---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 440: ستارگانِ بی‌رحم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 440: ستارگانِ بی‌رحم

0

بعد از گذشتِ بیش از سه هفته سقوط در آسمان زیرین —‌کرده​ دست‌کم سانی فکر می‌کرد این‌قدر گذشته است — آهی کشید و ایستاد.‌هزاران​ روی صندوقچهٔ گنج که به‌شکلِ خطرناکی تاب می‌خورد، تعادلش را حفظ کرد.

موهایش از عرق خیس بود و پوستش در نورِ سفید و نافذِ ستارگانِ نزدیک‌شونده‌پایین​ برق می‌زد. حالا دیگر شبیه به نقطه‌های سفید در تاریکیِ بی‌کرانِ ورطه نبودند. در عوض،‌دوزخِ​ هر کدام به‌اندازهٔ یک مشت بود و در محاصرهٔ هاله‌ای خشمگین و کورکننده قرار داشت.

گرمایی که در‌خشمگین​ خلأ رخنه کرده‌داشت​ بود، نفس‌گیر بود.

سانی به پایین خیره شد، به اقیانوسِ شعله‌های سفید در زیرِ پایش. اگر این همان چیزی بود که‌سوختن​ پس از هزاران سال سوختن در خلأِ خالی، از دوزخِ آتشِ آسمانی باقی مانده بود... از تصورِ اینکه‌شکلی​ بلافاصله پس از فرود آمدنِ پتکِ مجازاتِ ایزدی بر سرزمینِ باستانی چه شکلی بوده، لرزه بر اندامش می‌افتاد.

نگاهش روی فضای خالیِ‌هاله‌ای​ کوچکی میانِ چند ستارهٔ‌داشت​ درخشان قفل شده بود.

شکاف.

هدفش همین بود.

همان‌طور که سانی با نگاهی تیره به آن‌اقیانوسِ​ تکهٔ کوچکِ خالی در میانِ دشتِ پهناورِ شعله‌ها‌هزاران​ خیره شده بود، خلأ ناگهان به حرف آمد:

«تو... ها؟ اون‌محاصرهٔ​ یه... اِ... عجب‌کورکننده​ خالکوبیِ بزرگی داری.»

سانی نگاهی به‌محاصرهٔ​ تاریکی کرد، بعد‌کورکننده​ شانه بالا انداخت.

«که چی؟»

موردرت چند لحظه مکث کرد،‌نفس‌گیر​ انگار مطمئن نبود چه بگوید،‌زیرِ​ بعد با لحنی سرگرم پرسید:

«سانلس... مطمئنی‌مشت​ که دستیارِ‌هاله‌ای​ پژوهشی هستی؟»

سانی پوزخند زد.

«معلومه که هستم! می‌دونی هر ماه چقدر امتیازِ مشارکت بهم می‌دن؟ چند کلمه دربارهٔ این‌شعله‌های​ و اون خط‌خطی کردم و با همون یه خونه خریدم. یه خونهٔ کامل! شاید پژوهشگر‌باقی​ بودن به خفنیِ شاهزاده بودن نباشه، ولی بازم کارِ نون‌وآبداریه... البته با کمالِ احترام. والاحضرت.»

خلأ خندید.

«تو عجب آدمِ جالبی هستی.»

سانی با‌مشت​ چهره‌ای ناباور به‌خشمگین​ خلأ خیره شد.

«خودت هم‌هاله‌ای​ یه‌جورایی معمایی،‌کورکننده​ مگه نه؟»

موردرت کمی‌خلأ​ ساکت ماند،‌کرده​ بعد پرسید:

«برای چیزی‌مشت​ که در‌هاله‌ای​ پیشه آماده‌ای؟»

سانی به‌جای جواب‌محاصرهٔ​ دادن، به اقیانوسِ‌کورکننده​ ستارگانِ بی‌رحم اشاره کرد.

«اونجا رو ببین.»

