چپتر 824: استادِ مرموز
0هیچکس دقیقاً نمیدانست کدام عروجیافته مسئولِ دستهٔ جدیدشان است.داده با این حال، آن شش بیدارشده پس از آشناییِتأیید مختصری با یکدیگر، بیاختیار به این موضوع فکر میکردند.
کوئنتین، جنگجوی خوشچهره باشخصاً آن رفتارِ دلاورانهاش، دربار فکر فرو رفته بود.
«استاد سانلس... فکر نکنم تا حالا اسمشو شنیده باشم.اینهمه بین اونایی که مدتهاست با حکومت کار میکنن، هیچاعجوبهای عروجیافتهای به این اسم نیست، از این بابت مطمئنم.»
لحظهای درنگ کردراستش و بعد بادیوخو کمی بیمیلی ادامه داد:
«البته یهسریبار شایعه بهاگر گوشم خورده.»
لاستر بااینکه لبخندی پرانرژیشخصاً نگاهش کرد.
«یالا دیگه،کرده ما روبار منتظر نذار!»
کوئنتین آهی کشید. کاملاً مشخص بود که از مشارکتتشنهبهخون در بحثی که دستکمی از شایعهپراکنی نداشت، معذب است.بعضیا اما در نهایت، کنجکاویاش بر حفظِ ظاهر غلبه کرد:
«خب، چیزِ خاصی نیست. فقط شنیدم استاد جت عمداً تشکیلِمطمئن گروهانِ نامنظمِ اول رو عقب انداخته تا این آقا وقتِهیولای کافی برای رسیدن داشته باشه. و اینکه خودش شخصاً جذبش کرده.»
لاستر چند بار پلک زد. اگر دروگرِ روح اینهمهپلک به خودش زحمت داده بود تا مطمئن شود اینیارو یارو به یگانش میپیوندد، پس حتماً برای خودش اعجوبهای بود!
بل حدسِکرده او رابار تأیید کرد:
«راستش من شنیدم عروجیافته سانلس یه هیولای تمامعیاره. یه جنگجوی دیوخو با خوی وحشیاونم و تشنهبهخون. ظاهراً چهارصدتا پلیدِ بیدارشده رو کشته... اونم وقتی فقط یه خفته بوده.سکوتِ بعضیا حتی میگن قبل از بیدار شدن، یه اهریمنِ سقوطکردهٔ باستانی رو شکار کرده.»
سکوتِ عجیبیبار در سالنِاگر تمرین حاکم شد.
لاستر پوزخندی زد.
«آره جونِکرده خودت... همچینبار چیزی غیرممکنه.»
سامارا که تا پیشهیولای از آن بیشترِ اوقات ساکتتشنهبهخون بود، ناگهان به حرف آمد:
«اطلاعاتِ من فرق میکنه. طبقِ چیزایی که به من گفتن، اون یه کاوشگرِیگانش برجسته و پژوهشگرِ آکادمیکه. مقالههای منتشرشدهش باید توی پایگاهدادهٔ حکومت موجود باشه. گزارشهایظاهراً اکتشافیِ خیلی مفصلی دربارهٔ مناطقِ خطرناکِ عالمِ رؤیا و موجوداتِ کابوسیِ ساکنِ اونجاست.»
این یکی باورپذیرتر بود. کاوشگرانِ عالمِ رؤیا شاید نامدارترین جنگجویان نبودند، اما برای زنده ماندن درمطمئن گسترهٔ وحشیِ آنجا باید مهارتِ بالایی میداشتند. کاملاً منطقی بود که دروگرِ روح بخواهد یک پژوهشگرِ کاربلدچهارصدتا را جذب کند، چرا که دیگر سروانهای گروهانِ نامنظمِ اول، از نظرِ قدرتِ رزمی چیزی کم نداشتند.
واندال، موستانگ، ملکه، شوالیه و پراید دردروگرِ میانِ سربازانِ حکومت افسانه بودند. شهرتِ آنها تنهایگانش در برابرِ خودِ دروگرِ روحِ مخوف رنگ میباخت.
کیمی ناگهان تکانیراستش خورد و بادیوخو صدایی لرزان گفت:
«من... اِهم... شنیدم که اون کاملاً دیوانهست. بعضیا میگن در واقع از ساحلِ فراموششده اومده و مدتِحدسِ زیادی کاملاً تنها توی شهرِ تاریک زندگی کرده. حتی میگن ستارهٔ دگرگون از خاندانِ شعلهٔ جاودان یهبعضیا بار گفته که اون تنها کسیه که از مبارزه باهاش میترسه. یعنی... خب البته که حرفِ مسخرهایه...»
صدایش رفتهرفتهاینکه ضعیفتر شد وجذبش سپس خاموش شد.
