---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 307: تختِ نور • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 307: تختِ نور

0

دو نیرو رودرروی هم ایستاده بودند و پهنهٔ بی‌حرمت‌شدهٔ‌دریای​ تالارِ بزرگ آن‌ها را از هم جدا می‌کرد... دست‌کم فعلاً.‌همچون​ سکوتِ پرتنش پر از عطشِ خون و دلهره‌ای تاریک بود.

سانی آرام راهش را به ردیفِ اولِ جمعیت باز کرد و‌معدود​ با حالتی پیچیده به انبوهِ جنگجویانِ زره‌پوشِ روبه‌رو خیره شد. از دیدِ‌چند​ او، پیروانِ ستارهٔ دگرگون بختِ چندانی برای پیروزی در این نبرد نداشتند.

در برابرِ نگهبانانِ قلعه هیچ برتریِ خاصی نداشتند؛ جز اینکه آدم‌های بیشتری‌نهایت​ داشتند تا جلوی تیغه‌های تیزِ دشمن بیندازند. حتی اگر همهٔ حاضران انسان‌هایی معمولی‌تحسین‌برانگیز​ بودند، باز هم نمی‌توانستند بر نیرویی با سلاح و آموزشِ بهتر چیره شوند.

اینکه تک‌تکِ آدم‌های حاضر در تالارِ تختِ پادشاهی خفته‌گما​ بودند، فقط اوضاع را بدتر می‌کرد. اختلافِ قدرتِ احتمالی میانِ‌رقم​ دو بیدارشده بسیار بیشتر از اختلافِ دو مبارزِ معمولی بود.

با این حال،‌نهایت​ فکر نمی‌کرد نفیس ببازد؛‌رقم​ دقیقاً به همان دلیل.

شاید نگهبانان از زاغه‌نشین‌ها مجهزتر و باتجربه‌تر بودند،‌تسای​ اما ستارهٔ دگرگون را در جبههٔ خود نداشتند.‌خفته‌ها​ افی، کاستر و گما را نداشتند. سانی را نداشتند.

آن‌ها فقط دو‌خود​ مبارزِ واقعاً ترسناک داشتند:‌واقعاً​ سیشان و خودِ تسای.

در نهایت، نتیجهٔ این نبرد را همان معدود کسانی رقم می‌زدند که از میانِ دریای خفته‌ها سر برآورده بودند؛‌رقم​ هرچند تمامِ بازماندگانِ شهرِ تاریک تحسین‌برانگیز بودند، اما این چند نفر همچون صخره‌هایی بلند و تسخیرناپذیر از میانشان متمایز می‌شدند.‌فردی​ در میانِ بیدارشدگان، قدرتِ فردی بسیار مهم‌تر بود. و از نظرِ داشتنِ افرادِ استثنایی، جبههٔ ستارهٔ دگرگون برتریِ چشمگیری داشت.

پس بله، سانی‌نهایت​ مطمئن بود که‌کسانی​ نفیس پیروز می‌شود.

اما به چه بهایی؟

اینجا در ساحلِ فراموش‌شده، مردم جایی برای عقب‌نشینی نداشتند. پس این نبرد تنها زمانی به پایان می‌رسید‌می‌زدند​ که یک طرف به‌کلی نابود شود. و هرچه یک جبهه به نابودیِ کامل نزدیک‌تر می‌شد، اعضایش با‌می‌شدند​ استیصالِ بیشتری می‌جنگیدند... مثلِ موش‌هایی که در گوشه‌ای گیر افتاده باشند. در این صورت، خون‌ریزی فقط وحشتناک‌تر می‌شد.

آیا این کشتار تنها زمانی‌جبههٔ​ متوقف می‌شد که فقط مشتی‌واقعاً​ از قوی‌ترین و سرسخت‌ترین‌ها زنده بمانند؟

تسای، انگار که افکارش را خوانده باشد، ناگهان‌می‌زدند​ خندید و با لبخندی تشنه به خون به‌تحسین‌برانگیز​ جمعیتِ حاضر در تالارِ تختِ پادشاهی نگاه کرد.

یعنی... یعنی‌کاستر​ اون عوضی واقعاً‌ترسناک​ مشتاقِ این کشتاره؟

غولِ عبوس سپس‌خود​ مستقیم به نفیس نگاه‌واقعاً​ کرد و پوزخند زد:

«ستارهٔ دگرگون. آه، دوباره همدیگه رو دیدیم. اما... صبر کن. اون کیه‌سیشان​ کنارت؟ گماست، دوستِ قدیمیِ من؟ چه غافلگیریِ دلپذیری! چقدر لطف کردی که آوردیش‌تمامِ​ اینجا. حالا دیگه مجبور نیستم کلِ قلعه رو دنبالِ اون سوسکِ کثیف بگردم...»

با این حرف، آرام از تخت برخاست، گرزِ وحشتناکش‌دریای​ را روی شانه گذاشت و در حالی که آتش‌هایی‌نفر​ تاریک در چشمانش شعله‌ور می‌شد، از پله‌ها پایین آمد.

