---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1951: ظرافت‌های دستورزبانِ صحیح • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1951: ظرافت‌های دستورزبانِ صحیح

0

مدتی زمان می‌برد تا آیکو خاطره‌های جدید را برای‌به‌اندازهٔ​ بررسیِ سانی آماده کند. در این فاصله، مدتی مردد‌نظر​ ماند و با کمی دلهره به رون‌های درخشان نگاه کرد.

تا الان، آن دسته از خاطره‌هایش را که‌داشت​ شخصاً ساخته یا تغییر داده بود، کاوش کرده‌درک‌ناپذیرِ​ بود. اما هنوز دو تای دیگر باقی مانده بود...

نقابِ بافنده و فانوسِ سایه.

سانی کمی از آن‌ها می‌ترسید.

هرچه باشد پیش‌تر بافتشان را دیده بود — و شبیهِ هیچ‌چیزی نبود که تا به حال‌شده​ شاهدش بود. حتی قدرتمندترین خاطره‌هایی که در گذشته در اختیار داشت، یعنی کلیدِ مصب و تاجِ‌دروازهٔ​ گرگ‌ومیش، در مقایسه با پیچیدگیِ درک‌ناپذیرِ بافتِ پنهان در دلِ خاطره‌های ایزدی، همچون اسباب‌بازیِ نوزادان بودند.

سانی تا به حال چند بار با دیدنِ چیزهایی فراتر از‌مصب​ حدِ درکِ فانی‌ها، نزدیک بود خودش را به کشتن بدهد —‌اسباب‌بازیِ​ مانندِ پردهٔ بی‌پایانِ تقدیری که نقابِ بافنده به او نشان می‌داد.

البته، با صرفِ نگاه‌تفاوتِ​ کردن به بافتِ خاطره‌های‌نقره‌ای​ ایزدی آسیبی ندیده بود.

اما میانِ نگاه کردن به آن‌ها و یکی شدن با آن‌ها تفاوتِ عظیمی‌قوی​ بود — ادغام شدن با زنگولهٔ نقره‌ای به‌خودی‌خود شوکه‌کننده بود، از این رو‌ظاهر​ سانی برای انجامِ همین کار با نقابِ بافنده یا فانوسِ سایه تردید داشت.

با این حال،‌آهی​ وسوسه بیش از‌خیلی​ حد قوی بود.

سرانجام سانی دل به دریا زد، آهی کشید و فانوسِ سایه را احضار کرد. خیلی زود، فانوسی به‌اندازهٔ کفِ دست در‌همچون​ دستش ظاهر شد. از ماده‌ای سیاه ساخته شده بود که شبیهِ سنگ به نظر می‌رسید، اما سنگ نبود و نقش‌ونگارهای پیچیده‌ای‌می‌داد​ همچون فلس‌های مار رویش حک شده بود. زنجیرِ کوتاهی به حلقهٔ فلزیِ بالای آن متصل بود که آن هم سیاه‌رنگ بود.

دروازهٔ فانوس از موریونِ سیاه و براق تراشیده شده بود...‌شوکه‌کننده​ نیازی به گفتن نیست که هیچ نوری از آن نمی‌تابید.‌آهی​ در عوض، تاریکیِ اطرافِ سانی ناگهان عمیق‌تر، سردتر و نفوذناپذیرتر شد.

فانوسِ سایه زیبا، اما بی‌آلایش بود — اصلاً به یادگاریِ به‌جامانده‌وسوسه​ از یک ایزد شباهت نداشت. از طرفِ دیگر، شاید این دقیقاً‌به‌اندازهٔ​ همان چیزی بود که ایزدِ سایهٔ گریزپا از خود به جا می‌گذاشت.

همچنین تنها یک افسون داشت... که هم‌زود​ کاملاً ساده بود و هم با مفاهیمِ‌ماده‌ای​ مطلقی چون بی‌کرانگی و بی‌نهایت سروکار داشت.

افسون: [دروازه‌های سایه].

توصیفِ افسون: [این فانوس نور را می‌بلعد و می‌تواند مقدارِ بی‌نهایتی از سایه‌ها را در خود جای دهد و سپس آزاد کند.]

آن افسون در گذشته به سانی کمکِ‌نقره‌ای​ زیادی کرده بود. در واقع، یکی از‌وسوسه​ کارآمدترین و بی‌بدیل‌ترین ابزارهای زرادخانه‌اش به شمار می‌رفت.

