چپتر 440: ستارگانِ بیرحم
0بعد از گذشتِ بیش از سه هفته سقوط در آسمان زیرین —پایش دستکم سانی فکر میکرد اینقدر گذشته است — آهی کشید و ایستاد.آسمانی روی صندوقچهٔ گنج که بهشکلِ خطرناکی تاب میخورد، تعادلش را حفظ کرد.
موهایش از عرق خیس بود و پوستش در نورِ سفید و نافذِ ستارگانِ نزدیکشوندهموردرت برق میزد. حالا دیگر شبیه به نقطههای سفید در تاریکیِ بیکرانِ ورطه نبودند. در عوض،پوزخند هر کدام بهاندازهٔ یک مشت بود و در محاصرهٔ هالهای خشمگین و کورکننده قرار داشت.
گرمایی که دربزرگی خلأ رخنه کردهشانه بود، نفسگیر بود.
سانی به پایین خیره شد، به اقیانوسِ شعلههای سفید در زیرِ پایش. اگر این همان چیزی بود کهاگر پس از هزاران سال سوختن در خلأِ خالی، از دوزخِ آتشِ آسمانی باقی مانده بود... از تصورِ اینکهآمدنِ بلافاصله پس از فرود آمدنِ پتکِ مجازاتِ ایزدی بر سرزمینِ باستانی چه شکلی بوده، لرزه بر اندامش میافتاد.
نگاهش روی فضای خالیِرخنه کوچکی میانِ چند ستارهٔخیره درخشان قفل شده بود.
شکاف.
هدفش همین بود.
همانطور که سانی با نگاهی تیره به آنخلأ تکهٔ کوچکِ خالی در میانِ دشتِ پهناورِ شعلههازیرِ خیره شده بود، خلأ ناگهان به حرف آمد:
«تو... ها؟ اونخلأ یه... اِ... عجبنفسگیر خالکوبیِ بزرگی داری.»
سانی نگاهی بهحرف تاریکی کرد، بعدعجب شانه بالا انداخت.
«که چی؟»
موردرت چند لحظه مکث کرد،قرار انگار مطمئن نبود چه بگوید،کرده بعد با لحنی سرگرم پرسید:
«سانلس... مطمئنیگرمایی که دستیارِرخنه پژوهشی هستی؟»
سانی پوزخند زد.
«معلومه که هستم! میدونی هر ماه چقدر امتیازِ مشارکت بهم میدن؟ چند کلمه دربارهٔ اینبگوید و اون خطخطی کردم و با همون یه خونه خریدم. یه خونهٔ کامل! شاید پژوهشگرامتیازِ بودن به خفنیِ شاهزاده بودن نباشه، ولی بازم کارِ نونوآبداریه... البته با کمالِ احترام. والاحضرت.»
خلأ خندید.
«تو عجب آدمِ جالبی هستی.»
سانی باناگهان چهرهای ناباور بهاون خلأ خیره شد.
«خودت همخالکوبیِ یهجورایی معمایی،داری مگه نه؟»
موردرت کمیهالهای ساکت ماند،کورکننده بعد پرسید:
«برای چیزیگرمایی که دررخنه پیشه آمادهای؟»
سانی بهجای جوابحرف دادن، به اقیانوسِعجب ستارگانِ بیرحم اشاره کرد.
«اونجا رو ببین.»
وقتی شاهزادهٔ گمشده بهکورکننده حرف آمد، لحنش بهطرزخلأ عجیبی پر از حسرت بود:
«راستش خیلی خوب نمیبینم. چیه؟»
اوه... درسته.
سانی چندخالکوبیِ ثانیه تردیدداری کرد، بعد گفت:
«فکر کنم همونخشمگین شکافی رو کهداشت گفتی پیدا کردم.»
موردرت باگرمایی صدایی پررخنه از تعجب پرسید:
«...واقعاً؟ پیداش کردی؟»
سانی شانه بالا انداخت.
«میبینیم. تو گفتی باید یهجایی زیرِ گسستگرمایی باشه، درسته؟ از اونجایی که من دقیقاً افتادمشعلههای توی گسست، احتمال داره حق با من باشه.»
خلأ مکثگرمایی کرد، بعد باکرده لحنی گرفته گفت:
«اگه حقناگهان با توآمد نباشه چی؟»
سانی لبخند زد.
«اونوقت باید بگم از آشناییت خوشحال شدم. بههرحال... چیزِ دیگهایکرده هست که بخوای قبل از رفتن بهم بگی؟ بعید میدونمهمان قبل از اینکه به ستارهها برسم دیگه فرصت کنیم حرف بزنیم.»
موردرت چندگرمایی ثانیه فکررخنه کرد، بعد گفت:
«شاید بعد از اونآمد اصلاً نتونم بهت دسترسیبزرگی پیدا کنم. پس... موفق باشی؟»
سانی یکیخالکوبیِ از ابروهایشداری را بالا داد.
«واقعاً؟»
صدای خلأگرمایی پس از مکثیکرده طولانی جواب داد:
«آره. چطور؟»
سر تکان داد.
