چپتر 975: پوستهٔ مرمرین
0پوستهٔ مرمرین...
سانی با حالتی متفکر به رونها خیره شدپایان و سپس روی آنها تمرکز کرد. بیدرنگ، رشتههای تازهایارتشِ در هوا پدیدار شدند و توصیفی را شکل دادند.
صفت: [پوستهٔ مرمرین].
توصیفِ صفت: [در تاریکیِ ژرفِ جهانِ زیرین، دیمونی مغرور هفت دست زرهِ باشکوه برای محبوبترین آفریدههایش ساخت. این پوستههای پیچیده هم موهبت بودند و هم آزمون، چرا که تنها کسانی که لایقِ توجهِ او بودند میتوانستند توانِ واقعیِ ردا را آزاد کنند و تابِ تحملِ وزنش را داشته باشند.]
رونهای بیشتری هم بود،تحملِ اما سانی مکث کردرونهای تا کمی فکر کند.
محبوبترین آفریدهها...
میدانست که قدیس و همنوعانش نژادی مصنوعی هستند که به دستِ نِتِر، حاکمِ جهانِ زیرین و دیمونِپایان انتخاب... یا سرنوشت، بسته به اینکه آدم چطور رونها را ترجمه کند، خلق شدهاند. این را همشاهکاری میدانست که زرهِ قدیس شباهتِ زیادی به ردایِ جهانِ زیرین دارد، هرچند به آن اندازه چشمگیر نبود.
قدیسِ سنگیِ اصلی یکی از کوچکترین و ضعیفترین مجسمههای زندهای بود که در شهرِ تاریک سکونت داشتند.ارتشِ زمانی که سانی به محلِ نبردِ آنها با مهاجمانِ سقوطکرده رسید، جنگجویانِ بزرگتر و قدرتمندترِ همنوعِ او ازخدایان بین رفته بودند و تنها او که هیولایی بیدارشده بود، برای پایان دادن به مبارزه باقی مانده بود.
چیزی که از همهٔ اینها دستگیرش شد این بود که قدیس در ارتشِ نِتِر تنها یکآفریدهها سربازِ پیاده بوده... به احتمالِ زیاد. زرهی که به تن داشت شاهکاری بینظیر بود، اما درچطور سطحِ آن هفت ردا نبود که شاهزادهٔ جهانِ زیرین به افسرانِ عالیرتبهٔ سپاهِ سنگی هدیه داده بود.
خدایان. اگه قدیس فقطهمنوعِ یه سربازِ پیادهست، پسبیدارشده ارتشِ نِتِر چقدر وحشتناک بوده؟
خب... برای اینکه به مصافِ ایزدان بروند، باید هم کاملاً وحشتناک میبودند. قدیسِ سنگیای کههیولایی در میدانِ متروکِ شهرِ تاریک کشته بود نیز سایهٔ رنگباختهای از خودِ اصلیاش بود، چرا کهزیاد مجسمههای زنده در طولِ جنگِ میان دیمونها و ایزدان هنوز به دستِ تباهی بلعیده نشده بودند.
سانی سرش را تکان داد و توجهش را دوباره بهمبارزه رونها معطوف کرد. توصیفِ پوستهٔ مرمرین کمی غیرعادی بود، چونبوده اطلاعاتِ بسیار بیشتری نسبت به صفتهای دیگر در خود داشت.
به خواندن ادامه داد:
ویژگیهای صفت: [سنگِ زنده]، [پرِ حقیقت]، [استوار]، [تسلیحاتِ جهانِ زیرین]، [ردا]، [پوسته]، [پیوندخورده].
چهار موردِ اول درست مانندِ افسونهای ردایِ قدیمی بودند، به استثنایِ [استوار]. محافظتِ فوقالعاده بالااینها در برابرِ حملاتِ فیزیکی و محافظتِ بالا در برابرِ حملاتِ عنصری همانطور باقی مانده بود،عالیرتبهٔ اما محافظتِ متوسط در برابرِ حملاتِ ذهنی و روحی نیز به محافظتِ بالا ارتقا یافته بود.
خیلی خوبه...
ویژگیِ دفاعیِ پوسته منفعل بود، اما سه ویژگیِ دیگر برای عمل کردن به جوهرچیزی نیاز داشتند. از این پس، سانی باید به جایِ سرازیر کردنِ جوهر به درونِ خاطرهشاهزادهٔ برای فعال کردنِ اثرش، آن را به روشهای خاصی در بدنِ خودش به گردش درمیآورد.
این... کمی عجیب بود. خوشبختانه به نظر میرسید درکِ غریزیِبزرگتر دقیقی از نحوهٔ گردشِ جوهر دارد و تسلطش بر آنباقی به قدری دقیق بود که بتواند به نتیجهٔ دلخواه برسد.
اما سهقدرتمندترِ ویژگیِ دیگربین فوقالعاده جالب بودند.
[ردا] و [پوسته] به هم مرتبط بودند و در واقع نمیشد همزمانمکث از هر دو استفاده کرد. دلیلش این بود که آنها واقعاً ویژگینِتِر نبودند، بلکه در حقیقت شکلهایی بودند که صفتِ جدیدش میتوانست به خود بگیرد.
[پوسته] شکلی خفته بود،همنوعِ در حالی که [ردا]بیدارشده شکلی فعال به حساب میآمد.
در حالتِ [پوسته]، زره زیرِ پوستش قرار داشت... یا بهتر بود بگوید،همنوعِ همان پوستش بود؟ در اصل، تمامِ مزایای ردایِ جهانِ زیرین، از جمله دسترسیدستگیرش به افسونهایش را فراهم میکرد، هرچند به شکلی خاموشتر و تا حدودی ضعیفتر.
