چپتر 1118: شانسِ محض
0راستش، تا حدی نبوغآمیز بود. قدیس تایریس با مهارِ باد برای دور کردنِ ابر از آرایشِابرِ نیروهای انسانی، آن را به دلِ گلهٔ پلیدها میراند. اهمیتی نداشت که تایتان در جبههٔ آنها بودهفرار است؛ موجوداتِ کابوسی که در آن بخارِ مسموم فرو میرفتند، درست مثل انسانها محکوم به نابودی بودند.
ویرانی چنان کامل بود که در این بخش ازبدنش میدانِ نبرد، فشار بر خطِ دفاعیِ بیدارشدگان بهشدت کاهش یافتهخارج بود. حالا دیگر هیچچیز نمیتوانست از این شکاف عبور کند.
پس اینپیش مشکل حلچنین شده بود.
مسئلهای که باقی میماند این بود که سانی و نفیس حالاخارج درونِ ابرِ مسموم گرفتار شده بودند. ستارهٔ دگرگون احتمالاً میتوانست زهر راکرد با شعلههایش بسوزاند، اما سانی داشت لحظاتِ بسیار ناخوشایندی را سپری میکرد.
«آخ، لعنتی. فرار... بایدنمیتوانست فرار کنم و برگردممشکل همونجایی که آتشبانان عقبنشینی کردن.»
اما سانی به خاطرِ زمینلرزهٔسپس ناشی از سقوطِ تایتان، کاملاًجدا جهت را گم کرده بود.
باید کجا میرفت؟
دندان به هم سایید، سپس به دو تا از سایهها دستور داد ازراه بدنش جدا شوند و در دو جهتِ مختلف بشتابند. با کمی شانس، یکیجایی از آنها از ابرِ سمی خارج میشد و راه را به او نشان میداد.
با ایندیگر حال، پیش ازشکاف آنکه چنین شود...
«آه، گندش بزنن.»
سانی حس کرد سایهای عظیم از جایی نادیده به سمتش یورش میآورد. کورکورانه با گناهِ تسلا ضربه زدتسلا و حس کرد تیغهٔ یشمی چیزی بینهایت سخت را شکافت و سپس در چیزی نرم فرو رفت. سپسپرتاب چیزِ سختی به او کوبیده شد و برای دومین بار در یک دقیقهٔ گذشته، به عقب پرتاب شد.
این بار، سانی روی کپهای از اجسادِ پلیدها افتاد. حس کردخارج خارهای تیز و فلسها روی ابریشمِ غروبِ بیرمق کشیده میشوند. بهبزنن پایین غلت زد و حرکاتِ سایهٔ عظیم را زیر نظر گرفت.
«آخه این دیگه چی بود؟»
انگار نه دستدندان داشت، نه پا؛ فقطدستور روی هوا شناور بود.
اما یک چیز قطعی بود... آن موجود، هر چه که بود، حال وسمتش روزِ خوشی نداشت. حرکاتش آشفته بود و به تشنج شباهت داشت. حتی بدونِ بخارِرفت مرگبار و ضربهای که سانی وارد کرده بود، جانور در وضعیتِ اسفناکی قرار داشت.
با این حال،شوند هنوز حاضر نبودبشتابند چشمانش را باز کند.
اما اگر باز میکرد... سرِ ترسناکی را میدید که بالای زمین تلوتلو میخورد. سر رویدرونِ گردنِ بلندی قرار داشت که قوس برداشته و در غبارِ مسموم ناپدید شده بود. سرسپری پوشیده از فلسهای سخت بود و قبضهٔ گناهِ تسلا از شکافی در جمجمهاش بیرون زده بود.
سر دیوانهوار به اینسو و آنسو تاب خورد، آروارهاش را باز کرد و با میلیکمی جنونآمیز برای بلعیدنِ سانی به جلو یورش برد. اما پیش از آنکه بتواند، گردنِ بلندبزنن برای آخرین بار تشنج کرد و نورِ دیوانهوار بهآرامی از چشمانِ جنونزدهٔ جانور محو شد.
سر چند متر دورترچنین از او به زمینکرد کوبیده شد و بیحرکت ماند.
و اما سانی...
ناگهان صدای طلسمهیچچیز را شنید کهعبور در گوشش نجوا کرد.
طلسم گفت:
[تایتانی سقوطکرده کشته شد: جویندهٔ حقیقتِ آلوده.]
[سایه قویتر میشود.]
[...خاطرهای به دست آمد.]
خشکش زد.
چی...
سپس، چیزی نماندهآنکه بود سانی مرواریدِگندش جوهر را تف کند.
