چپتر 507: در کانون توجه
0استاد جت لحظهایولی ساکت ماند واگه بعد با آرامش پرسید:
«مطمئنی؟ قبل ازبرسه اینکه ما برسیم اینجااگه رو چند بار گشتهن.»
سانی سر تکان داد.
«همینجاست. زیرِ زمین.»
استاد جت نگاهیولی به پایین انداخت وبهاندازهٔ چهرهاش رفتهرفته گرفته شد.
«...خب، فکر کنمبرسه باید بریم ونیست یه سلامی بهش بکنیم.»
سانی سر تکان داد وآدمای قدمی به سمتِ درِ دفترِ کوچکداشته برداشت. اما جت ناگهان متوقفش کرد.
«صبر کن.»
سانی بابرسه کمی گیجی بهنیست او نگاه کرد.
«بله؟»
استاد جت لحظاتی مکثدنیا کرد. حالتِ پیچیدهای درسرشتِ چهرهاش دیده میشد. سرانجام گفت:
«توی دنیا آدمای خیلی کمی هستن که سرشتِبیدارشده مرتبط با سایه داشته باشن، و از اونم کمتراگه کسایی هستن که پاشون به همچین جاهایی باز بشه.»
سانی اخم کرد.
«میخوای چی بگی؟»
جت باگفت نگاهی تاریک بهآدمای او خیره شد.
«منظورم اینه که شاید این یارو رو بشناسم.بیدارشده در واقع، وقتی شنیدم توی کشتارگاه اتفاقی افتاده،نیست از همون موقع شک داشتم کارِ کی میتونه باشه.»
سانی چند بار پلک زد.
«قاتل رو میشناسی؟»
استاد جت شانهای بالا انداخت.
«صدها هزار بیدارشده توی دنیا هست. شاید عددِ بزرگی به نظر برسه،نظر ولی در واقع اینطور نیست. اگه بهاندازهٔ کافی عمر کنی، دیر یاهمهٔ زود همهٔ اونایی رو که ارزشِ شناختن دارن میشناسی... کموبیش. دنیای کوچیکیه.»
لحظهای مکثبرسه کرد واینطور بعد افزود:
«نکته اینه که اگه حدسم درست باشه، اوضاع خطرناککافی میشه. این یارو از اونایی نیست که کلِ عمرش روکموبیش پشتِ دیوارِ یه دژ گذرونده باشه. اون... کاردرسته. یه متخصص.»
سانی نگاهی به آندنیا پنج جسدِ توخالی انداختسرشتِ و کمی اخم کرد.
یه متخصص... چه کلمهٔ عجیبی.
اما میفهمید منظورِ استاد جت چیست. بیشترِ بیدارشدگان به درونِ طلسم کشیده میشدند و ناامیدانه برای زنده ماندن دستوپا میزدند، و تلاش میکردندحدسم تا به ظاهرِ یک زندگیِ عادی برگردند. تعدادِ بسیار کمتری، به هر دلیلی، این واقعیتِ کابوسوارِ جدید را میپذیرفتند و با آن سازگاردرونِ میشدند... حتی در آن رشد میکردند. آنها زندگیشان را طوری شکل میدادند که با چالشِ مرگبارِ طلسمِ کابوس تناسب داشته باشد، نه برعکس.
هر چه بود، خودِولی سانی هم یکی ازبهاندازهٔ همین متخصصها به شمار میرفت.
«اگه اینقدر متخصصه،توی پس این گندکاریخیلی چطور اتفاق افتاد؟»
استاد جت سرشمیشناسی را به نشانهٔصدها نفی تکان داد.
«فکر میکنی کدوم بیدارشدگان بیشتر از همه در معرضِ خطرن؟کنی اونایی که کمترین زمانِ ممکن رو توی عالمِ رؤیا میگذرونن وافزود بعد به زندگیِ واقعیشون برمیگردن؟ نه، آدمایی مثلِ ما هستن؛ حرفهایها.»
سانی کمی به اینولی موضوع فکر کرد وبهاندازهٔ بعد با گیجی گفت:
«نمیفهمم... حتی اگه مبارزِ کارکشتهای همخیلی باشه، که چی؟ تو یه عروجیافتهای.باشن قطعاً مقابله باهاش برات راحت خواهد بود.»
استاد جتقاتل سرش راشانهای تکان داد.