«اومدی اینجا‌کاستر​ که بمیری،‌واقعاً​ ستارهٔ دگرگون؟»

نفیس سر کج‌خود​ کرد و با چشمانی‌واقعاً​ تهی به تسای نگریست.

«...نه. اومدم اینجا که بکشمت.»

غول خندید. پا روی کفِ مرمرین‌کسانی​ گذاشت، کنارِ سیشان ایستاد و دندان‌هایش‌هرچند​ را با پوزخندی شرورانه به نمایش گذاشت.

آن دو در کنارِ هم واقعاً ترسناک بودند. غولِ عبوس تجسمِ نابودی و خشونت بود. پوستش‌خفته‌ها​ به‌خاطرِ حصارِ یخیِ نامرئی‌ای که آن را در بر گرفته بود، کمی به کبودی می‌زد. هوای‌بیدارشدگان​ تالارِ تختِ پادشاهی ناگهان سردتر شد و دانه‌های ریزِ برف در پرتوهای نور به رقص درآمدند.

رهبرِ مرموزِ ندیمه‌ها خوددار‌افی​ و باوقار بود، اما دست‌کمی‌سیشان​ از او در ترسناکی نداشت.

سیشان به‌طرزِ خیره‌کننده‌ای زیبا، سرد و تسلیم‌ناپذیر بود. لباسی ساده اما به‌شکلی عجیب شاهانه به تن‌نتیجهٔ​ داشت که مخملش به رنگِ شرابِ سرخ بود. گردنبندِ نقره‌ایِ پرکار و ظریفی روی سینه‌اش جا خوش‌بلند​ کرده بود که اندامِ نرم و کشیده‌اش را برجسته‌تر می‌کرد، و دو دستبند هم به مچ داشت.

با این حال، بارزترین ویژگی‌اش نه وقار و‌می‌زدند​ نه زیبایی، بلکه پوستش بود. خاکستری مثلِ ابرهای‌تحسین‌برانگیز​ توفانی، لطیف مثلِ ابریشم، و عاری از هرگونه نقص.

سیشان هم درست مثلِ نفیس از آن دست آدم‌هایی بود که سرشتشان ظاهرشان‌رقم​ را تغییر داده بود. اما در موردِ او، این تغییر بسیار چشمگیرتر بود؛‌صخره‌هایی​ تغییری که به او ظاهری غریب و وسوسه‌انگیز، اما در عینِ حال غیرانسانی می‌بخشید.

زیباییِ سیشان از آن دست‌کاستر​ بود که هم اشتیاق و هم‌تسای​ ترس را در دلِ آدم می‌انداخت.

وقتی تسای نزدیک شد، بی‌صدا سلاحش را احضار‌کاستر​ کرد و سرد به جمعیتِ حاشیه‌نشین‌ها خیره ماند. بسیاری‌معدود​ از آن‌ها به خود لرزیدند و شتابان نگاه دزدیدند.

چند لحظه بعد، چکشِ جنگیِ ظریفی‌کسانی​ در دستش پدیدار شد که یک طرفِ‌تمامِ​ سرش به شکلِ منقاری باریک درآمده بود.

غولِ عبوس خندید.

«منو بکشی؟ مگه قبلاً امتحان نکردی؟ اگه درست یادم باشه،‌خودِ​ دفعهٔ پیش که جنگیدیم مثل یه سگِ ترسو فرار کردی.‌برآورده​ چی باعث شده فکر کنی امروز قراره فرق کنه، عوضی؟»

نفیس چانه‌اش را کمی بالا‌جبههٔ​ گرفت و نگاهِ تمسخرآمیزِ او‌واقعاً​ را با سکوت جواب داد.

تسای سر تکان داد.

«همین نگاه. خیلی وقته تو کفِ اینم که این نگاهِ مغرور رو از‌رقم​ اون صورتِ خوشگلت پاک کنم. امروز بهت یاد می‌دم چطوری التماس کنی، دختر.‌صخره‌هایی​ خب، چی می‌گی؟ چطوره این بساط رو یک بار برای همیشه جمع کنیم؟»

نگهبانانی که پشتِ سرش ایستاده بودند خندیدند و سلاح کشیدند. آن‌ها با‌نهایت​ تحقیر و انتظاری شوم به حاشیه‌نشین‌های روبه‌رویشان چشم دوختند. پیروانِ ستارهٔ دگرگون‌شهرِ​ دندان به هم ساییدند، صفوفشان را فشرده کردند و برای یورش آماده شدند.

چیزی به‌مجهزتر​ شروعِ خونریزی‌اما​ نمانده بود.

نفیس شمشیرِ نقره‌ای‌اش را احضار‌معدود​ کرد و با صدایی سرد‌خفته‌ها​ و بی‌تفاوت به تسای جواب داد:

«...بیا تمومش کنیم.»

برای یک‌جبههٔ​ لحظه، زمان‌افی​ کُند شد.

غول با لبخندی درنده‌خو یک قدم‌خود​ جلو رفت. دهان باز کرد تا‌سیشان​ فرمانِ حمله را به سربازانش بدهد.

