---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1796: پایانِ جهان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1796: پایانِ جهان

0

هزارپایی سیاه و براق بود که از زیرِ کنده‌های افتاده به سمتش یورش برد. بدنِ‌دریای​ زره‌پوشش حدودِ سه متر طول داشت و به پهنایِ بالاتنهٔ یک مردِ بالغ بود. به‌جای یک‌مقایسه​ جفت آرواره، دهانی ترسناک و شبیهِ انسان داشت که پر از نیش‌های تیز و سوزن‌مانند بود.

هزارپا یک جانورِ فاسد‌شده بود.

سانی از روی زین تکان نخورد و فقط با نگاهی تاریک سرش را چرخاند. پیش از آنکه موجود‌بعد​ به او برسد، شاخک‌های تاریک از سطحِ سیاه‌شدهٔ درختِ مرده بیرون زدند و آن را در بر گرفتند‌نگاه​ و پلید را به زمین کوبیدند. سپس مثلِ اره حرکت کردند و زیرشان به تیغه‌هایی تیز تبدیل شد.

چند تپشِ قلب بعد، هزارپا به‌زمین​ ده‌ها تکهٔ خونین اره شد. تقلاي‌کردند​ ضعیفی کرد و بعد بی‌حرکت ماند.

سانی سایه‌ها را مرخص کرد و با‌آورد​ ناباوری به بقایایِ هولناک خیره ماند. سپس‌دوبارهٔ​ آهی کشید و بالا را نگاه کرد.

«...قراره اینو بخورم؟»

اما پیش از آنکه بتواند از زین پایین‌مثلِ​ بپرد تا گوشت و خرده‌های روحِ هزارپا را‌تپشِ​ بردارد، حس کرد موجی از سایه‌ها به سمتش می‌آید.

طولی نکشید که جنگلِ درهم‌شکسته جان گرفت. انگار سیلی از‌اره​ تاریکی از زیرِ تنه‌های باستانی جاری شده بود و با‌ده‌ها​ سرعتی وحشتناک به سویش می‌تاخت. خش‌خشِ کرکننده‌ای به گوشش هجوم آورد.

سانی با‌می‌تاخت​ صدایی خفه‌کرکننده‌ای​ ناسزا گفت.

سیلِ تاریکی بازگشتِ دوبارهٔ دریای تاریک نبود؛ بلکه هزارپاهای‌آورد​ بیشتری بودند که به سمتش می‌خزیدند. دست‌کم هزاران هزارپا‌نبود​ که همگی از همان رتبه و طبقهٔ اولی بودند.

سانی قدرتمند بود. حتی در مقایسه با یک‌مثلِ​ قدیسِ معمولی، قدرتش باورنکردنی بود. با این حال،‌تپشِ​ تمایلی نداشت با دسته‌ای از هزاران جانورِ فاسد‌شده بجنگد.

کابوس را مرخص کرد، به سایه تبدیل شد و پا به فرار گذاشت. لحظه‌ای‌تیغه‌هایی​ بعد، موجِ هزارپاها روی بقایایِ هم‌نوعِ کشته‌شده‌شان سرازیر شد و در کسری از ثانیه، گوشتی‌مرخص​ که برای برداشتنش دودل بود، ناپدید شد. حتی یک تکه کیتینِ سیاه هم باقی نماند.

سانی همان‌طور که‌خش‌خشِ​ مخفیانه دور می‌شد، در‌آورد​ ذهنش آهِ تلخی کشید.

جای تعجب نداره.

جای تعجب نداشت که هیچ‌کدام از خفته‌های ساحلِ فراموش‌شده نتوانسته بودند با رسیدن به منطقه‌ای دیگر از عالمِ‌بعد​ رؤیا، راهِ نجاتی پیدا کنند. حتی اگر به‌نحوی موفق می‌شدند هزاران کیلومتر از هزارتوی سرخ را طی کنند‌نگاه​ و شب‌ها از دستِ دریای تاریک پنهان شوند، تمامِ چیزی که آن‌سوی مرجان‌ها انتظارشان را می‌کشید مرگ بود.

کوه‌های تهی و بیابانِ کابوس حکمِ مرگ‌کوبیدند​ بودند. اما این جنگلِ سوخته هم دستِ‌کمی‌تیغه‌هایی​ از آن‌ها نداشت. منطقهٔ مرگِ دیگری بود.

سانی شکی نداشت که‌کرکننده‌ای​ در غربِ ساحلِ فراموش‌شده‌صدایی​ هم هیچ نجاتی وجود ندارد.

...مهم نیست.

دستهٔ هزارپاها را پشتِ‌پلید​ سر گذاشت و به حرکت‌اره​ به سمتِ شمال ادامه داد.

