---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 6: رویارویی با تایرنت • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 6: رویارویی با تایرنت

0

سانی می‌رفت تا با یک موجودِ کابوس روبه‌رو شود. و نه هر موجودی، بلکه یکی از طبقهٔ‌دست‌کمی​ ۵؛ تایرنتی مخوف و هولناک. شانسِ زنده‌ماندن چنان پایین بود که اگر حتی پیشنهادِ مبارزه با آن را‌هنوز​ می‌داد، همه به ریشش می‌خندیدند. البته، مگر اینکه طرف بیدارشده‌ای دو سه رتبه بالاتر از آن موجود بود.

که سانی‌بردهٔ​ قطعاً چنین‌برداشت​ کسی نبود.

با این حال، باید هرطور شده با این شاهِ کوه درمی‌افتاد تا دچارِ مرگی فلاکت‌بارتر نشود. اینکه از همان ابتدای این‌مرده​ اعدامِ به‌تعویق‌افتاده، شانس تا چه حدِ مضحکی علیهش بود، خیلی وقت پیش برایش تکراری شده بود؛ پس دیگر نایی نداشت که به‌بجنگند​ آن فکر کند. آخر دیگر ترسی هم داشت؟ همین الانش هم دست‌کمی از مرده نداشت. قرار نبود که از این مرده‌تر شود.

پس دیگر‌ابتدای​ چه جای‌به‌تعویق‌افتاده​ نگرانی بود؟

آن‌سوی آتش، اوضاع داشت هر لحظه بدتر می‌شد. بیشترِ برده‌ها کشته شده بودند. چند سرباز هنوز نومیدانه تلاش می‌کردند با هیولا بجنگند، اما‌آن‌سوی​ پیدا بود که زیاد دوام نمی‌آورند. درست جلوی چشمانِ سانی، تایرنت بردهٔ مرده‌ای را برداشت، زنجیر را هم همراهش بالا کشید و آروارهٔ هولناکش‌جلوی​ را تا ته باز کرد. با یک گازِ خردکننده، بدنِ برده دو نیم شد و تنها تکه‌های خونینی در غل و زنجیر باقی ماند.

پنج چشمِ بی‌تفاوت و شیری‌رنگِ شاهِ کوه‌بالا​ همان‌طور که می‌جوید، به دوردست خیره مانده‌خردکننده​ بود و جویِ خون از چانه‌اش سرازیر می‌شد.

یکی از سربازها که دید بازوهای بالاییِ موجود بند است، فریادی کشید، نیزهٔ بلندش را در هوا چرخاند و یورش برد. تایرنت بی‌آنکه‌مرده‌تر​ سر برگرداند، یکی از بازوهای پایینی و کوتاه‌ترش را دراز کرد، سرِ سرباز را در مشتی آهنین گرفت و فشار داد؛ جمجمهٔ مردِ‌زیاد​ بیچاره مثلِ حبابِ صابون خرد شد. لحظه‌ای بعد، جسدِ بی‌سر از روی صخره به پایین پرتاب شد و در ورطهٔ تاریکِ پایین ناپدید شد.

شیاد دولا شد و تمامِ دل‌وروده‌اش‌حدِ​ را بالا آورد. سپس لرزان روی‌برایش​ پاهایش ایستاد و به سانی چشم‌غره رفت.

«خب؟ دیدیمش، حالا چی؟»

سانی جواب نداد. سرش را کمی به یک طرف کج‌هولناکش​ کرده بود و متفکرانه تایرنت را تماشا می‌کرد. شیاد کمی‌خونینی​ دیگر به او خیره ماند، سپس رو به اسکالر کرد.

«دارم بهت می‌گم پیرمرد، این‌خیلی​ پسره عقلش پاره‌سنگ برمی‌داره. آخه‌دیگر​ چطور می‌تونه این‌قدر آروم باشه؟!»

«هیس! صداتو بیار پایین، احمق!»

خون از صورتِ شیاد پرید. به خودش سیلی‌نایی​ زد و دهانش را با هر دو دست‌الانش​ پوشاند. سپس نگاهی ترسان به سمتِ تایرنت انداخت.

خوشبختانه، پلید چنان سرگرمِ ضیافت با برده‌ها بود — خوش‌شانس‌هایی‌هولناکش​ که پیش‌تر مرده بودند و بدشانس‌هایی که هنوز جان داشتند —‌باقی​ که توجهی به آن‌ها نکرد. شیاد آرام نفسش را بیرون داد.

