---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 485: شرِ کمتر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 485: شرِ کمتر

0

سانی حالا که می‌دانست — جنونِ محض! —‌تندتند​ قرار است واردِ عمل شود، باید تصمیم می‌گرفت دقیقاً‌می‌پایید​ چطور، و باید خیلی سریع دست به کار می‌شد.

متأسفانه این سؤال‌آینده​ به آن آسانی که‌واقعاً​ به نظر می‌رسید نبود.

زندگی‌اش پیچیده‌تر از‌می‌گذاشت​ آن بود که چیزی‌کارش​ در آن آسان باشد...

نه تنها پاسخِ این سؤال چندان روشن نبود، بلکه بدتر‌صورتی​ از آن، برای تصمیم‌گیری تنها چند ثانیه فرصت داشت؛ زمانی‌گذاشتنِ​ که برای سبک‌سنگین کردنِ اوضاع با ذهنی شفاف اصلاً کافی نبود.

اما چه انتخابی داشت؟ هیچ...

سانی چهره در هم کشید.

بذار گزینه‌ها‌زیادی​ رو تندتند‌ربط​ مرور کنیم.

امن‌ترین و بزدلانه‌ترین گزینه این بود که از طریق‌چاره​ سایه‌ای که رین را می‌پایید، با گامِ سایه وارد‌حتمی​ کلاس شود، دخترک را بردارد و از آنجا ببرد.

دست‌کم در‌انتخابی​ ظاهر امن‌چهره​ به نظر می‌رسید.

اما در واقعیت، چنین کاری پیامدهای وحشتناکی هم برای او و هم برای خواهرش به دنبال داشت. نه تنها‌آخرین​ باید کلی جواب پس می‌داد و تمام چیزهایی را که می‌خواست پنهان نگه دارد فاش می‌کرد، بلکه شاهدانِ بی‌شمار‌شهروندی‌اش​ و همچنین شواهدِ دیجیتالیِ زیادی به جا می‌گذاشت که رین را به او و او را به رین ربط می‌داد.

در آینده، هر زمان که سر و کارش به دشمنانی واقعاً خطرناک می‌افتاد‌دیر​ — که سانی شک نداشت دیر یا زود چنین می‌شد — آن شواهد برملا‌خطوطِ​ می‌شد و آن‌ها را به رین می‌رساند. چیزی که اصلاً حاضر به پذیرفتنش نبود.

پس آن گزینه را برای آخرین راهِ چاره می‌گذاشت‌چاره​ و تنها در صورتی سراغش می‌رفت که خطوطِ دفاعیِ مدرسه‌کنار​ در هم می‌شکست و رین در خطرِ حتمی قرار می‌گرفت.

با کنار گذاشتنِ این گزینه، تنها یک راه باقی می‌ماند: انجامِ وظیفهٔ‌بزدلانه‌ترین​ شهروندی‌اش و رفتنِ مستقیم به سمتِ دروازه، به این امید که سیلِ‌آنجا​ موجوداتِ کابوس را آن‌قدر معطل کند تا نیروی کمکی از راه برسد.

از بیدارشدگانی که برای حکومت کار نمی‌کردند انتظار می‌رفت و تشویق می‌شدند که به چنین فراخوانی پاسخ دهند، اما قانوناً موظف به‌صورتی​ این کار نبودند. بسیاری، و شاید حتی بیشترشان، اعتنایی نمی‌کردند و در عوض پا به فرار می‌گذاشتند. و چه کسی می‌توانست سرزنششان‌سیلِ​ کند؟ هر کسی که سرشت داشت لزوماً جنگجو نبود، و حتی آن‌ها هم که جنگجو بودند، داوطلبانه به این راه کشیده نشده بودند.

حکومت تمایلی نداشت این افرادِ آسیب‌دیده را با تهدید به مجازات، به سوی مرگِ احتمالی‌شان‌شواهد​ بفرستد. یا شاید هم اصلاً نمی‌توانست؛ مجبور کردنِ بیدارشدگان به هر کاری ایدهٔ خطرناکی بود،‌می‌شکست​ چرا که اگر بیش از حد تحتِ فشار قرار می‌گرفتند، چه‌بسا حکومت را سرنگون می‌کردند.

بنابراین، حکومت ترجیح می‌داد در برخورد‌پذیرفتنش​ با آن‌ها به‌جای چماق از هویج‌می‌رفت​ استفاده کند. توازنِ ظریفی برقرار بود.

با این حال، سانی حتی مطمئن نبود‌گزینه‌ها​ که قرار است آن هویج را به‌طریق​ چشم ببیند. چون با یک دوراهی روبه‌رو بود.

بله، تصمیم گرفته بود جلوی دروازه‌دشمنانی​ بجنگد، اما این کار را هم‌زود​ می‌شد به چند روش انجام داد.

...در واقع، دو روش.

سانی می‌توانست با هویتِ خودش واردِ نبرد شود، یا...‌چاره​ به‌عنوانِ ولگرد، تا هویتش را از چشمانِ کنجکاو، و‌حتمی​ خودش را از هرگونه توجهی در امان نگه دارد.