وقتی شاهزادهٔ گمشده به‌کرده​ حرف آمد، لحنش به‌طرز‌اقیانوسِ​ عجیبی پر از حسرت بود:

«راستش خیلی خوب نمی‌بینم. چیه؟»

اوه... درسته.

سانی چند‌هاله‌ای​ ثانیه تردید‌کورکننده​ کرد، بعد گفت:

«فکر کنم همون‌رخنه​ شکافی رو که‌پایین​ گفتی پیدا کردم.»

موردرت با‌مشت​ صدایی پر‌هاله‌ای​ از تعجب پرسید:

«...واقعاً؟ پیداش کردی؟»

سانی شانه بالا انداخت.

«می‌بینیم. تو گفتی باید یه‌جایی زیرِ گسست‌خیره​ باشه، درسته؟ از اونجایی که من دقیقاً افتادم‌چیزی​ توی گسست، احتمال داره حق با من باشه.»

خلأ مکث‌مشت​ کرد، بعد با‌خشمگین​ لحنی گرفته گفت:

«اگه حق‌مشت​ با تو‌هاله‌ای​ نباشه چی؟»

سانی لبخند زد.

«اون‌وقت باید بگم از آشناییت خوشحال شدم. به‌هرحال... چیزِ دیگه‌ای‌زیرِ​ هست که بخوای قبل از رفتن بهم بگی؟ بعید می‌دونم‌خالی​ قبل از اینکه به ستاره‌ها برسم دیگه فرصت کنیم حرف بزنیم.»

موردرت چند‌مشت​ ثانیه فکر‌هاله‌ای​ کرد، بعد گفت:

«شاید بعد از اون‌هاله‌ای​ اصلاً نتونم بهت دسترسی‌داشت​ پیدا کنم. پس... موفق باشی؟»

سانی یکی‌هاله‌ای​ از ابروهایش‌کورکننده​ را بالا داد.

«واقعاً؟»

صدای خلأ‌مشت​ پس از مکثی‌خشمگین​ طولانی جواب داد:

«آره. چطور؟»

سر تکان داد.

«هیچی، همین‌طوری. فقط فکر‌کرده​ کردم اون بیرون، یه‌اقیانوسِ​ جایی اون‌ورِ ستاره‌ها گیر افتادی.»

موردرت تک‌خنده‌ای کرد.

«...نه. من‌مشت​ جای دیگه‌ای‌هاله‌ای​ گیر افتادم.»

صدایش به‌طرزِ عجیبی دور شد.‌قرار​ سپس، نجوایی که به‌سختی شنیده‌کرده​ می‌شد به گوشِ سانی رسید:

«امیدوارم... زنده بمونی... سانلس...»

سپس، شاهزادهٔ گمشده رفت‌هاله‌ای​ و سانی را بارِ‌داشت​ دیگر در تاریکی تنها گذاشت.

آهی کشید.

«منم همین‌طور.‌هاله‌ای​ منم امیدوارم‌کورکننده​ زنده بمونم.»

پس از ناپدیدشدنِ موردرت، سانی کمی صبر کرد و سپس قانونی را که‌نفس‌گیر​ برای خودش گذاشته بود، برای دومین بار از زمانِ آغازِ این سفرِ اکتشافی زیر‌خلأِ​ پا گذاشت؛ خاطرهٔ دیگری را احضار کرد که باید فقط به ولگرد گره می‌خورد.

ردایِ جهانِ زیرین.

زرهِ پیچیده و عقیقی از جرقه‌های تاریکی بافته شد و او را از سر تا‌شعله‌های​ پا پوشاند. سانی به پوشیدنِ کلاه‌خودِ بستهٔ آن عادت نداشت، چون معمولاً به‌جایش از نقابِ‌باقی​ بافنده استفاده می‌کرد، اما ناراحت‌کننده هم نبود. با این حال، میدانِ دیدش کمی محدود شد.

خدا کنه هیچ‌کس‌رخنه​ نتونه منو تو این‌خیره​ عمق از مغاک ببینه.