عبور از جنگلِ سوخته زمانِ زیادی از سانی گرفت. خیلی زود به او یادآوری شد‌دریای​ که در انتهایِ زنجیرهٔ غذایی قرار دارد؛ بعد از آن برخوردِ اول با دستهٔ جانورانِ‌حتی​ فاسد‌شده، با موجوداتِ کابوسِ بسیار بیشتری روبه‌رو شد که بیشترشان خیلی قدرتمندتر از هزارپاها بودند.

پلیدهای اعظمِ زیادی در حاشیهٔ جنگل بودند... اما در‌آورد​ موردِ اعماقش، سانی جرئت نکرده بود به آنجا پا‌نبود​ بگذارد و در عوض در دایره‌ای وسیع حرکت می‌کرد.

از دستِ بعضی‌ها فرار کرده و بعضی‌ها را کشته بود. ذخایرِ غذایی‌اش پر شده‌تبدیل​ بود، اما بدنش وضعیتِ اسفناکی داشت. کار به جایی رسید که مجبور شد مدتی به‌شکلِ‌ناباوری​ سایه بماند و در عوض از یکی از آواتارها به‌عنوانِ ظرفِ اصلیِ آگاهی‌اش استفاده کند.

تجسم‌هایش از یکدیگر مستقل بودند، بنابراین اگر یکی زخم برمی‌داشت،‌اره​ روی بقیه بازتاب پیدا نمی‌کرد. به‌همین‌خاطر، می‌توانست در صورتِ نیاز‌ده‌ها​ آن‌ها را جابه‌جا کند تا آسیب‌دیده‌ها درمان شوند و تازه‌نفس‌ها بجنگند.

به این ترتیب، توانست‌کرکننده‌ای​ از عبور از جنگلِ سوخته‌خفه​ جانِ سالم به در ببرد.

روزهایی بود که حرکت می‌کرد، روزهایی که استراحت می‌کرد‌آورد​ و روزهایی که خودش را در تاریکی پنهان می‌کرد‌نبود​ و با بیشترین احتیاطِ ممکن مسیرِ پیشِ رو را می‌سنجید.

در یکی از همین روزها،‌زمین​ سانی چیزی دید که او‌حرکت​ را تا عمقِ وجود تکان داد.

با بالارفتنِ سایه‌اش از بقایای بلندترِ یکی از درختانِ‌مثلِ​ سوخته، ناگهان توانست اعماقِ جنگل را ببیند؛ جایی که‌قلب​ فرورفتگیِ عظیمی در زمین با تنه‌های شکسته فرش شده بود.

وسطِ آن‌می‌تاخت​ دشتِ پهناور کندهٔ‌گوشش​ زغال‌شده‌ای قرار داشت.

با دیدنِ‌وحشتناک​ آن کنده، زبانِ‌خش‌خشِ​ سانی بند آمد.

اندازه‌اش واقعاً غیرقابل‌تصور بود. سطحی که تنهٔ درختِ عظیم از آنجا شکسته بود، چنان وسعتی داشت که‌قلب​ می‌شد فلات به حسابش آورد. هر ریشهٔ برآمده و سیاه‌شده‌اش مثل کوهی بود. چین‌های پوستِ سوخته‌اش به‌کشید​ دره‌هایی عمیق می‌مانست و سایه‌هایی که درونشان لانه کرده بودند، برای غرق کردنِ شهرهای کامل کفایت می‌کردند.

سانی نمی‌توانست تصور کند چه چیزی چنین درختی را نابود کرده‌حرکت​ است. زمانی که کامل و پابرجا بود، حتماً تاجش به ستاره‌ها‌خونین​ ساییده می‌شد و خورشید در پیِ ماه از میانِ شاخه‌هایش می‌گذشت.

اگر واقعاً درختِ‌خش‌خشِ​ جهانی وجود داشت،‌هجوم​ این حتماً جسدش بود.

کسی آن را همراه با‌خش‌خشِ​ موجوداتِ زندهٔ بی‌شماری که حتماً روی‌خفه​ شاخه‌های عظیمش می‌زیستند، نیست‌ونابود کرده بود.

...من خیلی کوچکم.

سانی که دوردست‌ها در شکافی‌پلید​ تاریک میانِ دو تنهٔ افتاده‌اره​ پنهان شده بود، لبخندِ تلخی زد.

در برابرِ آن درختِ تصورناپذیر و موجودی که نابودش‌خفه​ کرده بود، چنان حقیر بود که حتی فکر کردن‌هزارپاهای​ به خودش در آن مقیاس، مضحک به نظر می‌رسید.

دست‌کم فعلاً.

دیری نگذشت که سانی به سفرش ادامه داد.‌سپس​ با مشقت راهش را از میانِ جنگلِ سوخته‌چند​ باز کرد و سرانجام آن را پشت‌سر گذاشت.

تا آن زمان،‌خش‌خشِ​ دیگر خورشید در‌هجوم​ شب طلوع نمی‌کرد.

