---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 932: کورشده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 932: کورشده

0

سانی عادت کرده بود در موقعیت‌های خطرناک از سایه‌هایش برای پیش‌اهنگی، کاوشِ دنیای‌آن‌قدر​ اطراف و کشفِ تهدیدهای پنهان استفاده کند. اما این بار نمی‌توانست؛ به این‌دستهٔ​ دلیلِ ساده که در آغوشِ تاریکیِ مطلق، سایه‌ها هم مثلِ او کور بودند.

با پیش‌روی در عمقِ تونل، بی‌درنگ مضطرب شد و به‌شدت احساسِ آسیب‌پذیری کرد. اوضاع حتی از‌سایه‌ای​ چیزی که سانی فکر می‌کرد هم بدتر بود. نه‌تنها بینایی‌اش ناگهان به یک زاویهٔ دید محدود‌دست​ شده بود، نه‌تنها مثلِ یک انسانِ معمولی نمی‌توانست چیزی بیرون از دایرهٔ باریکِ نورِ خاطره‌های درخشان ببیند...

حتی توانایی‌اش در حس‌کردنِ شکل و‌خیالشان​ حرکتِ سایه‌ها هم فلج شده بود.‌اغلب​ چون، طبیعتاً، هیچ سایه‌ای در تاریکی نبود.

آن بخشِ منحصربه‌فرد از ادراکش چنان با وجودش آمیخته بود که حالا با‌می‌شد​ ازدست‌رفتنش، سانی احساس می‌کرد کور شده است. انگار ناگهان چشم و گوشش را‌کشید​ از دست داده بود. تمامِ دنیا در نظرش عجیب، ناآشنا و آشفته بود.

این تغییرِ ناگهانی چنان شدید‌حدی​ بود که چیزی نمانده بود‌آن‌ها​ تعادلش را از دست بدهد.

لـ... لعنت...

بل و دورن که تمامِ عمرشان این‌گونه زندگی کرده بودند، انگار عینِ خیالشان نبود.‌شریک​ البته تا حدی به تواناییِ دیدن در تاریکی که کیم اغلب با آن‌ها شریک‌کشید​ می‌شد عادت کرده بودند، اما نه آن‌قدر که برایشان تبدیل به طبیعتِ ثانویه شود.

اما سانی...

گیج شده‌عینِ​ بود و کاملاً‌حدی​ احساسِ بی‌دفاعی می‌کرد.

چقدر وحشتناکه...

چهره در هم کشید، دستهٔ نگاهِ بی‌رحم را محکم‌تر گرفت و به رفتن ادامه‌شریک​ داد. تیغهٔ نیزهٔ تیره هنوز نمی‌درخشید، بلکه بخشی از نورِ فانوس‌های نامنظم‌ها را جذب‌کشید​ می‌کرد تا اگر در آینده به آن نیاز پیدا کرد، از آن استفاده کند.

تونل آن‌قدر عریض بود که دو ماشین بدونِ ساییده‌شدن به هم از کنارِ یکدیگر رد‌برایشان​ شوند و کاملاً خالی بود. چیزی جز تاریکیِ نفوذناپذیر در فضای ساکتِ آن به چشم‌محکم‌تر​ نمی‌خورد؛ از این رو صدای قدم‌هایشان در تونل می‌پیچید و از دیوارهای سنگیِ سرد بازتاب می‌یافت.

سانی با کمی ناخشنودی نگاهی به بل و دورن انداخت. مثلِ همیشه بی‌صدا راه می‌رفت؛ ماه‌ها‌طبیعتِ​ شکارِ پلیدهای قدرتمند در شهرِ تاریک به او یاد داده بود چطور از دید پنهان بماند. با‌داد​ این حال، آن دو مبارزِ پیش‌قراول در مخفی‌کاری مهارتی نداشتند و تجهیزاتشان هم مناسبِ این کار نبود.