سانی غرقِ افکارش‌مضحکی​ بود و شانسِ‌وقت​ زنده‌ماندنش را می‌سنجید.

«چطور از‌ابتدای​ شرِ اون‌به‌تعویق‌افتاده​ جونور خلاص بشم؟»

نه قدرتِ خاصی داشت، نه ارتشی که تایرنت‌نایی​ را زیرِ کوهی از اجساد دفن کند. حتی سلاحی‌دست‌کمی​ نداشت که دست‌کم خراشی روی آن حرام‌زادهٔ کوفتی بیندازد.

سانی نگاهش را چرخاند و از موجود گذشت؛ به تاریکیِ بی‌پایانِ آسمانِ بی‌ماه چشم دوخت. همان‌طور که شب را تماشا می‌کرد، درخششی‌ماند​ در هوا خط انداخت، به یکی از بازوهای تایرنت برخورد کرد و به شکلِ بارانی از جرقه از هم پاشید. سربازِ جوان‌بلندش​ — همان منجیِ قهرمانِ سانی — تازه تکه‌چوبی مشتعل به سمتِ هیولا پرت کرده بود و حالا با سرکشی شمشیرش را بالا می‌برد.

«بیا به جنگِ من، اهریمن!»

«یه حواس‌پرتی!‌ابتدای​ دقیقاً همونی‌به‌تعویق‌افتاده​ که لازم داشتم!»

از آنجا که سانی راهی نداشت تا شاهِ کوه را با دو‌آخر​ دستِ خودش بکشد، تصمیم گرفته بود کمک بگیرد. انسانی از پسِ این کار‌اوضاع​ برنمی‌آمد، پس در عوض، قصد داشت از یکی از نیروهای طبیعت استفاده کند.

«حالا که خودم نمی‌تونم کلکِ‌زنجیر​ این حروم‌زاده رو بکنم، می‌ذارم‌هولناکش​ جاذبه این کار رو برام بکنه.»

وسطِ سبک‌سنگین کردنِ جزئیاتِ نقشه‌اش بود که شجاعت‌نماییِ احمقانهٔ‌تکراری​ قهرمانِ جوان فرصتی به دست داد. حالا همه‌چیز به این‌الانش​ بستگی داشت که آن احمقِ پرمدعا چقدر می‌توانست زنده بماند.

سانی گفت: «با من بیا!» و به سمتِ‌علیهش​ انتهای دیگرِ سکوی سنگی دوید؛ همان‌جا که گاریِ سنگین‌فکر​ به طرز خطرناکی نزدیک به لبهٔ پرتگاه قرار داشت.

شیاد و اسکالر نگاهی مردد به هم انداختند، اما بعد دنبالش راه افتادند؛‌ترسی​ شاید آرامشِ او را با اعتمادبه‌نفس اشتباه گرفته بودند، یا شاید هم با الهامی‌بدتر​ ایزدی. به هر حال، همه می‌دانستند که دیوانه‌ها اغلب موردِ لطفِ خدایان قرار می‌گیرند.

پشتِ سرشان، قهرمان چابکانه از زیرِ چنگال‌های تایرنت جاخالی داد و با شمشیر ضربه‌ای به آن زد.‌نیم​ لبهٔ تیز بی‌اثر روی خزِ کثیف لغزید و حتی خراشی روی گوشتِ موجود نینداخت. ثانیه‌ای بعد، تایرنت‌چانه‌اش​ با سرعتی ترسناک حرکت کرد و هر چهار دستش را به سمتِ دشمنِ جدید و روی‌اعصابش انداخت.

اما سانی راهی نداشت تا این را بداند. با تمامِ سرعت می‌دوید و هر لحظه‌آخر​ به گاری نزدیک‌تر می‌شد. وقتی به آنجا رسید، با عجله به اطراف نگاه کرد تا‌بدتر​ ببیند لاروی در آن نزدیکی هست یا نه، و سپس به سمتِ چرخ‌های عقب رفت.

گاری در انتهای بالاییِ سکوی سنگی رها شده بود؛ جایی که مسیر باریک می‌شد و دوباره به جاده می‌پیوست. آن را به‌همین​ پهلو چرخانده بودند تا جلوی باد را بگیرد؛ جلویش رو به دیوارهٔ کوه بود و عقبش رو به پرتگاه. دو گُوِهٔ چوبیِ بزرگ‌می‌کردند​ زیرِ چرخ‌های عقب گذاشته بودند تا از غلتیدنِ گاری به عقب جلوگیری کنند. سانی رو به همراهانش کرد و گُوِه‌ها را نشان داد.

