چپتر 831: استاد نیو
0پس از مدتی، چیزی جز پهنهٔ وسیعِ امواجِ خروشان کاروان را در بر نگرفته بود. چهل کشتیِ غولپیکر درانجام آرایشی باریک پیش میرفتند و ناوِ پرچمدارِ رعبآور همچون نوکِ پیکانِ ناوگانِ اعزامی عمل میکرد. صدها توپِ مهیب بهساختارِ تمامِ جهات نشانه رفته بودند؛ میدانِ آتششان با هم همپوشانی داشت تا منطقهٔ ممنوعهٔ مرگباری دورِ کاروان ایجاد کند.
با اینشده حال، سانیگذشته خاطرجمع نبود.
مدتی به سطحِ مواجِ پایین خیره ماند؛ حالتِ گرفتهٔ چهرهاش لحظهای محو نمیشد. با وجودِ عظمتِ خیرهکنندهٔهمین حرکتشان، کاروان با سکوتی حیرتانگیز پیش میرفت. اگر صدای شکافتهشدنِ آب با دماغههای عظیم و برخوردِ امواجکشتی به زرهِ آلیاژی نبود، سانی میتوانست چشمانش را ببندد و تصور کند هیچ کشتیِ دیگری دوروبرش نیست.
عجیب نبود که در کشتیهایقطور پرنده خیلی بیشتر از این کشتیهایدهند دریاییِ بسیار مطمئنتر احساسِ راحتی میکرد؟
آهی کشید، رابطش را فعال کرد و دفترچهٔ راهنمای مقرراتِ ایمنیِ دریایی را باز کرد که بهمانورِ هر یک از اعضای ارتشِ اول داده شده بود. در هفتههای گذشته، همه مجبور شده بودند این سندِدفترچه قطور را بخوانند و چند مانورِ طاقتفرسا انجام دهند تا با قوانینِ عجیبِ رفتارِ درستِ دریایی آشنا شوند.
سانی حافظهٔ بهتری نسبت به بقیه داشت، برای همین عملاً کلِ دفترچه را از بر کرده بود.رفتارِ با اینکه ساختارِ کلیاش نسبتاً ساده بود و توضیح میداد مسافران در صورتِ اعلامِ وضعیتِ خطرِ کشتی یاساده کلِ ناوگان باید چه کنند، اما قوانینِ عجیب و ظاهراً مرموزِ زیادی هم در آن گنجانده شده بود.
برای مثال، دفترچه بندهایی از این دست داشت: «اگر دچارِ کابوسهای مکرر یا توهماتِ شنیداریِ مداوم شدید، بیدرنگ به نزدیکترین افسرِ نیرویاینکه دریایی گزارش دهید» یا «در صورتِ ارتقای سطحِ هشدار به وضعیتِ سیاه، تمامِ فعالیتها و حرکاتِ خود را متوقف کنید؛ هیچ صدا، اختلالدست یا لرزشی ایجاد نکنید؛ خاطرهها را احضار نکنید و از همه مهمتر، جوهرِ روح را به جریان نیندازید» و مواردی از این قبیل.
چندین سطحِ هشدار وجود داشت که با رنگ از هم متمایز میشدند. وضعیتِ سیاه جزوِ بالاترین و وخیمترینهاحافظهٔ بود و تنها یک پله پایینتر از وضعیتِ سرخ قرار داشت؛ وضعیتی که یعنی کلِ ناوگان باید برایصورتِ نبردی همهجانبه آماده میشد. با این حال، مقرراتِ زیادی هم بودند که در قالبِ این رویههای مشخص نمیگنجیدند.
با اینکه سانی اصلاً نمیدانست بیشترِاول این قوانین قرار است جلوی چه اتفاقاتیسندِ را بگیرند، اما دانستنشان کمی آرامش میکرد.
«کشتیها که همیشه بینِ ربعها در رفتوآمدن. لعنتی،قطور حتی بعضیهاشون مدام بینِ قطبِ جنوبِ غربی وعجیبِ آمریکای جنوبی سفر میکنن. دلیلی نداره اینقدر نگران باشم.»
آهی کشید، با درماندگی سر تکان داد و تصمیم گرفت عرشهٔ بالایی را ترکنسبت کند. سانی چه خوشش میآمد چه نه، مجبور بود چند هفتهٔ آینده را رویمیداد دریا بگذراند. اینکه بگذارد بدگمانی به او غلبه کند، هیچ دردی را دوا نمیکرد.
هنوز کارهای زیادی داشت؛ از بررسیِ وضعیتِ کرگدن گرفته تا فهمیدنِ اینکه در اینرفتارِ سفرِ دریاییِ خطرناک چه امکاناتی در اختیارِ دسته قرار میگیرد، و اعمالِ تغییرات دراینکه برنامهٔ تمرینی. بماند که باید ارتقا و تقویتِ خاطرههای سربازانش را هم ادامه میداد.
