---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 497: چرخشِ غیرمنتظره • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 497: چرخشِ غیرمنتظره

0

سرانجام، سانی از وان بیرون آمد،‌گذشته​ لباس پوشید و به آشپزخانه رفت‌مردم​ تا چیزی برای خوردن درست کند.

پس از نبردِ طاقت‌فرسای‌پنهان​ دروازه، مثل گرگ گرسنه‌دیگر​ بود. واقعاً سیری‌ناپذیر بود...

آشپزی کمی آرامش کرد و بوی مطبوع حالش را‌مطمئن​ کمی بهتر ساخت. حالا که سانی فرصتی برای فکر‌نبود​ کردن داشت، کلِ ماجرا را از زاویه‌ای جدید می‌دید.

بله، امیدش برای فراموش شدنِ ولگرد کاملاً بر باد رفته بود. اما این افتضاح جنبهٔ مثبتی هم داشت؛‌بگیرد​ حالا که در پنهان ماندن کاملاً شکست خورده بود... دیگر دلیلی برای این کار نداشت. یعنی می‌توانست تمرینِ رقصِ‌نامرئی​ سایه را در رؤیاشهر از سر بگیرد و امیدوار بود پیش از رسیدنِ زمستان بر گامِ دومش تسلط یابد.

فقط باید در‌خودش​ نگاهش به شخصیتِ‌گذشته​ ولگرد تجدیدنظر می‌کرد.

در ابتدا، سانی برنامه ریخته بود که این شخصیت نامرئی و گمنام بماند،‌می‌توانست​ صرفاً پوششی که برای انجامِ کارهای خاصی به تن می‌کرد؛ کارهایی که دردسرساز‌یابد​ یا بیش از حد خطرناک بودند و نمی‌خواست به نامِ خودش تمام شوند.

...خب، دیگر کار از کار گذشته بود. کاملاً مطمئن‌مطمئن​ بود که از این به بعد، هر چیزی که‌نبود​ به ولگرد ربط داشت در کانونِ توجهِ مردم قرار می‌گرفت.

اما این لزوماً بد نبود. راه‌هایی برای پنهان ماندن حتی زیرِ نورِافکن‌ها بود. در واقع، گاهی اوقات‌رؤیاشهر​ آسان‌تر هم بود؛ همهٔ شعبده‌بازها می‌دانستند که رازِ اجرای ترفندی بی‌نقص نامرئی شدن نیست، بلکه هدایتِ توجهِ‌برنامه​ جمعیت به سمتِ چیزی چشمگیر و دور کردنِ آن از دستی است که جابه‌جایی را انجام می‌دهد.

سانی شعبده‌باز نبود، اما‌تمام​ خودش را حقه‌بازی کهنه‌کار می‌دانست.‌ربط​ اصولِ کار کم‌وبیش یکی بود.

بنابراین اگر کارت‌هایش را درست بازی می‌کرد، هرچه ولگرد توجهِ بیشتری‌نداشت​ جلب می‌کرد، او آزادیِ بیشتری برای حرکتِ نامرئی در سایه‌ها داشت و‌گامِ​ می‌توانست اهدافش را زیرِ گوشِ همه پیش ببرد بی‌آنکه کسی بویی ببرد.

«شاید...»

انجامِ چنین کاری سخت بود و خطرِ بیشتری‌دیگر​ در بر داشت، اما پاداشِ بزرگ‌تری هم به‌سایه​ همراه می‌آورد. پس، همه‌چیز از دست نرفته بود.

به‌علاوه، از رین محافظت کرده بود. این‌مطمئن​ تنها چیزی بود که واقعاً اهمیت داشت. هر‌لزوماً​ چیزِ دیگری در مقایسه با آن رنگ می‌باخت.

سانی شامِ مفصل و شاهانه‌اش را تمام کرد و‌دلیلی​ به ایوان رفت. در سایه نشست، استراحت کرد، از‌بگیرد​ درد کمی چهره در هم کشید و جرعه‌ای چای نوشید.

ناگهان سرِ حال آمد. و چرا که نه؟ بالاخره وقتِ آن‌ربط​ رسیده بود که نگاهی به غنایمش بیندازد. شاید نبرد سخت بود‌نورِافکن‌ها​ و تقریباً به قیمتِ جانش تمام شده بود، اما جنگیدنش بی‌ثمر نبود.

با احضارِ رون‌ها،‌مثبتی​ نگاهی به رشتهٔ آشنایشان‌خورده​ انداخت و لبخند زد.

قطعه‌های سایه: [۱۸۱۴/۲۰۰۰].

باورنکردنیه...

تنها در حدودِ ده دقیقه، بیشتر از‌خورده​ چیزی که معمولاً در چند هفته به‌تمرینِ​ دست می‌آورد، قطعهٔ سایه کسب کرده بود.

تا جایی که به یاد می‌آورد، تقریباً صد موجودِ کابوس را جلوی دروازه‌قرار​ قتل‌عام کرده بود. درست است که بیشترشان از رتبهٔ خفته بودند و هیچ قطعه‌ای‌می‌دانستند​ به هسته‌های در حالِ رشدش اضافه نکرده بودند، اما باز هم دستاوردی عظیم بود.

