---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1: کابوس آغاز می‌شود • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1: کابوس آغاز می‌شود

0

جوانی نحیف با پوستی رنگ‌پریده و حلقه‌های تیره زیر چشمانش، روی نیمکتی زنگ‌زده روبه‌روی ادارهٔ پلیس نشسته بود. فنجانِ قهوه‌ای را در دست گرفته بود‌محلِ​ — نه از آن نوعِ مصنوعی و ارزانی که موش‌های زاغه‌نشینی مثل او به آن دسترسی داشتند، بلکه قهوهٔ واقعی. این فنجان قهوهٔ گیاهی که معمولاً‌نگاهشان​ فقط در دسترسِ شهروندانِ طبقاتِ بالا بود، بیشترِ پس‌اندازش را به باد داده بود. اما در این روزِ خاص، سانی تصمیم گرفته بود به خودش برسد.

هر چه‌برخاست​ بود، زندگی‌اش داشت‌شهر​ به پایان می‌رسید.

از گرمای نوشیدنیِ لوکسش لذت می‌برد. فنجان را‌بویید​ بالا آورد و عطرش را بویید. بعد با تردید‌چقدر​ جرعهٔ کوچکی نوشید... و بی‌درنگ چهره در هم کشید.

«آه! چقدر تلخه!»

سانی نگاهِ تندی به فنجانِ قهوه انداخت، آهی کشید و‌زیرِ​ به‌زور جرعه‌ای دیگر نوشید. تلخ یا شیرین، مصمم بود پولی‌عجله​ را که داده حلال کند — گورِ پدرِ پرزهای چشایی.

«باید به جاش یه تیکه گوشتِ‌زندگی​ واقعی می‌خریدم. کی می‌دونست قهوهٔ واقعی‌می‌گذشتند​ این‌قدر مزخرفه؟ خب. حداقل بیدارم نگه می‌داره.»

به دوردست خیره شد، چرتش‌می‌برد​ گرفت و بعد سیلیِ محکمی به‌جرعهٔ​ صورتِ خودش زد تا بیدار شود.

«نوچ. چه کلاهی سرم رفت.»

سانی سر تکان داد، زیرِ لب ناسزایی گفت، قهوه را تا ته سرکشید و برخاست. ثروتمندانی که در این بخش از شهر زندگی می‌کردند، با عجله از‌برسند​ کنارِ پارکِ کوچک می‌گذشتند تا به محلِ کارشان برسند و با نگاه‌های عجیبی به او خیره می‌شدند. سانی با آن لباس‌های ارزان‌قیمت، چهرهٔ خسته از کم‌خوابی و اندامِ‌زباله​ بیمارگونهٔ لاغر و رنگ‌پریده‌اش، وصلهٔ ناجورِ این محله بود. تازه، انگار همه خیلی قدبلند بودند. با کمی حسرت نگاهشان کرد و فنجان را سمتِ سطلِ زباله پرت کرد.

«لابد روزی سه‌ثروتمندانی​ وعده غذای کامل‌زندگی​ همچین تأثیری داره.»

فنجان با فاصلهٔ زیادی از سطل رد شد و روی زمین افتاد. سانی‌نوشید​ کلافه چشمانش را چرخاند، جلو رفت و فنجان را برداشت و با دقت داخلِ‌تلخ​ سطل انداخت. بعد با پوزخندی محو از خیابان گذشت و واردِ ادارهٔ پلیس شد.

داخلِ اداره، افسری خسته نگاهِ‌شهر​ گذرایی به او انداخت و‌پارکِ​ با انزجاری آشکار اخم کرد.

«گم شدی بچه؟»

سانی با کنجکاوی به اطراف نگاه کرد و متوجهِ صفحاتِ زرهیِ تقویت‌شده روی‌محلِ​ دیوارها و تیربارهای روی سقف شد که با بی‌دقتی پنهان شده بودند. افسر‌لاغر​ هم ژولیده و بدعنق به نظر می‌رسید. حداقل اداره‌های پلیس همه‌جا یک‌شکل بودند.

«هی! با توام!»

سانی گلویش را صاف کرد.

«اِ، نه.»

بعد پشتِ‌برخاست​ سرش را خاراند‌شهر​ و اضافه کرد:

«طبقِ بخشنامهٔ ویژهٔ سوم،‌لذت​ اومدم خودم رو به‌عنوانِ‌بویید​ حاملِ طلسمِ کابوس تسلیم کنم.»

حالتِ چهرهٔ افسر بی‌درنگ از کلافگی به احتیاط‌عجله​ تغییر کرد. یک بارِ دیگر مردِ جوان را‌نگاه‌های​ ورانداز کرد، این بار با نگاهی نافذ و خیره.

«مطمئنی آلوده‌بیدار​ شدی؟ علائمت از‌کلاهی​ کِی شروع شد؟»

سانی شانه‌ای بالا انداخت.