با این حال آسمان کاملاً سیاه نبود. ستاره‌های بی‌شماری روشنش کرده‌خفه​ بودند و هرچند ماه رخ نشان نمی‌داد، گاهی می‌توانست درخششِ شبح‌واری‌بودند​ ببیند؛ انگار درست همان حوالی، دور از چشم پنهان شده بود.

هوا رفته‌رفته خشن‌تر می‌شد. سانی با‌کوبیدند​ سرما بیگانه نبود، اما با این‌زیرشان​ حال داشت کم‌کم به دردسر می‌افتاد.

یخ رفته‌رفته زمین را می‌بلعید. سانی به حرکت به سمتِ شمال‌حرکت​ ادامه داد و از جایی به بعد، دیگر در تهِ شکاف‌های عمیقِ‌تقلاي​ یخ خبری از زمین نبود؛ در عوض، فقط آب به چشم می‌خورد.

آن موقع، واقعاً‌خش‌خشِ​ حس می‌کرد دارد به‌آورد​ لبهٔ جهان نزدیک می‌شود.

سانی غرق در‌سویش​ هیجانی عجیب به‌کرکننده‌ای​ راهش ادامه داد.

آیا واقعاً به مرزِ عالمِ رؤیا می‌رسید؟ افق در اینجا انحنا‌کردند​ داشت، پس منطقاً این دنیای عجیب هم باید مثل زمین کروی‌تقلاي​ می‌بود. بنابراین، شاید دست‌آخر از سمتِ جنوب واردِ دریای توفان می‌شد.

اما در عالمِ رؤیا منطق همیشه جواب نمی‌داد. برای همین، سانی به‌راحتی می‌توانست‌زیرشان​ تصور کند که دنیا به‌سادگی به پایان برسد و به ورطهٔ تاریک و‌بی‌حرکت​ بی‌پایانی باز شود. یا شاید به بی‌نهایتی از مهِ سفیدِ مواج... به هیچ.

ایستادن بر لبهٔ جهان‌کرکننده‌ای​ و خیره شدن به‌صدایی​ فراسوی آن چه حسی داشت؟

سانی زیرِ شلاقِ سرما‌می‌تاخت​ و بادِ کشنده، سرسختانه بیشتر‌آورد​ به سمتِ شمال پیش رفت.

دیگر هیچ‌چیز در اطرافش نبود. نه ویرانه‌ای،‌سپس​ نه موجوداتِ کابوس و نه نشانی از نبردهای‌چند​ باستانی. فقط باد بود و یخ و ستاره‌ها.

تا اینکه یک روز...

ناگهان چیزی در دوردست پدیدار شد.‌هجوم​ شکلی متفاوت با بقیه؛ آن‌قدر منظم‌سیلِ​ و صیقلی که محال بود مصنوعی نباشد.

سانی در حالی که‌می‌تاخت​ به‌سختی شگفتی‌اش را پنهان می‌کرد،‌آورد​ به آن سمت راه افتاد.

نزدیک و نزدیک‌تر شد،‌پلید​ تا اینکه سرانجام سازهٔ‌مثلِ​ عجیب خودش را نشان داد.

سانی سکندری خورد.

چهرهٔ آفتاب‌سوخته و فرسوده‌اش ناگهان خشک شد. تمامِ آثارِ هیجان از صورتش پاک‌بازگشتِ​ شد و جای خود را به احساسی عمیق و قدرتمند داد؛ حسی که‌رتبه​ نه دقیقاً وحشت بود و نه بهت، اما به هر دو بسیار نزدیک بود.

کمی تاب خورد.

«آآآه...»

بازدمی کشدار‌بیرون​ آرام از میانِ‌پلید​ لبانش خارج شد.

سانی روی زانوهایش افتاد.

اشک از چشمانش‌سویش​ سرازیر شد و به‌گوشش​ قطره‌های یخ بدل گشت.

«اینجا... اینجاست.»

همین‌طور بود.

لبخندی تلخ‌می‌تاخت​ پهنهٔ چهرهٔ‌کرکننده‌ای​ رنگ‌پریده‌اش را شکافت.

آنجا مقابلش، پنهان در میانِ یخ... سکونتگاهی‌گوشش​ کوچک قرار داشت. دیواری ضخیم احاطه‌اش کرده بود‌بازگشتِ​ که حالا شکسته و پوشیده از برف بود.

سازهٔ گنبدشکلِ بزرگی بر فرازِ سکونتگاه قد برافراشته‌مثلِ​ بود که در پس‌زمینهٔ آسمانِ پرستاره، سفید به‌تپشِ​ نظر می‌رسید. شبیه تخمی غول‌پیکر و کاملاً صیقلی بود.

یک رصدخانه‌بیرون​ بود... یک‌گرفتند​ رصدخانهٔ قمری.

رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ بود.

ناولها | novelha.net