این موضوع او را به یادِ اولین پلیدی انداخت که کشته بود: لاروِ شاهِ کوه. آن مبارزه چقدر پرتنش‌امیدوار​ و وحشتناک بود، چقدر مطمئن بود که آن موجودِ منحرف جانش را می‌گیرد. چه کسی فکرش را می‌کرد که‌گمنام​ روزی در آینده‌ای نه‌چندان دور، بتواند صد موجودِ کابوس با قدرتی مشابه و بیشتر را قتل‌عام کند بی‌آنکه تکه‌تکه شود؟

سانی راهِ‌بودند​ درازی را‌نامِ​ آمده بود...

نگاهش را پایین آورد، به رون‌هایی که‌خورده​ خاطره‌هایش را توصیف می‌کردند نگاهی انداخت و‌تمرینِ​ نتوانست جلوی نیشخندِ از سرِ ذوقش را بگیرد.

اوه، امروز خیلی خوش‌شانس بودم...

حتی بدونِ در نظر گرفتنِ نیزهٔ ابسیدینی که به دست‌کار​ آورده بود و خیلی زود به تایرنت باخته بود، شش‌پیش​ خاطرهٔ جدید در زرادخانه‌اش داشت که بیشترشان از رتبهٔ بیدارشده بودند.

سانی کمی آن‌ها را بررسی کرد و وقتی به این نتیجه‌ربط​ رسید که هیچ‌کدام بهتر از خاطره‌های فعلی‌اش نیستند یا کاری نمی‌کنند که‌واقع​ خودش از قبل قادر به انجامش نباشد، در دریای روح شیرجه زد.

خاطره‌ها را به خوردِ قدیس‌ماندن​ داد و به رون‌هایش نگاه کرد.‌نداشت​ از چیزی که می‌دید راضی بود:

`

`

قطعه‌های سایه: [۱۷۹/۲۰۰].

`

`

خیلی نزدیکه...

با این سرعت، احتمالاً می‌توانست پیش از آنکه مجبور شود به مصافِ موجودِ‌می‌توانست​ تاک‌مانندِ ساکن در لاشهٔ کشتیِ باستانی برود، به دویست قطعهٔ کامل برسد. اگر‌یابد​ قدیس پیش از آن قوی‌تر هم می‌شد، حضورش خیلی چیزها را تغییر می‌داد.

سانی چایش را در سکوتِ آرام‌بخشِ محلهٔ تراس نوشید‌ربط​ و هرازگاهی از دردِ بدنِ کوفته‌اش چهره در هم‌حتی​ می‌کشید. اما حتی درد هم نمی‌توانست حالش را خراب کند.

«آه، امروز روزِ خوبی بود...»

تماشا کرد که رین را با یک پی‌تی‌وی به خانه آوردند، مطمئن شد که‌مردم​ حالش خوب است... خب، تا آنجا که یک دخترِ جوان پس از تجربهٔ رویاروییِ‌شعبده‌بازها​ نزدیک با دروازه‌ای در حالِ باز شدن می‌توانست خوب باشد... و بعد داخل رفت.

وقتِ یک‌جنبهٔ​ استراحتِ حسابی‌پنهان​ فرا رسیده بود.

هنگامِ غروب که خورشید پشتِ افق پنهان شد و چراغ‌های خیابان شهر را غرق در نوری‌سایه​ سفید و رنگ‌پریده کردند، سانی در اتاقِ نشیمنش در حالِ استراحت بود و کارِ خاصی نمی‌کرد. با‌ابتدا​ بی‌حوصلگی صفحاتِ یک وبتونِ محبوب را بالا و پایین می‌کرد و از پیچ‌وخم‌های داستانِ ساده‌اش لذت می‌برد.

دیوانه‌کننده‌ست. آدما‌بودند​ واقعاً به همچین‌خودش​ چیزایی فکر می‌کنن؟

ناگهان صدای عجیبی رشتهٔ افکارش را پاره کرد. چند‌دلیلی​ ثانیه طول کشید تا سانی بفهمد صدا چیست، چون پیش‌امیدوار​ از این هرگز آن را در این خانه نشنیده بود.

کسی داشت در می‌زد.

این دیگه چه وضعشه...

چه کسی ممکن‌نمی‌خواست​ بود در این وقتِ‌شوند​ شب به دیدنش بیاید؟

سانی رابط را کنار گذاشت، سایه‌اش‌شکست​ را فرستاد تا نگاهی بیندازد و‌یعنی​ با گیجی پشتِ سرش را خاراند.

...کسی که در ایوان ایستاده بود کسی نبود‌بعد​ جز رین، که لباس‌های راحتِ خانگی‌اش را به‌نبود​ تن داشت و برخلافِ همیشه مضطرب به نظر می‌رسید.