مدتی بی‌حرکت ماند و خاطرهٔ تاریک را برانداز‌تردید​ کرد، سپس دوباره آهی کشید و تجسمِ دلگیرش را‌خیلی​ هدایت کرد تا به دورِ فانوسِ سنگیِ مارمانند بپیچد.

در لحظهٔ بعد...

سانی جیغِ وحشت‌زده‌ای کشید و فانوس را به گوشه‌ای پرت کرد. البته‌پیچیدگیِ​ این کار هیچ فایده‌ای نداشت، از این رو با تأخیر یادش آمد‌دیدنِ​ که با دور کردنِ سایهٔ لرزانش، خود را از خاطرهٔ ایزدی جدا کند.

فانوسِ سایه روی زمین افتاد‌ادغام​ و چند بار غلت زد و‌همین​ زنجیرش در سکوت جرنگ‌جرنگ صدا کرد.

«آه... لعنت بهش...»

سانی به خودش که آمد، دید روی زمین افتاده و پیشانی‌اش محکم به کفِ اتاق خورده‌سنگ​ است. البته سرش کاملاً محکم بود، برای همین حتی کبود هم نشد... اما انگار مقلدِ شگفت‌انگیز‌فانوس​ کمی آسیب دیده بود. تختهٔ کفِ اتاق ترک خورده بود و داشت به‌آرامی خودش را ترمیم می‌کرد.

یک کلبهٔ آجری نمی‌توانست احساساتش را بروز‌کلیدِ​ دهد، اما سانی به‌نوعی حس کرد که‌بافتِ​ هاله‌ای از دلخوری او را احاطه کرده است.

نفسِ لرزانی بیرون داد.

آره... حالا‌نقره‌ای​ حالاها دیگه این‌انجامِ​ کار رو نمی‌کنم.

همان‌طور که انتظار داشت، ادغام شدن با یک خاطرهٔ ایزدی کارِ فانیِ ساده‌ای مثلِ او نبود. ذهنش برای دربرگرفتنِ وسعتِ‌پیچیده‌ای​ بافتِ فانوسِ سایه، سنگینیِ افسونش و مقیاسِ حقیرکنندهٔ گسترهٔ نادیده‌اش، بیش از حد کوچک، گذرا و شکننده بود. خاطرهٔ ایزدی شاید‌نمی‌تابید​ در سطحِ مادی بزرگ‌تر از کفِ دست نبود، اما در حقیقت... جوهرش بسیار عظیم‌تر از آن بود که به درک درآید.

سانی آرام‌خاطره‌هایی​ نشست و‌اختیار​ نالهٔ خفه‌ای کرد.

«حداقل با‌شدن​ نقابِ بافنده‌عظیمی​ شروع نکردم...»

فانوسِ سایه خاطره‌ای ایزدی از ردهٔ ۱ بود، اما نقابِ‌بیش​ بافنده... خاطره‌ای ایزدی از ردهٔ ۷ بود. تازه بیش از‌به‌اندازهٔ​ یک افسون داشت که به دستِ خودِ بافنده بافته شده بود.

سانی ناگهان خدا را شکر کرد که کمی از نقابش می‌ترسید؛ مدت‌ها پیش افسونِ [چشمم کجاست؟] به او‌می‌رسید​ ضربهٔ روحی زده بود. چند باری از آن استفاده کرده بود — آخرین بار وقتی که دیگر قدیس‌نیازی​ شده بود، تا ببیند آیا واقعاً از رشته‌های تقدیر رها شده و از تاروپودش جدا شده است یا نه.

یادآوریِ آن‌خاطره‌هایی​ روزها همیشه لرزه‌داشت​ بر اندامش می‌انداخت.

البته، ادغام با نقابِ بافنده بسیار رحیمانه‌تر از تماشای تقدیر بدونِ داشتنِ حقِ چشم‌برداشتن بود. ذهنش‌قوی​ زیرِ این فشار ذوب نمی‌شد، در هم نمی‌شکست و فرو نمی‌ریخت... فقط یکی شدن با چیزی که‌سنگ​ این‌قدر از خودش بزرگ‌تر بود، خطرِ بزرگی داشت: اینکه حسِ خویشتنش کاملاً با آن چیز جایگزین شود.

سانی اصلاً قصد نداشت بقیهٔ عمرش را‌کار​ با این باورِ قلبی سپری کند که‌آهی​ آدم نیست، بلکه یک نقابِ چوبی است.

همین الانش هم چیزی نمانده‌خیلی​ بود تا برای همیشه باورش شود‌دستش​ که یک فانوسِ سنگیِ پیچیده است.

