چپتر 1782: وارثانِ جنگ
0حتی رین همغیرمنطقی از شنیدنِ اینخشم حرف جا خورد.
این خبر برایش تازگی داشت که کسی برای کشتنِ بانو نفیس سوءقصد کرده است. واقعاً چنین احمقی در دنیا پیدا میشد؟فقط آن زن از ساحلِ فراموششده جان به در برده بود، کابوسِ دوم را در مقامِ خفته فتح کرده بود، در طولِماجرا زنجیرهٔ کابوسها متعالی شده بود، دوشادوشِ پادشاهِ شمشیرها با پلیدهای اعظم جنگیده و در نبردهای هولناکِ بیشماری بهعنوان قدیس پیروز شده بود.
به معنای واقعیِ کلمه، در هربودند دو جهان تنها دو نفر بودنددلاوری که کشتنشان از او سختتر بود.
اما اینکه خاندانِ دلاوری سعی داشت آشکارا خاندانِ سرود را به این سوءقصد متهم کند، از آنحال هم دیوانهوارتر بود. تازه فقط این نبود؛ آنها از ملکه میخواستند یکی از دخترانش و استادی از یکاحساساتش خاندانِ دستنشانده را تسلیم کند. امکان نداشت ملکه قبول کند... حاکمانِ قلمروِ شمشیر پیشِ خودشان چه فکری میکردند؟
کلِ ماجرا... نامعقول به نظر میرسید. رین حسروشن میکرد دارد خواب میبیند، چون واقعیت به همین سادگیکردن نمیتوانست چنین چیزی باشد. بیش از حد غیرمنطقی بود.
سپس، جرقهایواقعیِ از خشم درتنها دلش روشن شد.
«آخه کدوم حرومزادهای سعی کرده به بانو نفیس صدمه بزنه؟اینکه و این آدمای دلاوری پیشِ خودشون چی فکر کردن کهفقط قلمروِ سرود رو به یه همچین چیزِ وحشتناکی متهم میکنن؟»
با این حال، آن جرقهٔ خشم خیلی زود خاموش شد.خودشون او میدانست شایعات و تبلیغات چطور کار میکنند، بنابراین اجازه نمیدادخاموش پیش از دانستنِ تمامِ حقایق، احساساتش به این راحتی بازیچه شود.
اما تهماندهٔ ناخوشایندی از آن در وجودش باقی ماند. رین علاقهٔ زیادی به قلبِ زاغ و آدمهایی داشت که آنجا میشناخت. باحال اینکه بهخاطرِ خانوادهٔ حکومتیاش و رازی که در سینه داشت، از بیشترشان کمی فاصله میگرفت، اما آنها همچنان دوستان و همسایگانش بودند. حسناخوشایندی میکرد بخشی از یک جامعهٔ فوقالعاده است... اصلاً حسِ خوبی نداشت که میدید این جامعه بهدروغ به چیزی هولناک و کثیف متهم میشود.
بقیهٔ کارگران حتیکلمه از او هم بیقرارتربودند بودند. نگاهشان تاریکتر شد.
«اون حرومزادههای دلاوری عقلشون رونفر از دست دادن. چطور جرئت میکننخاندانِ بخوان بانو ردیابِ خاموش رو ببرن؟»
«از همون اول سعی داشتن قلمروِحرومزادهای سرودِ ما رو سرکوب کنن. فکرکردن میکنن ما همینطوری دست روی دست میذاریم؟»
«خدایان، من هیچوقت اون شایعههاجرقهای رو جدی نگرفتم، ولی اگهکدوم واقعاً پوستدزد تسخیرشون کرده باشه چی؟»
«شاید ستارهٔ دگرگونکلمه خودش همهچیز رونفر صحنهسازی کرده باشه...»
«عمراً! بانو نفیسجهان هیچوقت تو یه همچینکشتنشان نقشهٔ پستی شرکت نمیکنه!»
«ولی... ولی اگهروشن پوستدزد اون روحرومزادهای هم گرفته باشه چی...»
«ساکت!»
این فریادِواقعیِ آخر ازجهان طرفِ کارگران نبود.
رین کمی برگشت و بانو تامارِ جوان را دید که چندخاندانِ متر آنطرفتر ایستاده بود و با چهرهای درهم به آنها نگاهآنها میکرد. چشمانش چنان تاریک بود که کمی ترسناک به نظر میرسید.
درمانگر، فلور، پشتِ سرشآخه ایستاده بود و سعیبزنه میکرد او را عقب بکشد.
«تامار، آروم باش... منظوری نداشتن.»
اما میراثدار بیتوجه بهجهان تلاشهای او برای آرام کردنِسختتر اوضاع، یک قدم جلوتر رفت.