«هیچی، همینطوری. فقط فکرکورکننده کردم اون بیرون، یهخلأ جایی اونورِ ستارهها گیر افتادی.»
موردرت تکخندهای کرد.
«...نه. منناگهان جای دیگهایآمد گیر افتادم.»
صدایش بهطرزِ عجیبی دور شد.تاریکی سپس، نجوایی که بهسختی شنیدهلحظه میشد به گوشِ سانی رسید:
«امیدوارم... زنده بمونی... سانلس...»
سپس، شاهزادهٔ گمشده رفترخنه و سانی را بارِخیره دیگر در تاریکی تنها گذاشت.
آهی کشید.
«منم همینطور.خالکوبیِ منم امیدوارمداری زنده بمونم.»
پس از ناپدیدشدنِ موردرت، سانی کمی صبر کرد و سپس قانونی را کهاگر برای خودش گذاشته بود، برای دومین بار از زمانِ آغازِ این سفرِ اکتشافی زیرتصورِ پا گذاشت؛ خاطرهٔ دیگری را احضار کرد که باید فقط به ولگرد گره میخورد.
ردایِ جهانِ زیرین.
زرهِ پیچیده و عقیقی از جرقههای تاریکی بافته شد و او را از سر تابگوید پا پوشاند. سانی به پوشیدنِ کلاهخودِ بستهٔ آن عادت نداشت، چون معمولاً بهجایش از نقابِامتیازِ بافنده استفاده میکرد، اما ناراحتکننده هم نبود. با این حال، میدانِ دیدش کمی محدود شد.
خدا کنه هیچکسخشمگین نتونه منو تو اینگرمایی عمق از مغاک ببینه.
اینجا در آسمانِ زیرین، حس میکرد هیچکس، حتیخیره کسانی که با مکاشفات خو گرفته بودند، نمیتواند بههزاران اسرارش سرک بکشد و چیزی از آنها دستگیرش شود.
...تنها استثنای این قاعدهآمد خودِ شاهزادهٔ هیچ بود.بزرگی اما او حالا رفته بود.
ردا دو افسون داشت که بهاحتمالِ زیاد بهزودی بسیار کارآمد از آب درمیآمدند. صفتِ [استوار]ِ زرهلحنی به آن مقاومتِ بالایی در برابرِ انواعِ آسیبهای عنصری، از جمله آتش، میبخشید. تنها چند ثانیه پسمیدن از پوشیدنش، سانی حس کرد گرمای خفهکننده عقبنشینی کرد و جای خود را به خنکایی دلپذیر داد.
نمیدانست آنهالهای خنکا چقدرکورکننده دوام میآورد.
از طرفی، افسونِ [سنگِ زنده] به ردایِ جهانِ زیرین اجازه میداد تا در زمانِ پوشیدهبودن، خودشچیزی را ترمیم کند. این صفت بعداً به کار میآمد و به سانی کمک میکرد تا حتی پسمجازاتِ از آنکه شعلهٔ ایزدی آنقدر شدید میشد که به زرهِ عقیقی آسیب برساند، از خودش محافظت کند.
پس از آن، سانی کمانِ بلندِ تاریک و ترکشِ تیرهای سیاه رابالا احضار کرد. حالا دیگر دستش آنقدر بهبود یافته بود که بتواند کمانِسانلس قدرتمند را بکشد... فقط امیدوار بود نیازی به این کار پیدا نکند.
سرانجام، نگاهِ بیرحمبزرگی را احضار کردشانه و به کمربندش بست.
...حالا تمامِ مقدمات فراهم بود.
سانی با نگاه بهرخنه پایین از میانِ شکافِخیره باریکِ نقابِ کلاهخود، آهی کشید...
حالا همهچیز به استقامت،آمد شانس... و میزانِ ذخایرِبزرگی جوهرِ سایهاش بستگی داشت.
در تاریکیِ مطلقِ خلأِ خالی، در عمقی که حتیرخنه یادِ آسمانی آبی به آن نمیرسید، صندوقچهٔ گنجی ترکخوردهاگر داشت بهسمتِ اقیانوسی از شعلههای سفید و سوزان سقوط میکرد.
زیرش غرق در نوری خشمگین بود، در حالی که درِ آنزیرِ در تاریکترین سایهها غوطه میخورد. رگههای دود آهسته از چوبِ نیمسوزش بلندآتشِ میشد و نوارهای آهنیِ دورش با نارنجیشدن، رفتهرفته شروع به درخشش میکردند.
سانی که به سایه تبدیل شده بود و بارِ دیگر روی درِبالا اهریمنِ مرده پنهان شده بود، فعلاً... حالش خوب بود. تا پیش ازسانلس نابودیِ صندوقچهٔ گنج، از تماسِ مستقیم با نورِ شعلهٔ ایزدی در امان بود.
اما جسدِخالکوبیِ مقلد چقدرداری دوام میآورد؟
با این حال، اوکورکننده داشت به چیزِ دیگریخلأ فکر میکرد... چیزی بسیار وحشتناکتر.
شکاف... اونگرمایی شکافِ لعنتی! قرارهکرده از دستش بدم!