---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 689: اعتماد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 689: اعتماد

0

افی که برای رفتن ایستاده بود، خشکش زد و بعد آرام سر جایش نشست.‌نگفته​ کای نقابِ چوبی‌اش را روی زمین انداخت و با چشمانی گشاد به او خیره‌می‌دانستند​ ماند. حتی کاسی هم با اینکه بیشترِ حرف‌هایش را از قبل می‌دانست، کمی جاخورده بود.

سکوتِ مرگباری در اتاق حاکم شد‌رازهایش​ و سانی دید که دو نگاهِ‌نمی‌کرد​ مبهوت به او دوخته شده است.

گردنش را خاراند،‌تصمیمِ​ سرفهٔ معذبی کرد‌واقع​ و نگاهش را دزدید.

«آره... کم‌وبیش تمامِ‌رازها​ چیزی که می‌خواستم‌آسانی​ بگم همین بود...»

البته فاش کردنِ این رازها برای دوستانش تصمیمِ آسانی نبود.‌هرگز​ در واقع، این کار با تمامِ باورهای سانی در تضاد‌اطلاعات​ بود... تمامِ غرایزِ بدنش فریاد می‌زدند که دارد اشتباهِ وحشتناکی می‌کند.

اما غریزه همیشه بهترین مشاور نبود.‌رازهایش​ وگرنه داشتنِ هوش و تواناییِ فکر‌نمی‌کرد​ کردن به تصمیمات چه فایده‌ای داشت؟

حقیقتِ ماجرا این بود که سانی پیش‌تر یک بار به خاطرِ ذاتِ بی‌اعتمادش، آسیبِ جبران‌ناپذیری‌اشتباهِ​ به روابطش زده بود. آن زمان در ساحلِ فراموش‌شده، رازهایش را کمی بیش از حد خوب‌داشت​ نگه داشته بود و درک نمی‌کرد که پنهان‌کاری‌اش چه تصویری از او در ذهنِ دیگران می‌سازد.

البته برای رفتارش دلیل داشت... و بله، هرگز واقعاً‌کار​ به متحدانش دروغ نگفته بود، بلکه صرفاً برای حفظِ‌وحشتناکی​ امنیتِ خودش اطلاعات را کمی پنهان یا دستکاری می‌کرد.

اما دیگران از دلایلِ او خبر نداشتند. تنها چیزی که می‌دانستند این بود که هرگز پاسخِ اعتمادشان را کامل نگرفته‌اند؛‌اطلاعات​ سانی پر از راز و تناقض بود و راه‌هایی موذیانه و ظریف برای پنهان نگه‌داشتنِ این رازها داشت. سانی هرگز‌توضیح​ کارش را توضیح نداده بود... و در نبودِ توضیح، سوءتفاهم ناگزیر جایش را می‌گرفت و شاید عواقبِ وخیمی به بار می‌آورد.

چه کسی می‌دانست... اگر با نفیس روراست‌تر بود، شاید نفیس او‌درک​ را دروغگو نمی‌دانست و این تصورِ غلط را در شخصیتِ در حالِ‌متحدانش​ شکل‌گیری‌اش جذب نمی‌کرد. در آن صورت آیا همه‌چیز جورِ دیگری تمام می‌شد؟

گذشته از این‌ها، در حالِ حاضر سانی هم سرشت‌ها... و از آن مهم‌تر، نقص‌های تک‌تکِ اعضای‌وحشتناکی​ دسته را می‌دانست. اما آن‌ها نمی‌توانستند چنین ادعایی کنند. آن‌ها نقاطِ ضعفشان را برای او فاش‌حقیقتِ​ کرده بودند، اما سانی ضعف‌هایش را پنهان نگه داشته بود و نمی‌توانست پاسخِ این اعتماد را بدهد.

فعلاً همه‌چیز خوب به نظر می‌رسید... اما این ماهیتِ یک‌طرفهٔ دوستی‌شان‌تضاد​ در آینده چرک می‌کرد و شکافِ کوچکی که به وجود آورده‌همیشه​ بود، می‌توانست بزرگ‌تر شود و در نهایت آن را نابود کند.