اینجا در آسمانِ زیرین، حس می‌کرد هیچ‌کس، حتی‌داشت​ کسانی که با مکاشفات خو گرفته بودند، نمی‌تواند به‌شعله‌های​ اسرارش سرک بکشد و چیزی از آن‌ها دستگیرش شود.

...تنها استثنای این قاعده‌هاله‌ای​ خودِ شاهزادهٔ هیچ بود.‌داشت​ اما او حالا رفته بود.

ردا دو افسون داشت که به‌احتمالِ زیاد به‌زودی بسیار کارآمد از آب درمی‌آمدند. صفتِ [استوار]ِ زره‌زیرِ​ به آن مقاومتِ بالایی در برابرِ انواعِ آسیب‌های عنصری، از جمله آتش، می‌بخشید. تنها چند ثانیه پس‌اینکه​ از پوشیدنش، سانی حس کرد گرمای خفه‌کننده عقب‌نشینی کرد و جای خود را به خنکایی دلپذیر داد.

نمی‌دانست آن‌خلأ​ خنکا چقدر‌کرده​ دوام می‌آورد.

از طرفی، افسونِ [سنگِ زنده] به ردایِ جهانِ زیرین اجازه می‌داد تا در زمانِ پوشیده‌بودن، خودش‌اقیانوسِ​ را ترمیم کند. این صفت بعداً به کار می‌آمد و به سانی کمک می‌کرد تا حتی پس‌مانده​ از آنکه شعلهٔ ایزدی آن‌قدر شدید می‌شد که به زرهِ عقیقی آسیب برساند، از خودش محافظت کند.

پس از آن، سانی کمانِ بلندِ تاریک و ترکشِ تیرهای سیاه را‌کرده​ احضار کرد. حالا دیگر دستش آن‌قدر بهبود یافته بود که بتواند کمانِ‌هزاران​ قدرتمند را بکشد... فقط امیدوار بود نیازی به این کار پیدا نکند.

سرانجام، نگاهِ بی‌رحم‌خشمگین​ را احضار کرد‌داشت​ و به کمربندش بست.

...حالا تمامِ مقدمات فراهم بود.

سانی با نگاه به‌هاله‌ای​ پایین از میانِ شکافِ‌داشت​ باریکِ نقابِ کلاه‌خود، آهی کشید...

حالا همه‌چیز به استقامت،‌هاله‌ای​ شانس... و میزانِ ذخایرِ‌داشت​ جوهرِ سایه‌اش بستگی داشت.

در تاریکیِ مطلقِ خلأِ خالی، در عمقی که حتی‌شعله‌های​ یادِ آسمانی آبی به آن نمی‌رسید، صندوقچهٔ گنجی ترک‌خورده‌سوختن​ داشت به‌سمتِ اقیانوسی از شعله‌های سفید و سوزان سقوط می‌کرد.

زیرش غرق در نوری خشمگین بود، در حالی که درِ آن‌رخنه​ در تاریک‌ترین سایه‌ها غوطه می‌خورد. رگه‌های دود آهسته از چوبِ نیم‌سوزش بلند‌چیزی​ می‌شد و نوارهای آهنیِ دورش با نارنجی‌شدن، رفته‌رفته شروع به درخشش می‌کردند.

سانی که به سایه تبدیل شده بود و بارِ دیگر روی درِ‌کرده​ اهریمنِ مرده پنهان شده بود، فعلاً... حالش خوب بود. تا پیش از‌هزاران​ نابودیِ صندوقچهٔ گنج، از تماسِ مستقیم با نورِ شعلهٔ ایزدی در امان بود.

اما جسدِ‌هاله‌ای​ مقلد چقدر‌کورکننده​ دوام می‌آورد؟

با این حال، او‌کرده​ داشت به چیزِ دیگری‌اقیانوسِ​ فکر می‌کرد... چیزی بسیار وحشتناک‌تر.

شکاف... اون‌مشت​ شکافِ لعنتی! قراره‌خشمگین​ از دستش بدم!

ناولها | novelha.net