چپتر 319: محاصرهٔ منارهٔ سرخ (۵)
0«کمانهاتون روکارآمد بکشین! هدفدقیق بگیرین! دوام بیارین!»
حرفهای کای بیشتر برای حفظ روحیهٔ نیروهایش بود تا اینکه دستوراتی واقعی باشند. راستش را بخواهید، نیازی نبود کارِتکرار زیادی انجام دهد، دستکم هنوز نه. وقتی پای کمانداران در میان بود، چیزی به نام رگبارِ هماهنگ وجود نداشت؛نشاند همه فقط باید تا جایی که میتوانستند، یک تیر را پشتِ سرِ دیگری به سمتِ تودهٔ جوشانِ موجوداتِ کابوس میفرستادند.
او همماشینِ باید همینروشمندی کار را میکرد.
روی زمینِ کنارش، چند ترکشِ پر از تیر منتظرِ نوبتشان بودند. کای بیوقفه تیر میانداختنشاند و بین استفاده از تیرِ خونین و این تیرهای معمولی جابهجا میشد. زمان میبرد تاسیخ آن خاطرهٔ مخوف به دستانش برگردد، بنابراین باید در این فاصله از چیزِ دیگری استفاده میکرد.
یک کماندارِ خوب باید میتوانست دوازدهبهمحضِ بار در دقیقه تیر بیندازد. یکآغاز کماندارِ عالی، دو برابرِ این مقدار.
کای دندان به هم سایید، کمانش را کشید، هدف گرفت، نفسش را حبس کرد و تیر رابکش رها کرد. هر حرکت باید کارآمد، سریع و دقیق میبود. بهمحضِ اینکه یک پرتاب تمام میشد، پرتابِتیری بعدی بیدرنگ آغاز میشد. بکش، هدف بگیر، رها کن. بکش، هدف بگیر، رها کن. تکرار، تکرار و تکرار...
در این لحظات، کمتر شبیه انسان بود و بیشترلحظه به ماشینِ جنگیِ روشمندی میمانست که با تمامِ توانعظیمی کار میکرد و حتی یک لحظه هم متوقف نمیشد.
تیری در چشمِ پلیدِ وحشتناکی نشاند که شبیه مارِ عظیمی از جلبکِ دریایی و گوشتِ پوسیده بود. تیرِجلبکِ دیگری سینهٔ نخستیسانِ جانورخویِ غولپیکری را سوراخ کرد و او را به زرهِ موجودی آخوندکمانند به سیخ کشید. سومیخونِ در گردنِ آخوندک فرو رفت و حریصانه خونِ آلودهاش را نوشید، که باعث شد هیولا تلوتلو بخورد و بیفتد.
کای حسکارآمد میکرد دارددقیق غرق میشود.
در جهانِ بیداری، کمانداران همیشه جنگجویانی چابک و ظریف به تصویر کشیده میشدند، کسانی که برخلافِ قدرتِبکش خام و زورِ بازو، در چابکی و سرعت برتری داشتند. آنها دوشیزگانی زیبا، جوانانی برازنده و حقهبازانیتیری مکار بودند. شاید اصلاً به همین دلیل بود که از همان ابتدا جذبِ تیراندازی با کمان شده بود.
اما واقعیت... زمینجنگیِ تا آسمان باتمامِ این تصور فرق داشت.
کشیدنِ زهِ یک کمانِ جنگی قدرتِ زیادی میطلبید.لحظه وزنِ کششِ یک کمانِ خوب بهطورِ میانگین بهمارِ پنجاه کیلوگرم میرسید. بیست برابرِ وزنِ یک شمشیر...
و کمانهای خاطرهای مثلِ کمانِ او بسیار هیولاوارتر بودند. آنها هرگز برای انسانهای معمولی ساخته نشدهلحظات بودند، بنابراین کشیدنِ آن زه هر چند ثانیه یک بار، استقامتش را در عرضِ چند دقیقهپلیدِ تحلیل میبرد. خیلی زود، عضلاتِ کای از درد به فریاد درآمدند و انگار ریههایش آتش گرفته بود.
اما نمیتوانست متوقف شود...رها تحتِ هر شرایطی بایددقیق به تیراندازی ادامه میداد.
«ادامه بدین!ماشینِ بکشین، هدفروشمندی بگیرین! دوام بیارین!»
چطور میتوانست اجازه دهد این دردِ ناچیز، این خستگیِ بیموردنمیشد کُندش کند، وقتی آن بیرون، آن پایین، انسانهای بسیار زیادی درپوسیده عذاب میمردند تا دشمن را از خطِ کمانداران دور نگه دارند؟
کای با رها کردنِ تیرِ دیگری،بهمحضِ نفسی خسخسکنان کشید و تقریباً ازآغاز روی عادت به بالا نگاه کرد.
اما این بار، نگاهش رویحرکت آسمانِ خاکستری و بیتفاوت خیرهبهمحضِ ماند. سپس، چشمانش گشاد شد.
در یک لحظه، پنج نقطهٔ سیاه در ارتفاعی بسیار بالاترمتوقف از میدانِ نبرد ظاهر شدند که در دایرهای بهطرزِ عجیبی بینقصگوشتِ بر فرازِ آن پرواز میکردند. سرمایی در ستونِ فقراتِ کای دوید.
«پیامآورها...»
پنج هیولای سقوطکرده با بیتفاوتیِ پستی قتلعامی را که آنبعدی پایین رخ میداد تماشا میکردند. با اینکه نمیتوانست شکلهای دلخراششانماشینِ را خیلی خوب ببیند، کای یهجورهایی نگاهشان را حس میکرد.