به‌علاوه... حتی موردرت هم رازهایش را می‌دانست. احمقانه‌دلیل​ بود که شاهزادهٔ هیچ رازهایش را بداند اما افی‌حفظِ​ و کای ندانند. خطرناک بودنش که جای خود داشت...

پس سانی تصمیم گرفت دل به دریا بزند‌خوب​ و به دوستانش اعتماد کند. به‌هرحال خیلی وقت بود‌می‌سازد​ که باید این کار را می‌کرد... اما، لعنت بهش!

چرا روراست‌دوستانش​ بودن با آدم‌ها‌نبود​ این‌قدر... چندش‌آور بود؟

چه حسِ نفرت‌انگیزی...‌رازها​ لعنت بهش، کلِ‌آسانی​ تنم داره می‌خاره...

...پس از یک دقیقهٔ تمام‌دیگران​ سکوتِ مبهوتانه، افی بالاخره به حرف‌واقعاً​ آمد. صدایش برخلافِ همیشه آرام بود:

«حالا... وایسا،‌زده​ یه لحظه‌ساحلِ​ صبر کن...»

دستِ کوچکش را‌تصمیمِ​ بالا آورد و یک‌کار​ انگشتش را نشان داد.

«نقصت... بعد از این‌همه وقت که باهات گذروندیم،‌واقع​ یه‌جورایی خودمون یه حدسایی زده بودیم. ولی بازم...‌دارد​ وایسا، یعنی تو اصلاً نمی‌تونی دروغ بگی؟ چی؟»

سانی شانه‌پنهان‌کاری‌اش​ بالا انداخت‌ذهنِ​ و گفت:

«نمی‌تونم دروغ بگم و مجبورم به هر سؤالی‌باورهای​ که ازم می‌پرسن راستش رو بگم، یا دست‌کم‌وحشتناکی​ تا جایی که در توانمه درست جواب بدم.»

انتظار داشت بلافاصله سؤالِ شیطنت‌آمیزی به دنبالش بیاید، اما افی ساکت‌دوستانش​ ماند؛ چیزی که نشان می‌داد چقدر مات‌ومبهوت شده است. حتی شیطنتِ همیشگی‌اش‌دارد​ هم محو شد. در عوض، دخترک فقط انگشتِ دومش را بالا آورد.

«...خیلی خب. نامِ راستین... این یکی رو هم‌امنیتِ​ یه‌جورایی فهمیده بودیم. انگار به دلیلی دلت نمی‌خواست به‌تنها​ کسی بگیش، برای همین من و کای اصرار نکردیم.»

سانی آهِ سنگینی کشید،‌درک​ لحظه‌ای مکث کرد و بعد‌دیگران​ به زور به حرف آمد:

«اون... به یکی از توان‌های ذاتیِ سرشتم ربط داره. اگه شرایطِ خاصی جور بشه، می‌تونه من رو در برابرِ کسایی‌اطلاعات​ که نامِ راستینم رو می‌دونن آسیب‌پذیر کنه. برای همین مخفیش کردم... و کلی هم زور زدم تا جای ممکن ضعیف‌توضیح​ و رقت‌انگیز به نظر برسم، تا هیچ‌کس حتی شک نکنه که آدمِ ضعیف‌النفسی مثل من بتونه نامِ راستین داشته باشه.»

چهره‌اش کمی درهم رفت.

«اینکه بقیه آدم رو ضعیف حساب کنن در کل عالیه، چون باعث می‌شه دشمنا‌نبود​ دست‌کمت بگیرن. من اصلاً مشکلی ندارم که مردم من رو دست‌کم بگیرن. اما... خب...‌غریزه​ وقتی شروع کردم به نقش بازی کردن، اوضاع خیلی زود از کنترلم خارج شد...»

افی چند بار پلک‌نگفته​ زد، لحظه‌ای ساکت ماند و‌خودش​ انگشتِ سومش را بالا آورد.

«خب، فکر کنم این قضیه چند تا چیز‌واقع​ رو روشن می‌کنه. حالا، در موردِ سرور ولگرد‌دارد​ — ما البته که می‌دونستیم! یعنی یه‌جورایی تابلو بود...»