«یه هفته پیش؟»

رنگِ افسر آشکارا پرید.

«لعنتی.»

بعد با شتاب‌ثروتمندانی​ دکمه‌ای روی پایانه‌اش‌زندگی​ فشرد و عربده کشید:

«توجه! کدِ سیاه‌لوکسش​ در لابی! تکرار‌آورد​ می‌کنم! کدِ سیاه!»

طلسمِ کابوس نخستین بار چند دهه پیش در جهان پدیدار‌زیرِ​ شد. آن زمان، سیاره تازه داشت از زنجیره‌ای از بلایای‌عجله​ طبیعیِ ویرانگر و جنگ‌های بر سرِ منابع کمر راست می‌کرد.

در آغاز، ظهورِ بیماریِ تازه‌ای که باعث شد میلیون‌ها نفر از خستگی و خواب‌آلودگیِ مداوم شکایت کنند، توجهِ چندانی‌لباس‌های​ جلب نکرد. اما وقتی بیماران به خوابی غیرطبیعی فرو رفتند و حتی روزها بعد نشانی از بیداری در آن‌ها دیده‌نگاهشان​ نشد، دولت‌ها سرانجام به وحشت افتادند. البته دیگر خیلی دیر شده بود — هرچند واکنشِ زودهنگام هم احتمالاً توفیری نمی‌کرد.

وقتی آلوده‌شدگان در خواب جان دادند و اجسادشان به هیولا تبدیل‌جرعهٔ​ شد، هیچ‌کس آمادگی‌اش را نداشت. موجوداتِ کابوس به‌سرعت ارتش‌های ملی را‌انداخت​ در هم شکستند و جهان را در هرج‌ومرجِ مطلق فرو بردند.

هیچ‌کس نمی‌دانست طلسم چیست،‌بخش​ چه قدرت‌هایی دارد و‌عجله​ چطور باید با آن جنگید.

در نهایت، این بیدارشدگان بودند که به این کشتار پایان دادند — همان‌هایی که از نخستین‌بخش​ آزمون‌های طلسم جان به در برده و زنده برگشته بودند. آن‌ها با تکیه بر توانایی‌های معجزه‌آسایی‌ارزان‌قیمت​ که در کابوس‌هایشان به دست آورده بودند، آرامش را بازگرداندند و شِمایی از نظمی تازه بنا کردند.

البته این تنها نخستین فاجعه‌ای بود که طلسم به بار آورد. اما تا‌محلِ​ جایی که به سانی مربوط می‌شد، هیچ‌کدامِ این‌ها ربطی به او نداشت — دست‌کم‌رنگ‌پریده‌اش​ تا همین چند روز پیش که برای نخستین بار بیدار ماندن برایش سخت شد.

برای یک آدمِ معمولی، برگزیده شدن از سوی طلسم همان‌قدر که خطرناک بود، فرصت هم محسوب می‌شد. بچه‌ها در مدرسه مهارت‌های بقا و فنونِ مبارزه‌جرعه‌ای​ را یاد می‌گرفتند تا اگر آلوده شدند، شانسی داشته باشند. خانواده‌های مرفه معلمِ خصوصی می‌گرفتند تا انواعِ هنرهای رزمی را به فرزندانشان بیاموزند. آن‌هایی که‌خیره​ از خاندان‌های بیدارشدگان بودند، حتی به میراث‌های قدرتمندی دسترسی داشتند و در نخستین سفرشان به عالمِ رؤیا، خاطره‌ها و پژواک‌های موروثی را به کار می‌گرفتند.

هرچه خانواده‌ات ثروتمندتر بود، شانسِ‌شهر​ بیشتری برای زنده ماندن و‌پارکِ​ تبدیل شدن به یک بیدارشده داشتی.

اما برای سانی که اصلاً خانواده‌ای نداشت و بیشترِ وقتش را به‌جای‌گفت​ مدرسه رفتن صرفِ پیداکردنِ غذا می‌کرد، برگزیده شدن از سوی طلسم هیچ‌می‌گذشتند​ فرصتی به شمار نمی‌رفت. برای او، این اتفاق عملاً حکمِ اعدام بود.

چند دقیقه بعد، سانی داشت خمیازه می‌کشید و در همان حال چند مأمورِ پلیس مشغولِ بستنِ دست‌وپایش بودند. خیلی زود او را به صندلیِ بزرگی‌جرعه‌ای​ بستند که شبیه ترکیبِ عجیبی از تختِ بیمارستان و ابزارِ شکنجه بود. اتاقی که در آن حضور داشتند در زیرزمینِ ادارهٔ پلیس قرار داشت؛ با‌خیره​ دیوارهای زرهیِ ضخیم و دری شبیهِ درِ گاوصندوق که ظاهرِ رعب‌آوری داشت. مأمورانِ دیگر با تفنگ‌های خودکار در دست و چهره‌هایی عبوس کنارِ دیوارها ایستاده بودند.

