---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 814: گروهانِ ویژه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 814: گروهانِ ویژه

0

با ورود به محدودهٔ دژِ بندری، رفت‌وآمدِ مردم تا حدِ زیادی کم شد. با این حال‌راه​ هنوز آدم‌های زیادی آن دوروبر بودند که همگی با شتاب و مصمم حرکت می‌کردند. استاد جت‌مجوز​ خودرو را نزدیکِ ساختمانِ مکعبی و کوتاهی پارک کرد و دریچه را باز کرد تا پیاده شود.

هوای سردِ زمستانی را درونِ‌یکی​ ریه‌هایش کشید، لحظه‌ای چشمانش را‌نعمته​ بست و آهِ بلندی بیرون داد.

سپس دروگرِ روح‌پیش​ با نیشخندی به‌برای​ او نگاه کرد.

«راستش دقیقاً به‌موقع رسیدی. فهرستِ افسرهای گروهانمون از چند روز پیش کم‌وبیش‌می‌شه​ تکمیله، برای همین می‌خواستیم اولین جلسهٔ توجیهی رو برگزار کنیم. قرار بود نیم‌عقب​ ساعت پیش شروع بشه، ولی عقبش انداختم تا بیام از ایستگاهِ قطار بیارمت.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«اوه؟»

استاد جت سر تکان داد:

«بقیه هم کم‌وبیش هم‌اندازهٔ تو می‌دونن، برای همین همه‌تون رو یکجا‌مربوط​ در جریان می‌ذارم. البته بقیه وقتِ بیشتری برای آماده‌شدن داشتن، بماند‌افتاد​ که سال‌هاست با حکومت کار می‌کنن. ولی نذار اون گرگ‌های پیر بترسوننت.»

سانی لبخند زد.

«به قیافه‌م‌جایی​ می‌خوره آدمی باشم‌یکی​ که راحت بترسه؟»

جت نگاهش کرد و خندید.

«راستش آره. تا جایی که به‌بترسه​ من مربوط می‌شه، این یکی از‌می‌شه​ مزیت‌هاته. دست‌کم گرفته‌شدن همیشه یه نعمته.»

با قدم‌هایی تند به‌آره​ راه افتاد و بدون اینکه‌مزیت‌هاته​ به عقب نگاه کند، گفت:

«کارهای اداری بمونه برای بعد. بعد از جلسهٔ توجیهی کارهات رو راست‌وریس می‌کنیم. معمولاً بدونِ مجوز و‌عقب​ مدارکِ درست‌وحسابی اجازه نداشتی حتی به اطلاعاتِ طبقه‌بندی‌شده نزدیک بشی، ولی این روزها تشریفاتِ اداری جاش رو‌حتی​ به سرعتِ عمل داده. تازه، آدم‌های خیلی کمی پیدا می‌شن که بتونن... در برابرِ جذابیتِ من مقاومت کنن.»

سانی قدم تند کرد تا به استاد جت برسد و با هم واردِ ساختمانِ کوتاه شدند. پس از عبور از چند ایستِ‌انداختم​ بازرسی، بی‌آنکه کسی جرئت کند مستقیم به دروگرِ روح نگاه کند—چه رسد به اینکه بخواهد دربارهٔ آن غیرنظامیِ ظاهری که با خود‌داشتن​ به دلِ پناهگاهِ نظامی می‌کشید چیزی بگوید—سانی فهمید که جایگاه و شهرتِ جت واقعاً تشریفات را زیر پا می‌گذارد، دست‌کم تا حدِ زیادی.

نه‌تنها انسان‌های عادی، بلکه حتی بیدارشدگان هم با احترامی آمیخته‌جایی​ به ترس با او رفتار می‌کردند. حتی تک‌وتوک استادهایی که‌تند​ از کنارشان می‌گذشتند هم به نظر می‌رسید ملاحظه‌اش را می‌کنند.

سانی مکثی‌نگاهش​ کرد و‌آره​ با کنجکاوی پرسید:

«می‌تونم بپرسم... عنوانِ‌مربوط​ رسمیِ تو توی‌مزیت‌هاته​ ارتشِ اول دقیقاً چیه؟»

استاد جت نگاهی‌پیش​ به او انداخت‌برای​ و لبخند زد.

«خب، من الان سرهنگ جت هستم، افسرِ‌نگاهش​ ارشدِ گروهانِ نامنظمِ اولِ بیدارشدگان از سپاهِ‌مزیت‌هاته​ ربعِ شمالیِ ارتشِ تخلیه. یه کم طولانیه، نه؟»

سانی چند بار پلک زد و بعد به دانسته‌هایش‌مزیت‌هاته​ از ساختار و سلسله‌مراتبِ نیروهای حکومت رجوع کرد. پیش‌بدون​ از ترکِ شهر کمی در این باره مطالعه کرده بود.

«صبر کن... مگه قرار نیست فرماندهیِ گروهان‌ها دستِ‌گرفته‌شدن​ سروان‌ها باشه؟ سرهنگ... سه چهار درجه از اون‌اینکه​ بالاتره. فقط یه قدم با ژنرال شدن فاصله داره!»

دروگرِ روح سر تکان داد.

«معمولاً حق با توئه. اما وقتی پای بیدارشدگان وسط باشه، لقب‌ها و اختیارات به هم می‌ریزه. به‌طور کلی، بیدارشدگان‌قدم‌هایی​ یک رتبه بالاتر از چیزی هستن که به‌عنوان سربازِ عادی می‌بودن. البته این فقط برای نیروهای عادیه. ما به‌عنوان نیروهای‌درست‌وحسابی​ نامنظم، تا حدودی خارج از سلسله‌مراتبِ ارتش قرار می‌گیریم، برای همین جایگاهمون رو بالا بردن تا نشون‌دهندهٔ این موضوع باشه.»