به سمتِ نزدیکترین دریچه میرفت که ناگهان پیکرِ تنهایی راگذشته دید. مرد در سینهٔ کشتی ایستاده بود و درست مثلِدهند یک دقیقه پیشِ خودش، به پهنهٔ بیکرانِ آب نگاه میکرد.
مرد بلندقامت بود و کتی به رنگِ آبیِ نیمهشب به تن داشت که در باد کمی تکان میخورد.درستِ زیرِ آن، لباسِ یکسرهٔ سیاهی پوشیده بود که شباهتِ زیادی به لباسِ سانی داشت، اما کمی متفاوت بود. ازمیداد جنسِ عجیبی بود و بیشتر به لباسِ غواصی میمانْد تا پوششی که قرار است زیرِ زره به تن کنند.
با اینکه غریبه فاصله داشت، سانی ازعجیبِ همان کنارِ دریچه هم حضورش را حس میکرد.بقیه حضوری ملایم، ژرف و مرموز... و حتی وسوسهانگیز.
سانی شکی نداشتمجبور که دارد به یکچند استادِ دیگر نگاه میکند.
چند لحظه تردید کرد، بعد شانه بالا انداخت و تصمیمگذشته گرفت به آن عروجیافتهٔ ناآشنا نزدیک شود. قدم که برداشت،دهند مرد برگشت و با نگاهی محتاط به سانی خیره شد.
حدود سی سال داشت، خوشچهره بود و چشمانی به رنگِ نیلیِ غیرعادی و زیبایی داشت. عجیب آنکهرفتارِ موهای سیاهش نیز، دستکم زیرِ نورِ مستقیمِ خورشید، رگههایی از آبیِ تیره در خود داشت. از این فاصله،ساده حسِ ژرفایِ رازآلودی که از غریبه ساطع میشد بارزتر بود؛ انگار بخشِ اعظمِ وجودش از دید پنهان بود.
سانی کموبیش حدس میزد بادهند چه کسی روبهروست. کمی فکرآشنا کرد و بعد خیلی ساده گفت:
«روز بخیر. منمجبور عروجیافته سانلس از گروهانِچند نامنظمِ اولِ بیدارشدگان هستم.»
مرد لحظهای مکث کرداعضای و او را سنجید. انگارهفتههای چشمانِ نیلیاش دنبالِ چیزی میگشت.
...سپس، در کمالِهفتههای تعجب، لبخندِ پهنیمجبور روی چهرهٔ جذابش نشست.
«آه! منمانورِ عروجیافته نیو هستم،دهند از خاندانِ شب.»
چند لحظه با حالتیسندِ عجیب به سانی خیرهمانورِ ماند و بعد ناگهان پراند:
«دیوونهای؟!»
سانی چند بار پلک زد.همه در همین حین، نیو خندید ومانورِ دستش را در هوا تکان داد.
«ببخشید، ببخشید! منظورمطاقتفرسا این نبود... راستشقوانینِ دخترم بزرگترین طرفدارته!»
...چی؟
سانیِ کاملاً مبهوت، به وارثِ خاندانِ بزرگ و نامدارِ شبگذشته خیره شد و تمامِ تلاشش را کرد تا آرام ودهند خونسرد به نظر برسد. سرانجام، کمی جابهجا شد و بهزور پرسید:
«دخترتون... چندشده سالشه، اگهگذشته جسارت نباشه؟»
نیو لبخند زد.
«پنج سالشه. سرودِ نور و تاریکی فیلمِ موردعلاقهشه... حتماً صد باردهند دیدتش! البته نسخهٔ سانسورشدهش رو. عاشقِ شخصیتِ شماست. شما الگوش هستید! آه...همین واقعاً عذر میخوام استاد سانلس. لطفاً بیادبیِ منو ببخشید. فقط... هیجانزده شدم.»
وارثِ خاندانِ شب چند لحظه ساکت ماند، بعدشده ناگهان یک تکه کاغذِ مصنوعی و یک خودکارچند از جایی بیرون کشید و سمتِ سانی گرفت.
سانی با چهرهای بیحالتگذشته به پایین نگاه کردقطور و ابرویی بالا انداخت.
«آه... بامانورِ اینا بایدانجام چیکار کنم؟»
استاد نیو لحظهایمجبور طولانی و معذبکنندهبخوانند به او خیره ماند.
«خب... میتونم یه امضا بگیرم؟ارتشِ لطفاً. میدونید، برای اینکه پیشِگذشته دخترم یکم امتیاز جمع کنم...»