«هیچچیز هیچوقت آسون نیست، سانی. این طرزِ فکریه که به کشتنت میده. مهم نیست چقدر قدرتمندی،شناختن فقط یه اشتباه کافیه. قدرتِ خام همیشه نتیجهٔ مبارزه رو مشخص نمیکنه. خودت دیگه باید اینوگذرونده بدونی... هر سرشتی یه نقصی داره، و هر قدرتی یه راهِ مقابلهای. پس حواست رو جمع کن.»
سانی چارهای نداشت جز اینکه بپذیرد حق با اوست. تجربهٔ خودش بهترین گواه برهمهٔ این موضوع بود. هاروس به دستِ او کشته شده بود، چون سرشتِ سانی دقیقاًمیشه ضدِ توانِ مهیبِ او بود، و کاستر هم با نقصِ خودش از پا درآمده بود.
چند لحظهگفت ساکت مانددنیا و بعد گفت:
«وقتی با این یارو روبهروبالا شدیم، حواست به سایهت باشه.عددِ نذار اصلاً بهش نزدیک بشه.»
استاد جت اخمولی کرد و بعداگه فقط سر تکان داد.
آن دو با هم به سالنِ رقص برگشتند وکافی بعد درِ فلزی و سنگینِ دیگری پیدا کردند. پشتِ آن،کموبیش راهپلهای باریک به سمتِ پایین و میدانِ نبردِ زیرزمینی میرفت.
خودِ میدانِ نبرد بزرگتر از چیزی بود که سانی تصور میکرد، و بیشتر به یک تئاترِ مجلل شباهت داشتباز تا یک گودالِ مبارزه. ردیفهای صندلی با مخملِ سرخ پوشیده شده بود و لژهای اختصاصی برای ثروتمندترین بازدیدکنندگان بههمون چشم میخورد. خودِ میدان به صحنهٔ نمایش شباهت داشت و با حصاری محافظ از جنسِ آلیاژی شفاف احاطه شده بود.
کلِ فضا کمنور بود و سایههای ژرفیهزار میانِ بخشهای روشن جا خوش کرده بودند.ولی با این حال، میشد کموبیش همهچیز را دید.
استاد جت نگاهیولی به داخلِ میداناگه انداخت و آرام گفت:
«کسی اینجا نیست.»
سانی لحظهای مکث کرد، بعد به طرفِهستن صفحهٔ کنترلی رفت که در یکی ازکمتر جایگاهها پنهان بود و چند کلید را زد.
لحظهای بعد، نورافکنهای پرنوری روی سقف روشن شدند و میدان را غرق در درخشش کردند. موجِ نوراگه سایهها را پس راند و ناگهان، پیکرِ مردی درست در وسطِ صحنه دیده شد که روی زمینحدسم نشسته بود و صورتش را میانِ دستهایش پنهان کرده بود. پیشتر، آن نقطه کاملاً خالی به نظر میرسید.
مرد چهره در هم کشید و بعد سرشکافی را بلند کرد تا با نگاهی تاریک به نورهادارن خیره شود. صدایی گرفته در سکوتِ سالنِ زیرزمینی پیچید:
«حرومزادهها... چرانظر دست ازولی سرم برنمیدارن...»
قاتل حدود سی سال داشت؛ با چهرهای تکیده ومرتبط اصلاحنکرده و چشمانی پرخون. چند بستهٔ محرکِ مصرفشده وجاهایی خردهشیشههای یک بطریِ مشروبِ شکسته دوروبرش روی زمین افتاده بود.
لباسها، دستها و صورتششانهای غرق در خون بود،بیدارشده اما انگار برایش مهم نبود.
با یک دست جلوی نور رااگه گرفت، نگاهش را پایین آورد و آرامهمهٔ روی استاد جت و سانی متمرکز شد.
رگهای از شناخت رفتهرفته دراینطور چشمانش پدیدار شد، اما خیلیعمر زود جایش را به تحقیر داد.
«...تویی، دروگرِ روح؟ لعنت...دنیا سگِ حملهشون رو شخصاًسرشتِ فرستادن سراغم؟ هه! چه افتخاری...»
سانی در دل آهی کشید.
مردم چهشان بود که دیگران را سگ صدا میزدند؟ واقعاً سردیر درنمیآورد. تا جایی که میدانست، سگها موجوداتِ شگفتانگیزی بودند. البته فقطنکته پولدارها از پسِ نگهداریشان برمیآمدند. سگ بهترین دوستِ آدمِ پولدار بود...
