چپتر 1581: سایهها و غبار
0کابوس تمام شده بود.
جهانِ واهی که طلسمرفت ساخته بود، فروریخته و مبارزانِتاریخ بازمانده را بیرون رانده بود.
قرار بود خود را در فضای خالیِ میانِ رؤیا و واقعیت بیابند، جایی که ستارگانِآهی بیشمار در تاریکی سوسو میزدند و الگویی پهناور و غیرقابلتصور میساختند. قرار بود آنجا طلسمتجربهاش عملکردشان را ارزیابی کند و بگذارد در آرامش روندِ ارتقا به رتبهای تازه را طی کنند.
اما برای سانی اینطور نشد.
وقتی کابوس فروریخت و او را به دنیایی از تاریکی فرستاد، هیچ فرصتی نداشتبازسازیشدهاش تا پیامدهای شکافتهشدنِ تاروپودِ وجودش با چنگالهای ترورِ نفرینشده را درک کند. نه ارزیابیایدرد در کار بود، و نه الگویی از ستارگان که در آن فضای خالی سوسو بزنند.
در عوض، در حالی که هنوز از چرخشِ غیرقابلتصور و ترسناکِ اتفاقات گیج بود، از خلأ به بیرون پرتاب شد و بهمدتی فضای دیگری وارد شد که بسیار کوچکتر، اما به همان اندازه تاریک بود. در واقع، با شدت به درونِ آن فضا پرتاب شد،سطحی به تکهٔ دندانهداری از بتنِ سوخته برخورد کرد، آن را در هم شکست و به دیوارِ آلیاژیِ کجوکولهای در پشتِ آن کوبیده شد.
شدتِ برخورد آنقدر وحشتناکمیشد بود که آلیاژ ترک برداشتجمع و سانی از هوش رفت.
و اینگونه...
بود که او احتمالاً بهتاریخ نخستین انسان در تاریخ تبدیل شدسایه که در حالتِ بیهوشی متعالی میشد.
شش سایه دورِهوش بدنِ بازسازیشدهاش جمعاحتمالاً شدند؛ گیج و مبهوت.
پس از مدتی، یکی ازسایه آنها آهی کشید و بعدشدند با ناامیدیِ تمام سر تکان داد.
نخستین چیزیاحتمالاً که سانی حستاریخ کرد، درد بود.
نه آن نوع دردِ وحشتناکی که متأسفانه عادت داشت گهگاه تجربهاشحالتِ کند، بلکه دردی پیشپاافتادهتر. روی سطحی زبر دراز کشیده بود ومدتی چیزِ تیزی از روی پارچهٔ ردایِ آنانکه در کمرش فرو میرفت.
هوا پر ازمتعالی غبار بود. جهان دربدنِ سکوت فرو رفته بود.
سردش بود.
با نالهای چشمانش را باز کرد و نشست؛ بهطرزِ عجیبی حس میکرد سرحال آمدهبازسازیشدهاش و جانِ تازهای گرفته است. پایین را که نگاه کرد، تکههای دندانهدارِ بتن رادرد دید که کفِ زمین پخش شده بودند. جای تعجب نبود که جایش ناراحت بود.
دست دراز کردهوش تا چند تکه ازنخستین آنها را کنار بزند.
اما حتماً در محاسبهٔ قدرتِ خودش اشتباه کرده بود، چون تکههای بتن با حرکتِآنها عصبیِ دستش بهسادگی پودر شدند. بدتر از آن، کفِ زمین زیرِ دستش ترک خوردداشت و دنیا لرزید، و غبارِ بیشتری از جایی در آن بالا به پایین ریخت.
«حالا که فکرش رو میکنم...»
آخه کدوم جهنمی بود؟
سانی چشمانش را در برابرِاینگونه غبار پوشاند و به اطراف نگاهحالتِ کرد تا محیطِ اطرافش را بسنجد.
کمی عجیب بود.
اول فکر کرد سر از غارِ کوچکی درآورده است. قطرش چندمیشد متر بود و ارتفاعِ سقف تنها در حدی بود که بتواندآهی بایستد. انگار غار ورودیای نداشت و در نتیجه، خروجی هم نداشت.
اما پس از چند لحظه تأمل، سانی فهمید اینمتعالی فضای غبارآلودِ بستهای که در آن به هوش آمده بود،یکی غاری طبیعی نیست. بیشتر شبیه به پیامدِ یک ریزش بود.
دیوارها و سقف آمیزهٔ درهموبرهمی از بتنِ ترکخورده و آلیاژِتبدیل پارهپاره بود، انگار ساختمانی روی خودش آوار شده و چند فضایمبهوت خالیِ کوچک در میانِ این ویرانهٔ فشرده به وجود آورده بود.
«صبر کن... آلیاژ؟»
چشمانِ سانی کمی گشادنخستین شد و روی جزئیاتِحالتِ محیطِ اطرافش تمرکز کرد.
آلیاژ و بتن، تکههایی از ماشینآلاتِتبدیل خردشده، و تکهٔ پارهای از یک تابلوبدنِ که به زبانِ انسانها نوشته شده بود.
