---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1334: وعدهٔ شوم • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 1334: وعدهٔ شوم

0

سانی و نفیس مدتی بی‌حرکت ماندند؛ جریانِ بی‌تفاوت و گریزناپذیرِ رودِ بزرگ‌آزمون‌های​ آن‌ها را با خود می‌برد. دلِ سانی سنگین بود... آن‌قدر سنگین که‌آغوش​ تاب آوردنش سخت بود. چنان دردی داشت که رنجش تقریباً جسمانی حس می‌شد.

یا شاید‌کابوس​ هم واقعاً‌آزمون‌های​ جسمانی بود.

سرانجام، درد گنگ‌نجاتشون​ شد. اما آن‌پایین​ بارِ تحمل‌ناپذیر باقی ماند.

سانی دستش را آهسته بالا آورد و یکی از بازوهای نف را محکم گرفت.‌فایده‌ای​ نف هنوز او را از پشت بغل کرده بود، برای همین سانی نمی‌توانست چهره‌اش‌نمی‌دونم​ را ببیند. او هم نمی‌توانست چهرهٔ سانی را ببیند... که شاید این‌طور بهتر بود.

وقتی سانی به حرف‌روزگارِ​ آمد، صدای یکنواختش آرام‌کشتنِ​ و پر از عذاب بود:

«نف...»

چشمانش را‌اینکه​ به آسمانِ‌بدیم​ آبیِ دوردست دوخت.

«چرا نمی‌تونیم‌این​ از هیچ‌کس‌روزگارِ​ محافظت کنیم؟»

...مدتی هیچ جوابی‌نشانهٔ​ نیامد. سرانجام، نفیس‌تعلق​ آهِ آرامی کشید.

«چون دنیایی که‌فتحِ​ توش به دنیا‌فایده‌ای​ اومدیم این‌طوری نیست.»

لحظه‌ای مکث کرد، در حالی‌سرش​ که بدنش هنوز به بدنِ‌زندگی​ سانی چسبیده بود. بعد اضافه کرد:

«من و تو، و همهٔ کسایی که‌داشتند​ می‌شناسیم... ما به دنیا اومدیم تا همه‌چیز‌فایده‌ای​ رو نابود کنیم، نه اینکه نجاتشون بدیم.»

سانی سرش را پایین انداخت و با خود فکر کرد که شاید حق با اوست.‌چیزی​ دنیایی که در آن زندگی می‌کردند — در واقع هر دو دنیا — بیشتر از‌می‌کنه​ سازنده به قاتل نیاز داشت. این نشانهٔ روزگارِ شومی بود که به آن تعلق داشتند.

اما کشتنِ موجوداتِ کابوس و فتحِ آزمون‌های‌چیزی​ طلسم چه فایده‌ای داشت، وقتی چیزی جز‌دوباره​ حسرت و ویرانی برای بازگشت باقی نمانده بود؟

چند لحظه بعد، دوباره صدای نف‌پایین​ را شنید. در حالی که او را‌بیشتر​ در آغوش داشت، با لحنی مردد گفت:

«نمی‌دونم کمکی می‌کنه یا نه... ولی آنانکه‌داشتند​ هیچ‌وقت قصد نداشت به بافت برگرده. از‌فایده‌ای​ همون اول می‌دونست که قرار نیست برگرده.»

چشمانِ سانی لرزید. کمی جابه‌جا‌شومی​ شد، سرش را چرخاند و‌کابوس​ بالاخره به نف نگاه کرد.

«چی؟»

نفیس آه کشید.

«چه آینده‌ای در انتظارش بود؟ اینکه برگرده و بقیهٔ عمرِ بی‌نهایتش رو تنها توی گورستانِ تمامِ چیزایی‌ویرانی​ که دوست داشت بگذرونه؟ اون فقط به خاطرِ رؤیای فرزندانِ بافنده... یعنی ما... که به کمکش نیاز‌قصد​ داشتیم، تا الان دوام آورده بود. وقتی ما می‌رفتیم، آخرین دلیلش برای موندن هم از بین می‌رفت.»

نفیس نگاهش را دزدید.