سانی چندان اهمیتی به آن‌ها‌شهر​ نمی‌داد. فقط به این فکر‌پارکِ​ می‌کرد که چقدر دلش می‌خواهد بخوابد.

سرانجام، درِ گاوصندوقی باز شد و پلیسی موخاکستری قدم به داخل گذاشت. چهره‌ای کارکشته‌برخاست​ و چشمانی عبوس داشت؛ انگار در زندگی‌اش چیزهای وحشتناکِ زیادی دیده بود. پلیس با‌نگاه‌های​ بررسیِ مهارها، نگاهی گذرا به ساعتِ مچی‌اش انداخت و سپس رو به سانی کرد:

«اسمت چیه، بچه؟»

سانی چند بار پلک‌لذت​ زد تا تمرکز کند،‌بویید​ بعد با ناراحتی جابه‌جا شد.

«سانلس.»

پلیسِ پیر ابرویی بالا انداخت.

«سانلس؟ اسمِ عجیبیه.»

سانی سعی کرد‌لوکسش​ شانه بالا بیندازد، اما‌عطرش​ دید نمی‌تواند تکان بخورد.

«کجاش عجیبه؟ حداقل یه‌بخش​ اسم دارم. اونجا تو‌عجله​ حاشیه، خیلی‌ها حتی همونم ندارن.»

بعد از‌بیدار​ خمیازه‌ای دیگر،‌نوچ​ اضافه کرد:

«به خاطر اینه که‌بخش​ موقعِ خورشیدگرفتگی به دنیا اومدم.‌کنارِ​ می‌دونی، مادرم روحِ شاعرانه‌ای داشت.»

به همین خاطر بود که این اسمِ عجیب‌وغریب روی او گذاشته شد‌کوچکی​ و اسمِ خواهرِ کوچکش را رین گذاشتند... حداقل آن زمان که هنوز‌به‌زور​ با آن‌ها زندگی می‌کرد. نمی‌دانست این نتیجهٔ تخیلِ شاعرانه بود یا تنبلیِ محض.

پلیسِ پیر خرناسی کشید.

«می‌خوای با خانواده‌ت تماس بگیرم؟»

سانی فقط سر تکان داد.

«کسی نیست. زحمت نکش.»

برای یک ثانیه، نگاهی‌بخش​ تاریک در چهرهٔ پلیس نشست.‌کنارِ​ سپس حالتِ چهره‌اش جدی شد.

«بسیار خب،‌بیدار​ سانلس. چقدر‌نوچ​ می‌تونی بیدار بمونی؟»

«آه... نه خیلی.»

پلیس آهی کشید.

«پس برای روندِ کامل وقت نداریم. تا‌می‌کردند​ جایی که می‌تونی مقاومت کن و خیلی‌کارشان​ با دقت به حرفام گوش بده. باشه؟»

منتظرِ جواب‌بیدار​ نماند و‌نوچ​ اضافه کرد:

«دربارهٔ طلسمِ کابوس چقدر می‌دونی؟»

سانی نگاهی‌نوشیدنیِ​ پرسشگرانه به‌لذت​ او انداخت.

«فکر کنم به‌ثروتمندانی​ اندازهٔ بقیه؟ کیه‌زندگی​ که دربارهٔ طلسم ندونه؟»

«منظورم اون چیزای پرزرق‌وبرقی نیست که‌سرم​ تو فیلما می‌بینی و تو برنامه‌های تبلیغاتی‌سرکشید​ می‌شنوی. منظورم اینه که واقعاً چقدر می‌دونی؟»

جواب دادن‌برخاست​ به این‌بخش​ سؤال سخت بود.

«مگه فقط نمی‌رم تو عالمِ رؤیا، چند تا‌بویید​ هیولا می‌کشم تا کابوسِ اول رو تموم کنم،‌کشید​ قدرت‌های جادویی می‌گیرم و تبدیل به یه بیدارشده می‌شم؟»

پلیسِ پیر سر تکان داد.

«خوب گوش کن. به محض اینکه خوابت ببره، به داخلِ کابوسِ اولت منتقل می‌شی. کابوس‌ها آزمون‌هایی هستن‌شهر​ که طلسم خلق کرده. وقتی رفتی داخل، قطعاً با هیولاها روبه‌رو می‌شی، اما با آدم‌ها هم برخورد‌خسته​ می‌کنی. یادت باشه: اونا واقعی نیستن. فقط توهماتی هستن که برای آزمایش کردنِ تو به وجود اومدن.»

«از کجا می‌دونی؟»

پلیس فقط‌نوشیدنیِ​ به او‌لذت​ خیره شد.