قلبش بهشدت میتپید.
«من... برگشتم به جهانِ بیداری؟»
واقعاً هم برگشته بود. کابوس زمانی تمام شدهحالتِ بود که آن پرندهٔ مخوف داشت روحش را باشدند چنگالهایش میدرید، و طلسم حتماً او را برگردانده بود.
نه به بیابانِ کابوس، بلکهتاریخ به نقطهای در جهانِ بیداریمیشد که بندش در آنجا قرار داشت.
...که قرار بود دژِرفت دلاوری در یکی از پایتختهایتاریخ محاصرهٔ قطبِ جنوبِ شرقی باشد.
سانی مدتی صحنهٔمتعالی ویرانیِ اطرافش را تماشابدنِ کرد. چهرهاش گرفته بود.
«پایتختِ محاصره نابود شده؟»
اگر اینطور بود، معلوم میشد چرا به جایبیهوشی اقامتگاهش در دژِ مجهز و راحتِ یک خاندانِ بزرگ،مبهوت در فضای خالی و تصادفیِ یک ویرانه افتاده است.
سپس با حسِ هوای سردی که بهنخستین سینهاش میخورد، حواسش پرت شد. سانی نگاهیمیشد به خودش انداخت و چند بار پلک زد.
«این دیگه...بیهوشی چه وضعشه.میشد چرا من لختم؟»
هنوز چینهای مهآلودِ ردایِ آنانکه تنش را پوشاندهحالتِ بود، اما کفنِ غروبِ بیرمق ناپدید شده بود. اینجاشدند و آنجا پوستِ رنگپریده و غبارآلودش به چشم میخورد.
سانی اخم کردنخستین و کفنِ غروبتبدیل را احضار کرد.
اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
«چی...»
سانی دوباره خاطرهاش رانخستین فراخواند، اما باز هم پاسخیبیهوشی نیامد. انگار دیگر وجود نداشت.
«یعنی اونقدر جوهرنخستین ندارم که حتی یهحالتِ خاطره رو احضار کنم؟»
سانی توجهش را بهرفت روحش داد تا ببیند چقدرتاریخ جوهر برایش باقی مانده است...
و خشکش زد.
«چی، آخه چی؟!»
تازه آن موقع بودانسان که فهمید روحش، بدنش ومتعالی خودِ جهان چقدر متفاوت شدهاند.
بدنش سرشار از قدرت بود... چنان قدرتِ ترسناکی که حتیتبدیل خودِ سانی هم لرزید. همین الان هم که شش سایهاش رامبهوت دورِ خود نپیچیده بود، به اندازهٔ کافی ترسناک به نظر میرسید.
چه میشد اگرمتعالی شش تقویتِ پیدرپی رابدنِ هم روی آن میآورد؟
روحش پر از اقیانوسی سرد از جوهر بود، و آن جوهر... پیشتر با به دستبازسازیشدهاش آوردنِ بافتِ روح قویتر شده بود. اما حالا از نظر کیفی فرق کرده بود؛ چناننوع عمق و تراکمی داشت که تمامنشدنی به نظر میرسید. شدتِ قدرتِ نهفته در آن ترسناک بود.
با ایناحتمالاً حال، اینانسان تکاندهندهترین تغییر نبود.
تکاندهندهترین تغییر... این بود که میتوانست نوع متفاوتی از انرژی را دربیهوشی اطرافش حس کند؛ خنک و روان. شبیه به جوهری بود که میشناخت، اماآهی با آن فرق داشت. انگار آن جوهرِ محیطی متعلق به خودِ جهان بود.
یا بهتر استمتعالی گفت، متعلق به سایههاییبدنِ که احاطهاش کرده بودند.
و از آنجا کهنخستین در تاریکیِ مطلق قرارحالتِ داشت، این انرژی همهجا بود.
اما چیزی که واقعاً شگفتزدهاش کرد، این بود که جوهرِ جان آزادانه در وجودش جریان داشتشدند و رشتههایی از آن، جوهرِ سایهٔ کاستهشده از شش هستهاش را پر میکرد. انگار تا زمانی کهعادت در عنصرِ خودش قرار داشت، میتوانست با قرض گرفتنِ قدرتِ خودِ جهان، ذخایرِ جوهرش را پر کند.
«یه بدنِ قویتر، یه تغییرِاینگونه کیفی توی جوهر، و یه رابطهٔحالتِ کاملاً جدید بین خودم و جهان...»
سانی به خود لرزید.
«صبر کن.اینگونه من... متعالینخستین شدم؟ حتماً شدم!»
صدایش دراحتمالاً سکوتِ مطلقانسان گرفته بود.
البته که باید میشد.رفت هر چه بود، کابوسِانسان سوم را فتح کرده بود.
حالا قدیس شده بود؟
سانی چند لحظه بیحرکتنخستین ماند، سپس با تبوتابحالتِ رونها را احضار کرد.
اما درست مثلِ کفنِ غروب...
رونها ظاهر نشدند.
هیچ پاسخی در کار نبود.
طلسم... خاموش بود.