چپتر 932: کورشده
0سانی عادت کرده بود در موقعیتهای خطرناک از سایههایش برای پیشاهنگی، کاوشِ دنیایآنقدر اطراف و کشفِ تهدیدهای پنهان استفاده کند. اما این بار نمیتوانست؛ به ایندستهٔ دلیلِ ساده که در آغوشِ تاریکیِ مطلق، سایهها هم مثلِ او کور بودند.
با پیشروی در عمقِ تونل، بیدرنگ مضطرب شد و بهشدت احساسِ آسیبپذیری کرد. اوضاع حتی ازسایهای چیزی که سانی فکر میکرد هم بدتر بود. نهتنها بیناییاش ناگهان به یک زاویهٔ دید محدوددست شده بود، نهتنها مثلِ یک انسانِ معمولی نمیتوانست چیزی بیرون از دایرهٔ باریکِ نورِ خاطرههای درخشان ببیند...
حتی تواناییاش در حسکردنِ شکل وخیالشان حرکتِ سایهها هم فلج شده بود.اغلب چون، طبیعتاً، هیچ سایهای در تاریکی نبود.
آن بخشِ منحصربهفرد از ادراکش چنان با وجودش آمیخته بود که حالا بامیشد ازدسترفتنش، سانی احساس میکرد کور شده است. انگار ناگهان چشم و گوشش راکشید از دست داده بود. تمامِ دنیا در نظرش عجیب، ناآشنا و آشفته بود.
این تغییرِ ناگهانی چنان شدیدحدی بود که چیزی نمانده بودآنها تعادلش را از دست بدهد.
لـ... لعنت...
بل و دورن که تمامِ عمرشان اینگونه زندگی کرده بودند، انگار عینِ خیالشان نبود.شریک البته تا حدی به تواناییِ دیدن در تاریکی که کیم اغلب با آنها شریککشید میشد عادت کرده بودند، اما نه آنقدر که برایشان تبدیل به طبیعتِ ثانویه شود.
اما سانی...
گیج شدهعینِ بود و کاملاًحدی احساسِ بیدفاعی میکرد.
چقدر وحشتناکه...
چهره در هم کشید، دستهٔ نگاهِ بیرحم را محکمتر گرفت و به رفتن ادامهشریک داد. تیغهٔ نیزهٔ تیره هنوز نمیدرخشید، بلکه بخشی از نورِ فانوسهای نامنظمها را جذبکشید میکرد تا اگر در آینده به آن نیاز پیدا کرد، از آن استفاده کند.
تونل آنقدر عریض بود که دو ماشین بدونِ ساییدهشدن به هم از کنارِ یکدیگر ردبرایشان شوند و کاملاً خالی بود. چیزی جز تاریکیِ نفوذناپذیر در فضای ساکتِ آن به چشممحکمتر نمیخورد؛ از این رو صدای قدمهایشان در تونل میپیچید و از دیوارهای سنگیِ سرد بازتاب مییافت.
سانی با کمی ناخشنودی نگاهی به بل و دورن انداخت. مثلِ همیشه بیصدا راه میرفت؛ ماههاطبیعتِ شکارِ پلیدهای قدرتمند در شهرِ تاریک به او یاد داده بود چطور از دید پنهان بماند. باداد این حال، آن دو مبارزِ پیشقراول در مخفیکاری مهارتی نداشتند و تجهیزاتشان هم مناسبِ این کار نبود.
چه راهِ خوبی برای لو دادنِدرخشان جامون به همه... و همهچیز. اصلاًفلج حسِ خوبی به این قضیه ندارم...
با اینکه خیلی از موجوداتِ کابوس راهی برای درکِ محیط در غیابِ نور داشتند، اومیشد همچنان عادت داشت خودش کسی باشد که نادیده در کمینِ طعمه مینشیند. اما حالا نقشهانگاهِ عوض شده بود... سانی زیرِ تیغِ هر موجودی بود که در آن تاریکی پنهان شده بود.
و بدونِزندگی شک بایدخیالشان چیزی آنجا میبود.
هرچه باشد، تاریکیِخیالشان مطلق از هیچتواناییِ به وجود نیامده بود.
این بار دیگهباریکِ باید با چهدرخشان موجودِ وحشتناکی بجنگم؟
با احتیاط و چسبیده به دیوارِ تونل پیش رفتند. چند دقیقه گذشت، بعد هم دهدوازدهمیشد دقیقه. چیزی که سانی بیشتر از همه از آن میترسید اتفاق نیفتاد؛ چیزی به آنها حملهبیرحم نکرد و هیچ بخشی از سقفِ تونل هم نریخته بود که راهِ خروجِ کاروان را ببندد.
با این حال،عینِ هیچ نشانی از خروجیتواناییِ هم به چشم نمیخورد.
تونل، ظاهراً بیپایان و کاملاً خالی، فقط به سمتِ جلو امتدادشریک داشت. پس از مدتی، سانی توانست بر حسِ ناخوشایندش غلبه کندچقدر و تا جایی که میتوانست با این ادراکِ بهشدت فلجشده کنار بیاید.