پس از مکثی کوتاهبار و کمی معذبکننده، مردِ غولپیکر،اینهمه دورن، با لحنی آرام گفت:
«اینا همهش شایعهست. من فقط میدونم سانلسِ عروجیافته نسبتاً جوونه...ظاهراً با این حال، نیازی به حدس زدن نداریم. فقط از رویقبل آدمایی که برای دستهش انتخاب کرده، میتونیم خیلی چیزا رو بفهمیم.»
لاستر گردن کشید واگر به مردِ قویهیکل وزحمت رعبآور نگاه کرد و پرسید:
«آره؟ مثلاً چی؟»
دورن شانهکرده بالا انداختبار و گفت:
«خب، اول از همه، ترکیبِ ما خیلی چیزا رو روشن میکنه. ما دو تا مبارزِ تهاجمی داریم،بوده یه درمانگر، یه متخصصِ دوربرد، و دو تا متخصصِ پشتیبانی. به نظر میرسه دسته همهفنحریفه، اما برای انجامِجونِ چند نقشِ کلیدی چیزایی کم داره. ما پیشاهنگِ قابلاعتمادی نداریم و دفاعمون هم در مقایسه با بقیه ضعیفتره.»
لحظهای مکثبار کرد واگر بعد افزود:
«این نشون میده که سانلسِ عروجیافته یه متخصصِ چندمنظوره با توانِ شناساییه. یااینهمه شاید یه مبارزِ تدافعیه، یا صرفاً به دکترینِ نظامیِ تهاجممحور اعتقاد داره. ممکنههیولای یه پژواکِ قدرتمند هم داشته باشه که بتونه بهعنوانِ سپرِ دفاعی عمل کنه.»
دورن کمی فکر کرد.
«چیزی که برای من خیلی جالبه اینه که اون عمداً بیدارشدگانی رو انتخاب کرده که مقاومتِ روانیشون بیشتر از حدِ معموله. همچنین کاراییِ نبردِاهریمنِ مستقیم رو فدای سرشتهایی کرده که دوامِ کافی دارن. حضورِ لاسترِ بیدارشده هم فقط این واقعیت رو تأیید میکنه که افسرِ فرماندهِ ما ارزشِاطلاعاتِ زیادی برای پایداری قائله. همهٔ اینا به من میگه که اون دیدگاهِ خیلی پختهای نسبت به نبرد داره که کاملاً با سنِ کمش در تضاده.»
لاستر با دقت گوش میداددروگرِ و تعجب کرده بود که چطورشود خودش به این نتایج نرسیده بود.
«این غولتشن عجب مخیه!»
گلویش راکرده صاف کردبار و گفت:
«خب... اون یه استاده. همه میگن کابوسِ دوم ورقتشنهبهخون رو برمیگردونه. کی میدونه اونجا چه مزخرفاتی رو تجربهبعضیا کرده؟ اینجور چیزا میتونه آدم رو خیلی زود پخته کنه.»
«خوب گفتی.»
لاستر سر تکان داد، از اینکهکرده کمی تحسین شده بود خوشحال بود،روح اما بعد تقریباً از جا پرید.
«صبر کن... کی اینو گفت؟!»
در مقطعی، نفرِ هفتمی بیآنکه کسی متوجهش شود، در سالنِ ورزشی ظاهر شده بود. جثهای کوچک، پوستیبوده عاجی و بینقص، موهایی سیاه و چشمانی تیره و ژرف داشت. پسر بهشدت جوان بود و شبیهِآره یک عروسکِ چینی به نظر میرسید. در واقع، بهنوعی بامزه بود... البته به شکلی عجیب و دلهرهآور.
لاستر اخم کرد.
«این کوتوله دیگه کیه؟»
سپس، با فهمیدنِچند اینکه چه کسیاگر روبهرویش ایستاده، خشکش زد.
تازهوارد لبخند زد و گفت:
«صبحبهخیر، بیدارشدگان. من استاد سانلسم. میتونید منواینهمه سروان سانلس، یا فقط سروان صدا کنید. ازحتماً امروز به بعد، من افسرِ فرماندهِ شما هستم.»
چند لحظه ساکت ماند.شخصاً سپس، لبخندِ دلنشینش آرامآرامبار به شکلی عجیب شوم شد.
سروان سانلس مستقیمچند به آن شش نفردروگرِ خیره شد و افزود:
«بله، من وقتی یه خفته بودم، چهارصد پلید از رتبهٔ بیدارشده رو کشتم و یه اهریمنِ سقوطکرده رو شکارحتی کردم. بله، من یه کاوشگر و محققِ برجستهام که آثارِ منتشرشدهش تو محافلِ دانشگاهی حسابی شناختهشدهست. و بله، منچیزی واقعاً از ساحلِ فراموششده میآم، جایی که تو شهرِ تاریک کاملاً تنها زندگی کردم و... یه خرده... دیوونه شدم.»
لبخندِ ترسناکش کمی پهنتر شد.
«اما همهٔ اینا مالِ گذشتهست. منکرده الان کاملاً عاقلم. اصلاً هم روانیروح نیستم. واقعاً هیچچیزی برای نگرانی ندارید!»