تامار به آتشِ آنها نزدیکتر شد و باسختتر نگاهی سنگین وراندازشان کرد. نگاهش لحظهای روی بطریِمتهم خالیِ الکل ماند و بعد، سر تکان داد.
«فکر میکنین میتونینروشن همینطوری هرچی ازحرومزادهای دهنتون درمیاد بگین؟»
لحنش تند بود.
«شما مردمِ قلمروِ سرود هستین. هر حرفی که میزنین، روی شأن وخاندانِ منزلتِ ملکه تأثیر میذاره. تهمت زدن به آدمایی که فداکارانه برای امنیت ومیخواستند رفاهِ بشریت میجنگن، براتون تفریحه؟ کی به شما حق داده اتهاماتِ بیاساس بزنین؟»
پیل که باعثوبانیِجهان این همهمه بود، باکشتنشان معذب بودن سرفهای کرد.
«ما... ما متأسفیم، بانوی من. ولی قلمروِ شمشیر، اوناآدمای واقعاً شورش رو درآوردن! فقط ما نیستیم که این حسخیلی رو داریم. همه تو قلبِ زاغ... خب، به مردم برخورده.»
تامار لحظهای در سکوتسپس به او خیره شدروشن و بعد اخم کرد.
«میتونین راجع به خاندانِ دلاوری نظرِ خودتون رو داشته باشین. بااینکه این حال... بانو ستارهٔ دگرگون هرگز یه همچین کاری نمیکنه. ظرفِنبود پوستدزد هم نیست! پس راه نیفتین همهجا پشتسرش حرفای کثیف بزنین. فهمیدین؟»
کارگران زیرِ نگاهِجهان سوزانِ او خودشانبودند را جمع کردند.
«بـ... بله،دلش بانوی من...آخه ما اشتباه کردیم.»
فلور بالاخره موفق شد تامارجرقهای را به عقب بکشد وکدوم آنها کمی نفسِ راحت کشیدند.
پس ازواقعیِ کمی سکوت، یکیتنها از آنها گفت:
«بازم. بانو ستارهٔ دگرگون واقعاً درستکار وکشتنشان شرافتمنده. ولی، خدایی... خیلی احتمال داره کهآشکارا اون تنها آدمِ حسابی تو قلمروِ شمشیر باشه...»
«آره. اون آدما... لعنت، اصلاً آدمحرومزادهای هستن؟ شرط میبندم از همون اولکردن هم کار خودشون بود که میخواستن بکشنش.»
«چقدر وحشتناکه...»
رین اخم کردکلمه و حواسش را دادبودند به کباب کردنِ گوشت.
مدتی بعد، به داخلِ چادرش خزید و لحظاتیسختتر در تاریکی بیصدا دراز کشید تا توانِ ذهنیاش راکند برای ادامهٔ شکل دادن به هستهٔ روح جمع کند.
پس از مدتی، آرام پرسید:
«معلم... بهبیش نظرتون بانوسپس نفیس حالش خوبه؟»
خندهای خفهواقعیِ از دلِ تاریکیتنها به گوش رسید.
«حالش خوبه؟ شک نکن. اتفاقاً همین اواخرکشتنشان دیدمش... رفتیم پیکنیک، یه نمایش دیدیم وآشکارا لحظاتِ عاشقانهای رو هنگامِ غروب با هم گذروندیم...»
رین پوزخند زد. هرچندآخه اصلاً انرژی نداشت که بهآدمای چرتوپرتهای او واکنشی نشان دهد.
سرانجام گفت:
«من... از این وضعیتی که داره پیش میاد خوشم نمیاد. همیشه برام عجیب بود که مردمسرود با چه اشتیاقی قلمروِ شمشیر رو شرور جلوه میدن. اما، چطور بگم؟ الان دیگه شبیهِ یه حرفِقبول ساده نیست. انگار همه یادشون رفته که هر دو قلمرو از آدمها تشکیل شدن، نه فقط یکیشون.»
معلمش مدتی ساکت ماند.
رین فکر کرد کهآخه قصد ندارد جواب بدهد،بزنه اما ناگهان تاریکی پرسید:
«فکر میکنیبیش این جادهسپس به کجا میرسه؟»
رین گیج شده بود.
«ها؟»
«...شرق؟»
آهی کشید.
«و شرقِ اینجا چیه؟»
رین اخم کرد.
هیچچیز. در شرقِروشن آنجا هیچچیز نبود،حرومزادهای جز مناطقِ مرگ.
اما، فراتر از آنها...
چشمانش کمی گشاد شد.
«قلمروِ شمشیر؟»
معلمش با لحنی سبکآخه به حرف آمد، صدایش درآدمای چادرِ کوچک بهسختی شنیده میشد.