«منظورم اینه که هیچ‌کس نمی‌فهمه طلسم چیه‌می‌کردند​ و چطور کار می‌کنه، مگه نه؟ پس‌کارشان​ از کجا می‌دونی که اونا واقعی نیستن؟»

«شاید مجبور بشی بکشیشون، بچه. پس در‌رفت​ حقِ خودت لطفی کن و فقط اونا‌برخاست​ رو یه مشت توهم در نظر بگیر.»

«آها.»

پلیسِ پیر یک ثانیه‌لذت​ صبر کرد، بعد سر‌بویید​ تکان داد و ادامه داد.

«خیلی چیزا دربارهٔ کابوسِ اول به شانس بستگی داره. در کل، نباید بیش از حد سخت باشه. موقعیتی که توش قرار می‌گیری،‌خسته​ ابزارهایی که در اختیار داری و موجوداتی که باید شکست بدی، حداقل باید در حد و اندازهٔ توانایی‌هات باشن. هر چی باشه،‌پرت​ طلسم آزمون برپا می‌کنه، نه اعدام. تو به خاطرِ... خب... شرایطت یکم تو مضیقه‌ای. اما بچه‌های حاشیه جون‌سختن. هنوز از خودت ناامید نشو.»

«اوهوم.»

سانی هر لحظه‌ثروتمندانی​ خواب‌آلودتر می‌شد. دنبال کردنِ‌می‌کردند​ مکالمه داشت سخت می‌شد.

«دربارهٔ اون قدرت‌های جادویی که گفتی... اگه تا آخرِ کابوس زنده بمونی، واقعاً اونا رو به‌کشید​ دست میاری. اینکه اون قدرت‌ها دقیقاً چی باشن، به تمایلِ ذاتی‌ت و کاری که تو طولِ‌کند​ آزمون انجام می‌دی بستگی داره. اما بخشی از اون از همون اول در اختیارت قرار می‌گیره...»

صدای پلیسِ پیر هر لحظه دورتر و‌می‌کردند​ دورتر می‌شد. پلک‌های سانی آن‌قدر سنگین بود‌کارشان​ که به‌سختی چشمانش را باز نگه داشته بود.

«یادت باشه: اولین کاری که به محض ورود به کابوس باید بکنی اینه که صفت‌ها و سرشتت رو‌زندگی​ بررسی کنی. اگه یه سرشتِ مبارزه‌محور گیرت بیاد، چیزی مثل شمشیرزن یا کمان‌دار، کارها راحت‌تر می‌شه. اگه با‌اندامِ​ یه صفتِ فیزیکی هم تقویت بشه که چه بهتر. سرشت‌های مبارزه‌ای از همه رایج‌ترن، برای همین احتمالِ گرفتنشون بالاست.»

اتاقِ زره‌پوش داشت تاریک‌تر می‌شد.

«اگه بدشانس باشی و سرشتت هیچ ربطی به مبارزه نداشته باشه، ناامید نشو. سرشت‌های جادویی و‌کشید​ کاربردی هم به نوبهٔ خودشون مفیدن، فقط باید در موردشون هوشمندانه عمل کنی. واقعاً هیچ سرشتِ‌کند​ بی‌فایده‌ای وجود نداره. خب، تقریباً. پس فقط هر کاری از دستت برمیاد برای زنده موندن بکن.»

«اگه زنده بمونی، نیمی از راهِ تبدیل شدن به یه بیدارشده رو رفتی.‌محلِ​ اما اگه بمیری، دروازه‌ای باز می‌کنی تا یه موجودِ کابوس تو دنیای واقعی ظاهر‌رنگ‌پریده‌اش​ بشه. که یعنی من و همکارام باید باهاش سروکله بزنیم. پس... لطفاً نمیر، سانلس.»

سانی که دیگر نیمه‌خواب‌نوچ​ بود، کمی از حرف‌های‌تکان​ پلیس تحت‌تأثیر قرار گرفت.

«یا حداقل سعی کن همون اول نمیری. نزدیک‌ترین بیدارشده تا‌پارکِ​ چند ساعتِ دیگه نمی‌تونه خودشو به اینجا برسونه، برای همین‌ارزان‌قیمت​ واقعاً ممنون می‌شیم اگه مجبورمون نکنی خودمون با اون جونور بجنگیم...»

چی؟

با این آخرین‌ثروتمندانی​ فکر، سانی سرانجام به‌می‌کردند​ خوابی عمیق فرو رفت.

همه‌چیز سیاه شد.

سپس، در دلِ‌ثروتمندانی​ تاریکی، صدایی آشنا‌زندگی​ و ضعیف طنین‌انداز شد:

[داوطلب! به طلسمِ کابوس خوش آمدی. برای آزمونِ اول آماده شو...]

ناولها | novelha.net