«برای همین بود آذوقه‌ای که توی بافت جمع کردیم‌ویرانی​ فقط برای دو نفر بود، نه سه نفر. و‌مردد​ برای همین این‌قدر دلش می‌خواست از گذشته‌اش برامون بگه.»

صدایش گرفته و سنگین شد.

«...برای همین بود که ما رو به خانهٔ وداع‌موجوداتِ​ هم برد. جایی که رودزادگان میان تا به آخرین سفرشون‌نمانده​ برن. تا قبل از خداحافظی، با عزیزانشون ضیافتی داشته باشن.»

چهرهٔ معمولاً بی‌حالتِ نف کمی‌شومی​ در هم رفت. لحظه‌ای ساکت ماند‌فتحِ​ و بعد با صدایی یکنواخت گفت:

«ما براش غذا درست کردیم، به قصه‌هاش گوش دادیم و توی‌نمانده​ راه همراهیش کردیم. شاید ترتیبِ کارها اشتباه بوده باشه... ولی حداقل‌می‌کنه​ اون آخرِ کار تنها نبود. ما اونجا بودیم تا بدرقه‌اش کنیم.»

سانی مات‌ومبهوت‌اینکه​ سرش را‌بدیم​ پایین انداخت.

«آذوقه‌ها...»

چرا نفهمیده بود تمامِ چیزهایی که در بافت جمع‌موجوداتِ​ کرده بودند فقط برای آن‌ها دو نفر بود و نه‌نمانده​ خودِ آنانکه؟ چطور متوجهِ چیزی به این واضحی نشده بود؟

شاید به این خاطر بود که سانی در اعماقِ وجودش، همیشه این حقیقتِ شنیع را می‌دانست. فقط چشمانش را‌گفت​ روی آن بسته بود، چون نمی‌خواست بارِ سنگینش را به دوش بکشد و با قانع کردنِ خودش که بعداً فکری‌بالاخره​ به حالش می‌کنند، تسلا می‌یافت... با وجود اینکه هیچ کاری از دستشان برنمی‌آمد تا این پایانِ تلخ را تغییر دهند.

آنانکه رفته بود.

به تخته‌های چوبیِ عرشه خیره شد و بیهوده سعی کرد خودش را دلداری دهد. به خودش گفت زنی‌بازگشت​ که می‌شناختند، آنانکهِ واقعی نبود. البته که کمکی نکرد. به خودش گفت همه‌چیز طبقِ خواستهٔ او پیش رفته...‌بافت​ اینکه محو شدن در آغوشِ فرزندانِ بافنده، بهترین مرگی بود که کاهنهٔ طلسمِ کابوس می‌توانست آرزویش را داشته باشد.

البته که‌این​ این هم‌روزگارِ​ کمکی نکرد.

در نهایت، تنها یک راه‌طلسم​ برای کم کردنِ باری که قلبِ‌نمانده​ خسته‌اش را له می‌کرد وجود داشت.

اینکه درد‌اینکه​ را به‌بدیم​ خشم تبدیل کند.

سانی نمی‌توانست آنانکه را برگرداند... اما می‌توانست‌داشتند​ از کسانی که او را به این‌فایده‌ای​ سرنوشت دچار کرده بودند، انتقامِ خونینی بگیرد.

«شاهزادهٔ دیوانه...»

تصویرِ آن پلیدِ نفرت‌انگیز پیشِ‌طلسم​ چشمانش جان گرفت. چهرهٔ سانی سخت‌نمانده​ شد و دستانش رفته‌رفته گره خوردند.

«اون حرومزاده ممکنه‌نجاتشون​ هنوز همون بیرون‌پایین​ باشه، یه جایی.»

چشمانش از‌این​ نفرتی مرگبار‌روزگارِ​ برقی زد.

...اما بعد، سانی به خودش یادآوری کرد‌داشتند​ که شش طاعون چه کسانی بودند. یا‌فایده‌ای​ بهتر بود بگوید، فکر می‌کرد چه کسانی هستند.