«درسته. داشتی جادهسازی رو تحسین میکردی، مگه نه؟ همهش از جادهها، زیرساختها، تمدن و اینجور چیزا میگفتی.کردن راستش منم موافقم، یهجورایی جالبه. نکتهٔ خندهدار اینجاست که فناوریای که خاندانِ سرود برای ساختنِ جادهها استفاده میکنه،نمیداد بر اساسِ روشیه که مردم توی جهانِ بیداری خیلی وقت پیش، قبل از دورانِ تاریک ازش استفاده میکردن.»
رین ابرویی بالا انداخت.
«واقعاً؟ نمیدونستم.»
خب، منطقی بود. خیلی از فناوریهای مدرن در عالمِ رؤیاخودشون کار نمیکردند. بنابراین، روشِ واقعیِ ساختوساز در اینجا ترکیبِ عجیبی بودخاموش از مهندسیِ مدرنِ سازگارشده، قدرتهای بیدارشدگان و روشهای منسوخِ دورانِ باستان.
کمی شبیهِ طلسمفناوریِ معکوس بود.
معلمش آهی کشید.
«آره. زمانی امپراتوریای وجود داشت که توی ساختنِ جادههااما بینظیر بود. اما رین... دلیلِ اصلیِ ساختنِ این جادههایدیوانهوارتر عالی برای تجارت، حملونقلِ کالا یا توسعهٔ تمدن نبود.»
صدایش کمی حسرتبار شد:
«اونا رو میساختن تا اعزامِ نیروها رو سرعت ببخشن. چون سربازاحرومزادهای میتونستن روی جادههای سنگفرششده خیلی سریعتر از جادههای خاکی یا دلِحال طبیعت رژه برن. موتورِ اصلیِ پیشرفت، فناوری و صنعت همیشه جنگ بوده.»
رین در تاریکیکلمه دراز کشیده بود کهبودند ناگهان تنش یخ کرد.
«داری... داری سعی میکنیتنها بگی... که قراره جنگسختتر بشه؟ بین سرود و دلاوری؟»
معلمش دردلش پاسخ دادنآخه درنگ کرد.
با این حال، درسپس نهایت دقیقاً همان چیزی راآخه شنید که از شنیدنش میترسید:
«جنگِ بین سرود و دلاوری از قبل شروع شده. همون موقع توی قطبِ جنوب،سعی در طولِ زنجیرهٔ کابوسها. فقط مسئله اینه که الان... الان قراره بهطورِ جدی شروعاستادی بشه. برای همینه که کی سونگ اینقدر عجله داره جادهٔ شرقی رو تموم کنه.»
خندید.
«...راستش، اگه بهش فکر کنی کاملاً هم مناسبه. هر چی باشه ما از عالمِ جنگ اومدیم.میکنن پس حالا که داریم اون عالم رو پشتِ سر میذاریم، اولین کاری که توی دنیای جدیددانستنِ میکنیم به راه انداختنِ یه جنگه. تا ببینیم چه کسی لیاقتِ نشستن روی تاجوتختش رو داره.»
رین جوابی نداد، از حرفهای او مبهوت شده بود. این افشاگریحرومزادهای آنقدر بزرگ و وحشتناک بود که درکش نمیکرد. توفانی از افکارِحال پراکنده در ذهنش به پا خاست، اما هیچکدام به زبان نیامد.
سپس، تاریکیواقعیِ با صدایی نرمتنها به حرف آمد:
«داری چیکار میکنی؟ یالا، شروع کن به جریان انداختنِاما جوهرت. هر چی زودتر شروع کنی، زودتر میتونی کمیدیوانهوارتر استراحت کنی. و واقعاً هم به استراحت نیاز داری.»
رین تکانی خورد، سپسآخه به پشت چرخید وبزنه به سقفِ چادر خیره شد.
«...برای همینه که اینقدر عجلهجرقهای داشتی؟ تا قبل از اینکهکدوم جنگ شروع بشه بیدار بشم؟»
معلمش آرام جواب داد:
«آره. باید زودتر بیدارتنها بشی. وگرنه محافظت ازسختتر تو برام سخت میشه.»
چند لحظه ساکتروشن ماند و سپس باصدمه لحنی حقبهجانب اضافه کرد:
«ولی اگه نشدی هم مشکلی نیست. معلمتدلش اونقدر خفن هست که در هر صورت ازتخودشون محافظت کنه... سخت سخته دیگه، غیرممکن که نیست.»
رین میدانست که او عادتتنها دارد دروغهای شاخدار ببافد. بنابراین،اما جدی گرفتنِ ادعاهایش احتمالاً عاقلانه نبود...
با این حال، به دلیلی نامعلوم،بودند کلماتِ لافزنانهٔ او آرامش کرد و شعلههایسعی اضطرابی را که در قلبش میسوخت، فرونشاند.
آهی کشید، چشمانش راآخه بست و حواسش رابزنه روی مهارِ جوهر متمرکز کرد.