«...چرا حمله نمیکنن؟»
انگار در جوابِ سؤالش، نقطهٔ کوچکتری از میانِ ابرهالحظه پدیدار شد و از وسطِ حلقهای که پیامآوران ساخته بودند،جلبکِ به پایین سقوط کرد. بعد، یکی دیگر. و یکی دیگر...
تنها یک ثانیه بعد، موجوداتِ کابوسِ بیشماری از آسمانِ خاکستری سرازیر شدندچشمِ و شیرجه زدند تا با سرعتی سرسامآور به زمین نزدیک شوند. تعدادشان چنانغولپیکری زیاد بود که تودهشان به ستونِ سیاه و چرخانِ گردبادی عظیم شباهت داشت.
کای بهکارآمد لرزه افتاد. رنگمیبود از چهرهاش پرید.
...با این حال،کرد نگذاشت ترس مانعِکارآمد انجامِ وظیفهاش شود.
«جوخههای آسمان!ماشینِ بالا روروشمندی هدف بگیرین!»
در این لحظه، قرار بود حدود نیمی از خفتگانِ خطِ سوم توجهشانچشمِ را برگردانند و تهدیدِ هوایی را دفع کنند. اما از آنجا کهجانورخویِ غرقِ نبردِ پایین بودند، بیشترشان حرفهای او را نشنیدند یا متوجه نشدند.
کای چهره در هم کشید.
سپس، صدای رسا و مسحورکنندهاش بارِ دیگر در سراسرِمیبود میدانِ نبرد طنین انداخت و این بار، بهراحتی ازبگیر میانِ هیاهو و آشوبِ آن درگیریِ هولناک عبور کرد:
«آسمان! جوخهها!ماشینِ بالا روروشمندی هدف بگیرین!»
این همان صدایی بود که با آنحتی سختترین نتها را در برابرِ صدها هزاروحشتناکی نفر خوانده بود. فقط مردگان نمیتوانستند بشنوندش.
کمانداران با شنیدنِ صدایدقیق او به خود آمدند وپرتابِ بهسرعت آسمان را هدف گرفتند.
...درست بهموقع.
کای تیرِ خون را رها کرد. دید که تیر اوج گرفت وتیری بر سینهٔ یکی از پلیدهای بالدار نشست. هیولا به خود پیچید و عمودیجانورخویِ پایین افتاد تا با صدایی چندشآور به سیمهای تیزِ تورِ آهنی برخورد کند.
لرزشی در سراسرِ تورمیمانست پیچید و قطرههای خونِلحظه سیاه روی زمین چکید.
کای دست دراز کرد تا تیری معمولی بردارد وپرتابِ در همان یک آن، فرصت یافت نگاهی به دستهٔ درانسان حالِ فرود بیندازد. لحظهای، قلبش از شدتِ یأس فشرده شد.
تعدادِ موجوداتِ کابوسِ پرنده چنان زیاد بود که نمیشد شمردشان. میانِ آن فوجِ وحشتناک، ملخهای عظیمی که پیشتر با آنهالحظات جنگیده بود، پلیدهای غولپیکر با آروارههای گرسنه و بالهای خفاشی، پرندگانِ چندشآوری با شاخکهای گوشتی که از زیرِ پرهای رنگپریدهشانعظیمی بیرون زده بود، و خیلی چیزهای دیگر به چشم میخورد. وحشتهایی که هرگز ندیده بود و حتی در تصورش هم نمیگنجید.
...و بالاتر از آنها،روشمندی پنج نقطهٔ سیاه همچنانحتی در آسمان چرخ میزدند.
کای تیر را در چلهٔ کمان گذاشت، ترس و تردیدنمیشد را از دل بیرون راند و زه را کشید. سپسگوشتِ نزدیکترین پلید را هدف گرفت و اراده کرد که بمیرد.
لحظهای بعد،کارآمد تیرش درست بهمیبود چشمِ موجود نشست.
بیشترِ کماندارانِ اطرافش تا آن موقع هدفشان را عوض کرده بودند. فقطتمام خدمهٔ ادواتِ محاصره و کسانی که توانها و خاطرههایشان برای شلیکِ روبهبالاماشینِ مناسب نبود، همچنان سیلِ پرتابههای مرگبارشان را بر سرِ گلهٔ کابوس میریختند.
شکمِ سریعترین هیولاهای در حالِ سقوطتمامِ پاره شد و طولی نکشید کهتیری بارانی از جنازه روی تورِ آهنی بارید.
...اما چندتایی از خوششانسترها از تیرهاتوان در امان ماندند و شیرجه زدندچشمِ تا انسانهای روی زمین را ببلعند.
وقتی اولین هیولا با تمامِ سرعتبهمحضِ به سیمهای آهنی برخورد کرد، کایآغاز نفسش را در سینه حبس کرد.
اگر تور پاره میشد چه؟
اما پاره نشد... دستکمروشمندی فعلاً. صنعتگران کارشان راحتی خوب انجام داده بودند.
در عوض، موجود در دم تکهتکه شد و بدنشمتوقف به شکلِ بارانی از خون و تکهگوشتهایی با تقارنِجلبکِ عجیب از هم پاشید. تماشای این صحنه جذابیتی بیمارگونه داشت.
«...شکرِ خدایان.»
کای دست دراز کرد تا تیرِ دیگریسریع بردارد، اما دستش به چیزی نخورد. با گیجیبیدرنگ پایین را نگاه کرد و دید ترکشهایش خالیاند.
«یعنی... اینهمه تیر زدم؟»
اما پیش از آنکه فرصت کندتوان این فکر را حلاجی کند، کسیچشمِ دو ترکشِ پر جلوی پایش انداخت.
کای با انگشتانِ دردمندش تیری برداشت،بهمحضِ هوا را از لای دندانها بهآغاز داخل کشید و کمانش را بالا برد.
«بکشین! هدف بگیرین! دووم بیارین!»