سانی سر تکان داد، لحظه‌ای‌داشت​ چشمانش را بست و بعد‌گرگ‌ومیش​ نگاهِ تلخی به فانوسِ سایه انداخت.

«خطر از بیخ گوشم گذشت.»

تجربهٔ ادغام‌نقره‌ای​ با خاطرهٔ ایزدی‌انجامِ​ واقعاً پرخطر بود...

با این‌آهی​ حال، کاملاً‌احضار​ هم بی‌فایده نبود.

آرام‌آرام، حالتِ‌خاطره‌هایی​ چهرهٔ سانی‌اختیار​ عوض شد.

با یادآوریِ آن لحظهٔ کوتاهِ‌ادغام​ یکی شدن با فانوسِ سایه،‌انجامِ​ احساساتش را با دقت کاوید.

واقعاً نتوانسته بود ظرافت‌های بافتِ طلسمِ خاطرهٔ ایزدی را درک کند،‌قوی​ اما برای لحظه‌ای کوتاه به جوهرِ واقعی‌اش پی برد. این حس،‌دست​ هرچند گذرا، درکِ بسیار عمیق‌تری از فانوسِ سایه به او بخشید.

و از تنها افسونش.

ناگهان چشمانِ سانی گرد شد و‌یعنی​ با ناباوریِ تمام به دروازهٔ براق‌پیچیدگیِ​ و موریونِ فانوسِ سنگی خیره ماند.

«نه... امکان نداره.»

اما امکان داشت.

از شدتِ‌آهی​ شوک خشکش‌احضار​ زده بود.

«دروازه‌های سایه!»

مدت‌ها پیش، کمی بعد از به دست آوردنِ فانوسِ سایه، سانی با خود فکر کرده بود که این‌دریا​ فانوس چطور می‌تواند بی‌نهایت سایه را در خود جای دهد. سایه‌هایی که به درونِ فانوس می‌فرستاد واقعاً کجا‌نقش‌ونگارهای​ می‌رفتند؟ حتی یکی از سایه‌های خودش را هم به داخل فرستاده بود و چیزِ زیادی دستگیرش نشده بود.

همچنین سعی کرده بود قطعهٔ عالمِ سایه را در فانوسِ سنگیِ کوچک ذخیره کند تا‌کشید​ ببیند آیا ظرفیتش واقعاً بی‌نهایت است یا نه. قطعه واقعاً به درونِ فانوسِ سایه فرستاده می‌شد‌نقش‌ونگارهای​ — اما متأسفانه، هر قدر هم که سانی تلاش می‌کرد، دیگر نمی‌شد آن را بیرون آورد.

سانی دلیلی نمی‌دید که قطعهٔ عالمِ سایه، مثلِ بقیهٔ سایه‌ها، از درونِ فانوس برنگردد،‌سیاه​ اما در جزیرهٔ آلتیا به همین نتیجه رسیده بود. این کشف امیدش را برای‌بالای​ جابه‌جاییِ آزادانهٔ تکه‌اش از قلمروِ ایزدی به هر کجا که می‌خواست، بر باد داده بود.

اما حالا... حالا‌گذشته​ سانی تقریباً مطمئن‌یعنی​ بود که دلیلش چیست.

دلیلش این بود که نامِ‌ادغام​ تنها افسونِ فانوسِ سایه، بسیار تحت‌اللفظی‌تر‌همین​ از چیزی بود که فکر می‌کرد.

دروازه‌های سایه...‌نقره‌ای​ نه دروازه‌های سایه‌ها،‌انجامِ​ بلکه دروازه‌هایِ سایه.

«سایه که از درخششِ روز‌خیلی​ رنگ‌باخته و نزار شده بود،‌دست​ خندید و از زمین برخاست...»

این همان چیزی بود که‌داشت​ طلسمِ کابوس در توصیفِ فانوس، ایزدِ‌مقایسه​ سایه را با آن خطاب می‌کرد.

پس دروازه‌های سایه‌تفاوتِ​ در واقع دروازه‌های‌زنگولهٔ​ ایزدِ سایه بودند.

حالا...

دروازه‌های ایزدِ‌آهی​ سایه به‌احضار​ کجا راه داشتند؟

سانی با چهره‌ای وحشت‌زده‌اختیار​ به فانوسِ سنگیِ کوچک و‌تاجِ​ درِ موریونِ کوچکش خیره ماند.

تنها یک‌شدن​ پاسخِ منطقی‌عظیمی​ وجود داشت.

به عالمِ‌نقره‌ای​ ایزدِ سایه‌شوکه‌کننده​ راه داشتند.

ناولها | novelha.net