چه راهِ خوبی برای لو دادنِ‌درخشان​ جامون به همه... و همه‌چیز. اصلاً‌فلج​ حسِ خوبی به این قضیه ندارم...

با اینکه خیلی از موجوداتِ کابوس راهی برای درکِ محیط در غیابِ نور داشتند، او‌می‌شد​ همچنان عادت داشت خودش کسی باشد که نادیده در کمینِ طعمه می‌نشیند. اما حالا نقش‌ها‌نگاهِ​ عوض شده بود... سانی زیرِ تیغِ هر موجودی بود که در آن تاریکی پنهان شده بود.

و بدونِ‌زندگی​ شک باید‌خیالشان​ چیزی آنجا می‌بود.

هرچه باشد، تاریکیِ‌خیالشان​ مطلق از هیچ‌تواناییِ​ به وجود نیامده بود.

این بار دیگه‌باریکِ​ باید با چه‌درخشان​ موجودِ وحشتناکی بجنگم؟

با احتیاط و چسبیده به دیوارِ تونل پیش رفتند. چند دقیقه گذشت، بعد هم ده‌دوازده‌می‌شد​ دقیقه. چیزی که سانی بیشتر از همه از آن می‌ترسید اتفاق نیفتاد؛ چیزی به آن‌ها حمله‌بی‌رحم​ نکرد و هیچ بخشی از سقفِ تونل هم نریخته بود که راهِ خروجِ کاروان را ببندد.

با این حال،‌عینِ​ هیچ نشانی از خروجی‌تواناییِ​ هم به چشم نمی‌خورد.

تونل، ظاهراً بی‌پایان و کاملاً خالی، فقط به سمتِ جلو امتداد‌شریک​ داشت. پس از مدتی، سانی توانست بر حسِ ناخوشایندش غلبه کند‌چقدر​ و تا جایی که می‌توانست با این ادراکِ به‌شدت فلج‌شده کنار بیاید.

با این‌دایرهٔ​ حال، هنوز هم‌خاطره‌های​ به‌شدت آزاردهنده بود.

نیم ساعت گذشت‌این‌گونه​ بی‌آنکه با هیچ‌خیالشان​ تهدیدی روبه‌رو شوند.

«فکر می‌کنین چقدر راه اومدیم؟»

بل و دورن‌خیالشان​ لحظه‌ای فکر کردند. مردِ‌دیدن​ غول‌پیکر شانه بالا انداخت.

«سه کیلومتر؟ شایدم کمتر.»

اخمِ غلیظی‌عمرشان​ روی صورتِ‌زندگی​ سانی نشست.

سه کیلومتر مسافتِ کمی نبود. البته تونل‌های بسیار طولانی‌تری‌کیم​ هم وجود داشت... کفِ تونل هم صاف به نظر‌ثانویه​ می‌رسید و هیچ شیبی به سمتِ بالا یا پایین نداشت.

با این حال، عجیب‌البته​ بود که هنوز به‌کیم​ آن‌ها حمله‌ای نشده بود.

«...چشماتونو باز نگه دارین.»

جوخهٔ کوچکِ شناسایی به راهش ادامه داد. پس از مدتی،‌دیدن​ به شکافِ کوچکی در دیوارِ تونل برخوردند که به اعماقِ کوه‌شود​ راه داشت. آن شاخهٔ باریک هم غرق در تاریکیِ واقعی بود.

سانی که نزدیکش ایستاده بود، حس کرد صدای‌دیدن​ هومِ ضعیفی از دور می‌شنود. اما لحظه‌ای بعد،‌تبدیل​ صدا با صحبت کردنِ دورن از بین رفت.

«این باید یکی از همون تونل‌های فرعی باشه که پروفسور اوبل‌شریک​ ازشون حرف می‌زد. احتمالاً یه شبکهٔ کامل ازشون داخلِ کوه هست‌چقدر​ که برای پناه دادن به مردم در صورتِ حملهٔ هسته‌ای حفر شده.»