«وقتی گفتم، جفتشون‌وقت​ رو بردارین. بعد‌تکراری​ هل بدین. فهمیدین؟»

«چی؟ چرا؟»

شیفتی با چهره‌ای مات‌ومبهوت به او‌وقت​ خیره ماند. اسکالر فقط به گوه‌ها‌نداشت​ نگاه کرد و بعد به تایرنت.

قهرمان، به‌طرز معجزه‌آسایی، هنوز زنده بود. بین دست‌وپای جانور می‌چرخید و همیشه تنها نیم ثانیه با پاره‌پاره شدن فاصله‌آخر​ داشت. هر از گاهی شمشیرش در هوا برقی می‌زد، اما بی‌فایده بود: پشمِ شاهِ کوه بیش از حد ضخیم بود‌بودند​ و پوستش آن‌قدر سفت که با سلاح‌های معمولی آسیب نمی‌دید. رگه‌ای از دلهره در چهرهٔ جنگجوی جوان به چشم می‌خورد.

تا جایی که سانی می‌دید، تمامِ سربازهای‌دیگر​ دیگر کشته شده بودند. پس واقعاً نیاز‌داشت​ داشت که این یکی کمی بیشتر زنده بماند.

هنوز نمیر!

رو به شیفتی فقط گفت:

«حالا می‌بینی.»

لحظهٔ بعد، سانی دوباره داشت می‌دوید و سعی می‌کرد مسیرِ زنجیر را از بستی که به گاری متصل بود دنبال کند. پیدا‌نگرانی​ کردنِ چیزی که دنبالش می‌گشت در میانِ آن‌همه جسد و خون و امعاءواحشایی که روی سکوی سنگی ریخته بود کارِ سختی بود،‌دوام​ اما برای یک بار هم که شده، شانس با او یار بود. کمی بعد، آنچه را می‌خواست پیدا کرد — انتهای پاره‌شدهٔ زنجیر.

نزدیک‌ترین غل‌وزنجیر را که جسدِ به‌شدت له‌ولوردهٔ برده‌ای‌کشید​ در آن قفل شده بود پیدا کرد، روی‌برده​ زانو افتاد و با کلید به جانِ قفل افتاد.

صدای فریادِ خفه‌ای به گوش رسید و با نگاهی از گوشهٔ چشم دید که قهرمان در هوا پرتاب شده است؛ بالاخره یکی از ضرباتِ تایرنت به او گرفته بود. در کمالِ‌می‌شد​ ناباوری، سربازِ جوان توانست روی پاهایش فرود بیاید و چند متر روی سنگ‌ها سر بخورد. تمامِ دست‌وپاهایش هنوز سر جایشان بود؛ هیچ زخمِ وحشتناکی هم روی بدنش دیده نمی‌شد. قهرمان بی‌هیچ‌باز​ مکثی به جلو غلت زد، شمشیرش را از جایی که افتاده بود برداشت و بعد یک بارِ دیگر غلت زد، این بار به پهلو، و مویی از لگدِ سنگینِ جانور جاخالی داد.

غلت می‌زنه؟! آخه‌اعدامِ​ کی تو این‌حدِ​ وضعیت غلت می‌زنه؟!

سانی که دیگر وقتی برای تلف کردن نداشت، بالاخره توانست غل‌وزنجیر را باز کند. جسدِ‌همین​ برده را از آن بیرون کشید و بی‌درنگ دوباره قفلش کرد، اما این بار دورِ‌برده‌ها​ خودِ زنجیر — و به این ترتیب یک گرهِ کشویی و حلقه‌ای دست‌ساز درست کرد.

حالا همه‌چیز به‌مرده‌ای​ اراده، هماهنگیِ دست‌چشم...‌همراهش​ و شانسش بستگی داشت.

رو به شیفتی و‌علیهش​ اسکالر که هنوز کنارِ‌برایش​ گاری منتظر بودند، داد زد:

«الان!»

سپس بخشِ بلندی از زنجیر‌برایش​ را برداشت، ایستاد و رو‌فکر​ در روی تایرنت قرار گرفت.

قهرمان نگاهِ گذرایی به او انداخت. چشمانش لحظه‌ای روی زنجیر مکث کرد و‌گازِ​ بعد به‌سرعت مسیرش را تا گاری دنبال کرد. سپس جنگجوی جوان بی‌آنکه ذره‌ای احساس‌همان‌طور​ بروز دهد، تلاشش را دوچندان کرد تا توجهِ جانور را از سانی پرت کند.