مدتی ساکت ماند‌فتحِ​ و بعد با‌فایده‌ای​ صدایی غایب گفت:

«نف. می‌دونی... من‌نجاتشون​ شاهزادهٔ دیوانه رو‌پایین​ توی یه خواب دیدم.»

نفیس او را رها کرد و‌تعلق​ عقب کشید تا سانی بتواند برگردد‌آزمون‌های​ و نگاهش کند. چهرهٔ سانی عبوس بود.

چند لحظه مکث‌نشانهٔ​ کرد، بعد به خودش‌داشتند​ فشار آورد تا بگوید:

«من... فکر کنم می‌دونم اون کیه. هر کدوم از شش‌بازگشت​ طاعون کی هستن. اونا ماییم... ما از آینده. کاسی، افی،‌نمی‌دونم​ کای، جت، موردرت و من... همهٔ اعضای دسته. به جز تو.»

سانی خوابی را به یاد آورد که در آن بقایای‌زندگی​ آن دیوانهٔ آلوده به او حمله کرده بود. آن صدای‌شومی​ مجنون که بارها و بارها او را قاتل صدا می‌زد.

قاتل...

چشمانش را‌این​ لحظه‌ای بست‌روزگارِ​ و آرام گفت:

«چون ما کشتیمت. تو نمی‌تونی تباه‌فایده‌ای​ بشی، پس حتماً ما کشتیمت. برای‌چند​ همینه که فقط شش طاعون وجود داره.»

بالاخره گفته شد. فکری که‌سرش​ می‌ترسید به خودش اعتراف کند،‌زندگی​ حالا به زبان آمده بود.

سانی به سختی احساساتش را‌شومی​ سرکوب کرد و به نفیس نگریست؛‌فتحِ​ نمی‌دانست واکنش او چه خواهد بود.

چهره‌اش بی‌حرکت بود و چشمانِ خاکستریِ زیبایش آرام... مثلِ‌موجوداتِ​ همیشه. سانی معمولاً می‌توانست احساساتِ واقعی پنهان‌شده پشتِ نقابِ‌بازگشت​ بی‌حالتِ او را بخواند، اما این بار نتوانست رمزگشایی‌شان کند.

گیج شده‌کابوس​ بود؟ باورش نمی‌شد؟‌طلسم​ عصبانی بود؟ می‌ترسید؟

نفیس مدتِ زیادی ساکت ماند.

سپس به چشمانش‌نشانهٔ​ نگاه کرد و‌تعلق​ با آرامش گفت:

«پس عالیه.»

سانی پلک زد.

این... واکنشی‌اینکه​ نبود که‌بدیم​ انتظارش را داشت.

گیج و مبهوت اخم‌روزگارِ​ کرد و پرسید تا‌کشتنِ​ مطمئن شود درست شنیده است:

«...عالیه؟»

نفیس سر تکان‌فتحِ​ داد، انگار داشت چیزِ‌چیزی​ بدیهی‌ای را تأیید می‌کرد.

«معلومه. اگه شش طاعون واقعاً خودِ ما از آینده‌اوست​ باشن... پس همه‌چیز رو در موردشون می‌دونیم. تمامِ نقاطِ‌نشانهٔ​ قوت و ضعفشون رو می‌دونیم. حتی نقص‌هاشون رو هم می‌دونیم.»

لبخندِ محوی گوشهٔ لبش نشست.

«پیش از این نگرانِ روبه‌رو شدن باهاشون بودم، اما اگه حرفت درست باشه... خب،‌فایده‌ای​ همه‌چیز عوض می‌شه. اگه دشمن رو بشناسی و خودت رو هم بشناسی، نیازی نیست از‌کمکی​ نتیجهٔ صد نبرد بترسی. اما اگه دشمن خودت باشی... همه‌چیز خیلی ساده‌تر می‌شه، مگه نه؟»

سانی مبهوت‌کابوس​ به او‌آزمون‌های​ خیره ماند.

«واقعاً...»

واقعاً حق با او بود.

چشمانش کمی گشاد شد.

