چپتر 1682: عقبنشینیِ شتابزده
0نفیس و سرورِ سایهها چهار جانورِ اعظمِ اولیه را کشته بودند. اما تا آن موقع،دیوِ آسوراهای مهیبِ بیشتری از میانِ ویرانهها برخاسته و به آنها رسیده بودند و آن دولحظهای را مانندِ موجی مرگبار از سنگِ باستانی و ارادهای شوم و پلید محاصره کرده بودند.
نفیس... داشتردّی لحظهبهلحظه به مرزِتقریباً خستگی نزدیکتر میشد.
در این میان، انگار سرورِ سایهها داشت از به کار بردنِ توانِ جابهجاییاشفرار خودداری میکرد. لابد وقتی میگفت بردنِ آن دو خفته تا دژ و برگشتن،عظیم به ذخایرِ جوهرش فشار میآورد، راست میگفت. حالا باید آن را حفظ میکرد.
خوشبختانه، هدفشان نابودیِ تمامِ اشباحِ باستانیکرد نبود. هدفشان صرفاً فرار بود... هرچندیکی کمی بدشانسی هم در کار بود.
آسانترین مسیرِ عقبنشینی این بود که از نزدیکترین شکافِ گنبدِ استخوانِ سینهٔ عظیم،یکی به سطح فرار کنند. اما پردهٔ ابرها در آن لحظه پاره شده بودقدرتمندش و سطح در نورِ خورشیدِ نابودگر غرق بود. آن مسیر دیگر ممکن نبود.
با این حال، نفیسگذاشت چندان نگران نبود. هنوز ویرانگرترینکرد قدرتهایش را نگه داشته بود.
شک نداشت کهحالا سرورِ سایهها هم چندهدفشان ترفند در آستین دارد.
اما باتقریباً این حال،متر با این حال...
آن وزنِ سرد وبیش سنگینی که به قلبشثانیهای فشار میآورد چه بود؟
«برو عقب.»
صدایش مثلِ همیشه سرد بود.
نفیس درنگ نکرد و با پا زمین را فشار داد؛کوچک ردّی سوخته بر آن به جا گذاشت و تقریباً درزیرِ یک آن، بیش از صد متر به عقب پرواز کرد.
ثانیهای بعد، فانوسی کوچک از سنگِ سیاه در یکی ازفانوسی چهار دستِ دیوِ سایه ظاهر شد. زرهِ عقیقیاش جابهجا شد وزیرِ زیرِ پوستِ ابسیدینیاش عقب رفت و هیکلِ قدرتمندش را نمایان کرد.
سرورِ سایهها که تنها مانده بود، لحظهای درنگ کرد؛ انگارثانیهای نمیتوانست بهموقع از حملاتِ گولمهای نفرتانگیز جاخالی بدهد. هرچه بعدزرهِ از آن رخ داد، در کسری از ثانیه اتفاق افتاد.
سلاحهای الماسیشان بر بدنِباید عضلانیاش فرود آمد و آنتمامِ را بهطرزِ وحشتناکی لتوپاره کرد.
ناگهان موجی از تاریکی از فانوسِ سنگی بیرون ریخت و جان گرفت و آسوراهایدیوِ در حالِ پیشروی را با هزار زنجیرِ سیاه در بر گرفت. با اینکه جانورانِمانده اعظم زنجیرها را بهراحتی پاره کردند، اما باز هم برای چند لحظهٔ ارزشمند متوقف شدند.
در آن لحظات، بدنِ درهمشکستهمتر و پارهپارهٔ سرورِ سایهها آرام تکانکوچک خورد... و در نیستی محو شد.
چشمانِ درخشانِ نفیس برقی زد.
«اون...»
اما بعد، پیکرِ انسانیِ آشنایی از سایههایثانیهای کنارش بیرون آمد و کلاهخودِ عقیقی بسته شدسایه تا چهرهاش را بپوشاند. کاملاً سالم و بیگزند.
نفیس بیصدا آهِ آسودگی کشید.
«پیشنهاد میکنم عجلهسوخته کنیم و ازبیش اینجا بریم، بانو نفیس.»
...بیتفاوتیِ مطلق.
خب، انصافاً چهرهٔ خودش هم بیحرکت وثانیهای بیاحساس بود. البته در آن سیلابِ نورِ درخشان،سایه سرورِ سایهها هم نمیتوانست اجزای صورتش را ببیند.
«خوبه... که زندهست.»
...اما واقعاً خوب بود؟ اگر سرورِ سایهها میمرد،پرواز دژ او به دستِ نفیس میافتاد. بردنِ چنین هدیهٔدیوِ ارزشمندی برای پادشاهِ شمشیرها، اهدافش را بسیار پیش میبرد.
با این حال، نفیسباید از اینکه او آسیبینابودیِ ندیده بود، خوشحال بود.
با استفاده از مکثِ کوتاهِ آسوراهای شوم، آن دو بهسرعت عقبنشینی کردند. از میانِ ویرانههای باستانی دویدندزرهِ و به مرز نزدیکتر شدند. گولمها به تعقیبشان افتادند و رفتهرفته فاصلهشان را کم میکردند — نهنفرتانگیز آنقدر آرام که نفیس دلش میخواست، اما آنقدر بود که فرصتی برای فرار به داخل جنگل داشته باشند.
