---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1142: پیکرِ ملموسِ سایه • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1142: پیکرِ ملموسِ سایه

0

چند روز در یک چشم‌برهم‌زدن گذشت. انگار‌نقطه‌ای​ اتفاقِ مهمی نیفتاده بود، اما رویدادهای بزرگ‌وسطِ​ و شومی در سایه‌ها داشت شکل می‌گرفت.

قدیس مادوک چند دسته از افرادِ دلاوری را به عالمِ رؤیا منتقل کرده و‌پیش​ بعد ناپدید شده بود. البته کسی از غیبتش خبر نداشت؛ در واقع، خاندانِ دلاوری به‌خوبی‌آنجا​ وانمود می‌کرد که او هنوز حضور دارد و از بیدارشدگان در عالمِ رؤیا پشتیبانی می‌کند.

دروغِ باورپذیری بود.

بیدارشدگان، عروج‌یافتگان و قدیس‌ها همگی به یک اندازه تحت‌تأثیرِ فراخوان بودند؛ اگر نزدیکِ یک‌حال​ دروازهٔ کابوس به عالمِ رؤیا می‌رفتند، به‌جای لنگرشان، به منطقهٔ اطرافِ بذر منتقل می‌شدند.‌ذاتیِ​ با این حال، وقتی پای یک متعالی در میان بود، تفاوتِ بزرگی به چشم می‌خورد.

تفاوت این بود که قدیس‌ها می‌توانستند تنها با استفاده‌کیلومتر​ از توان‌های ذاتیِ خود به جهانِ بیداری برگردند، در حالی‌بیفتد​ که بیدارشدگان و استادها برای برگشتن باید گذرگاهی پیدا می‌کردند.

تفاوتِ دیگر که دست‌کمی از اولی نداشت، این بود که کششِ فراخوان دقیق نبود. اگر بیدارشده‌ای نزدیکِ یک‌دست​ دروازه به خواب می‌رفت، ممکن بود دقیقاً به محلِ بذر منتقل شود، اما به همان اندازه هم احتمال داشت‌کابوسی​ سر از نقطه‌ای در ده‌ها کیلومتر دورتر درآورد. حتی ممکن بود درست وسطِ گله‌ای از موجوداتِ کابوسِ گرسنه بیفتد.

پس اگر دسته‌ای از بیدارشدگان می‌خواست از دروازهٔ کابوس به‌عنوانِ مسیری به عالمِ رؤیا استفاده کند، در منطقهٔ وسیعی پراکنده‌بدهند​ می‌شدند و این خطر وجود داشت که خیلی پیش از پیوستن به هم‌رزمانشان، جانشان را از دست بدهند. یک قدیس‌شهرهای​ می‌توانست اول فراخوان را دنبال کند، لنگری در مکانی امن بسازد و بعد اعضای دسته را یکی‌یکی به آنجا منتقل کند.

حتی اگر دسته واقعاً قصد داشت به مصافِ بذر برود، یک قدیس می‌توانست راه را تا آنجا پاکسازی‌میان​ کند. دروازه‌های کابوسی که داخلِ شهرهای انسانی باز می‌شدند معمولاً به همین شکل مهار می‌شدند، مگر اینکه کسی برای‌باید​ مصاف با آن‌ها نبود؛ در آن صورت، فقط محدودشان می‌کردند، دورشان منطقهٔ ممنوعهٔ مستحکمی می‌کشیدند و شبانه‌روز نگهبانی می‌دادند.

بنابراین همه را به این باور رسانده بودند که‌کیلومتر​ تیغِ نجوا دقیقاً دارد همین کار را می‌کند: جنگجویانِ‌گرسنه​ بیدارشدهٔ خاندانِ دلاوری را برای فتحِ بذرهای کابوس هدایت می‌کند.

اما سانی حقیقت را می‌دانست.

می‌دانست مادوک در واقع رفته تا به قلمروِ سرود نفوذ کند و مخفیانه موردرت را از‌پیوستن​ سرِ راه بردارد. دسته‌های بیدارشده‌ای که آن قدیسِ ترسناک به عالمِ رؤیا منتقل کرده بود، به حالِ‌مصافِ​ خود رها شده بودند و احتمالاً داشتند از شوالیه شتاد برای رسیدن به هدفی مرموز پشتیبانی می‌کردند.

