چپتر 939: در شکمِ جانور
0گذرگاهِ فرعی هم غرق در تاریکیِ نفوذناپذیری بود که دورِ سانی جریان داشت و او را کور وراحت کر میکرد. تیغهٔ نگاهِ بیرحم با درخششِ ملایمی میتابید و حلقهٔ کوچکی از نور دورش میساخت. انگار آننیزهٔ نور داشت در برابرِ موجِ سیاهیِ استخوانسوز تقلا میکرد و همین باعث میشد تاریکی مطلقتر به نظر برسد.
دیوارهای گذرگاه نسبت به تونلِ اصلی خیلی به هم نزدیکتر بود، سقفش پایینتر بود و حلقهٔشیءِ نور از قبل هم تنگتر شده بود. همهٔ اینها باعث میشد سانی بهشدت احساسِ خفگی کند.میداد با چهرهای شاکی جلو میرفت و شیبِ رو به پایینِ زمین را زیرِ پاهایش حس میکرد.
اگر تنها یک چیز مایهٔ دلگرمیشان بود، شبحِ خاموشِچیز قدیس بود که کنارش راه میرفت. دیوِ کمحرف با بیتفاوتیِبیتفاوتیِ همیشگیاش حرکت میکرد و گناهِ تسلا را در دست داشت.
با همعجیبی به اعماقِ شکمِدستکم کوه سرازیر شدند.
«لعنت بهش...بیشترِ لعنتی... چهمقابله وضعِ مزخرفیه...»
سانی، همانطوربیدارشدگان که انتظار میرفت،نورانی بهشدت مضطرب بود.
دلایلِ زیادی برای این اضطراب داشت. نهتنها با پای خودش داشت واردِشبحِ تلهٔ یک موجودِ کابوسِ ناشناخته اما بینهایت قدرتمند میشد، بلکه تاریکیِ حقیقیدست هم محاصرهاش کرده بود؛ عنصری که مستقیماً با بیشترِ تواناییهایش مقابله میکرد.
گذشته از این، در موقعیتِ عجیبی هم گرفتار شده بود. بیشترِ بیدارشدگان دستکم یک خاطرهٔ نورانی داشتند؛ این خاطرهها معمولاًکارِ ارزان بودند و راحت به دست میآمدند، برای همین همه در زرادخانهشان نوعی شیءِ افسونشده داشتند که کارِ فانوس راماندن میکرد. با این حال، سانی تا به حال به چنین چیزی نیاز پیدا نکرده بود و فقط نگاهِ بیرحم را داشت.
افسونِ [نورخوار]ِ آن به نیزهٔ عبوس اجازه میداد نور را جذب کند و بعد بیرون بدهد. بعد از ماههامیآمدند ماندن در تاریکیِ شبِ قطبی، بیشترِ نورِ خورشیدی که در گذشته بلعیده بود، از مدتها پیش ته کشیده بود.اجازه همان تهماندهاش هم قرار بود فقط چند ساعت دوام بیاورد... اما اگر تا آن موقع مأموریتش تمام نمیشد چه؟
سانی محضِ احتیاط چند منورِ شیمیاییداشتند با خودش آورده بود، اما واقعاً امیدوارهمه بود کار به استفاده از آنها نکشد.
علاوه بر این، مجبور شده بود یکی از سایههایش را پیشِ کاروان بگذارد. در محاصرهٔ تاریکیِ حقیقی، نمیتوانست خودش به سایه تبدیلگناهِ شود تا با سرعت از میانِ شبکهٔ تونلها بگذرد، اما همچنان میتوانست با گامِ سایه پیشِ یکی از دستیارانِ ارزشمندش برگردد. برای همینخودش بود که سانی بهتنهایی به اعماقِ کوه زده بود، به این امید که اگر فاجعهای در کمین بود، در یک چشمبههمزدن فرار کند.
پس... یکچهارمِعجیبی قدرتش را همدستکم در اختیار نداشت.
در حالِ حاضر، سایهٔ دلگیر پیشِ قدیس بود، سایهٔ خزنده نگاهِ بیرحمنورانی را تقویت میکرد و سایهٔ مغرور دورِ بدنش پیچیده بود. این پنجتَنافسونشده در کنارِ هم گروهی ترسناک میساختند... با این حال، سانی اصلاً دلگرم نبود.
شرایط بیشبیدارشدگان از حدخاطرهٔ علیهش بود.
«بیخیال... مگه چیه آخه؟ فقط یه کوهِ مورمورکنندهتنها و بیراهِ فراره که پر از تاریکیِ عنصریِراه حقیقیه. تازه ظاهراً قلب هم داره. مثل آب خوردنه...»
قدیس سرش را کمی چرخاند وخاطرهٔ به او خیره شد؛ یاقوتِ چشمانشبودند با نوری سرخ و سرد میدرخشید.
تازه آن موقع بودمقابله که سانی فهمید دندانهایشگرفتار دارند به هم میخورند.
بهزور لبخندِ بیجانی زد.