سانی پشتِ سرش را خاراند.

خارج از سلسله‌مراتب؟ یعنی چی؟

مکث کرد‌روز​ و با‌کم‌وبیش​ لحنی آرام گفت:

«من... مطمئن‌می‌خوره​ نیستم منظور‌باشم​ از "نامنظم" چیه.»

جت لبخندی تحویلش داد.

«چند دقیقهٔ دیگه می‌فهمی.»

با هم واردِ آسانسوری شدند که آن‌ها را به اعماقِ زمین برد. استاد‌کنیم​ جت او را از میانِ راهروهای پرپیچ‌وخمِ پناهگاهِ نظامی گذراند و سپس کفِ دستش‌سانی​ را روی قفلِ بیومتریکِ پیچیده‌ای فشار داد تا درِ آلیاژیِ ضخیمی را باز کند.

به خودش که آمد، دید در اتاقِ وسیعی است که میزِ‌مربوط​ گرد و بزرگی در آن قرار دارد. پنج نفر از پیش‌افتاد​ دورِ آن نشسته بودند و در سکوت انتظارِ شروعِ جلسه را می‌کشیدند.

با ورودِ استاد جت،‌آره​ همگی از جا برخاستند و‌مزیت‌هاته​ به او ادای احترام کردند.

...در آن لحظه،‌مربوط​ سانی فهمید که‌مزیت‌هاته​ همگیِ آن‌ها عروج‌یافته‌اند.

سه نفرشان مرد و دو نفرِ دیگر زن بودند. مسن‌ترین استاد انگار‌برگزار​ به پنجاه‌سالگی نزدیک می‌شد، در حالی که جوان‌ترینشان تنها کمی از دروگرِ‌ایستگاهِ​ روح بزرگ‌تر بود. همگی چهره‌هایی جدی داشتند و با احترامی سنگین نگاهش می‌کردند.

جت دست تکان داد.

«راحت باشین. ما‌خندید​ اینجا همه عروج‌یافته‌ایم.‌مربوط​ نیازی به تشریفات نیست.»

استادها لحظاتی درنگ‌مربوط​ کردند، سپس راحت‌مزیت‌هاته​ شدند و نشستند.

استاد جت دکمه‌های بارانیِ سرمه‌ای‌اش‌تکمیله​ را باز کرد و آن را‌توجیهی​ روی پشتیِ یک صندلیِ خالی انداخت.

سانی آهِ سنگینی کشید و نگاهش‌بترسه​ را به جای دیگری دوخت. گونه‌اش ناگهان‌یکی​ بی‌هیچ دلیلِ مشخصی شروع به سوختن کرد.

کاشف به عمل آمد که مافوقِ جدیدش یونیفرمِ همیشگی‌اش را کنار‌گرفته‌شدن​ گذاشته و لباسِ یک‌سرهٔ سیاه و تنگی به تن کرده است.‌گفت​ در واقع، تمامِ استادهای حاضر در اتاق چنین لباسی پوشیده بودند.

منطقی بود. آدم‌هایی مثل سانی و آن‌ها نیازی به زره‌های سازمانیِ ارتش نداشتند. همگی‌افتاد​ در میدانِ نبرد از خاطره‌های خود استفاده می‌کردند. چنین لباسِ یک‌سره‌ای به‌راحتی زیرِ هر‌بدونِ​ نوع زرهِ افسون‌شده‌ای جا می‌گرفت، بنابراین پوشیدنش به‌جای یونیفرم، نه‌تنها راحت‌تر، بلکه کاربردی‌تر هم بود.

با این حال، این موضوع کار را برای‌می‌خواستیم​ سانی آسان نمی‌کرد. جاهای بسیار کمی پیدا می‌شد که‌ساعت​ بتواند بدونِ دردسرِ احتمالی، نگاهش را به آن‌ها بدوزد.

این شکنجهٔ محض بود!

استاد جت نشست و با اشاره‌اش سانی هم همین کار را کرد.‌همیشه​ همان‌قدر که سانی از لباس‌های یک‌سرهٔ سیاه دستپاچه شده بود، بقیهٔ عروج‌یافتگان‌اداری​ هم به همان اندازه از لباس‌های شخصی و سنِ او گیج شده بودند.

سرانجام یکی از‌مربوط​ آن‌ها نگاهی به دروگرِ‌دست‌کم​ روح انداخت و پرسید:

«ببخشید، قربان.‌روز​ این... مردِ جوان‌تکمیله​ کیه؟ آجودانِ جدیدتونه؟»

جت نگاهی به آن‌ها‌باشم​ انداخت، لحظه‌ای سکوت کرد‌خندید​ و بعد لبخند زد.

«اون؟ خدایان، نه... این "مردِ جوان" استاد سانلسه، جدیدترین و آخرین عضوِ ساختارِ فرماندهیِ گروهانِ‌تند​ نامنظمِ اول. اون نه‌تنها یکی از جوان‌ترین انسان‌های تاریخه که به رتبهٔ عروج‌یافته رسیده، بلکه‌معمولاً​ آمارِ کشته‌هاش از مجموعِ بیشترِ شما هم بالاتره. پس... فکر کنم بهتره حسابی بهش خوشامد بگین...»

ناولها | novelha.net