوداتِ کابوسِ بیشمار، چه توانهایی جذب کرده است.
لاشخورک بهکلی غیبش زده بود.
«باورم نمیشه!افتاد لعنت بهصخرهها اون جونورِ لعنتی!»
سانی دندانهایش را به هم سایید و حسِ سایهاش راشکسته به بیرون فرستاد و تا جایی که میتوانست آن رابالاخره گسترش داد، به امیدِ اینکه آن گابلینِ پنهانشده را پیدا کند.
هیچکجا سایهٔ لاغرحرف و استخوانیِ آنزخمی دیو را حس نکرد...
...با اینچند حال، چیزِ دیگریهمه را حس کرد.
ناگهان، سرمایافتاد شدیدی بهصخرهها جانِ سانی افتاد.
آرام چرخید و دوبارهرضایتبخشی به اقیانوس نگاه کرد. سطحِسینهٔ امواجِ خروشان تغییری نکرده بود...
اما جایی زیرِ آن، درست در مرزِصخرهها حواسش، میتوانست سایههایی را حس کند که کفِنمیرسید اقیانوس حرکت میکردند و نزدیک و نزدیکتر میشدند.
دهها... نه، صدها وخرد صدها سایه، که همگیلعنتی به سمتِ یک نقطه میرفتند.
او.
سانی عقبعقب رفتخردشدنِ و آبِ دهانشصفحهٔ را قورت داد.
«یعنی... یعنیبالاخره اون جونورِزدن عوضی تظاهر نمیکرد؟»
چه چیزی میتوانست لاشخورک راهمه آنقدر ترسانده باشد که ازحرف تلاش برای کشتنِ سانی دست بکشد؟
«بهتره... بهتره نفهمم.»
سانی در حالی که حتی یک قطره جوهر در هستههایششکسته نبود و زهرِ سیاه در رگهایش جریان داشت، هیچ تمایلیبالاخره نداشت بفهمد چه وحشتهایی از زیرِ امواج به او نزدیک میشوند.
چند قدمِ دیگر دورزدن شد و بعد چرخید.خورد متوجهِ شکلِ آشنایی شد.
کابوس در دیدرسش ظاهر شد که روی سطحِ درهمشکستهٔبالاخره بزرگراه چهارنعل میتاخت. به فرمانِ سانی، اسبِ نرِ سیاهپاهایش بدونِ اینکه سرعتش را کم کند از کنارش گذشت.
در همان حین، سانی قلابِ زینمتر را گرفت، خودش را بالا کشید ونتواند روی پشتِ اسبِ در حالِ تاخت پرید.
آنها با هم از آبفهمید دور شدند و با تمامِشکسته سرعت به سمتِ شمال تاختند.
در تمامِ این مدت، سانی هرگززخمی به پشتسرش نگاه نکرد. حسِ وحشتِپرید سردی که از سایههای نزدیکشونده میگرفت...
بهطرزِ ترسناکی آشنا بود.
«گورِ پدرِ این... گورِصخرهها پدرِ همهچیز. برای یه روزِپرید صاحابمرده این دیگه خیلی زیاده!»
...شبحِ اسبِ تاریک و سوارِ نیمهبرهنه و کتکخوردهاش پشتِ پیچِ دامنهٔ کوهزیاد ناپدید شد. و تنها چند ثانیه بعد، آبهای تاریک شکافت و نخستینزخمی نفر از بازدیدکنندگانِ ترسناک از آب بیرون آمد و پا به ساحل گذاشت.