«چیه؟ اینجا... خیلی سرده، میدونی...»
واقعاً هم همینطور بود. بخار از لبهایش بیرون میزد و صدایش دربودند دیوارهای سنگی میپیچید و تا دوردستهای گذرگاهِ باریک میرفت. سانی ساکت شد؛ نمیخواستنیاز جایگاهش را به چیزی که شاید در تاریکی پنهان شده بود لو بدهد.
به پایین رفتن ادامه دادند و خیلی زود به تقاطعی غرق در تاریکی رسیدند. این اولین تقاطع ازراحت میانِ تقاطعهای بسیار بود — درست همانطور که پروفسور اوبل گفته بود، شبکهٔ کاملی از تونلها در اینجا بودعبوس که در دورانِ تاریک حفر شده بودند تا در صورتِ وقوعِ جنگی همهجانبه، نقشِ پناهگاهِ ضدّهوایی را ایفا کنند.
تونلها در دلِ کوه پیش میرفتند و هزارتوی عجیبی میساختند. سانی مطمئن بود منطقی در چیدمانِشیءِ آنها هست، اما از نیتِ مهندسانی که اینجا را ساخته بودند سر درنمیآورد. حتی میشد گفتمیداد شبکهٔ گذرگاهها و اتاقکهایی که زمخت در دلِ سنگ تراشیده شده بودند، تصادفی و بینظم است.
تقریباً... ارگانیک.
و البته، تاریکی همه را بلعیده بود. در این عمق،معمولاً سانی کمکم حس کرد تاریکی دارد دورش حرکت میکند وکارِ در تونلها جریان مییابد، مثلِ خونی که در رگهایی عظیم میدود.
لرزید.
«آروم باش، لعنتی...»
قلب راشیبِ پیدا کن وزیرِ از بین ببر.
...اگه قلبش استعاریگرفتار نباشه و واقعاً یهنورانی قلبِ واقعی باشه چی؟
سانی دندان به هم سایید و به راهش ادامه داد. در مواجهه با هزارتوی پیچیدهٔ گذرگاهها، با پیروی از یکهمه اصلِ ساده راهش را پیدا میکرد — هر بار که به تقاطعی میرسیدند، مسیری را انتخاب میکرد که بیشتر بهجذب سمتِ پایین میرفت. فعلاً به نظر میرسید این روش جواب میدهد، چون تاریکیِ اطراف غلیظتر شده بود و سریعتر جریان داشت.
...پس از مدتی، همهمهٔ عجیبی شنید. صدایی بم و دوردستبودند شبیهِ نجوایی آرام، که در سنگِ سرد میپیچید و هرچه سانیچنین عمیقتر به درونِ شبکهٔ تونلها میرفت، بازتاب مییافت و مداومتر میشد.
در حالی که با حسِ ترسی عظیماگر و باستانی میجنگید، نگاهی به قدیس انداختقدیس و سپس سرسختانه به رفتن ادامه داد.
خیلی زود، سانی به بنبست رسید... یا بهتر بود بگوید، جایی که باید بنبست میبود.همه تونلی که در آن پیش میرفت ناگهان تمام میشد، اما دیوارِ روبهرویش در نقطهای ازنورخوار گذشته فروریخته... یا خرد شده بود... و ورودیِ چیزی شبیهِ یک غارِ طبیعی را نمایان میکرد.
چند لحظه تردید کرد، سپس از روی تپهٔ آوار بالا رفت و واردِداشتند غار شد. غار رو به جلو امتداد داشت، پیچوتاب میخورد و آنقدر باریکفانوس میشد که قدیس مجبور شد عقب بکشد و حالا پشتِ سرش راه میرفت.
گذرگاههای تاریک از حالتِ تراشیدهشده با ابزارِ انسانی در دلِ سنگ، به مسیرهایی ناهموار و خشن تغییر کرده بودند. کفِ غار همچیزی بالا و پایین میرفت و حرکت به جلو را دشوار میکرد. اگر سانی پیشتر حس میکرد در یک هزارتو است، حالا دیگرمدتها حسِ جهتیابیاش را بهکلی از دست داده بود. تنها میدانست که هنوز دارد پایین میرود و تاریکی با سرعتی فزاینده از کنارش میگذرد.
همهمهٔ نامشخصشیبِ هر لحظهزمین بلندتر میشد.
در آن زمان، سانی کاملاً مغلوبِ این حسِ غیرمنطقیخاطرهها شده بود که دیگر در شبکهای از غارها پیش نمیرود،افسونشده بلکه دارد در رگهای موجودی عجیب، عظیم و ترسناک میخزد.
«اگه... اگه واقعاً زندهمقابله باشه... اونوقت دلم نمیخوادگرفتار بدونم چه جور موجودیه...»
درست وقتیبیدارشدگان این فکر ازنورانی ذهنِ سانی گذشت...
درخششِ تیغهٔ نگاهِ بیرحمزمین ناگهان سوسو زد وتنها در دم خاموش شد.
چیزی نماند جز تاریکیِ مطلق.