یک قدم عقب‌تر،‌نهایت​ سیشان بی‌صدا به راه‌رقم​ افتاد تا دنبالش برود...

...و منقارِ چکشِ جنگی‌اش را پشتِ‌سیشان​ سرِ تسای فرود آورد و با‌کسانی​ یک ضربهٔ مهلک جمجمه‌اش را خرد کرد.

هم‌زمان، ندیمه‌هایی که پشتِ نگهبانان ایستاده بودند، با چاقوهای بلندی که از آستینشان بیرون کشیدند به مردانِ غافل‌دریای​ حمله بردند. این چاقوها خاطره نبودند؛ برای همین نیازی نبود زمانی صرف کنند تا در واقعیت بافته شوند‌فردی​ یا در این حین با نوری اثیری بدرخشند. در عوض، از فولاد، استخوان و ابسیدینِ سیاه ساخته شده بودند.

تنها یک لحظه بعد، تیغه‌ها در گوشتِ نگهبانان نشستند و بی‌رحمانه آن‌ها را از‌تسای​ پای درآوردند. ندیمه‌ها گلو، قلب و چشمانشان را هدف می‌گرفتند. بارِ دیگر خون روی‌تحسین‌برانگیز​ کفِ مرمرین جاری شد و جیغ‌های پر از درد و وحشت در هوا پیچید.

تا سربازانِ تسای بفهمند چه خبر است،‌رقم​ دیگر کار از کار گذشته بود. هیچ فرصتی‌شهرِ​ برای مقاومت در برابرِ این حملهٔ خائنانه نداشتند.

ده دوازده ثانیه بعد، همه‌چیز تمام شد. صد مبارزِ قدرتمند، بی‌آنکه حتی فرصت‌رقم​ کنند سلاحشان را بالا بیاورند، بی‌رحمانه تکه‌تکه شدند. اجسادشان روی زمین افتاده بود‌صخره‌هایی​ و نگاهی از وحشت و ناباوری برای همیشه روی چهره‌شان خشک شده بود.

...تنها تسای هنوز زنده بود.

با وجودِ اینکه جمجمه‌اش خرد شده بود، غول همچنان تقلا می‌کرد‌ترسناک​ روی پا بایستد و خشم خطوطِ چهره‌اش را در هم کشیده‌خفته‌ها​ بود. با این حال، تلاش‌های گیج و سردرگمش ثانیه‌به‌ثانیه ضعیف‌تر می‌شد.

غرشِ دردناک و‌نهایت​ گنگی از میانِ‌کسانی​ لب‌هایش بیرون پرید.

در حالی که صدها خفته با شوک‌خودِ​ و وحشت خیره مانده بودند، نفیس آرام‌می‌زدند​ از تالارِ بزرگ گذشت و کنارش ایستاد.

سیشان که پشتِ غول‌افی​ ایستاده بود، با احترام‌ترسناک​ به او تعظیم کرد.

«بانو ستارهٔ دگرگون.»

سانی به چکشِ جنگی‌اش خیره شد؛ خیس از خون‌دریای​ و مغزِ استخوان بود و تراشه‌های استخوان به سطحِ فلزی‌اش‌همچون​ چسبیده بود. ناگهان حالتی از شناخت در چهره‌اش پدیدار شد.

«چکش... چکشِ بنا...»

آنچه در دستِ ظریفِ سیشان بود، ششمین خاطره از خانوادهٔ‌خودِ​ تکه بود. خاطره‌ای که به آن غولِ متحرک تعلق داشت؛‌برآورده​ مجسمهٔ سازنده‌ای که دیوارهای شهرِ تاریک را بنا کرده بود.

تکهٔ آفتاب.

نفیس در جوابِ‌نهایت​ زنِ زیبا سرِ‌کسانی​ تکانِ خشکی داد.

«کارت خوب بود.»

سرانجام هویتِ جاسوسی که‌افی​ از درونِ قلعه به‌ترسناک​ او کمک می‌کرد، فاش شد.

سپس رو به غولِ در حالِ مرگ چرخید و به او خیره‌سیشان​ شد. چهرهٔ نفیس آرام و بی‌حالت بود و هیچ احساسی در چشمانِ خاکستری‌تمامِ​ و سردش به چشم نمی‌خورد. پس از چند لحظه، با لحنی یکنواخت گفت:

«قول داده بودم بکشمت.»

با این حرف، شمشیرش را بالا برد و‌تسای​ با یک ضربهٔ سریع و دقیق، قلبِ تسای‌خفته‌ها​ را شکافت. مردِ غول‌پیکر لرزید و سپس بی‌حرکت شد.

نفیس شمشیرش را بیرون کشید، چشمانش را‌واقعاً​ بست و چند لحظه آن را تکیه‌گاهِ‌معدود​ وزنِ خود کرد. لرزشِ خفیفی به جانش افتاد.

جنگ بر‌مجهزتر​ سرِ تاج‌وتخت‌اما​ تمام شده بود.

قلعهٔ روشن سرانجام‌نهایت​ بانوی تازه‌اش را‌کسانی​ پیدا کرده بود.

ناولها | novelha.net