الان چی شد؟!
کِی تایتاندیگر کشت؟ اصلاً همچینشکاف کاری نکرده بود!
بهتِ سانی چنان عظیم بود کهسایهها حتی برای لحظهای ابرِ میاسما را کهمختلف داشت پوستش را میخورد از یاد برد.
رفتهرفته، توالیِ اتفاقاتی را که رخ داده بود درک کرد. جانورِجایی فلسدار جایی همان جلوتر، میانِ گلهٔ پلیدها افتاده بود. لرزشِ ناشیچیزی از برخورد حتماً سانی را به تایتان نزدیکتر پرتاب کرده بود.
موجود از قبل در آستانهٔ مرگ بود که او تصادفاً به آخرین سرش برخوردنشان کرد. آن همان سایهٔ عظیمی بود که ناگهان به سمتش یورش برد... و او بایورش گناهِ تسلا ضربهای به آن زد و کاملاً از روی شانس کارش را تمام کرد.
اگر مجبور نبود دهانش راشکاف بسته نگه دارد، حتماً میخندید.مسئلهای با ناباوری سر تکان داد.
آه... این...میرفت یه کمسایید ناجوره، نه؟
این دومین شکاری بود که از قدیس تایریس دزدیده بود. آیاجایی تقدیرش این بود که موجوداتِ کابوسِ قدرتمند را تحویلِ سانی بدهدچیزی تا سلاخیشان کند؟ اول بقایای ملکهٔ یشمی، حالا هم جویندهٔ حقیقتِ آلوده...
خب، مطمئنم مدِ آسمان بزرگتر از اونه که سرِ اینجور چیزا کینهتوزی کنه. تازه،نشان نیازی نیست بدونه کارِ من بوده... اینجا یه دریای پر از پلیدهاست. هر کدومشون میتونستنیورش اون ضربهٔ آخر رو بزنن. بالاخره موجوداتِ کابوس معروفن به اینکه همنوع خودشون رو میخورن!
با این حال... این دومین تایتانی بود که سانی کشتهمسئلهای بود. اگر ماجرای هر دو شکار اینقدر مبهم نبود، راهاحتمالاً میافتاد و از همه میخواست او را تایتانکُش صدا بزنند.
اگر مالکِ تجارتخانهٔ درخشان چنینسپس لقبِ پرآوازهای داشت، فروشِ آنجدا قطعاً سر به فلک میکشید.
دوباره سر تکان داد وشود بعد ایستاد. اول باید ازعظیم آن میاسمای لعنتی فرار میکرد.
حتماً وقتیجدا افتادم سرمجهتِ به جایی خورده...
یکی از سایههایش تازه مسیرِ درست را پیدا کرده بود، اما سانی با تأخیرنفیس فهمید که میتوانست خیلی راحت در جهتِ مخالفِ وزشِ باد حرکت کند. بالاخره قدیسبسیار تایریس داشت ابر را از آرایشِ نظامیِ انسانها دور میکرد، پس آرایش باید همانجا میبود.
با برداشتنِ اولین قدم، حسِ سوزشی که پوستش را میخوردجدا ناگهان ناپدید شد و جای خود را به گرمایی تندمیشد اما دلپذیر داد. سپس، نورِ درخشانی سانی را در بر گرفت.
درست در همان لحظهایچنین که دستی قدرتمند شانهاش راسایهای گرفت، چشمانش را باز کرد.
نفیس کنارش ایستاده بود و گردبادی از شعله هر دویسمی آنها را در بر گرفته بود. آتش میاسما را میسوزاند وگندش حبابِ کوچکی از هوای تمیز، هرچند کمی رقیق، ایجاد کرده بود.
نفیس پرسید: «حالت خوبه؟»
سانی لحظهای مکث کرد،سایید بعد سر تکان دادداد و کجوکوله لبخند زد.
«بهتر از همیشه.»
شنیدنِ صدایجدا واقعیاش بهطرزِجهتِ غیرمنتظرهای لذتبخش بود.
«خوبه. پسدیگر بیا ازنمیتوانست اینجا بریم.»
نف نگاهی به سرِ تایتان انداخت که چند متر دورتر از آنهاجهتِ روی زمین افتاده بود و آروارهٔ دلخراشش در فریادی ابدی و بیصداحال باز مانده بود. سپس، بیآنکه چیزی بگوید، سانی را با خود کشید.
سانی هم به دنبالش رفت.
آره... زدن بهشوند چاک از اینجا نقشهٔکمی معرکهای به نظر میاد...