در آن لحظه، کای و کاسی هر‌رفتارش​ دو به سمتش چرخیدند و هم‌زمان حرف زدند.‌بلکه​ کای از قبل هم متعجب‌تر به نظر می‌رسید:

«چی؟! من که نمی‌دونستم!»

...در این میان،‌می‌خواستم​ کاسی کمی گیج‌البته​ می‌زد. با تردید پرسید:

«ام... ببخشید،‌دوستانش​ اما سرور‌آسانی​ ولگرد کیه؟»

افی با‌این​ قیافه‌ای خنده‌دار به‌تصمیمِ​ آن‌ها خیره شد.

«یعنی چی که نمی‌دونستی؟ تو‌نمی‌کرد​ خودت کسی بودی که کمکش‌می‌سازد​ کردی اون زره رو بخره!»

کای دهانش را‌تصمیمِ​ باز کرد، بست‌واقع​ و دوباره باز کرد:

«...صبر کن، کدوم زره؟ من کمک کردم... همون زرهِ سنگیِ بازارِ خاطره؟ همون‌پنهان‌کاری‌اش​ چیزِ خاک‌گرفته و زشت؟ نه، اون یکی نیست که! جنسش کاملاً فرق داره!‌بلکه​ تن‌خورش، طراحیش... زرهِ ولگرد خیلی شیکه! اصلاً شبیه اون قراضهٔ سنگی و دست‌وپاگیر نیست!»

سانی صورتش را‌تصمیمِ​ پوشاند و با‌واقع​ لحنی گرفته گفت:

«سنگ به خاطر یه افسون به فلزی شبیهِ سنگ تبدیل می‌شه... فقط خراب شده بود و یه بیدارشده‌می‌دانستند​ می‌خواست تا روندِ ترمیمش رو فعال کنه. در موردِ تن‌خورش هم، یادت که هست خاطره‌ها خودشون رو با بدنِ‌عواقبِ​ صاحبشون تطبیق می‌دن، نه؟ لعنتی... الان که دم درآوردم، وقتی ردا رو احضار می‌کنم حتی دمم هم زره‌پوش می‌شه.»

مردِ جوان با قیافه‌ای هاج‌وواج‌نمی‌کرد​ به او خیره ماند و‌می‌سازد​ بعد به پشتیِ صندلی‌اش تکیه داد.

«اوه... ام...‌پنهان‌کاری‌اش​ که این‌طور. اما،‌دیگران​ یعنی... نه، بی‌خیال...»

سانی شقیقه‌هایش را ماساژ داد.

«هیچ‌وقت نمی‌خواستم ولگرد معروف بشه. فقط می‌خواستم توی رؤیاشهر شمشیرزنی تمرین کنم و همهٔ اسمای‌واقع​ مستعارِ خوب قبلاً گرفته شده بودن. کی می‌دونست یه گزارشگرِ لعنتی ویدیوی شکست خوردنش از‌بهترین​ من رو همه‌جای شبکه پخش می‌کنه؟ اوه، خدایان... و بعد از اون اوضاع فقط بدتر شد...»

افی نگاهی به او انداخت،‌بلکه​ بعد به سه انگشتش نگاه‌اطلاعات​ کرد و دستش را مشت کرد.

«اما بقیه‌اش... یه سرشتِ ایزدی؟! چی؟! اصلاً همچین چیزی وجود داره؟!‌تضاد​ سه تا هستهٔ روح؟! تبارِ یه دیمون... این دیگه چیه؟! بعدش‌همیشه​ می‌خوای چی بگی، می‌خوای بگی یه خاطرهٔ ایزدی داری یا همچین چیزی؟!»

دخترک خندهٔ عصبیِ کوچکی‌ذهنِ​ سر داد و با‌دلیل​ تمسخر سر تکان داد.

سانی کمی به او‌ساحلِ​ خیره ماند و بعد با‌نگه​ احتیاط گلویش را صاف کرد.

«آه، خب...‌چیزی​ راستش... دو‌بگم​ تا دارم...»

ناولها | novelha.net