بل پشتِ سرش را خاراند.

«کی برای کشتنِ آدما از‌عینِ​ بمبِ هسته‌ای استفاده می‌کنه؟ مگه‌دیدن​ سلاح‌های بیولوژیک خیلی مؤثرتر نیستن؟»

سانی با‌زندگی​ نگاهی تیره به‌البته​ او خیره شد.

«اینو به اروپا بگو.»

در آن‌دایرهٔ​ لحظه، دورن گلویش‌خاطره‌های​ را صاف کرد.

«راستش کاپیتان، اونا تو اروپا‌عینِ​ هم از بمبِ هسته‌ای استفاده‌دیدن​ کردن هم از سلاحِ بیولوژیک.»

اوه.

خب، این‌طور نبود که سانی تحصیلاتِ خوبی داشته باشد. پیش‌آن‌ها​ از آن گفت‌وگوی سرنوشت‌ساز با استاد جت، حتی به‌سختی می‌دانست‌کاملاً​ که جاهایی غیر از پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی هم وجود دارند.

در هر حال، باید تصمیم می‌گرفت که شاخهٔ فرعیِ تونل‌شکل​ را بگردند یا مسیرِ اصلی را به سمتِ جلو ادامه‌منحصربه‌فرد​ دهند. در نهایت، تصمیم گرفت همان مسیرِ فعلی را پیش بگیرند.

واقعاً برایش مهم نبود آنجا در شبکهٔ قدیمیِ گذرگاه‌های متروکه‌دیدن​ چه خبر است. تا زمانی که کاروان می‌توانست از آنجا‌ثانویه​ عبور کند و به خروجی برسد، سانی نیازی به دانستنش نداشت.

رفتند، و رفتند، و رفتند.

...و هیچ اتفاقی نیفتاد.

از یک جایی به بعد، غیبتِ موجوداتِ کابوسِ وحشتناکی‌حس‌کردنِ​ که از دلِ تاریکی به سمتشان یورش ببرند، بیشتر‌نبود​ از احتمالِ یک حملهٔ ناگهانی سانی را آزار می‌داد.

این دیگه خیلی وهم‌آوره...

سرانجام مرزِ یک ساعت هم گذشت بی‌آنکه چیزی پیدا کنند؛‌اغلب​ نه منشأ آن تاریکیِ واقعی را، نه موجوداتِ کابوسی که‌گیج​ شاید در تونل لانه کرده بودند، و نه خروجی را.

حتی کوچک‌ترین‌عینِ​ نشانی هم‌البته​ از آن نبود.

«وایسین.»

سانی به‌عمرشان​ روبه‌رو خیره شد‌عینِ​ و اخم کرد.

پیشِ رو‌زندگی​ چیزی جز‌خیالشان​ تاریکی نبود.

در نهایت، آهی کشید و برگشت. مأموریتِ شناسایی هم موفقیتی چشمگیر بود‌می‌شد​ و هم شکستی تمام‌عیار. هیچ تهدیدِ فعالی برای کاروان پیدا نکردند، اما‌چهره​ نتوانستند به‌طورِ قطعی هم ثابت کنند که هیچ تهدیدی در کار نیست.

در هر حال، زمانی که‌خاطره‌های​ برای مأموریتِ شناسایی در نظر‌شکل​ گرفته بود به پایان رسید.

«برمی‌گردیم.»

حالا بهترین انتخابش این بود که‌حدی​ کاروان را به سمتِ جلو هدایت کند‌می‌شد​ و امیدوار باشد همه‌چیز خوب پیش برود.

با وجودِ غیبتِ موجوداتِ کابوس —‌تواناییِ​ یا در واقع هر چیزِ دیگری —‌آن‌قدر​ درونِ تونل، سانی به‌شدت احساسِ ناآرامی می‌کرد.

ناولها | novelha.net