با ایندایرهٔ حال، هنوز همخاطرههای بهشدت آزاردهنده بود.
نیم ساعت گذشتاینگونه بیآنکه با هیچخیالشان تهدیدی روبهرو شوند.
«فکر میکنین چقدر راه اومدیم؟»
بل و دورنخیالشان لحظهای فکر کردند. مردِدیدن غولپیکر شانه بالا انداخت.
«سه کیلومتر؟ شایدم کمتر.»
اخمِ غلیظیعمرشان روی صورتِزندگی سانی نشست.
سه کیلومتر مسافتِ کمی نبود. البته تونلهای بسیار طولانیتریکیم هم وجود داشت... کفِ تونل هم صاف به نظرثانویه میرسید و هیچ شیبی به سمتِ بالا یا پایین نداشت.
با این حال، عجیبالبته بود که هنوز بهکیم آنها حملهای نشده بود.
«...چشماتونو باز نگه دارین.»
جوخهٔ کوچکِ شناسایی به راهش ادامه داد. پس از مدتی،دیدن به شکافِ کوچکی در دیوارِ تونل برخوردند که به اعماقِ کوهشود راه داشت. آن شاخهٔ باریک هم غرق در تاریکیِ واقعی بود.
سانی که نزدیکش ایستاده بود، حس کرد صدایدیدن هومِ ضعیفی از دور میشنود. اما لحظهای بعد،تبدیل صدا با صحبت کردنِ دورن از بین رفت.
«این باید یکی از همون تونلهای فرعی باشه که پروفسور اوبلشریک ازشون حرف میزد. احتمالاً یه شبکهٔ کامل ازشون داخلِ کوه هستچقدر که برای پناه دادن به مردم در صورتِ حملهٔ هستهای حفر شده.»
بل پشتِ سرش را خاراند.
«کی برای کشتنِ آدما ازعینِ بمبِ هستهای استفاده میکنه؟ مگهدیدن سلاحهای بیولوژیک خیلی مؤثرتر نیستن؟»
سانی بازندگی نگاهی تیره بهالبته او خیره شد.
«اینو به اروپا بگو.»
در آندایرهٔ لحظه، دورن گلویشخاطرههای را صاف کرد.
«راستش کاپیتان، اونا تو اروپاعینِ هم از بمبِ هستهای استفادهدیدن کردن هم از سلاحِ بیولوژیک.»
اوه.
خب، اینطور نبود که سانی تحصیلاتِ خوبی داشته باشد. پیشآنها از آن گفتوگوی سرنوشتساز با استاد جت، حتی بهسختی میدانستکاملاً که جاهایی غیر از پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی هم وجود دارند.
در هر حال، باید تصمیم میگرفت که شاخهٔ فرعیِ تونلشکل را بگردند یا مسیرِ اصلی را به سمتِ جلو ادامهمنحصربهفرد دهند. در نهایت، تصمیم گرفت همان مسیرِ فعلی را پیش بگیرند.
واقعاً برایش مهم نبود آنجا در شبکهٔ قدیمیِ گذرگاههای متروکهدیدن چه خبر است. تا زمانی که کاروان میتوانست از آنجاثانویه عبور کند و به خروجی برسد، سانی نیازی به دانستنش نداشت.
رفتند، و رفتند، و رفتند.
...و هیچ اتفاقی نیفتاد.
از یک جایی به بعد، غیبتِ موجوداتِ کابوسِ وحشتناکیحسکردنِ که از دلِ تاریکی به سمتشان یورش ببرند، بیشترنبود از احتمالِ یک حملهٔ ناگهانی سانی را آزار میداد.
این دیگه خیلی وهمآوره...
سرانجام مرزِ یک ساعت هم گذشت بیآنکه چیزی پیدا کنند؛اغلب نه منشأ آن تاریکیِ واقعی را، نه موجوداتِ کابوسی کهگیج شاید در تونل لانه کرده بودند، و نه خروجی را.
حتی کوچکترینعینِ نشانی همالبته از آن نبود.
«وایسین.»
سانی بهعمرشان روبهرو خیره شدعینِ و اخم کرد.
پیشِ روزندگی چیزی جزخیالشان تاریکی نبود.
در نهایت، آهی کشید و برگشت. مأموریتِ شناسایی هم موفقیتی چشمگیر بودمیشد و هم شکستی تمامعیار. هیچ تهدیدِ فعالی برای کاروان پیدا نکردند، اماچهره نتوانستند بهطورِ قطعی هم ثابت کنند که هیچ تهدیدی در کار نیست.
در هر حال، زمانی کهخاطرههای برای مأموریتِ شناسایی در نظرشکل گرفته بود به پایان رسید.
«برمیگردیم.»
حالا بهترین انتخابش این بود کهحدی کاروان را به سمتِ جلو هدایت کندمیشد و امیدوار باشد همهچیز خوب پیش برود.
با وجودِ غیبتِ موجوداتِ کابوس —تواناییِ یا در واقع هر چیزِ دیگری —آنقدر درونِ تونل، سانی بهشدت احساسِ ناآرامی میکرد.