جنگ میانِ خاندان‌های بزرگ داشت جدی می‌شد.‌به‌جای​ خون از قبل ریخته شده بود و خیلی‌وقتی​ زود قرار بود خونِ بسیار بیشتری جاری شود.

...در این میان، خودِ سانی این روزها را صرفِ آزمایشِ توانِ‌درآورد​ تازه‌یافته‌اش کرده بود. واقعاً از این بابت غرق در هیجان بود،‌به‌عنوانِ​ صرفاً به این دلیل که پتانسیلِ پیکرِ مادیِ سایه تقریباً نامحدود بود.

در تئوری.

در عمل، کارهایی‌گرسنه​ که می‌توانست با آن‌به‌عنوانِ​ بکند هنوز قیدوشرط‌هایی داشت.

برای مثال، سانی موفق شد بدونِ کمکِ پوستهٔ سایه و تنها با تکیه بر پیکرِ خودش، به دیوِ سایه‌تفاوتِ​ تبدیل شود؛ با این حال، این کم‌وبیش نهایتِ اندازه‌ای بود که می‌توانست به خودش بگیرد. فعلاً. همچنین، این کار‌گذرگاهی​ در مقایسه با فراخواندنِ سایه‌های محیط برای تشکیلِ لایهٔ بیرونیِ هیولا، راه‌حلِ ضعیف‌تری بود، چون بدونِ آن‌ها آسیب‌پذیر می‌شد.

او همچنین کوچک‌تر شدن را امتحان کرد. این تغییر بسیار آسان‌تر بود، هرچند آن‌وسطِ​ هم محدودیت‌های خودش را داشت. کوچک‌ترین اندازه‌ای که توانست به آن برسد، تقریباً هم‌اندازهٔ‌وجود​ دیوچه بود، که واکنشِ تندی از آن جانورِ کوچک و بیچاره به همراه داشت.

سانی کارهای دیگری را هم امتحان کرد، مثل اینکه کم‌وبیش در اندازهٔ‌وجود​ طبیعیِ خودش بماند، اما بخش‌های مختلفِ ظاهرش را تغییر دهد. تغییر دادنِ‌مکانی​ اجزای صورت آسان بود، درست مثلِ بلندیِ موها، فرمِ بدن و چیزهای دیگر.

می‌توانست ابزارِ فوق‌العاده‌ای برای فریب باشد...‌می‌خواست​ البته اگر تمامِ این تغییرات همچنان‌خطر​ به رنگِ سیاهِ مات و پرکلاغی نبودند.

«حالا حالاها نمی‌تونم‌نزدیکِ​ خودم رو جای‌می‌رفتند​ بقیه جا بزنم...»

البته، آزمایش‌هایش فراتر از تغییراتِ ظاهری بود. هر چه باشد، علاقهٔ او بیشتر‌درست​ به مبارزه و مخفی‌کاری بود. بنابراین، سانی کار را با اضافه کردنِ دو بازوی‌خطر​ دیگر به پیکرِ سایه شروع کرد و از آنجا به سراغِ تغییرشکل‌های افراطی‌تر رفت.

توانایی‌اش در تغییرشکل محدود به دانش و تجربه‌اش بود. سانی‌پراکنده​ از پسِ تغییراتِ کوچک‌تر، مثل اضافه کردنِ چنگال‌های تیز به‌می‌توانست​ انگشتانش یا تبدیل کردنِ دندان‌هایش به نیش‌های ترسناک، به‌خوبی برمی‌آمد.

اما وقتی سعی کرد بال دربیاورد، نتیجه چیزی در حدِ فاجعه بود —‌وجود​ او هرگز با بال روی پشتش زندگی نکرده بود، از آناتومیِ آن‌ها و نحوهٔ‌بسازد​ اتصالشان به بقیهٔ بدن خبر نداشت و درکش از اصولِ پرواز بسیار مبهم بود.

بنابراین حالا حالاها هیچ امیدی‌کابوس​ نداشت که مثل کای یا‌اطرافِ​ قدیس تایریس در آسمان اوج بگیرد.