اون اینجا چی‌کار می‌کنه؟

سانی لحظه‌ای به این فکر کرد که وانمود کند خانه نیست، اما بعد آهی کشید و‌می‌گرفت​ برخاست. پنهان شدن فایده‌ای نداشت، چون عملاً دیواربه‌دیوارِ هم زندگی می‌کردند. به سمتِ در رفت، یکی‌ترفندی​ دو ثانیه مکث کرد، مطمئن شد هیچ‌کدام از کبودی‌هایش پیدا نیست و بعد در را باز کرد.

«اوه... بله؟ چی شده؟»

رین که نمی‌دانست سانی پیش‌تر متوجهِ‌گذشته​ اضطرابش شده، وانمود کرد آرام است‌مردم​ و لبخندِ مؤدبانه‌ای به او زد.

«سلام، سانی.‌جنبهٔ​ من... ظرفِ غذا؟‌ماندن​ مامانم پسش می‌خواد.»

سانی چند‌بودند​ ثانیه به‌نامِ​ او خیره ماند.

«آهان. همین‌جا وایسا...»

به آشپزخانه رفت، ظرف‌تمام​ را از ماشینِ ظرفشویی‌بعد​ درآورد و به ایوان برگشت.

«بفرما. به مامانت‌مثبتی​ بگو دست‌پختش عالیه.‌شکست​ واقعاً لذت بردیم!»

رین ظرف را گرفت، اما نرفت.‌تمام​ در عوض، همان‌جا ساکت ایستاد و‌کانونِ​ با چهره‌ای گرفته به او نگاه کرد.

سانی اخم کرد.

«می‌تونم...»

اما درست‌جنبهٔ​ در همان‌پنهان​ لحظه، ناگهان گفت:

«می‌دونم کی هستی!»

اگر سانی نوشیدنی در‌پنهان​ دست داشت، بی‌شک آن‌دیگر​ را به بیرون تف می‌کرد.

چی؟!

با قلبی که چیزی نمانده بود از حرکت‌دیگر​ بایستد، با چهره‌ای بی‌حالت به رین نگاه کرد.‌سایه​ هرچند حفظِ این حالت برایش گران تمام شد.

فکر می‌کنه چی می‌دونه؟!

«...خب، معلومه که می‌دونی کی هستم.‌شکست​ همون دفعهٔ اول که همو دیدیم‌یعنی​ خودم رو معرفی کردم، مگه نه؟»

رین دهانش را باز‌تمام​ کرد و دوباره بست. پس‌ربط​ از مکثی نسبتاً معذب‌کننده، گفت:

«نه، منظورم اینه‌مثبتی​ که... می‌دونم که‌شکست​ تو یه بیدارشده‌ای.»

سانی چند بار پلک زد، اما‌تمام​ پیش از آنکه بتواند چیزی برای گفتن‌توجهِ​ پیدا کند، رین با عجله ادامه داد:

«ببخشید! آخه... بابام برای حکومت کار می‌کنه، برای همین این‌جور چیزا رو می‌دونه. تو‌تمرینِ​ خیلی جوونی، پدر و مادر هم نداری، ولی می‌تونی از پسِ خرجِ خونه‌ای تو این‌نگاهش​ محله بربیای. تازه، نه دانشگاه می‌ری نه سرِ کار. پس... تو یه بیدارشده‌ای، مگه نه؟»

استدلالِ محکمیه...

سانی مکث کرد،‌مثبتی​ بعد خیلی ساده‌شکست​ شانه بالا انداخت.

«آره. به‌هرحال‌بودند​ رازِ بزرگی‌نامِ​ هم نیست.»

رین چند‌جنبهٔ​ لحظه ساکت ماند‌ماندن​ و بعد پرسید:

«...تو کارت خوبی؟»

سانی کمی به او‌پنهان​ خیره ماند. سپس، نیشخندی‌دیگر​ آرام روی صورتش نقش بست.

«من؟ اوه... بهترینِ بهترین‌هام! واقعاً،‌خودش​ احتمالاً قوی‌ترین بیدارشدهٔ دنیام. هیچ‌کس‌بعد​ حتی نمی‌تونه باهام مقایسه بشه.»

اخمِ محوی‌جنبهٔ​ روی صورتِ‌پنهان​ رین نشست.

«دارم جدی‌نامِ​ می‌گم! کارت‌تمام​ خوبه یا نه؟»

سانی لحظه‌ای‌جنبهٔ​ مکث کرد،‌پنهان​ بعد آهی کشید.

«آره، بد نیستم. چرا می‌پرسی؟»

رین مدتی به او‌پنهان​ نگاه کرد، انگار داشت‌دیگر​ شجاعتش را جمع می‌کرد.

بعد، مشت‌هایش را‌خودش​ گره کرد و‌گذشته​ به حرف آمد:

«می‌تونی... می‌تونی بهم آموزش بدی؟»

سانی هاج‌وواج‌بودند​ به او‌نامِ​ خیره ماند.

عجب. اصلاً‌جنبهٔ​ انتظارِ این‌پنهان​ یکی رو نداشتم...

ناولها | novelha.net