اگر شاهزادهٔ دیوانه واقعاً نسخهٔ آیندهٔ خودش بود — شبحی پست از آینده‌ای‌لحظه​ که نفیس در آن مرده بود — پس تنها کاری که برای کشتنِ‌قصد​ آن عوضی باید می‌کرد، این بود که نامِ راستینشان را با صدای بلند بگوید.

اگر بلعنده واقعاً نسخهٔ آیندهٔ افی بود، پس کشتنش به همین سادگی بود‌بیشتر​ که آن طاعونِ ترسناک را منزوی کنند و نگذارند به غذایی دسترسی پیدا‌فتحِ​ کند. دیری نمی‌گذشت که آن پلیدِ آلوده ضعیف می‌شد و بدنش خودش را می‌خورد.

اگر کشتارِ نامیرا واقعاً نسخهٔ آیندهٔ جت بود، پس فقط باید او را‌طلسم​ برای مدتی طولانی درگیرِ نبرد می‌کردند و اجازه نمی‌دادند آن موجودِ نگون‌بخت کسی‌مردد​ را بکشد و جوهرش را جذب کند. در نهایت، روحش خودبه‌خود فرو می‌ریخت.

اگر عذاب واقعاً نسخهٔ آیندهٔ کاسی بود، پس قدرتش در توانایی‌های پیشگویانه‌اش‌آزمون‌های​ و پیوندِ فوق‌العاده قوی‌اش با مکاشفات و تقدیر نهفته بود. از نظرِ‌آغوش​ فیزیکی نمی‌توانست چندان مهیب باشد... بنابراین، نقابِ بافنده او را بی‌دفاع می‌کرد.

البته دو نفرِ دیگر هم بودند. نقصِ موردرت نامعلوم بود و سانی شک‌لحظه​ داشت که او به این راحتی آن را در میان بگذارد. با این‌قصد​ حال، شاهزادهٔ هیچ می‌توانست شخصاً و بدون فاش کردنِ رازهایش با روح‌دزد مقابله کند.

در این میان، نقصِ کای چیزی‌پایین​ نبود که بتوان از آن برای‌واقع​ شکست دادنش در نبرد بهره برد.

با این حال... دانستنِ نحوهٔ کشتنِ پنج نفر از‌موجوداتِ​ شش طاعون، خودش نتیجه‌ای درخشان بود. این کار با اختلاف‌نمانده​ بسیار بهتر از رویاروییِ کورکورانه با شش پلیدِ وحشتناک بود.

سانی آن‌قدر از احتمالِ وحشتناکِ تبدیل شدن به‌کشتنِ​ شاهزادهٔ دیوانهٔ منفور شوکه و منزجر شده بود که‌ویرانی​ از در نظر گرفتنِ مزایای پنهانش غافل مانده بود.

برقی تاریک در چشمانش درخشید.

سانی سرش را بالا آورد و‌پایین​ برای چند لحظهٔ طولانی و پرمعنا‌واقع​ در سکوت به نفیس خیره شد.

سپس آرام گفت:

«نف... بیا‌این​ شاهزادهٔ دیوانه‌روزگارِ​ رو بکشیم.»

صدایش رفته‌رفته قوت گرفت.

«بیا اون عوضی رو بکشیم، و بقیهٔ شش‌فکر​ طاعون رو هم باهاش بکشیم. بیا آلوده‌ها رو‌نیاز​ قتل‌عام کنیم. بیا آستانه رو با خاک یکسان کنیم.»

دندان‌هایش را روی هم سابید‌شومی​ و به جلو خم شد؛ چشمانش‌فتحِ​ از قصدِ تاریکِ کشتار شعله‌ور بود.

«بیا این‌این​ کابوسِ وحشتناک‌روزگارِ​ رو فتح کنیم.»

کلماتِ سانی لحظه‌ای در هوا‌طلسم​ معلق ماند و سپس باد‌بازگشت​ آن‌ها را با خود برد.

نفیس مدتی ساکت ماند.

سپس لبخند زد‌نشانهٔ​ و شعله‌هایی سفید‌تعلق​ در چشمانش روشن شد.

«...این یه قوله.»

[پایانِ بخشِ اول: جریان‌های زمان]

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net