استفاده از نقابِ بافنده بی‌خطر نبود؛ هر بار که بدونِ آمادگیِ‌امن‌ترین​ لازم این کار را می‌کرد، ممکن بود سرنخ‌هایی به جا بگذارد‌دخترک​ که به افرادِ باهوش اجازه می‌داد فهرستِ مظنونان را محدود کنند.

اما راهِ دیگر... حالا که وقتِ‌دشمنانی​ چندانی برای سبک‌سنگین کردنِ اوضاع نداشت،‌زود​ سانی حس می‌کرد راهِ دیگر بدتر است.

اگر می‌خواست امیدی برای سیزده دقیقه زنده ماندن داشته باشد، باید با تمامِ‌دیر​ توان می‌جنگید و تمامِ قدرت‌های واقعی‌اش را رو می‌کرد. این یعنی تمامِ تلاش‌هایش برای‌خطوطِ​ ساختنِ تصویرِ یک بیدارشدهٔ جوانِ بااستعداد اما نه‌چندان خطرناک یا مهم، به باد می‌رفت.

حسابی مشهور می‌شد... و توجهِ کسانی‌پذیرفتنش​ را جلب می‌کرد که می‌خواست تا‌می‌رفت​ جای ممکن از وجودش بی‌خبر بمانند.

شاید از آن هم بدتر، آن‌قدر اتفاقاتِ تصادفی رقم می‌زد که رین دیگر نمی‌توانست متوجهِ مراقبتِ پنهانی‌اش نشود. داشتنِ یک‌وارد​ همسایهٔ عجیب‌وغریب یک بحث بود... اما اینکه او ناگهان در لحظهٔ نیاز نزدیکِ مدرسه‌ات پیدایش شود و معلوم شود یکی‌چیزهایی​ از مرگبارترین بیدارشدگانِ نسلِ خودش است... همین کافی بود تا سؤالاتی بپرسد که سانی آمادگیِ جواب دادن به آن‌ها را نداشت.

پس...

سانلسِ بیدارشده مجبور‌می‌گذاشت​ بود بزدلانه از‌زمان​ دروازه فرار کند.

در حالی‌برملا​ که ولگرد باید‌حاضر​ می‌ایستاد و می‌جنگید.

چه اوضاعِ مزخرفی...

صد و‌ربط​ هفتاد ثانیه‌زمان​ باقی مانده بود.

سانی آه کشید. خوب می‌دانست این تصمیم ایده‌آل نیست. دست‌کم، هویتِ ولگرد‌نداشت​ مانع می‌شد از بعضی از قدرتمندترین ابزارهایش استفاده کند — دقیقاً همان‌صورتی​ چیزهایی که مردم می‌شناختند و به سانی ربط می‌دادند. مثلِ نگاهِ بی‌رحم...

با این حال، عدهٔ بسیار کمی استفاده‌اش از قدیس را دیده بودند. در واقع بیرون از دستهٔ نفیس، موردرت تقریباً تنها کسی‌باقی​ بود که او را دیده بود. کسانی هم بودند که در کنارشان با سرورِ مردگان جنگیده بود، اما حالا همهٔ آن‌ها مرده‌انتظار​ بودند... با یک استثنای مهم. سیشان هنوز زنده بود و آن بیرون، در آغوشِ یکی از سه خاندانِ بزرگ به سر می‌برد.

پس احضار کردنِ قدیس هم ایده‌آل نبود. با اینکه ممکن بود کسِ دیگری‌گزینه​ هم پژواکِ مشابهی به دست آورده باشد، اما رو کردنِ او واقعاً خطرناک بود.‌ظاهر​ فقط در صورتی می‌توانست این کار را بکند که اوضاع واقعاً بیخ پیدا می‌کرد.

هووم... شاید‌ربط​ باید نظرمو‌زمان​ عوض کنم...

اما دیگر‌زیادی​ وقتی برای فکر‌آینده​ کردن نمانده بود.

کمتر از سه دقیقه تا‌حاضر​ باز شدنِ دروازه مانده بود.‌صورتی​ باید یک‌جوری با اوضاع سر می‌کرد.

سانی لحظه‌ای چشمانش را بست، بعد جای دوربین‌های مداربستهٔ کافه را چک کرد‌گزینه​ و به نقطهٔ کورشان رفت. آنجا صندوقِ حریص را احضار کرد، رابطش را روی‌ظاهر​ درِ آن گذاشت و صندوق را دوان‌دوان به خلافِ جهتی که خودش می‌رفت فرستاد.

پس از آن، سانی‌زمان​ نفسِ عمیقی کشید... و‌خطرناک​ در سایه‌ها محو شد.

چند ثانیه بعد و صدها متر دورتر، پیکری‌دشمنانی​ زره‌پوش با نقابی سیاه و ترسناک از تاریکی‌برملا​ بیرون آمد؛ تیغهٔ اوداچیِ بزرگی روی شانه‌اش بود.

ولگرد به‌برملا​ دروازهٔ کابوس‌می‌رساند​ رسیده بود.

ناولها | novelha.net