سانی کفنِ عروسکگردان رابین مرخص کرد و باپایان ناباوری به بازویش خیره شد.
پوستش... تقریباً همان شکلی بود،وزنش اما به نحوی حتی رنگپریدهتربود و صافتر به نظر میرسید.
عالی شد. انگار همینهمنوعِ الانش هم بهاندازهٔ کافیبیدارشده بهم عروسکِ چینیِ ترسناک نمیگفتن.
آهی کشید و بعد با انگشت به بازویش سیخونک زد. چیزِ عجیبی در آن بود... پوستش نرم و کشسان باقی میماند، اماچیزی وقتی فشارِ کافی به آن وارد میشد، ناگهان مثلِ سنگ سفت میشد. در واقع، هنگامِ ضربه خوردن سفتوسخت میشد. پس از چندخدایان آزمایش، که از بیرون حتماً خیلی عجیب به نظر میرسید، به این نتیجه رسید که میتواند این فرایند را آگاهانه هم مهار کند.
چه جالب. پس همیشه در برابرِ انواعِ آسیبها مقاومتِدادن منفعل دارم. میتونم با [سنگِ زنده] آسیبهای پوستم روسربازِ هم ترمیم کنم، هرچند برای جراحتهای داخلی کمکی بهم نمیکنه.
[پرِ حقیقت] را فعال کرد و حسباشند کرد مشتش خیلی خیلی سنگینتر شده است.فکر سپس، کلِ بدنش را بهشدت سبک کرد.
آه! چه حسِ عجیبی داره!
سانی دقیقاً در هوا شناور نشد، اما با کمکِجنگجویانِ این تواناییِ جدید میتوانست پرشهای بسیار بلندی داشته باشددادن یا ضرباتِ بسیار سنگینی وارد کند. کاربردهایش تقریباً بینهایت بود!
لبخندِ احمقانهای روی لبش نشست.
تازه همیشه میتونمتابِ اثرِ یک افسونداشته رو هم تقویت کنم!
از آن بهتر، با تقویتِ بدنش بهوسیلهٔ سایهها،بیدارشده [پوسته]اش را هم تقویت میکرد، چرا که پوستهاینها حالا بخشی از وجودش بود. در واقع، این...
این فایدهٔداشتند اصلیِ پیوند خوردننبردِ با زره بود.
چشمانِ سانی گشاد شد.
یه لحظه صبر کن...
مگر برای نگاه کردن به پوستش، کفنِ عروسکگردان را مرخص نکرده بود؟ این یعنی...چیزی یعنی میتوانست از ویژگیهای دفاعیِ [پوسته] بهره ببرد و همزمان یک خاطرهٔ زرهمانند همسطحِ روی آن احضار کند و از هر دو برای محافظت از خودش استفاده کند!
لعنتی!
این بهمعنایقدرتمندترِ واقعی کلمهبین شگفتانگیز بود.
سانی چند دقیقهای غرق در هیجان شد، اما بعد یادش آمداما که در حال حاضر هیچ خاطرهٔ زرهمانندِ قدرتمندی ندارد که بخواهد ازدستِ آن حرف بزند. خب، خیلی هم مهم نبود... بالاخره یکی پیدا میکرد.
بهعلاوه، صفتِ پوستهٔقدرتمندترِ مرمرین ویژگیِ [ردا]رفته را هم داشت.
کارکردش کاملاً ساده بود — صفت را فعال میکرد و باعث میشد شکلِ یک زرهِ کامل را به خود بگیرد.باقی برخلافِ خاطرهها، سانی برای احضارِ [ردا] نیازی به صرفِ جوهر نداشت، چرا که این صرفاً تغییرشکلِ [پوسته] بود. به همینسپاهِ ترتیب، [ردا] بخشی از بدنش محسوب میشد و بنابراین، تقویتِ یکی با سایهها، به نوبهٔ خود دیگری را هم قویتر میکرد.
در شکلِ فعالش، این صفت تمامِ قدرتِ خود را بیدارمبارزه میکرد — اثرهای [استوار]، [سنگِ زنده]، [تسلیحاتِ جهانِ زیرین] وبوده [پرِ حقیقت] دیگر ضعیف نبودند و به نهایتِ توانِ خود میرسیدند.
متأسفانه، پوشیدنِ یکتابِ خاطرهٔ زرهمانندِ دیگرداشته روی [ردا] غیرممکن بود.
بازم محشره!
بنابراین، سانی واقعاً زرهش را از دست نداده بود. برعکس، زره قویتر شدهبین بود و هر لحظه میتوانست با تمامِ شکوهش احضار شود. فقط مسئله اینارتشِ بود که [ردا] حالا برخلافِ یک خاطره، بخشی ذاتی از وجودش به حساب میآمد.
در نهایت،قدرتمندترِ ویژگیِ [پیوندخورده]بین وجود داشت.
کارکردش بسیار ساده بود... پوستهٔ مرمرین را به روحِ سانی پیوند میداد،مکث به این معنی که هر دو در کنارِ هم رشد میکردند. درنِتِر حال حاضر، این صفت درست مثلِ خودِ سانی از رتبهٔ عروجیافته بود.
اگر سانی به یکهمنوعِ قدیس تبدیل میشد، پوستهٔبیدارشده مرمرین هم متعالی میشد.
...سانی در محفظهٔ خواب دراز کشیده بود ورسید لرزشِ کرگدن را در اطرافش حس میکرد. چشمانشبیدارشده را بست و آهی از سرِ رضایت کشید.
شش هزارقدرتمندترِ تا کشته... آه،رفته ارزشش رو داشت...