پس باهوش‌حدِ​ هم هست؟‌علیهش​ عجب نامردی‌ایه!

سانی ذهنش را از تمامِ افکارِ مزاحم پاک‌علیهش​ کرد و روی وزنِ زنجیر در دستانش، فاصلهٔ‌نداشت​ بینِ خود و تایرنت، و هدفش متمرکز شد.

انگار زمان‌خیلی​ کمی کند‌پیش​ شده بود.

لطفاً خطا نرو!

تمامِ توانش را جمع کرد، چرخید و زنجیر را مثلِ ماهیگیری‌نایی​ که تورش را می‌اندازد، در هوا پرت کرد. حلقه در هوا باز‌مرده‌تر​ شد و به محلِ مبارزهٔ قهرمان و تایرنت نزدیک و نزدیک‌تر شد.

نقشهٔ سانی این بود که حلقه را آن‌قدر نزدیک به آن‌ها‌پیش​ روی زمین بیندازد که به‌محضِ فرود آمدنِ یکی از پاهای تایرنت‌همین​ در تله، زنجیر را بکشد و دورِ مچِ پای هیولا سفتش کند.

اما نقشه‌اش...‌خیلی​ به طرزِ‌پیش​ تماشایی‌ای شکست خورد.

یعنی، واقعاً تماشایی بود.

در آخرین لحظه، شاهِ کوه ناگهان به عقب پس کشید و‌نایی​ حلقهٔ زنجیر به‌جای افتادن روی زمین، درست دورِ گردنش جا گرفت.‌قرار​ ثانیه‌ای بعد سفت شد و مثلِ یک طنابِ دارِ آهنین عمل کرد.

سانی لحظه‌ای خشکش زد؛ چشمانش را باور نمی‌کرد. بعد‌خیلی​ مشت‌هایش را گره کرد و جلوی خودش را گرفت‌کند​ تا از روی پیروزی آن‌ها را در هوا تکان ندهد.

آره!

لحظاتی بعد، گاری از صخره پایین می‌افتاد و تایرنت را هم‌باز​ با خود به پایین می‌کشید. سانی به عقب نگاه کرد تا‌ماند​ مطمئن شود، اما در دم رنگش از همیشه هم بیشتر پرید.

شیفتی و اسکالر توانسته بودند گوه‌ها را از زیرِ چرخ‌های گاری بردارند و حالا‌کند​ با تمامِ توان آن را به سمتِ لبهٔ جاده هل می‌دادند. با این حال، گاری‌لحظه​ داشت آرام غلت می‌خورد... خیلی آرام. خیلی کندتر از چیزی که سانی پیش‌بینی کرده بود.

با وحشت به سمتِ تایرنت چرخید. جانور که‌علیهش​ از سنگینیِ ناگهانی روی گردنش جا خورده بود، داشت‌فکر​ دستانش را بالا می‌آورد تا زنجیر را پاره کند.

چشمانِ سانی گرد شد.

ثانیه‌ای بعد، قهرمان خود را به یکی از پاهای تایرنت کوبید و تعادلش را به هم زد — و برایشان کمی زمان خرید. سانی‌چشمِ​ همان موقع داشت به سمتِ گاری می‌دوید و در دلش بلندبلند ناسزا می‌گفت. به گاری که رسید، خودش را کنارِ شیفتی و اسکالر روی‌برد​ چوبِ نمور انداخت و با تمامِ قدرتی که در بدنِ نسبتاً کوچک، اما به‌شدت کتک‌خورده و بی‌نهایت خسته‌اش باقی مانده بود، آن را هل داد.

راه بیفت!‌حدِ​ راه بیفت دیگه،‌خیلی​ تیکه آشغالِ قراضه!

گاری کمی سرعت گرفت،‌به‌تعویق‌افتاده​ اما هنوز خیلی کند‌علیهش​ به لبهٔ صخره نزدیک می‌شد.

هم‌زمان، تایرنت بالاخره توانست زنجیرِ دورِ‌تکراری​ گردنش را چنگ بزند و آماده‌آخر​ بود تا خودش را آزاد کند.

حالا زنده ماندن یا نماندنشان‌زنجیر​ فقط به این بستگی داشت‌هولناکش​ که کدام اتفاق زودتر می‌افتد.

ناولها | novelha.net