سانی هنوز تا تبدیل شدن به موجودی واقعاً‌ده‌ها​ بی‌شکل و بی‌فرم فاصلهٔ زیادی داشت. با این‌موجوداتِ​ حال، قدمی به این هدف نزدیک‌تر شده بود.

...اما بامزه‌ترین کاری که‌دسته‌ای​ کرد، برآورده کردنِ آرزوی‌کند​ قدیمی‌اش برای قدبلندتر شدن بود.

البته این‌کابوسِ​ یکی هم‌بیفتد​ آسان نبود.

وقتی سانی صرفاً خودش را بزرگ‌تر می‌کرد، تناسبِ بدنش کمی به‌هم‌ریخته‌بذر​ به نظر می‌رسید. وقتی دست‌وپاهایش را دراز می‌کرد، نتیجه حتی از‌می‌خورد​ این هم زننده‌تر می‌شد. پیدا کردنِ تعادلِ درست واقعاً سخت بود.

با این حال موفق شد به نتیجهٔ قابل‌قبولی‌ده‌ها​ برسد و در آن لحظه داشت از طریق یکی‌کابوسِ​ از سایه‌ها به خودش نگاه می‌کرد و ریزریز می‌خندید.

«لعنتی... حیف شد که افی الان نمی‌تونه منو ببینه.‌وسیعی​ قیافه‌اش دیدنی می‌شد! مخصوصاً که مجبور بود سرشو بالا‌دست​ بگیره تا نگاهم کنه... وای ایزدان، قشنگ می‌تونم تصورش کنم...»

نسخهٔ قدبلندِ سانی واقعاً عجیب بود. مطمئن نبود که آن‌قدرها از‌پراکنده​ هیکلِ دراز و لاغرش خوشش بیاید... با این حال، دیدنش واقعاً‌اول​ بامزه بود. مخصوصاً چون پیکرِ سایه کاملاً سیاه و مات بود.

البته به‌جز موها. موهایش در واقع سفید بود، چون‌منطقهٔ​ سانی خاطرهٔ «برگِ پاییزی» را احضار کرده بود تا‌میان​ ببیند در این حالت رویش کار می‌کند یا نه.

«احتمالاً در آینده باید به فکرِ خریدنِ خاطره‌های‌ده‌ها​ تزئینیِ بیشتری باشم... به نظر می‌رسه روی این‌موجوداتِ​ فرم هم کار می‌کنن، که می‌تونه به درد بخوره.»

برای آخرین بار نگاهی به خودش انداخت، سپس دوباره در سایه‌ها شیرجه زد و‌پیش​ با همان شکلِ انسانیِ همیشگی‌اش از آن‌ها بیرون آمد. راستش را بخواهید، هرچند بودن در‌آنجا​ قالبِ پیکرِ سایه قطعاً سرگرم‌کننده بود، اما در بدنِ واقعی‌اش احساسِ راحتیِ بسیار بیشتری می‌کرد.

خوب، راحت و آشنا بود.

واقعاً به آن دلبستگی داشت.

مدتی بعد، سانی داشت آماده می‌شد‌احتمال​ تا بخوابد، اما وسطِ دست‌وروشستن ناگهان‌حتی​ خشکش زد. چهره‌اش سرد و تاریک شد.

سپس، لبخندی‌گرسنه​ خطرناک روی‌دسته‌ای​ لب‌هایش نشست.

«خب، خب. اینجا چی داریم...»

تاریکیِ ترسناکی در چشمانش دوید.

دلیلش این بود که‌شود​ چند لحظه پیش، سانی‌ده‌ها​ چیزی حس کرده بود.

پیش از این، ادراکش بین پنج‌به‌عنوانِ​ زاویهٔ دید تقسیم شده بود —‌وجود​ زاویهٔ دیدِ خودش و چهار سایه‌اش.

اما بعد،‌کابوسِ​ زاویهٔ دیدِ ششمی‌دسته‌ای​ رفته‌رفته واضح شد.

و این‌اگر​ یعنی سایهٔ‌دروازهٔ​ پنجم برگشته بود.

سایهٔ دلگیر حالا داخلِ دیوارهای پایتختِ‌احتمال​ محاصره بود، و این یعنی سوءقصدکنندگانی که‌درست​ خاندانِ سرود فرستاده بودند هم همین‌جا بودند.

ناولها | novelha.net