جت یک قدم جلو رفتاینطور و نگاهِ بینهایت سردش راعمر در مرد فرو کرد. قاتل لرزید.
«سلام کورت.گفت خیلی وقتهدنیا همو ندیدیم.»
با شنیدنِ صدایش،میشناسی مردی که کورت نامهزار داشت ناگهان پوزخند زد.
«آره... واقعاً خیلی وقته. تازگیا خیلی خودتو میگیری، نه جت؟ خندهداره کهزود یه سگِ دستآموزِ حکومت مثلِ تو، معاشرت با آدمای حسابیای مثلِ مندرست رو کسرِ شأنِ خودش میدونه. اون قدیما، حداقل احترام گذاشتن سرت میشد، جنده.»
جت بیتوجهنظر به توهینِولی او، لبخند زد.
«...اصلاً میفهمیگفت چه غلطیدنیا کردی کورت؟»
پوزخند از صورتش محو شد. باصدها نزدیک شدنِ آرامِ سانی و جتنظر به میدان، دزدکی نگاهش را برگرداند.
«چی، اون گندکاریِ بالا رو میگی؟ اَه... لعنت، کی اهمیت میده؟ اونا کههمهٔ فقط یه مشت گاو و گوسفند بودن. آدمای عادی فقط برای این وجود دارنمیشه که آدمای بیشتری مثلِ ما پس بندازن، مگه نه؟ پس اینهمه شلوغبازی واسه چیه...»
چشمِ سانی پرید.
عجب حرومزادهٔ تمامعیاریه.
در همینقاتل حین، لبخندِ استادبالا جت محو شد.
«...برای منبرسه مهمه کورت.اینطور برای من مهمه.»
کورت ناگهان زیرِ خنده زد.
«صبر کن... وایسا، جدی میگی؟ واقعاًخیلی میخوای تا تهش بری؟ قراره کلِ تشریفاتاونم رو برام اجرا کنی؟ لعنت، خیلی خندهداره!»
ناگهان حالتِقاتل کریهی درشانهای چهرهاش پدیدار شد.
«یادت رفته کی هستی جت؟ خدایان، یعنی استاد شدن اینقدر مغرورتدیر کرده؟ بیخیال... جفتمون میدونیم تو برای کی کار میکنی و مننکته برای کی. وقتی من قدیس بشم، تو هنوز همون استادی، سلیطه.»
نگاهی به سانیبرسه انداخت و بانیست لحنی تمسخرآمیز اضافه کرد:
«ببین، حتی مجبور شدی یه بچه روهستن بیاری کمکت کنه. ظاهراً هیچ آدمِ بالغیکمتر حاضر نیست بوی گندِ تو رو بگیره.»
بعد، کورت کمی جدی شد وصدها با نگاهی تاریک به جت خیرهنظر ماند؛ سایههای ژرفی آرام دورش حلقه میزدند.
«ببین... میدونم. گند زدم. پس بیا تمومش کنیم. یه گوشمالیِکنی کوچیک بده و راهتو بکش و برو، باشه؟ همینطوریشم روزِکوچیکیه خیلی مزخرفی داشتم... جفتمون میدونیم که جرئت نداری کارِ بیشتری بکنی.»
استاد جت سرش راولی کمی کج کرد وبهاندازهٔ با لحنی سرگرم گفت:
«آه، ولی دقیقاً همینجا رو اشتباه میکنی کورت. من جرئتش رو دارم.باشن آره، جفتمون میدونیم من برای کی کار میکنم و اون هیکلِ نکبتتتاریک برای کی کار میکنه. ولی مسئله اینه که... من اصلاً برام مهم نیست.»
خندید و یکی از دستهایشبالا را دراز کرد، انگار کهعددِ آمادهٔ احضار کردنِ سلاحش باشد.
کورت دوباره خندید.ولی اما این بار،اگه خندهاش کمی مستأصل بود.
بعد نگاهشنظر را پایین انداختاینطور و زمزمه کرد:
«آه، خب. بههرحال فرقی هم نمیکنه. توهستن که از مقیاسِ اوبل خبر داری، پس اصلاًکسایی چرا خودتو به زحمت میندازی؟ هیچچیز عوض نمیشه...»
لحظهای بیحرکت ماندمیشناسی و ناگهان با شتابیهزار انفجاری به حرکت درآمد.
...بعد ازبرسه آن، همهچیز خیلینیست سریع اتفاق افتاد.