---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 495: قهرمانِ نقاب‌دار • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 495: قهرمانِ نقاب‌دار

0

تا سانی لنگ‌لنگان به خانه‌اش برگردد، خبرِ باز شدنِ دروازه در یکی از مناطقِ اعیان‌نشینِ شهر در سراسرِ‌چطور​ شبکه پخش شده بود. خوشبختانه مدرسه‌ای که رین در آن درس می‌خواند با محلِ زندگیِ هر دوی آن‌ها فاصلهٔ‌مأمورانِ​ زیادی داشت؛ هیچ‌کدام از آن آشوب‌ها به محلهٔ تراس نرسیده بود و آنجا مثلِ همیشه ساکت و آرام بود.

عجیب بود که می‌دید اینجا هیچ‌چیز عوض نشده، در حالی‌زیرساختِ​ که تنها چند ده دقیقه دورتر با قطار، اجسادِ بی‌شمارِ‌خود​ موجوداتِ کابوس روی زمین ریخته بود. زندگی خیلی ساده جریان داشت.

خب، واقعاً هم آن‌قدرها جای تعجب نداشت. اگر مردم به هر بار ظاهر شدنِ دروازه واکنشِ شدیدی نشان‌ظاهر​ می‌دادند، هیچ کاری پیش نمی‌رفت و همه هر روزِ زندگی‌شان را در ترس سر می‌کردند. پس کسانی که‌نمی‌شدند​ مستقیماً درگیرِ فاجعه نمی‌شدند، اجازه نمی‌دادند این موضوع حال و روز یا برنامهٔ روزمره‌شان را به هم بریزد.

آدم‌ها می‌توانستند به هر چیزی عادت کنند، حتی به این احتمالِ همیشگی که هیولاهای ترسناک ناگهان از شکافی جهنمی در تاروپودِ واقعیتِ خیابانشان بیرون بیایند. تا‌مأمورانِ​ زمانی که به بخش‌های مهمِ زیرساختِ شهر آسیبی نمی‌رسید، کسی آن‌قدرها اهمیت نمی‌داد. و حتی اگر آسیبی هم می‌رسید، شهروندان می‌دانستند چطور خود را وفق دهند؛‌دوش​ مسیرِ حمل‌ونقلِ عمومی عوض می‌شد، قطعیِ برق را با روشن کردنِ ژنراتورهای مستقل یا خیلی ساده با روشن کردنِ شمع جبران می‌کردند، و به همین ترتیب.

دروازه مهار شده بود و مأمورانِ حکومت داشتند منطقهٔ آسیب‌دیده را تمیز‌کسی​ می‌کردند. فردا که می‌رسید، کافه‌ای که سانی به آن رفته بود دوباره‌عمومی​ باز می‌شد، انگار نه انگار اتفاقی افتاده است. زندگی به حالتِ عادی برمی‌گشت.

...و کسانی که وحشتِ دروازه را از نزدیک حس کرده بودند به زندگی ادامه می‌دادند و در سکوت،‌می‌دانستند​ زخمی نامرئی را روی قلبشان به دوش می‌کشیدند. اما این هم ایرادی نداشت. جمع کردنِ زخم‌ها کاری بود‌ترتیب​ که هر کسی در این دنیا زندگی می‌کرد، با بزرگ شدنش باید انجام می‌داد. واقعیتِ طلسمِ کابوس همین بود.

«چرا یهو این‌قدر فلسفی شدم؟»

سانی سرش را تکان‌می‌رسید​ داد، بعد پوزخندی زد و‌وفق​ درِ خانه‌اش را باز کرد.

افی در اتاق‌نشیمن بود و داشت از سیستمِ سرگرمیِ فوق‌پیشرفته‌ای‌آسیبی​ که سانی خریده و پولش را داده بود، نهایتِ استفاده‌وفق​ را می‌برد. با دیدنِ او، تعجب در چهره‌اش نقش بست.

«خدایان، چی به‌واقعیتِ​ روزت اومده؟ نکنه‌بیایند​ پیانو افتاده رو سرت؟»

«چه سؤالِ عجیبی...»

سانی آهی کشید‌نمی‌داد​ و بعد نگاهِ‌می‌دانستند​ عبوسانه‌ای به او انداخت.

«نه. یه دروازه افتاد رو سرم... یه‌جورایی. اون چیزِ لعنتی درست نزدیکِ کافه‌ای‌اهمیت​ باز شد که بعضی وقتا بهش سر می‌زنم. شیرینی‌های فوق‌العاده‌ای دارن، برای همین... خبرِ‌برق​ خوب اینه که تونستم شیرینیم رو تموم کنم! قبل از اینکه بزنم به چاک.»

افی نگاهِ‌تاروپودِ​ بهت‌زده‌ای به‌خیابانشان​ او انداخت.

«یا خدا! نزدیکِ اون افتضاح بودی؟‌زندگی​ شنیدم حکومت این بار به‌زور وقت‌جای​ داده تا مردم اونجا رو تخلیه کنن.»

سانی شانه بالا انداخت.

«نزدیک، آره.»

زنِ جوان به‌واقعیتِ​ او خیره شد‌بیایند​ و بعد نیشخند زد.

«پس... چندتا امتیازِ مشارکت گرفتی؟ اون‌قدری هست که شاید بشه سیستمِ سرگرمی رو‌تعجب​ ارتقا داد؟ باورت نمی‌شه کیفیتِ رابط‌های لمسی این روزا چقدر خوب شده... منظورم‌نمی‌رفت​ اینه که، البته اگه نخوای مجبور نیستی. فقط گفتم که بهش فکر کنی...»

دندان‌هایش را روی‌نمی‌داد​ هم فشرد و آهی‌چطور​ از سرِ کلافگی کشید.