با این حال، هنوز چند گولمِ باستانی در ویرانهها پرسه میزدند.کوچک یکی از آنها راهشان را سد کرد؛ نفیس و سرورِ سایههاپوستِ بیآنکه کلمهای ردوبدل کنند، حملهٔ گازانبریِ بینقصِ خود را پیاده کردند.
اوداچیِ سیاهِ مردسوخته فرود آمد. دستِ درخشانِمتر نفیس به حرکت درآمد.
موجودِ کابوسِراست مخوف رویباید زمین متلاشی شد.
[جانوری اعظم کشته شد: آسورای مکافات.]
بقیهٔ پلیدها درست پشتِ سرشان بودند، اما لبهٔ ویرانهها دیگر فاصلهٔبعد چندانی نداشت. نفیس از همانجا میتوانست بقایای دیواری باستانی را ببیندجابهجا که زیرِ پوششی از خزهٔ سرخ و تاکهای درهمپیچیده پنهان شده بود.
اما حسِ سرمایی کهباید قلبِ آتشینش را درنابودیِ چنگ میفشرد، فقط قویتر میشد.
اخم کرد.
شهودِ یک قدیس چیزی فراتر از یک حسِ درونیِ نامطمئن بود.کوچک موجوداتِ متعالی پیوندِ عمیقی با جهان داشتند و میتوانستند تغییراتِ نامحسوسشپوستِ را حس کنند. جریانِ جوهرِ جان، حرکتِ قوانینِ بنیادین، تغییراتِ تاروپودِ واقعیت...
یک جای کار بدجوری میلنگید.
«اون... اون دیگه چیه؟»
نفیس و سرورِ سایهها هر دو از حرکت ایستادند؛ تقریباًکوچک همزمان فهمیده بودند که لبهٔ ویرانههای باستانی... دارد بهنحوی دورتر میشود.پوستِ هرچه تندتر میدویدند، فاصلهشان با دیوارِ پوشیده از گیاه کمتر نمیشد.
با نگاهیگذاشت گرفته بهبیش یکدیگر خیره شدند.
لحظهای بعد، تمامِ جهانگذاشت بهشدت لرزید و چیزِ عظیمیکرد پشتِ سرشان به حرکت درآمد.
نفیس که برگشت، دید زمین در قلبِ شهرِ باستانی به حرکت درآمده و همچون کوهی بر فرازِبدشانسی جنگل بالا میآید. درختانِ بیشماری سرنگون میشدند و فرو میریختند و دریای تاکها و بوتهها در خاکِنورِ درحالغلتیدن غرق میشد. سازههای باستانی از زیرِ فرشِ خزهٔ سرخ نمایان میشدند، اما لحظاتی بعد فرو میریختند.
گویی موجودی غولپیکر زیرِ جنگلِ باستانی خفته بود وفانوسی حالا از اعماق برمیخاست؛ موجودی که گرمای سوزانِ شعلههایعقیقیاش سفید و هیاهوی نبردِ سهمگین خوابش را آشفته کرده بود.
ناگهان... احساسِ وحشت کرد.
وحشت چیزی نبود که نفیس زیاد تجربهاش کند و قطعاًثانیهای این حس از درونِ خودش نجوشیده بود. تنها دلیلِ اینزرهِ احساس آن بود که نیرویی خارجی داشت روی ذهنش اثر میگذاشت.
با شکلگرفتنِ حقیقتیحالا شوم در ذهنش، شعلههایهدفشان نفیس کمی رنگ باخت.
لبانش از هم فاصلهمتر گرفت و تنها یکبعد کلمه را زمزمه کرد:
«...مکافات.»
جانورانِ اعظمی کهسوخته با آنها میجنگیدند آسورامتر نام داشتند... آسوراهای مکافات.
پیش خودش فکر کرده بود آنها صرفاً دستهاینابودیِ از موجوداتِ کابوساند که در ویرانهٔ باستانی لانه کردهاندبدشانسی و نامشان به رازِ فراموششدهای از گذشته اشاره دارد.
اما حالا، نفیسبیش میفهمید که این نامثانیهای معنایی بسیار عینیتر دارد.
وقتی کوهِ خاکِ برآمده شروع به شکافتن کرد و ظاهرِ موجودیکوچک را که زیرش دفن شده بود به نمایش گذاشت، با خودپوستِ گفت وحشتی که به جانش افتاده بود واکنشی کاملاً بهجا بوده است.
آسوراهای مکافات دستهای طبیعی ازتقریباً جانورانِ اعظم نبودند که بهثانیهای یک مکانِ خاص محدود شده باشند.
بلکه به دلیلی دیگر و بسیارخوشبختانه شومتر اینجا دورِ هم جمع شدهصرفاً بودند... آنها خادمانِ موجودی بسیار قدرتمندتر بودند.
نامشان صرفاً نشانبیش میداد که بهکرد چه کسی تعلق دارند.
هرچه باشد،گذاشت اربابشان بایدبیش رتبهٔ بالاتری میداشت.
تایرنتِ نفرینشده... مکافات.