«هیچی! هیچی گیرم نیومد، باشه؟!»

افی چند بار پلک‌خیابانشان​ زد و بعد با‌بخش‌های​ کمی ناامیدی نگاهش کرد.

«خب... لازم نیست این‌قدر جوش بیاری.‌زندگی​ فرار از این‌جور مبارزه‌ها خجالت نداره.‌جای​ می‌دونی که، همه دلشون می‌خواد زنده بمونن.»

سانی با دلسردی‌نمی‌داد​ دست تکان داد‌می‌دانستند​ و رو برگرداند.

«آره، می‌دونم. به‌خیابانشان​ هر حال، می‌رم‌زمانی​ حموم. خوش بگذره.»

سانی مهمانش را... که خب، بیشتر شبیه‌زمانی​ هم‌خانهٔ ناخوانده بود... در اتاقِ نشیمن تنها گذاشت،‌نمی‌داد​ رفت و برای خودش حمامِ یخ آماده کرد.

با فرو بردنِ بدنِ دردمندش در آبِ سرد و تحملِ‌واقعاً​ شوکِ اولیه، کرختیِ لذت‌بخشی وجودش را فرا گرفت. سانی به نقش‌ونگارِ‌نشان​ کبودی‌هایی که پوستش را پوشانده بود نگاهی انداخت و آه کشید.

«اگه بیشترِ تنم سیاه و بنفش باشه،‌چطور​ بازم می‌شه گفت رنگ‌پریده‌م؟ خدایا، همیشه می‌خواستم‌می‌شد​ از این رنگ‌وروپریدگی دربیام. اما نه این‌جوری...»

چشمانش را بست، آرام گرفت و از وانِ یخ لذت برد. هیچ‌کدام از زخم‌هایش آن‌قدر جدی نبود‌می‌دانستند​ که واقعاً جای نگرانی داشته باشد، پس فقط باید صبر می‌کرد تا بدنش خودش را ترمیم کند. این‌ترتیب​ روند چند روزی زمان می‌برد و سانی کاملاً قصد داشت این مدت را به تنبلی و بیکاری بگذراند.

مگر رؤیا همین نبود؟

بعد از مدتی، کمی حوصله‌اش سر رفت و تصمیم گرفت کارِ مفیدی‌جای​ بکند. می‌توانست بررسی کند که در آن نبردِ خونین چقدر گیرش آمده،‌کاری​ یا ببیند کسی توانسته او را به ولگرد ربط بدهد یا نه.

سانی چند لحظه‌نمی‌داد​ فکر کرد، بعد دست‌چطور​ به سمتِ رابطش برد.

«اول بذار‌واقعیتِ​ ببینم عمقِ‌بیرون​ فاجعه چقدره...»

چند لحظه بعد،‌واقعیتِ​ نالهٔ ضعیفی از‌بیایند​ میانِ لب‌هایش فرار کرد.

«محضِ رضای طلسم...»

«خبرِ تکان‌دهنده! پدیدهٔ مرموزِ اینترنتی،‌بیایند​ ولگرد، بازمی‌گردد تا به‌تنهایی یک‌آسیبی​ دروازهٔ ردهٔ ۲ را مهار کند!»

«در سایهٔ یک‌واقعیتِ​ سرور: ایستادگیِ قهرمانانهٔ ولگرد‌زمانی​ در دوربین ثبت شد!»

«سرور ولگرد، قهرمانِ شجاعی که‌ریخته​ همه درباره‌اش صحبت می‌کنند کیست؟ پاسخ‌آن‌قدرها​ ممکن است شما را شوکه کند!»

«ما از همون‌نمی‌داد​ اول می‌دونستیم! زن‌می‌دانستند​ بودنِ ولگرد تأیید شد!»

«بایست و بجنگ:‌خیابانشان​ شعاری برای زندگی.‌زمانی​ ولگرد تسلیم نمی‌شود!»

سانی با حرص به صفحهٔ رابط‌بیایند​ خیره ماند، بعد میل به خرد‌نمی‌رسید​ کردنش در مشت را پس زد.

«مردم چه مرگشونه؟!»

ظاهراً گوشه‌ای از نمایشِ اخیرش در دوربین ضبط شده بود.‌دهند​ موجِ باز شدنِ دروازه قرار بود وسایلِ الکترونیکی را از کار‌شمع​ بیندازد، اما دوربینی به‌طرزِ معجزه‌آسایی جانِ سالم به در برده بود.

تصویر حسابی برفکی بود و هر چند ثانیه یک بار گیر می‌کرد، اما می‌توانست پیکرِ تاریکی را تشخیص دهد که در میانِ انبوهِ موجوداتِ کابوس‌می‌شد​ حرکت می‌کرد؛ مارِ روح در دلِ مهِ خونین برق می‌زد و هاله‌ای از درخششِ سیاه تیغه‌اش را در بر گرفته بود. سبکِ نبردِ اشباحِ گورتپه‌است​ و نیازش به ریختنِ بیشترین خونِ ممکن، وحشی‌گریِ مضاعفی به این ویدیو می‌بخشید و او را شبیه دیوی نشان می‌داد که از جهنمی بی‌نور گریخته است.

سانی طوری که انگار دردش آمده باشد‌زمانی​ چهره در هم کشید و با تردید پایین‌نمی‌داد​ را نگاه کرد؛ به شمارشگرِ بازدیدهای زیرِ ویدیو.

با دیدنش، رابط‌روی​ از دستش سُر خورد‌خیلی​ و در آب افتاد.

خوب شد که ضدآب بود...

«لعنت... خب، حالا دیگه‌بیرون​ کارِ خودتو کردی، احمق!‌مهمِ​ تبریک می‌گم! افتادی سرِ زبون‌ها...»

ناولها | novelha.net